داستانهای عاشقانه قدیمی

داستانهای عاشقانه قدیمی

داستانهای عاشقانه قدیمی

داستانهای عاشقانه قدیمی

در ذهن و فکر بسیاری از ما همیشه قصه های عاشقانه عشق خسرو و شیرین و لیلی و مجنون را تداعی می کند اما در روزگار ما نیز عشق هایی وجود دارد که به عجیب ترین شکل ممکن عشق های قدیمی را به تصویر می کشند.

تقریبا پیدا کردن عشق هیچوقت مثل فیلم ها نیست. بیشتر مردم عشق خود را در دانشگاه، محل کار یا از طریق اینترنت پیدا می کنند. در بیشتر موارد هیچ چیز عجیب و جادویی در رابطه آن ها وجود ندارد و بیشترشان به اندازه کافی خسته کننده هستند که بگوییم عشق واقعی وجود ندارد. با این حال گاهی یک داستان عاشقانه آنقدر عجیب و شگفت انگیز است که می تواند داستان یک فیلم سینمایی باشد. این داستان ها ثابت می کنند که عشق می تواند در مکان های واقعا عجیب و غیرمنتظره پیدا شود.

زندگی به عنوان یک پناهنده واقعا سخت است. پناهندگان باید خانه و وطن خود را ترک کنند، اهداف خود را متوقف کنند تا بتوانند جایی برای زنده ماندن پیدا کنند. آن ها باید بنشینند، منتظر بمانند و در بلاتکلیفی مداوم باشند تا بالاخره بتوانند زندگی جدید خود را آغاز کنند.

توجه : ارسال پیام های توهین آمیز به هر شکل و با هر ادبیاتی با اخلاق و منش اسلامی ،ایرانی ما در تناقض است لذا از ارسال اینگونه پیام ها جدا خودداری فرمایید.

در نزدیکی میدان هوائی کنونی در زمانه های قدیم دو قبیله زندگی مینمودند. در سمت شرقی میدان افراد مربوط به ملک میر افغان و در سمت غربی آن قبیله مربوط به ملک افضل خان سکونت داشتند. فاصله بین این دو قبیله در حدود دو کیلومتر بود. ملک میر افغان یک دختر نهایت مقبول و زیبا داشت که « مهرو » نام داشت. ملک افضل یک پسر حسین داشت که در شجاعت و دلاوری شهرت داشت که محمد اعظم نام داشت.

در یکی از روزهای عید قربان تعدادی ازموسپیدان به خانه ملک افضل خان رفتند و پس از صرف نان و چای به ملک افضل خان گفتند که آنها حاوی یک پیشنهاد ی هستند. آنها اظهار داشتند که طوریکه دیده میشود بین شما وملک میرافغان از سالیان متمادی کشیدگی و آزردگی موجود است. اکنون که شما یک پسر جوان در خانه دارید و ملک میر افغان هم صاحب یک دختر رشید و جوان است، برای اینکه این کشیدگی ها از بین برود ، پیشنهاد می نمائیم تا وصلت این دو جوان را فراهم سازید، تا ریشه این دشمنی ها خشک شده و در عوض بین ما دو قبیله پیوند های دوستی دائمی برقرار گردد.

ملک افضل خان این پسشنهاد موسپیدان را پذیرفت و با همراهی این موسپیدان راهی خانه ملک میر افغان شدند. آنها به نشنانه دوستی چند راس گاو را با خود بردند تا درآنجا قربانی نمایند. ملک افضل با افرادش از طرف قبیله ملک میر افغان مورد استقبال گرم قرارگرفت و به استقبال ایشان فیرهای هوائی صورت گرفت. ازتحکیم روابط دوملک اهالی منطقه بسیار خوشنود گردیدند. پس از صرف غذا ، ملک افضل رو بطرف ملک میر افغان کرده گفت : برای رفع کدورت ها و دشمنی ها و به احترام روز عید و موسپیدان از شما تقاضا می نمایم تا پسرم محمد اعظم خان را به اصطلاح به غلامی تان قبول فرمائید. من هم در زندگی ام یک پسر دارم و شما هم در زندگی صرف یک دختر دارید. باشد تا با وصلت این دو جوان نهال دوستی دربین ما سبز شده باعث خوشیختی ما و تمام افراد قبایل ما گردد.

ملک میرافغان پیشنهاد را پذیرفت ولی در زمینه خواهان دوهفته وقت شد تا با دخترش در زمینه صحبت نموده و سپس تصمیم اش را به اطلاع ایشان برساند. حاضرین به شادمانی و فیرهای هوائی پرداختند و عصر آنروز ملک افضل با افرادش به خانه مراجعت کرد.

ملک میر افغان که بالای دخترش اعتماد کامل داشت و فکر نمیکرد که دخترش سخنش را رد کند ، خانم و دخترش را فراخواند و گفت : طوریکه میدانید من با ملک افضل از سالیان متمادی دشمنی داشتم. وی روز عید به خانه ما آمد و آشتی کرد . وی ضمنا یک پیشنهاد را با خو آورده بود که من برایش وعده دادم تا به پیشنهادش در مدت دو هفته جواب مثبت بدهم. دخترش گفت کار بسیار نیک شد. بگو به بینم این پیشنهاد چیست. پدرش گفت حال وقت آن نیست البته بعد از ختم روز عید این مطلب را به شما خواهم گفت. « مهرو» دختر زرنگ و هوشیاری بود و به کنه مطلب پی برد ومی دانست که ملک افضل پسر جوانی دارد. مهرو دستان پدرش را بوسیده گفت ، پدرجان من روز چهارم عید منتظر پیام شما هستم. روزچهارم عید دخترملک میرافغان به پدر گفت که تمام دختران قریه به گندم دروی میروند و اگر اجازة شما باشد ، من هم در نظر دارم تا با ایشان به خوشه چینی بروم. ملک میرافغان روی دخترش را بوسید و گفت که تعدادی از دختران در خارج قلعه منظر تان هستند. برو تا آنان بیشترمنتظر نمانند. مهرو پس از تشکری از پدرش مرخص شد. زمانیکه به کشتزار رسیدند هرکدام به خوشه چینی و گندم دروی پرداختند. مهرو در اخیر یک قطعه زمین مشغول خوشه چینی بود که یک پسر جوان و رشید را در برابر خود دید که با پدرموسپیدش ایستاده است. مهروسلام داده پرسید : درو گر هستند؟ موسپید گفت نه خیر این قطعه زمین از ماست. و این پسر منست.
مهروگفت : پدرجان اسم شما چیست ؟ مرد گفت من خواجه محمد نام دارم و اسم پسرم عزیر است.

مرد ریش سپید پرسید خودت کیستی؟
مهرو گفت : من مهرو نام دارم و دختر ملک میر افغان هستم.
عزیر پسرخواجه محمد با دیدن مهرو عاشق دلباختة وی شد و مهرو نیز با نگاه های عاشقانه توجه عزیز را بخود جلب میکرد. گویا هر دو در یک نگاه با هم دلداه بودند. هردو محو جمال یکدیگر شدند و کوشیدند تا موقع را مساعد ساخته با هم زمینه صحبت را مهیا سازند. مهرو به عزیز گفت که از دیر زمانیست که از زبان دختران قریه و والدینم در مورد شما شنیده ام. من همیشه در آرزوی دیدار شما بودم. عزیز گفت که پدرم موسپید است و من همه روزه وی را درینجا کمک میکنم. اگر خواسته باشی من را همه روز در اینجا میتوانی ملاقات نمائی. بسیارسخنان عاشقانه بین دو دلداه رد و بدل شد.

شامگاهان مهرو به خانه رسید و پس از صرف طعام ، پدرش رو بطرف دخترکردوگفت : مهرو جان تا به حال در مورد پیشنهاد سوال نکرده ای ؟ مهرو گفت : یگانه روزخوشی در زندگی ام امروز بوده است و ازینرو در مورد پیشنهاد شما فکر نکرده ام. پدرش انگیزة این خوشی را جویا شده پرسید. وی جواب داد که وی ساحة زیاد مزرعه کشت گندم را درو کرده است و خوشحال است. اوگفت : من تا آخرین روز های گندم دروی بدانجا میروم.
پدرش موافقه کرد. ضمنا پدرش گفت که ملک افضل در هنگام آمدنش به منزل ما از شما خواستگاری کرد تا با پسرش ازدواج نمائید. مهرو گفت : شما از وی دو هفته مهلت خواستید وازینرو برای فکر کردن درین زمینه من نیز به یک هفته وقت نیاز دارم. پدرش این درخواست وی را پذیرفت. فردای آنروزمهرو بار دیگر با دختران همراه شده و راهی گشتزارهای گندم شد. بمجرد رسیدن به کشتزار چشمش به عزیز افتاد که بی صبرانه منتظر وی بود. هردو دوش کنان بطرف یکدیگر رفتند و برای نخستین بار یکدیگر را در آغوش گرفته بوسه های شیرین از لبان یکدیگر گرفتند. هردوساعتها با یکدیگر قصه های عاشقانه کردند و مهرو ضمن قصه هایش از طلبگاری ملک افضل نیزیاد آور شد و در مورد مهلت خواستن دو هفتة پدرش سخن گفته ، افزود: ای کاش ما قبلا با یکدیگر ملاقات میکردیم. حالا که پدرم وعده داده است نمیدانم که سرنوشت ما چگونه خواهد شد.

عزیز گفت : مهرو جان من از سالیان درازی است که عاشق و دلباخته تو هستم. اکنون من به آرزویم رسیده ام. هرگاه تو با پسر ملک افضل عروسی کنی خون من به گردنت خواهد شد.
مهرو گفت : این چه گپ هائیست که تو میگوئی. من بدون تو زندگی کرده نمی توانم. خداوند مهربان است ، اکنون چند روزی وقت داریم. من کاری انجام خواهم داد.
عزیز پرسید چه کاری خواهید کرد؟ مهرو گفت : مطمئن باش من جریان را به مادرم میگویم ووی ازما حمایت خواهد کرد.

این کار چندین روز دوام کردو روزی مادرش به مهرو گفت که امرزو یکنفر از نزد ملک افضل آمده بود و در زمینه نامزدی شما با پسر ملک افضل و موافقه پدرت طالب معلومات شدو پدرت نیز در زمینه رضائیت شمارا پرسید. مادرش گفت که من به پدرت گفته ام که تا کنون درین موضوع با مهرو صحبت نکرده ام. مادرش گفت که من سه روز وقت گرفته ام. پدرت ناراحت شد و قهر کرد و به قاصد وعده داد که در ظرف سه روزجواب خواهد داد. مهرو گفت : پدرم چقدر پول و سرمایه دارد که هنوز هم پشت پول میرود؟ مادرش گفت : دخترم چرا این حرف ها را میزنی ما تو را از جان مان بیشتر دوست داریم. ما فقط سعادت ، خوشنودی و خوشبختی شما را می خواهیم.مهرو گفت که مادر جان تصمیم من را گوش کن : من یک هفته قبل درهنگام خوشه چینی با عزیز پسر خواجه محمد معرفی شدم و عاشق وی شده ام و میخواهم با وی ازدواج نمایم. مادرش گفت : بخدا قسم است که تمام زنان قریه از وی تعریف بسیار مینمایند ومی گفتند که بجز وی هیچکس دیگر لیاقت مهرو جان را ندارد. مهرو گفت که در طول این هفته همه روزه یکدیگر را می دیدیم و جریان طلبگاری ملک افضل را برایش قصه کردم و وی در جواب گفت که اگر چنین شود خودش را خواهد کشت. در ین صورت زندگی بدون وی برای من نیز ارزشی نخواهد داشت. اگر واقعا خوشی من را میخواهید به پدرم بگو ئید که من را با خواجه عزیر نامزد کند.

در همین لحظه ملک میر افغان وارد خانه شد و خنده کنان گفت که تمام موضوعات مورد بحث تانرا شنیدم. وی روی مهرو را بوسیده گفت : دخترم من از دشمنی با ملک افضل تشویشی ندارم و یگانه آرزویم خوشی و سعادت شما میباشد. من هم اکنون نزد خواجه محمد و پسرش شخصی را اعزام میدارم تا فردا ساعت 9 بجه در مهمانخانه قلعه نزدم آمده تا در مورد ازدواج تان صحبت نمائیم. پس از شنیدن این حرف ها که مهرو توقع آنرا نداشت ، مهرو به اصطلاح در لباس هایش نمی گنجید. وی دستان پدر را بوسیده و با شرم حیای زیاد از اتاق خارج شد. درآن شب ، مهرو نتوانست بخوابد. خواجه محمد پس از دریافت پیام ملک میرافغان مبنی بر احضارش به تشویش شد ومی اندیشید که چرا ملک میر افغان درین شب بدنبالش نفر فرستاده است. عزیز نیز ازین موضوع دچار تشویش شد. خوا جه محمد در مورد ارتباط چند روزه عزیز با دختر ملک میرافغان اطلاع داشت ، به عزیر گفت که میترسد ازین ناحیه کدام جنجالی بر پا شود بناء به پسرش مشوره داد تا فردا وی به طرف زیارت پاچاه صاحب پای مناربرود. عزیز این سخن پدر را نپذیرفت و گفت : اگر ملک میرافغان برایم چیزی بگوید من میگویم که دختر تانرا بپرسید. فردای آنروز هردو با هزاران تشویش بخانه ملک میر افغان رفتند و متوجه شدند که در حدود بیست نفر از موسپیدان قریه در مهمانخانه وی نشسته اند و همه از خود می پرسیدند که چرا ملک ایشان را درین صبگاهی خواسته است.

پس از صرف چای ملک میر افغان به حاضرین گفت : من شما موسفیدان را برای بیان یک موضوع زحمت داده ام. طوریکه اطلاع دارید بین من و ملک افضل از مدت های متمادی دشمنی و خصومت موجود بود که با آمدن ایشان درخانه ما در روزهای عید و طلبگاری از دخترم ، روابط ما بشکل دوستانه تغیر کرد. من در مورد پیشنهاد نامزدی دخترم و دریافت نظر دخترم دو هفته وقت خواستم . اکنون معلوم گردید که دخترم تمایلی به ازدواج با پسر ملک افضل را ندارد بلکه میخواهد با خواجه عزیز پسر خواجه محمد ازدواج نماید. ازینرو من به خواست دخترم تن در داده ام. طوریکه شما شاهد هستید، خواچه عزیز یک پسر با خلاق ، پسندیده و مودب است و تمام اهالی قریه از وی خوشنود اند ازینرو من در نظر دارم تا مراسم عروسی این دو جوان را تدارک ببینم. ملک میر افغان به خواجه محمد گفت : عروس تان مبارک. پطنوس شیرینی مهیا شد و پیشروی خواجه محمد گذاشته شد. خواجه عزیز از جا برخواست و دستهای ملک میر افغان را بوسید.

ملک میرافغان هدایت داد تا گروه نوازندگان را مهیا سازند. ملک همچنان هدایت داد تا قصابان حاضر شده یک راس گاو را ذبح نمایند . مراسم شیرینی خوری را بر پا نمودند. صدای دهل و سرنا از قریه بلند شد. تمام اهالی قریه از کوچک و بزرگ درین جشن شادی اشتراک کردند. ملک میر افغان ده نفررا بسرکردگی شخصی بنام عبد الله به سواری اسپ با یک پطنوس نقل نزد ملک افضل فرستاد واو را در مورد تصمیم اش مطلع ساخت. اهالی قریه به ملک میر افضل اطلاع دادند که گروهی اسپ سواراز قریه ملک میرافغان بطرف قریه ایشان در حرکت اند. ملک افضل فکر کرد که حتمی ملک میر افغان برایش شیرینی فرستاده است و ازینرو به نشانه شادیانه امر فیر های هوائی را داد. با دیدن پطنوس نقل خوشحال وی بیشتر شد و فکر کرد که موضوع کاملا حل گردیده است. ملک افضل بالای پسرش صدا کرده گفت که نامزدی ات مبارک باد ! برو پطنوس شیرینی را بردار. درین هنگام کلانتر عبد الله گفت که شما اشتباه میکنید. این شیرینی نامزدی دختر ملک میر افغان با خواجه عزیز پسر خواجه محمد میباشد. ما از شما دعوت مینمائیم تا در محفل عروسی این دو جوان اشتراک ورزید. با شنیدن این سخنان آتش در جان ملک افضل و پسرش درگرفت. وی چاقوی بزرگش را ازجیبش بیرون کرد و سر انگشتش را برید و نقل های ارسالی ملک میر افغان را با خون آن رنگین ساخت و برای عبد الله گفت که به ملک میر افغان بگوید که دشمنی را بار دیگر تجدید کرده است. من تصمیم دارم تا دخترش را در شب عروسی اش اینجا بیاورم. اگر این کار را من نکنم از جمله نامردهای روزگار خواهم بود.

زمانیکه این مردم نزد ملک میر افغان برگشتند و قصه را به اوشان گفتند ، نامبرده ازین عکس العمل ملک افضل متاثر شد و گفت : دوستان ملک افضل اصلیت خویش را ظاهر ساخت ولی این مهم نیست که در مراسم عروسی ما اشتراک میکند یا نه . مراسم نامزدی این دو جوان بر پا بود. نوازندگان به خواندن های محلی مشغول بودند و مردم قریه به فیر های شادیانه مصروف بودند. این مراسم یک شبانه روز دوام کرد. پس از سپری شدن دوماه زمان برپائی مراسم عروسی این دو جوان فرا رسید. ملک افضل که ازموضوع اطلاع یافت در پی انتقام برآمد. در روز عروسی در حالیکه تمام مدعوین با یکدیگر مصاحفه مینمودند ، ساز و موسیقی تمام محل را به شور آورده بود، رقص و پایکوبی در تمام ساحات ادامه داشت ، چند نفر مسلح بشمول ملک افضل و پسرش بر محفل هجوم آوردند و با یک حمله برق آسا ملک میرافغان و خواجه محمد را کشتند و چند تن دیگر را مجروح ساختند. خواجه عزیرکه درین حادثه جان بسلامت برده بود، با دیدن جسد پدر و خسرش ، خونش به جوش آمد و با همراهی چند تن از دوستان نزدیکش به عقب آنها شتافت. جنگ شدیدی بین دو قریه درگرفت. درپائین تپه مقابل میدان هوائی خواجه عزیز توانست تا ملک افضل و پسرش را به قتل برساند. وی بر بالای تپه مقابل میدان هوائی بالا شد و از آنجا دشمن را زیر آتش قرارداد. ناگهان یک مرمی از فاصله دور در قلب خواجه عزیز اصابت کرد که در اثر ان پس از لحظة جان شیرینش را از دست داد.

خبر مرگ خواجه عزیز به مهرو رسید و پس از شنیدن ، مهروی ناکام از خانه برآمد تا بداند که این اطلاعیه واقعیت دارد یا خیر. مهرو بر سر تپه رسید و دید که خواجه عزیز چون شاخة شمشاد افتاده است و جان داده است. مهرو چیغ زد و گفت : ای عزیز تو اینقدر بی وفا بودی که من را در شب عروسی ام تنها گذاشتی . وی میگریست و میگریست. وی عزیز را در آغوش خود گرفت و درهمین لحظه بود که یک مرمی فرا رسید و به قلب مهرو اصابت کرد. وی فریاد برآورد که خدا یا خانه ظالم را خراب کنی که درچنین روزی همه را به چنین سرنوشت شوم مواجه کرد. لحظات بعد که خواجه عزیز را همچنان در بغل سخت محکم گرفته بود، جان داد. پس از آنکه جنگ خاموش شد ، مردم بر بالای تپه آمدند و دیدند که دو دلداده در آغوش همدیگر قرار داشته و جان داده اند. مردم قریه بحال این دو جوان ناکام گریستند.

ساعت شش شام مراسم تدفین این دو جوان نامراد توسط همان مولوی برپاشد که ساعتی قبل نکاح ایشان را بسته بود. در بلندی تپه دو قبررا پهلو به پهلوهم کنده شد. مردم هر قدر کوشیدند نتوانستند این دو دلداده را از هم جدا نمایند و ازینرو مولوی هدایت داد تا هردو را یکجا در یک قبربزرگتر دفن نمایند. ازین تاریخ تاکنون این مقبره بنام خواجه راس ولی و سپس بمرور زمان به نام خواجه رواش ولی مسمی شد و منطقة که مهرو در آن زیست داشت و مقبره شان بنام زیارت بی بی مهرو نامگذاری شد.

>>>   داستان خوبی بود ولی ناکام>>>   … برکسانی موزاحم دوعاشقی واقعامیشه این داستان روکسی درک میکندکه عاشق باشد>>>   خیلی غم انگیز بود واقعا متاثر شدم>>>   بسیار یک قصه خراب>>>   ای کاش پاروق جان وردک ؛ نور چشم حکمت شعار و دردانهٔ معارف پرور ؟ دولت خود مختار افغانستان و مرغ يک لنگ دار اغیار اين وطن علیل و بیمار !! اين سرگذشت عبرت آور را بخواند و دوباره نام مکتب ملی و مردمی بی بی مهرو را به اسم قدیم و اصلی اش ( که مکتب بی بی مهرو است ) مسما کند و آن عنوان و نام مزخرف دکتور قیوم وردگی مسما به قیوم خ ……را از سر دروازهٔ آن موسسهٔ ملی علمی بدور اندازد .
درین جا و درین موضوع سرا پا فرهنگی عنعنوی و علمی ؛؛ همه مسئولیت متوجه خود اهالی شریف و مسکونین ناحیهٔ بی بی مهرو میشود که نگذارند که پاروق خ … بار قیوم خ … را بردوش شان بگذارد. وعرضیست از مراد>>>   جالب ، خواندنی و پند اموز بود .تشکر از اینکه این قصه را در سایت گزاشتن . و انانکه میگویند غم انگیز بود من با ایشان موافق نیستم بلکه از نظر من یک عشق واقعی بین این دوجوان بود عاشقان واقعی و پاک به یک دیگر نمیرسند .>>>   برکت باد بر قلم شما نویسنده عزیز… بسیار داستان تاریخی و جالب .. جاوید باد عشاق زمانه .و زنده باد خواجه رواش ولی و بی بی مهرو …. خداوند به قلم تان برکت بیافزاید یکی از مطالب جالب که دراین وبسایت به نشر رسیده است .

محمد از لوگر>>>   مراد جان به مراد برسی گل گفتی>>>   خیلی تلخ بود ما عاشقان میدانیم!>>>   ای معنای انتظار یک لحظه بایست
دیوانه شدن به خاطرت کافی نیست
یک لحظه بایست یک جمله بگو :
تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست
محبوبه>>>   همیشه عاشقان واقعی به هم نمی رسن!!!!! چرا؟>>>   بسیارجالب اما غم انگیزبود.
وطندوست ازاندخوی.

مهلت ارسال نظر برای این مطلب تمام شده است

داستانهای عاشقانه قدیمی

1. رومئو و ژولیت

تا به امروز شاید این داستان مشهورترین دلداده‌ها باشد. این زوج مترادفی برای عشق هستند. رومئو و ژولیت یک داستان حزن انگیز نوشته ویلیام شکسپیر است. داستان عاشقانه آنها بسیار غم انگیز است.

2. کلوپاترا و مارک آنتونی

داستان عاشقانه آنتونی و کلوپاترا یکی از به یاد ماندنی‌ترین و عاشقانه ترین داستانهاست که در همه زمانها نقل می‌شود. داستان این دو شخصیت تاریخی بعدها توسط ویلیام شکسپیر به نمایش درآمد و هنوز هم در همه جای دنیا نمایش داده می‌شود. رابطه آنتونی و کلوپاترا نمونه واقعی عشق است. آنها در نگاه اول عاشق گشتند. رابطه بین این دو جوان مقتدر، کشور مصر را در یک موقعیت قدرتمندی قرار داد.

3. پاریس و هلن

به نقل از ایلیاد اثر هومر، داستان هلن و جنگ تروآ یک افسانه حماسی یونانی و ترکیبی از واقعیت و افسانه است. هلن به عنوان زیباترین زن در عرصه ادبیات در نظر گرفته شده است. او با منلوس، شاه اسپارت ازدواج کرد. پاریس پسر پریام شاه تروا عاشق هلن شد و او را ربود. یونانی‌ها ارتش عظیمی ‌به رهبری برادر منلوس، اگاممنون، فراهم کردند تا هلن را بازگردانند. هلن به سلامت به اسپارت بازگشت که ادامه زندگی خود را در شادمانی با منلوس زندگی کند.

4. ناپلئون و ژوزفین

ازدواج این دو یک ازدواج مصلحتی بود که ناپلئون در سن 26 سالگی به ژوزفین علاقه‌مند شد و با او ازدواج کرد. ژوزفین بانویی برجسته و ثروتمندترین زن به حساب می‌آمد. هرچه زمان می‌گذشت عشق ناپلئون به ژوزفین همچنین ژوزفین به ناپلئون بیشتر می‌شد اما این باعث کم شدن احترام متقابل آنها و همچنین کم شدن علاقه شدید آنها به هم نمی‌شد و به مرور زمان کهنه نمی‌شد.

5. اسکارلت اوهارا و رِت باتلر

بربادرفته نشاندهنده یکی از آثار جاویدان ادبی است. اثر معروف مارگارت میچل، عشق و نفرت بین اسکارلت و رت باتلر را شرح می‌دهد. تنظیم وقت چیزی بود که اسکارلت و رت باتلر هیچگاه در آن با همدیگر هماهنگ نبودند. در سراسر این داستان حماسی، این زوج هیچگاه احساسات واقعیشان را به طور دائمی ‌تجربه نکردند و این حاصل بروز جنگ در پیرامونشان بود.

6. جین ایر و رچستر

در داستان معروف شارلوت برونته، شخصیتهای تنها و بی دوست، علاجی برای تنهایی خود یافتند. جین، دختر یتیمی ‌که به عنوان مربی وارد خانه ادوارد رچستر، مردی ثروتمند، می‌شود. این زوج غیرقابل تصور به هم نزدیک و نزدیک تر شدند تا زمانی که رچستر قلب لطیف و مهربانی را خارج از قلب خشن خود یافت.

7. ملکه ویکتوریا و آلبرت

این داستان عاشقانه درمورد خانواده سلطنتی انگلیسی است که 40 سال در مرگ همسرش به سوگ نشست. ویکتوریا دختری با نشاط، خوش رو و شیفته نقاشی بود. او در سال 1873 بعد از مرگ عموی خود ویلیام ششم بر تخت سلطنت انگلیس جلوس کرد. در سال 1840 او با اولین پسرعموی خود پرنس آلبرت، ازدواج کرد. در ابتدا پرنس آلبرت در بعضی محافل، ناآشنا به نظر می‌رسید چون او آلمانی بود.

8. لیلی و مجنون

شاعر برجسته ایران، نظامی‌گنجوی، شهرت خود را مدیون شعر عاشقانه اش لیلی و مجنون که از یک افسانه عربی الهام گرفته، می‌باشد. لیلی و مجنون یک تراژدی درمورد عشق نافرجام است. این داستان برای قرنها نقل و بازگو شده است و در نسخ خطی و حتی روی سرامیکها نگاشته شده است.

در سال 1612 دختری جوان، به نام ارجمند بانو، با فرمانروای امپراتور مغول، شاه جهان ازدواج کرد. ارجمند بانو یا ممتاز محل 14 فرزند به دنیا آورد و همسر مورد علاقه شاه جهان شد. بعد از مرگ ممتاز محل در 1629 امپراتور بسیار غمگین شد و تصمیم گرفت مقبره ای برای او بسازد.



روزی که حمید از من خواستگاری کرد با شادی و شعف و با سراسیمگی آن را
پذیرفتم. یافتن همسری مانند حمید با شرایط او شانسی بود که همیشه به سراغ
من نمی آمد و من جزو معدود دخترانی بودم که توانسته بودم همسر پاک و
نجیبی مانند حمید را پیدا کنم.”حمید مرد زندگی است و میتواند در سخت ترین
شرایط زندگی همدم و همراه خوبی برای سفر زندگی باشد!” این عین جمله‌ای
بود که پدرم بعد از چند روز تحقیق در مورد حمید به من و مادرم
گفت.بالاخره با توافق جمعی و با رعایت تمام آداب و رسوم سنتی من و حمید
به عقد یکدیگر در آمدیم و زندگی مشترک خود را شروع کردیم.حمید با من
بسیار محبت آمیز رفتار می کرد و هر وقت مرا صدا می زد از القاب “نازنین”
، “جانم” ، “عزیزم” و “عشقم” و … استفاده می کرد و تمام سعی خود را به
کار می برد که در حد وسع و توان خود همه خواهشهای مرا بر آورده سازد.همان
ماههای اول ازدواج نیمه شب یکی از روزهای تعطیل از او شیرینی تازه خواستم
و حمید تمام شهر را زیر و رو کرد و حتی یکی از دوستان قنادش را از خواب
بیدار کرد ودر عرض چند ساعت تازه ترین شیرینی قابل تصور را فراهم ساخت.

حمید به راستی عاشق و شیفته من بود و من از اینکه توانسته بودم به راحتی
و بدون هیچ زحمتی چنین شیفته شوریده ای را به عنوان همسر انتخاب کنم در
پوست خود نمی گنجیدم. هر شب که از سر کار به منزل برمی گشت برای آنکه
مطمئن شوم هنوز عاشق من است و دوستم دارد او را امتحان می کردم.
یک روز از او می خواستم ظرفهای نشسته شب گذشته را بشوید و روز دیگر از او
می خواستم که مرا به گرانترین رستوران شهر ببرد. روز دیگر از او تقاضا می
کردم که کار خود را نیمه رها کرده و مرخصی نصف روز بگیرد و خودش را به
مهمانی یکی از دوستان من برساند و روز دیگر خودم را به مریضی میزدم واز
او می خواستم در منزل بماند و مواظب من باشد.
حمید همه این کارها را بدون هیچ اعتراضی انجام می داد. او آنقدر مطیع و
رام بود که کم کم یادم رفت حمید به عنوان یک انسان بالقوه می تواند وحشی
و بی رحم هم باشد. حتی یک روز در یک جمع فامیلی نتوانستم فکر درونم را
پنهان کنم و در حضور جمع با خنده گفتم که”حمید خر خودم است و هر چه بگویم
گوش می کند.”
صورت سرخ و چشمان شرمنده حمید نشان داد که او از این جمله من ناراحت شده
است اما با همه اینها هیچ نگفت و بلا فاصله با مهارت مسیر صحبت را عوض
کرد.
شب که منزل خود برگشتیم حمید در اعتراض به حرف من جمله ای گفت که آن شب
درست و حسابی معنایش را نفهمیدم ولی به هر حال با معذرت خواهی وگفتن
اینکه یک شوخی ساده بود قضیه را به فراموشی سپردم. آن شب حمید گفت: “عشق
موجود حساسی است و از اینکه کسی به او شک کند و مهمتر از اینکه کسی او را
امتحان کند، بدش می آید.”
کم کم این فکر به مخیله ام افتاد که حمید در عشق و مهمتر از همه در زندگی
موجودی بی عرضه و بی خاصیت است و من موجودی بسیار برتر و والاتر از او
هستم. حتی گاهی اوقات به این فکر می افتادم که شاید اگر کمی دندان روی
جگر می گذاشتم و به حمید “بله ” نمی گفتم حتما مرد بهتری نصیبم می شد و
زندگی باشکوهتری داشتم. احساس قربانی بودن و حیف بودن به تدریج بر من
قالب شد و کار به جایی رسید که هر چه حمید بیشتر نازم را می کشید و بیشتر
برای برآوردن آرزوهایم تلاش می کرد در نظرم خوارتر و حقیرتر می شد. کار
به جایی رسید که دیگر صبحها برای بدرقه اش از خواب بیدار نمی شدم و شبها
برایش شام نمی پختم و به او دستور می دادم که از رستوران سفارش شام دهد.
حمید همه این بی احترامی ها و بی حرمتی ها را تحمل می کرد و هنوز هم
قربان صدقه ام می رفت. بخصوص در کنار فامیل مرا در کنارم می نشاند و به
ظاهر چنان می نمود که از من حساب می برد. همه زنها و دختر های فامیل به
این عشق شور انگیز حمید غبطه می خوردند و من مغرورتر از همیشه او را از
خود می راندم و با لحنی ناخوش آیند در مقابل جمع با او سخن می گفتم.
بالاخره من باردار شدم و یک دختر و پسر دوقلو به دنیا آوردم.
دخترک شباهت عجیبی به حمید و پسرک شباهت غریبی به من داشت. دوران بار
داری و دو سال بعد از آن هیکل و اندام مرا به کلی تغییر داد و چهار چوب
بدن من دیگر آن ظرافت و جذابیت زمان دختری را از دست داده بود و من فقط
حمید را مسبب این اتفاقات میدانستم. به هر حال اگر حمید به خواستگاریم
نمی آمد من می توانستم مدت بیشتری زیبایی و جذابیت زمان جوانی را حفظ
کنم.
ورود بچه ها به زندگی ما رنگ و روی دیگری داد. حمید هر دو فرزندش را به
شدت دوست داشت ولی بی اختیار برای دخترک نگران تر بود. روزی دلیل این
نگرانی را از حمید پرسیدم و او بالبخند تلخی گفت: “تربیت دختر مهمتر از
پسر است و دختران آسیب پذیرتر از پسران هستند.”
اما من این توضیح را قبول نکردم و گفتم که دلیل این محبت بیش از اندازه
شباهت بیش از اندازه دخترک به اوست. بعد برایش گفتم که فکر نمی کرد که از
بطن زن والا و برجسته ای مانند من صاحب فرزندی شبیه خودش شود. حمید مدتها
به این جمله من خندید ولی با این همه ذره ای از حالت تسلیم و عشق بی قید
و شرطش نسبت به من کم نشده بود. هرچه شوریدگی و شور و عشق حمید نسبت به
من و بچه هایش بیشتر می شد جسارت و زیاده روی من در امتحان گرفتن از عشق
حمید بیشتر می شد.
دیگر مطمئن بودم که حمید به خاطر بچه ها هم که شده مرا رها نخواهد کرد.
شعاع بی حرمتی ها و بی احترامی هایم را نسبت به عشق و شوریدگی اش بیشتر
کردم و وقتی او در مقابل بی اعتنائی ها و بی حرمتی های من سکوت می کرد و
کوتاه می آمد احساس قدرت و بزرگی می کردم و حس قربانی شدن در من بیشتر
تقویت می شد.
اما همه این تصورات در یک مهمانی خانوادگی ناگهان به باد رفت و من در آن
شب به جنبه ای از شخصیت حمید روبرو شدم که هرگز فکر نمی کردم در وجودش
باشد…
پسر عموِیم بعد از مدتها از خارج بازگشته بود و همه فامیل به مناسبت
بازگشت او به کشور در مهمانی باشکوهی شرکت کرده بودند. من به اصرار از
حمید خواستم تا هدیه ای گرانقیمت تهیه کند و بعد در حالی که هر دو بچه را
در آغوش او انداخته بودم او را در مجلس به حال خود رها کردم و مانند
دختران مجرد به سراغ پسر عمو رفتم و از او خواستم تا از خارج و آینده اش
در کشور صحبت کند.
در حال صحبتها ودر حالی که حمید در اتاق برای آرام کردن بچه ها راه
می‌رفت پسر عمو با لبخندی که معمولا خارج رفته ها دارند با اشاره به من
گفت که :
“اگر دختر عمو ازدواج نمی‌کرد حتما از او خواستگاری می‌کردم وزندگی با
شکوهی را با او شروع می‌کردم.”
بدون توجه به این که چقدر جمله من می تواند زشت و تکان دهنده باشد
بلافاصله پاسخ دادم:
“افسوس که دیر شد و من گرفتار موجود بی عرضه ای مثل حمید شدم . چه کنم که
دوتا بچه دارم.”
جمله ی من آن قدر بی‌شرمانه و توهین آمیز بود که سکوتی سهمگین بر مجلس
حاکم شد و همه نگاهها به سوی حمید برگشت. حمید مردی که همیشه برای من
سمبول بی‌عرضگی و تسلیم بود ناگهان چهره اش دگرگون شد. شانه‌هایش به سمت
عقب رفت سر اش را بلند کرد و با نگاهی که دیگر آن نگاه حمید عاشق و
شوریده نبودخطاب به من گفت:
“هنوز دیر نشده نکبت خانم ! تو از الان آزادی تا هر غلطی که می خواهی
بکنی ! نگران بچه ها هم نباش چون دیگر آنها متعلق به تو نیستند!”
حمید این را گفت و بچه ها را در آغوش گرفت و رفت. پسر عمویم از سویی به
خاطر گفتن این جمله سرزنشم کرد و از سوی دیگر از اینکه همسرم اینقدر کم
ظرفیت است مرا تحقیرنمود. او گفت اینجور گفتگو ها در فرهنگ خارجی ها
بسیار مرسوم و جا افتاده است و همسر یک زن باشخصیت وجاافتاده ای مثل من
نباید فردی چنین کم ظرفیت باشد. اما من همانجا فهمیده بودم که برای آخرین
بار عشق زندگیم را امتحان کرده ام. اینبار در این امتحان شکست خورده
بودم.

بلافاصله به منزل برگشتم ولی اثری از حمید ندیدم. روز بعد به شرکت حمید
رفتم ولی گفتند که تلفنی به مدت یک ماه در خواست مرخصی اضطراری کرده و به
مسافرت رفته است. به بانک رفتم و فهمیدم که تمام پولهای پس اندازش را از
بانک بیرون کشیده و حسابش را بسته است.

وقتی آخر روز به منزل آمدم فهمیدم که حمید در غیاب من به منزل آمده و
وسایل خود و بچه ها را جمع و جور کرده و رفته است به هر جا سر زدم دیگر
اثری از حمید پیدا نکردم. او با بچه ها آب شده بود و به زمین رفته بود.
هیچ کس از او سراغی نداشت و این برای من شوک روحی بزرگ بود. فکر کردم که
حمید شوخی می کند و چند روز بعد به خانه برمی گردد. اما بعد از گذشت یک
ماه و از فهمیدن اینکه دیگر حمید به شرکت مراجعه نموده و به صورت رسمی از
شرکت استعفا داده و برای همیشه کار قبلی خود را رهاکرده تمام امید هایم
مبدل به یاس شد و فهمیدم که اینبار بزرگترین خطای زندگیم را مرتکب شده
ام.داستانهای عاشقانه قدیمی

دو ماه بعد وکیل حمید نامه ای به من داد. به خط حمید در آن نوشته شده بود
که اگر طالب طلاق هستم او حرفی ندارد و وکیل او در این امر اختیار کامل
را داراست و اگر هم می خواهم همسر او باقی بمانم به اختیار خودم است و در
آنصورت می توانم حقوق و نفقه را ماهانه تا آخر عمر از وکیلش دریافت کنم.
حمید نوشته بود:
“وقتی انسان آنقدر جسارت پیدا می کند که به عشقش توهین کند و آنرا مورد
آزمون قرار دهد باید در مقابل جرات و تحمل امتحان متقابلی از سوی عشق را
داشته باشد. او که هنوز دوستت دارد ! حمید!”

وکیل حمید را به دادگاه کشاندم و از او خواستم آدرس محل سکونت حمید و یا
لااقل بچه ها را در اختیارم قرار دهد و او با مدرک ثابت کرد که حمید قبل
از ترک کشور به صورت رسمی تمام اختیارات قانونیش را به او سپرده و به
صورت یکطرفه با تلفن با او تماس می گیرد.

سه ماه از ماجرای مهمانی پسر عمو گذشته بود و هنوز هیچ اثری از حمید پیدا
نکرده بودم.
شبها بی اختیار خواب حمید و بچه ها را می دیدم و بعضی اوقات با خود می
گفتم او با دو بچه کوچک تنها چه می کند و بعد به یادحرفهای او می افتادم
که می گفت:
“انسان باید آنقدر قوی و مستقل باشد که بتواند همیشه از نقطه صفر و از
بدترین شرایط شروع کند و امیدوار و مصمم در کمترین زمان ممکن خود را به
سطح متوسط زندگی برساند. فقط بعد از اثبات این لیاقت است که انسان حق
دارد خود را یک انسان بالغ و مستقل اعلام کند.”

شش ماه در تنهایی گذشت.
من درخواست جدایی از حمید را قبول نکردم و به وکیلش گفتم که تا آخر عمر
خود را همسر او می دانم. هر چند دیگر لیاقت عنوان همسری اش را ندارم.
حمید نیز در مقابل آخر هر ماه مبلغ زیادی را به عنوان نفقه به حساب بانکی
ام می ریخت. تعجب می کردم که او اینقدر زیاد برای من پول بفرستد. در دلم
لیاقت و جسارت و توانایی همسرم را تحسین می کردم که ای کاش می توانستم با
او دوباره زندگی مشترک داشته باشم.

پسر عموی خارج رفته ام دوباره هوس دیار فرنگ کرد در شب مهمانی بدرقه
دوباره خاطره مهمانی ورود او زنده شد و پسر عمو اینبار با احترام و بزرگی
از او یاد می کرد. پسر عمو هنوز برای تامین مخارجش در خارج از کشور
وابسته به عمو جان بود و اینکه حمید توانسته بود با دو بچه کوچک در آنجا
بلافاصله کار پیدا کند حتی پول به ایران بفرستد باعث شده بود که همه پسر
عمو را به عنوان موجودی وابسته و حقیر نگاه کنند. پسر عمو برای اینکه
قدری از محبوبیت حمید در جمع بکاهد خطاب به من گفت: “دختر عمو اگر الان
درخواست طلاق کنی باز هم نمی توانم تو را به همسری خود بپذیرم. اینکه
توانستی چند سال با این مرد وحشی و سنگدل سر کنی خود نشاندهنده این است
که شایسته زندگی بامن نیستی!”

و من مغرور و مسمم در مقابل جمع سرم را بلند کردم و گفتم: “حمید هنوز
همسر من است و من به داشتن چنین مرد با اراده و استوار افتخار می‌کنم. او
دارد مرا امتحان می‌کند و به محض اینکه بفهمد دیگر طاقت امتحان را ندارم
سر و کله اش پیدا می‌شود. اگر یک بار دیگر مرد مرا وحشی و سنگدل بخوانی
مطمئن باش تو را به آتش می کشم و دودمانت را به باد می دهم!”

پسر عمو دیگر با من حرف نزد. عمو جان و فامیل هم مرا طرد کردند و افسرده
تر و غمگین تر از گذشته اما راحت و آسوده به منزل خودم باز گشتم. منزلی
که دیگر اثری از گرمای وجود حمید و بچه ها نبود. اما با همه اینها احساس
خوبی داشتم. اولین بار بود که در مقابل جمع فامیل از حمید دفاع می کردم و
او را برتر و بالاتر از خودم می شمردم واین باعث شده بود تا احساس اشتیاق
عجیبی نسبت به او در دلم زنده شود. برای اولین بار احساس کردم که در حق
حمید و عشق پاکش کوتاهی کرده ام و هرگز نتوانستم ذره ای از شوریدگی او را
درک کنم. ساعتها در تنهایی گریستم و در خلوت تنهایی ار خدا خواستم تا او
را به من از گرداند.
دیگر اشتهایم را به غذا ازدست داده بودم و دچار بیماری روحی و عصبی شده
بودم. از همه بدم می‌آمد و می‌خواستم تنها باشم. سرانجام دیگر طاقتم طاق
شد و تصمیم به اعتصاب غذا گرفتم. نامه‌ای به حمید نوشتم و از او به خاطر
بی‌وفایی و بی‌مهری‌هایم تقاضای عفو نمودم. از او خواستم تا یک فرصت دیگر
در اختیارم قرار دهد تا محبت‌های او را جبران کنم و برایش نوشتم که لحظه
نوشتن این نامه تا دیدن اش دیگر لب به غذا نخواهم زد و منتظر خواهم ماند
تا با او غذا بخورم. نامه را به آدرس وکیل حمید پست کردم. سپس به منزل
بازگشتم و عکس مشترک حمید و بچه‌ها را روی قلبم گذاشتم و در بستر
خوابیدم.
ده روز از اعتصاب غذایم گذشت. ضعف شدیدی بر وجودم غالب شد اما با این
وجود فقط به نوشیدن آب اکتفا کردم وچشم انظار به ورورد حمید و بچه‌ها چشم
به در دوختم.
بیست روز بعد پدر و مادرم به سراغ من آمدند و به زور مرا به دکتر بردند و
در بیمارستان بستری کردند. اما از بیمارستان فرار کردم و به منزل آمدم
وخود را در اتاق زندانی کردم و اعتصاب غذای خود را ادامه دادم. به توصیه
پزشک مرا به حال خود رها کردند. منتظر ماندند تا خودم سر عقل بیایم. دکتر
گفته بود تا اگر این فرصت را از من بگیرند به احتمال زیاد روش خطرناک‌تری
را برای خود کشی انتخاب خواهم کرد و همین توصیه باعث شده بود تا همه خود
را از صحنه خارج کنند.

روز سی ام اعتصاب غذا وکیل حمید از سوی او نامه ای آورد به این مضمون که:
“از من جدا شو و زندگی ایده آل و آرمانی ات را دوباره شروع کن. من با
خارج کردن خودم وبچه‌ها از زندگی ات این فرصت را در اختیارت گذاشتم. بی
جهت باز عشق مرا امتحان نکن و خودت را آزار نده. مطمئن باش که در این
امتحان شکست خواهی خورد و این بار جان خود را روی این خواهی گذاشت.”

ولی من کوتاه نیامدم وبه اعتصاب غذایم ادامه دادم. به شدت ضعیف و ناتوان
شده بودم و تمام بدنم بوی بد و متعفنی می داد. چهره زیبایم متعفن و
وحشتناک شده بود و اندامم مانند اسکلت لاغر و استخوانی شده بود. مرگ را
به وضوح در مقابل خود می دیدم و با این وجود دست از اعتصاب بر نمی داشتم.
بله حمید حق داشت و من باز داشتم عشق او را امتحان می کردم. اما با این
تفاوت که اینبار با آزمودن عشق او از عشق خودم هم امتحان می گرفتم.
چهل روز اعتصاب غذایم گذشت. شب چهلم خواب عجیبی دیدم . خواب دیدم حمید و
بچه‌ها در یک سانحه رانندگی کشته شده اند و من برای همیشه فرصت جبران
اشتباهات گذشته را از داده ام. صبح روز بعد دلم نمی‌خواست چشمان ام را
باز کنم واز خواب بیدار شوم ولی دستان خشن و زبری که روی پیشانی ام کشیده
می شد و موهایم را نوازش می داد بی اختیار وادارم کرد تا چشم باز کنم.

خدای من! حمید کنار تخت من نشسته بود و با دستمال خیس در دهانم آب می
ریخت. نگاهم را به اطراف دوختم وفرزندانم را دیدم که کنارم روی تخت دراز
کشیده اند و خوابیده اند. اشک در چشمان ام حلقه بست. حمید لبخندی زد و
گفت:
“اینبار هم در امتحان عشق تو شکست خوردم. نه!؟

khey lee aa lee bood.
Khey lee aa lee bood.

من قبلا خونده بودمش ولی بازم میخونمش واقعا که داستان قشنگیه ممنونم

آخيش آخرش خوب تموم شد

خیلی جالب بود. مجتبیی عزیز دستت درد نکنه. آخرشم خوب تموم شد. عالی بود عالی.

درود
اشک در چشمان من هم حلقه زد و الان موجود است عالی بود عالی
ممنون مجتبی جان

مسعود و مينا و قنبر و نخودي و حسن و كساني هم كه ديدگاهتون اينجا نبود نوش جااان. از فيس پوك كپي كرده بودمش و خودمم خيلي خوشم اومد.

داستان باحالی بود ولی خودمونیم آخر داستان اشکمون را در آوردی

aaakheeish dastet dard nakoneh mojtaba kheili beh geryeh ehtiaj dashtam vaghean dastaneh ghashang va tasirgozari bood mamnun .

[…] داستان واقعی عاشقانه ی ایرانی ” امتحان عشق ” | محله … […]

بسیار بسیار عالی و اموزنده بود. افرین بر شما

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاه

وب‌سایت


4
 + 

 = 
هفت

مشترک نمی شوم
دریافت همه دیدگاه های این نوشته
فقط دریافت پاسخ دیدگاه های خودم
اگه کامنت جدیدی اومد با ایمیل به شما اطلاع داده بشه؟ البته حتی اگه کامنت هم ندی میتونی مشترک کامنت دونی بشی!


Username


Password

Remember Me

آدرس ایمیلتان را وارد کنید:

پیاده‌سازی توسط فید برنر

داستانهای عاشقانه قدیمی

حق کپی رایت برای سایت گوشکن محفوظ است.

انتشار مطالب سایت با اجازه ی کتبی از مدیر سایت، بلامانع است.

دفتر اول

پادشاه قدرتمند و توانايي, روزي براي شكار با درباريان خود به صحرا رفت, در راه كنيزك زيبايي ديد و عاشق او شد. پول فراوان داد و دخترك را از اربابش خريد, پس از مدتي كه با كنيزك بود. كنيزك بيمار شد و شاه بسيار غمناك گرديد. از سراسر كشور, پزشكان ماهر را براي درمان او به دربار فرا خواند, و گفت: جان من به جان اين كنيزك وابسته است, اگر او درمان نشود, من هم خواهم مرد. هر كس جانان مرا درمان كند, طلا و مرواريد فراوان به او مي‌دهم. پزشكان گفتند: ما جانبازي مي‌كنيم و با همفكري و مشاوره او را حتماً درمان مي‌كنيم. هر يك از ما يك مسيح شفادهنده است. پزشكان به دانش خود مغرور بودند و يادي از خدا نكردند. خدا هم عجز و ناتواني آنها را به ايشان نشان داد. پزشكان هر چه كردند, فايده نداشت. دخترك از شدت بيماري مثل موي, باريك و لاغر شده بود. شاه يكسره گريه مي‌كرد. داروها, جواب معكوس مي‌داد. شاه از پزشكان نااميد شد. و پابرهنه به مسجد رفت و در محرابِ مسجد به گريه نشست. آنقدر گريه كرد كه از هوش رفت. وقتي به هوش آمد, دعا كرد. گفت اي خداي بخشنده, من چه بگويم, تو اسرار درون مرا به روشني مي‌داني. اي خدايي كه هميشه پشتيبان ما بوده‌اي, بارِ ديگر ما اشتباه كرديم. شاه از جان و دل دعا كرد, ناگهان درياي بخشش و لطف خداوند جوشيد, شاه در ميان گريه به خواب رفت. در خواب ديد كه يك پيرمرد زيبا و نوراني به او مي‌گويد: اي شاه مُژده بده كه خداوند دعايت را قبول كرد, فردا مرد ناشناسي به دربار مي‌آيد. او پزشك دانايي است. درمان هر دردي را مي‌داند, صادق است و قدرت خدا در روح اوست. منتظر او باش.فردا صبح هنگام طلوع خورشيد, شاه بر بالاي قصر خود منتظر نشسته بود, ناگهان مرد داناي خوش سيما از دور پيدا شد, او مثل آفتاب در سايه بود, مثل ماه مي‌درخشيد. بود و نبود. مانند خيال, و رؤيا بود. آن صورتي كه شاه در رؤياي مسجد ديده بود در چهرة اين مهمان بود. شاه به استقبال رفت. اگر چه آن مرد غيبي را نديده بود اما بسيار آشنا به نظر مي‌آمد. گويي سالها با هم آشنا بوده‌اند. و جانشان يكي بوده است.شاه از شادي, در پوست نمي‌گنجيد. گفت اي مرد: محبوب حقيقي من تو بوده‌اي نه كنيزك. كنيزك, ابزار رسيدن من به تو بوده است. آنگاه مهمان را بوسيد و دستش را گرفت و با احترام بسيار به بالاي قصر برد. پس از صرف غذا و رفع خستگي راه, شاه پزشك را پيش كنيزك برد و قصة بيماري او را گفت: حكيم، دخترك را معاينه كرد. و آزمايش‌هاي لازم را انجام داد. و گفت: همة داروهاي آن پزشكان بيفايده بوده و حال مريض را بدتر كرده, آنها از حالِ دختر بي‌خبر بودند و معالجة تن مي‌كردند. حكيم بيماري دخترك را كشف كرد, امّا به شاه نگفت. او فهميد دختر بيمار دل است. تنش خوش است و گرفتار دل است. عاشق است.

عاشقي پيداست از زاري دل          نيست بيماري چو بيماري دل

درد عاشق با ديگر دردها فرق دارد. عشق آينة اسرارِ خداست. عقل از شرح عشق ناتوان است. شرحِ عشق و عاشقي را فقط خدا مي‌داند.داستانهای عاشقانه قدیمی

 حكيم به شاه گفت: خانه را خلوت كن! همه بروند بيرون، حتي خود شاه. من مي‌خواهم از اين دخترك چيزهايي بپرسم. همه رفتند، حكيم ماند و دخترك. حكيم آرام آرام از دخترك پرسيد: شهر تو كجاست؟ دوستان و خويشان تو كي هستند؟ پزشك نبض دختر را گرفته بود و مي‌پرسيد و دختر جواب مي‌داد. از شهرها و مردمان مختلف پرسيد، از بزرگان شهرها پرسيد، نبض آرام بود، تا به شهر سمرقند رسيد، ناگهان نبض دختر تند شد و صورتش سرخ شد. حكيم از محله‌هاي شهر سمر قند پرسيد. نام كوچة غاتْفَر، نبض را شديدتر كرد. حكيم فهميد كه دخترك با اين كوچه دلبستگي خاصي دارد. پرسيد و پرسيد تا به نام جوان زرگر در آن كوچه رسيد، رنگ دختر زرد شد، حكيم گفت: بيماريت را شناختم، بزودي تو را درمان مي‌كنم. اين راز را با كسي نگويي. راز مانند دانه است اگر راز را در دل حفظ كني مانند دانه از خاك مي‌رويد و سبزه و درخت مي‌شود. حكيم پيش شاه آمد و شاه را از كار دختر آگاه كرد و گفت: چارة درد دختر آن است كه جوان زرگر را از سمرقند به اينجا بياوري و با زر و پول و او را فريب دهي تا دختر از ديدن او بهتر شود. شاه دو نفر داناي كار دان را به دنبال زرگر فرستاد. آن دو زرگر را يافتند او را ستودند و گفتند كه شهرت و استادي تو در همه جا پخش شده، شاهنشاه ما تو را براي زرگري و خزانه داري انتخاب كرده است. اين هديه‌ها و طلاها را برايت فرستاده و از تو دعوت كرده تا به دربار بيايي، در آنجا بيش از اين خواهي ديد. زرگر جوان، گول مال و زر را خورد و شهر و خانواده‌اش را رها كرد و شادمان به راه افتاد. او نمي‌دانست كه شاه مي‌خواهد او را بكشد. سوار اسب تيزپاي عربي شد و به سمت دربار به راه افتاد. آن هديه‌ها خون بهاي او بود. در تمام راه خيال مال و زر در سر داشت. وقتي به دربار رسيدند حكيم او را به گرمي استقبال كرد و پيش شاه برد، شاه او را گرامي داشت و خزانه‌هاي طلا را به او سپرد و او را سرپرست خزانه كرد. حكيم گفت: اي شاه اكنون بايد كنيزك را به اين جوان بدهي تا بيماريش خوب شود. به دستور شاه كنيزك با جوان زرگر ازدواج كردند و شش ماه در خوبي و خوشي گذراندند تا حال دخترك خوبِ خوب شد. آنگاه حكيم دارويي ساخت و به زرگر داد. جوان روز بروز ضعيف مي‌شد. پس از يكماه زشت و مريض و زرد شد و زيبايي و شادابي او از بين رفت و عشق او در دل دخترك سرد شد:

عشقهايي كز پي رنگي بودعشق نبود عاقبت ننگي بود

زرگر جوان از دو چشم خون مي‌گريست. روي زيبا دشمن جانش بود مانند طاووس كه پرهاي زيبايش دشمن اويند. زرگر ناليد و گفت: من مانند آن آهويي هستم كه صياد براي نافة خوشبو خون او را مي‌ريزد. من مانند روباهي هستم كه به خاطر پوست زيبايش او را مي‌كشند. من آن فيل هستم كه براي استخوان عاج زيبايش خونش را مي‌ريزند. اي شاه مرا كشتي. اما بدان كه اين جهان مانند كوه است و كارهاي ما مانند صدا در كوه مي‌پيچد و صداي اعمال ما دوباره به ما برمي‌گردد. زرگر آنگاه لب فروبست و جان داد. كنيزك از عشق او خلاص شد. عشق او عشق صورت بود. عشق بر چيزهاي ناپايدار. پايدار نيست. عشق زنده, پايدار است. عشق به معشوق حقيقي كه پايدار است. هر لحظه چشم و جان را تازه تازه‌تر مي‌كند مثل غنچه.

عشق حقيقي را انتخاب كن, كه هميشه باقي است. جان ترا تازه مي‌كند. عشق كسي را انتخاب كن كه همه پيامبران و بزرگان از عشقِ او والايي و بزرگي يافتند. و مگو كه ما را به درگاه حقيقت راه نيست در نزد كريمان و بخشندگان بزرگ كارها دشوار نيست.

 ایاز خدمتگزار راستگو و پاکدل سلطان محمود غزنوی بیمار شد و در بستر ناتوانی افتاد. گونه ی چون برگ گلش زرد شد. چشمان فتنه گرش، به خواب رفت. زلف تابدارش بهم پیچیده شد و زار و نزار گردید. سلطان را از شنیدن خبر بیماری ایاز دل بسختی به درد آمد. خدمتکاری رازدار و وفاپیشه داشت. او را نزد خود خواند و بدو گفت: به خانه ایاز برو و حالش را بپرس. از جانب ما به او بگو: ای نازنین یار ما، تو اینگونه در بستر بیماری درافتاده ای و گمان می بری که ما از یاد تو غافل نشسته ایم. خدای رازدان و دانای آشکار و نهان، می داند که دمی بی یاد تو نیستیم و لحظه ای از تو بی خبر نمانده ایم. از روزی که شنیده ایم تو بیماری، خود از غم تیمار تو رنجور و ناتوان شده ایم. هرگه که به بیماری تو می اندیشیم، نمی توانیم دریابیم که تو بیماری یا ما خود زار و ناتوانیم. اگر به دیدن تو نمی آییم و تن ما از تو دور افتاده دل ما بسوی تو پرواز می کند و جان ما آهنگ دیدار تو دارد. اشتیاق دیدار تو چنان در دل ما شراره افکنده که گویی «خیال تو در رگهای ما دور می زند و آرزویت در دل و جان ما می چرخد»

آنگاه سلطان محمود به خدمتکار رازپوش خود گفت: این پیام ماست، درنگ مکن. چون دونده ای بادپای به سرای ایاز برو و پیام ما را به او برسان. چون برق دونده و چون رعد جهنده باش. با توانی که در زانو داری دوان دوان خود را به خانه ی او برسان. اگر لحظه ای درنگ کنی و لمحه ای دیر برسی، جان از کف خواهی داد و سر به تیغ خواهی سپرد. خدمتکار برگشته بخت همچون باد، دوید، جهید و خود هم ندانست که چگونه و با چه شتابی به خانه ی ایاز رسیده است. در گشود، قدم در آستانه ی در نهاد، ناگاه بر جای خشک شد… سلطان محمود را دید که در کنار بستر ایاز نشسته و با او سخن می گوید. زانویش سست گردید، دلش به هراس افتاد، رنگ از چهره اش پرید و زبانش بند آمد. بیچاره ترسیده بود می پنداشت که سلطان محمود از او تندتر راه پیموده و از همین جهت است که زودتر به خانه ی ایازرسیده است. مرگ را به چشم دید. شک نداشت که به گناه تن باز زدن از فرمان سلطان، خونش ریخته خواهد شد. چاره ای نمانده بود. به زاری افتاد خود را به پای سلطان انداخت و در کمال یأس و نومیدی گفت: خدا می داند که در هیچ جا درنگ نکرده ام، هیچ جا نایستاده ام و هیچ جا ننشسته ام. دوان دوان و شتابان خود را به اینجا رسانده ام. اما نمی دانم که حضرت سلطان چگونه پیش از من خود را به اینجا رسانیده اید؟! شاید سلطان، ذره های خورشیدند که از روزنه ها گذشته و خود را به کنار یار دلجوی خود رسانیده اند؟ خدایا این خواب است یا بیداری؟! آخر چگونه ممکن می شد که با همه شتابی که من بکار بسته ام، سلطان پیش از من به اینجا رسیده باشد؟!

خدمتکار وفادار، اشکریزان سر به پای ایاز نهاد و چهره به کف پایش سود و ناله کنان او را به میانجیگری خواند. از او خواست که دست سلطان را بگیرد و نگذارد که شمشیر بکشد و سر از پیکرش بیندازد. به خدای یگانه سوگندشان می داد که از ریختن خون او درگذرند و به پروردگار یکتا قسم یاد می کرد که در به انجام رسانیدن فرمان سلطان، کوتاهی نکرده است. سلطان محمود دستی بر او کشید و گفت: تو گناهکار نیستی. از جای برخیز و آرام بگیر. دل قوی دار که کشته نخواهی شد. جاهی بلند پایه تر خواهی یافت و به ما نزدیکتر خواهی بود. تو آنچه در نیرو داشتی به کار بستی، لیکن آنچنان که من راه بریده ام تو راه نمی توانستی برید. من به دوری ایاز شکیبایی ندارم، از همین رو به سوی او دزدیده راهی دارم که گاه و بی گاه از این راه مخفی، از این راه پوشیده، نزد او می آیم و در کنارش می نشینم و سخنش را می شنوم. این راه مخفی را بدان جهت ساخته ام که هیچکس از دیدارهای ما آگاه نباشد. و تو ای خدمتکار باوفای من بدان، در میان عاشق و معشوق، راه های پنهانی بسیار است. جان ما بهم پیوسته، رازهای ما بر یکدیگر آشکار شده و پرده ها از پیش چشم ما به یکسو افتاده است. تو اگر می بینی من تاکنون این راز را از پیر و جوان پنهان داشته ام از بیم رسوائی نیست، جانم خانه ی اوست و دلم راه این خانه….


در درونم غوغای اوست که شیون می کند و در فکرم اندیشه ی اوست که پنجه می اندازد.


من اگر نزد دیگران خبر از او می جویم و سخن از او می گویم، از رهگذر بی خبری نیست. من از پشت پرده رازها را می بینم و در پنهان به آشکارا دیده می کشم و در نهان، پیدایم و در پیدا پنهانم.

پادشاهی بود بزرگوار و بزرگمنش، که به چاکران مهربان بود و هرگز آنان را دل آزرده نمی ساخت. روزی بر سر آن بود که میوه ای بخورد و از آن لذت برگیرد. میوه به دست گرفت و آن را ببرید و چون خواست آن را به دهان گذارد، ناگهان نگاهش به نگاه یکی از چاکرانش که در کنارش ایستاده بود، بیفتاد; چاکر را چشم در میوه دید; میوه به چاکر داد و از او خواست که هم در حضور او بخورد; چاکر میوه گرفت و با اشتیاقی فراوان به خوردن آن پرداخت و چنان از خوردن آن میوه به لذت درآمد، که شهریار را هوس برانگیخته شد و لختی از آن میوه از چاکر بگرفت و به دهان گذارد; میوه چنان تلخ بود که سلطان سخت رنجه شد و از کار چاکر که میوه ای بدان تلخی را چنین روی ترش ناکرده، می خورد، در عجب شد; از چاکر پرسید مگر این میوه که می خوردی تلخ نبود؟ چاکر پاسخ داد: روزگار شهریار دراز باد! تلخ بود سخت هم تلخ بود; اما چاره چه بود! میوه از دست شهریار بزرگوار خود گرفته بودم; مرا فکر عنایت سلطان چنان در خود گرفته بود که تلخی را نمی فهمیدم و با لذت میوه ی تلخ را می خوردم و اگر سخن به راستی می خواهی، خدا را بسوگند یاد می کنم که هرگز اندیشه ی تلخی آن نمی کردم.

چون ز دستت هردمم گنجی رسد        کی بیک سختی مرا رنجی رسد

چون شدم در زیر نعمت پست تو          کی مرا تلخی  رسد از دست تو

شبی جبرئیل در بارگاه خدا به خدمت ایستاده بود و پی در پی لبیک، می شنید لیکن کسی را نمی دید; حیران شد که چه کسی خدا را می خواند که طنین ملکوتی «لبیک» به گوش می رسد. هرچه به اینسو و آنسو نگریست، کسی را ندید، با خود گفت این بنده ی پرهیزکار، هرکه هست، بنده ای مقبول درگاه است. مردی است که نفس را کشته و به دل زنده مانده است که چنین خدا را می خواند و از خدا لبیک می شنود. جبرئیل شکیبایی از دست بداد و بر آن شد که این بنده ی خاص را بشناسد.

به سوی آسمانها پرواز کرد; هفت آسمان را بگشت، کسی را ندید; به زمین سرازیر شد، در زمین هم کسی را نیافت; به کوه ها بر شد، در کوه ها، مغارها هم کسی را ندید; به دریا پرواز کرد، آنجا هم کسی نبود.

مأیوس به درگاه ایزدی بازگشت. باز صدای «لبیک» شنید. بر شگفتی اش بسیار افزوده شد و کنجکاوی اش چنان هیجان گرفت که بردباری از کف بداد و برای دومین بار به دنبال این بنده ی نزدیک به خدا، به جانب زمین سرازیر شد; هرچه بیشتر گشت، کمتر یافت. درمانده و سرگردان، باز به آسمان پرواز کرد و سر به درگاه خدا سائید و به عجز از خدا خواست که رهنمایش شود و راه را بدو بنمایاند، باشد که چنین بنده ی پاکدلی را بشناسد.

خطاب از درگاه کبریایی رسید، که ای جبرئیل، اکنون که بشناختن این بنده ی ما تا به این پایه، اشتیاق داری، به طرف روم پرواز کن; در آن سرزمین او در دیری خواهی یافت. جبرئیل به روم رفت و وارد آن دیر شد. مردی دید، در پای بت زانو زده است و زار زار گریه می کند و نام بت به زبان می راند. از دیدن این وضع جبرئیل چنان دگرگون شد که شتابان خود را به درگاه یزدان رسانید، سر به خاک سائید و گفت:

ای نیاز مستمندان و چاره ساز بیچارگان، این چه رازی است که مردی در دیری نشسته و نام بت خویش می گوید ولی صدای «لبیک» در عالم قدس طنین می اندازد؟! خطاب کبریایی به گوش جبرئیل رسید که، ای جبرئیل این بنده ی گنهکار، از ندانی و غفله ره گم کرده و بت می جوید و پی در پی نام بت می گوید. گناه او از دل سیاهی نیست، از لغزش و بی خبری است. من که خدای جهان و داننده ی پیدا و نهانم، نباید از حال بنده ی خود غافل بدانم. بنده اگر غفلت کرد، راه بازگشت باز است; لیکن من که پدید آورنده ی او و همه ی موجوداتم که دچار اشتباه نمی شوم; هم اکنون چراغ رستگاری در پیش چشمش فرا می گیرم; جبرئیل بنگر که چه می بینی.

جبرئیل به امر پروردگار، به سوی دیر آمد و دید بت پرست دیرنشین، خدا خدا می گوید; راه خدا جستجو می کند و به درگاه یگانه راه می جوید.

 

دو دلداده بر کنار دریایی راه میرفتند و با هم صحبت می داشتند. قضا را دلبر سیمین تن به دریا افتاد و در آب غوطه خورد. عاشق دلخسته، به شتاب خود را در آب افکند و شناکنان به یار رسید.

دلدار گلعذار که عاشق فداکار را در کنار خود دید گفت، ای جان عزیز، من که در آب افتادم و به گرداب در غلطیدم، تو دیگر چرا از سر جان برخاستی و خود را به آب افکندی؟! عاشق پاکدل پاسخ داد:

وقتی تو در آب افتادی، دیگر من باقی نماندم که بر ساحل ایستم. من که خود را از تو باز نمی شناسم، چگونه می توانم چون تو نباشم؟! تو آنگاه که در آب به زیر و بالا می رفتی و می آمدی، من در خود همین حال را به عیان می دیدم.

منهم به آب افتاده بودم و با امواج به زیر و بالا می رفتم و می آمدم… من دیگر خود در آب بودم، دیگر این سخن چیست که می گویی چرا خود را به آب افکندی؟…

فهرست منظومه‌های عاشقانه (مرتب شده بر حسب زبان)


[۱]


داستانهای عاشقانه قدیمی

داستانهای عاشقانه قدیمی

0

0 dog داستان آگوست 16, 2019
برچسب ها :

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *