داستان ازدواج رستم و تهمینه

داستان ازدواج رستم و تهمینه

داستان ازدواج رستم و تهمینه

داستان ازدواج رستم و تهمینه

دوات آنلاین-روزی رستم هوای رفتن به شکار کرد و با رخش به‌سوی مرز توران رفت. پس آنجا را پر از گورخر دید شاد شد و شکاری زد و آتش بیفروخت . درختی را کند و در گورخری که شکار کرده بود چون سیخی فروبرد و بر آتش گذاشت . پس از صرف غذا و نوشیدن آب خوابید . هفت هشت تن از سواران ترک رخش را دیدند و او را دنبال کردند . رخش دو نفر از آن‌ها را با لگد کوبید و سر یکی را از تن جدا کرد . پس آن‌ها با کمند گردن او را به بند آوردند و به شهر بردند وقتی رستم برخاست و رخش را ندید غمگین شد و پیاده به‌سوی سمنگان رفت تا مگر نشانی از او بیابد .

 


چنینست رسم سرای درشت


گهی پشت به زین و گهی زین به پشت


 


داستان ازدواج رستم و تهمینه

وقتی رستم به سمنگان رسید خبر به شاه سمنگان بردند که رستم پیاده آمده و رخش را گم‌ کرده است . شاه سمنگان به پیشوازش رفت و به گرمی از او استقبال کرد . رستم گفت رخش را در اینجا گم کردم اگر او را بیابی پاداش‌ات می‌دهم وگرنه سر بزرگانت را خواهم برید.

 


شاه گفت خشمگین مشو و مهمان من باش . رخش پنهان نمی‌ماند و ما او را پیدا می‌کنیم. شاه او را به کاخ برد و از او به‌خوبی پذیرایی کرد . وقتی شب شد و همه خوابیدند شخصی با شمعی خوشبو خرامان به بالین رستم آمد و پشت سرش ماهرویی چون خورشید تابان بود.

 


رستم از دیدن او شگفت‌زده شد و از او پرسید نامت چیست ؟ و این موقع شب اینجا چه‌کاری داری؟ دخترک پاسخ داد : من تهمینه دختر شاه سمنگان هستم . در بین شاهزادگان کسی همتای من نیست. کسی تاکنون رخ مرا ندیده و صدایم را نشنیده است. من درباره شجاعت و جسارت تو زیاد شنیده‌ام و حالا تو را اینجا یافتم. اگر تو بخواهی من از آن تو هستم چون اولاً شیفته تو شده‌ام و ثانیاً می‌‌خواهم فرزندی از تو داشته باشم و سوم اینکه تمامی سمنگان را می‌گردم تا رخش تو را پیدا کنم .

 


وقتی رستم زیباروی پرخردی چون او را دید از موبدی خواست تا او را از پدرش خواستگاری کند . دانشومند نزد شاه رفت و از دختر او برای رستم خواستگاری کرد . شاه سمنگان شاد شد و پذیرفت و آن‌ها ازدواج کردند .

 


وقتی صبح شد بر بازوی رستم مهره‌ای قرار داشت که آن مهره را در همه جهان می‌شناختند .آن را به تهمینه داد و گفت : اگر دختردار شدی این را به گیسوی او ببند و اگر پسردار شدی آن را به بازویش ببند و سپس از او خداحافظی کرد و به‌سوی شاه سمنگان رفت. پس او مژده داد که رخش را یافته است.

 


رستم سوار رخش شد و شاد و سرحال به‌سوی ایران و ازآنجا به زابلستان رفت . بعد از گذشت نه ماه تهمینه پسری به دنیا آورد زیبارو چون رستم که نامش را سهراب نهادند. وقتی یک‌ماهه شد مانند کودک یک‌ساله بود و در سه‌سالگی به میدان قدم نهاد و در پنج‌سالگی چون شیرمردان شده بود و در ده‌سالگی کسی نمی‌توانست با او نبرد کند.

 


روزی نزد مادر رفت و گفت: پدر من کیست ؟ اگر کسی بپرسد چه پاسخ دهم ؟ مادر گفت: تو پسر پهلوان پیلتن رستم هستی و از نوادگان سام و زال می‌باشی . نامه‌ای از رستم به او نشان داد با سه یاقوت رخشان و سه کیسه زر که پدرش زمانی که او به دنیا آمده بود فرستاده بود . تهمینه گفت افراسیاب نباید در این مورد چیزی بداند زیرا او دشمن پدرت است و اگر هم پدرت بداند که تو چنین یلی شده‌ای تو را نزد خودش می‌برد و من از دوری تو ملول می‌شوم . اما سهراب گفت : این سخنی نیست که آن را پنهان کنم و تو نباید این را پنهان می‌کردی . اکنون من از ترکان سپاهی آماده می‌کنم و به ایران می‌روم و کاووس را از تخت به زیر می‌آورم و طوس و گرگین و گودرز و گیو و گستهم و نوذر و بهرام را نابود می‌کنم و بعد رستم را به‌جای کاووس می‌نشانم سپس به توران رفته و افراسیاب را به زیر می‌کشم و تو را بانوی شهر ایران می‌کنم .

 


سپس خواست اسبی پیدا کند که تهمینه به چوپان گفت : هرچه اسب هست بیار تا او انتخاب کند . اما هر اسبی می‌آوردند تاب تحمل دست سهراب را هم نداشت. یکی از دلیران آمد و گفت من کره‌ای از نژاد رخش دارم . سهراب شاد شد و آن اسب را آزمایش کرد و انتخاب نمود . سپس نزد شاه سمنگان رفت و از او کمک خواست و او نیز هرچه خواست به او داد و مجهز روانه‌اش کرد.

 


منبع: کافه داستان


 


نظراتی كه به تعميق و گسترش بحث كمك كنند، پس از مدت كوتاهی در معرض ملاحظه و قضاوت ديگر بينندگان قرار مي گيرد. نظرات حاوی توهين، افترا، تهمت و نيش به ديگران منتشر نمی شود.

تَهمینه در شاهنامه، دختر شاه سمنگان، همسر رستم و مادر سهراب است. فردوسی، دربارهٔ این بانو چنین می‌سراید، که روزی رستم برای نخجیر به مرز سمنگان رسید، گوری را شکار کباب کرده و خورد، آنگاه رخش را در بیشه‌زار رها بخواب و استراحت پرداخت. عده‌ای از سواران ترک در آن شکارگاه رخش را بی‌صاحب یافته آن را با خود به سمنگان بردند. رستم که از خواب برخاست به اطراف نظر افکند، رخش را ندید دلگیر شد به ناچار از جای بلند شد زین را کول کرده پی اسب را گرفته به شهر سمنگان رسید:

ساخته شده از دو بخش تهم و اینه که بخش اول به مفهوم قوی و نیرومند و بخش دوم پسوند نسبت است و با هم به معنی زن قوی و نیرومند می باشد

تنی چند از اهالی سمنگان ورود رستم دستان را به شاه سمنگان خبر می‌دهند، مرزبان سمنگان به محض آگهی با چند تن از خاصان و بزرگان به استقبال رستم آمده او را با احترام به ارگ دعوت و به افتخار او بزم شایسته‌ای برپا می‌کنند. رستم از گم شدن رخش اظهار نگرانی می‌کند، شاه سمنگان و اعیان آن جا به رستم اطمینان می‌دهند رخش پیدا خواهد شد نگران نباشد. تهمتن شاد گردیده، تا پاسی از شب به می‌گساری پرداخت سپس در بستری که برایش آماده شده بود به خواب رفت ولی در امتداد شب مهمان ناخوانده بر او وارد می‌شود:

چون پاسی از شب گذشت و رستم بخواب فرورفت در اتاق به آرامی باز شد و تهمینه با شمعی در دست آهسته بر بالین مست آمد، رستم از خواب بیدار گشت خیره به تهمینه نگریست و نام و سبب مراجعه او را در آن موقع نا به هنگام پرسید که در جواب شنید: من دختر شاه سمنگان از پشت شیران و پلنگان هستم که در جهان جفتی لایق من نیست، از تو افسانه‌ها شنیده‌ام که هیچ ترسی از شیر و نهنگ و پلنگ نداری، شب تیره تنها به مرز توران شدی از تفحص در آن مرز هیچ هراسی در دل نداری، گوری را به تنهایی بریان کرده می‌خوری، چون اینگونه آوازه تو را شنیدم به پیشت آمده‌ام:

رستم که از زیبایی تهمینه خیره مانده بود، نام یزدان جهان آفرین را بخواند و آن نیک رو آهسته پهلوی رستم نشست. چون رستم پری‌چهره را بر آنگونه دید و هیچ راهی جز فرّهی، فرجام را ندید، گفت باید موبدی حاضر گشته تا از شاه بخواهد تو را به عقد من درآورد و تهمینه از پیشنهاد او بسیار شاد شد: داستان ازدواج رستم و تهمینه

تهمینه در ادامه می‌گوید چون وصف پهلوانی تو را شنیدم ندیده عاشق تو گشته‌ام و بدان که من عقلم را فدای عشق تو کرده‌ام و از خدای جهان آرزو دارم از تو فرزندی به من عطا فرماید که مانند تو باشد، از این گذشته من آمده‌ام که خبر یافتن رخش را نیز به تو بدهم. تهمتن چون سخنان تهمینه را شنید، همان شب او را به عقد خویش درآورد. نـُـه ماه پس از آن شب وصل، سهراب یل چشم به جهان گشود. شاه سمنگان از این وصلت بسیار شادمان شد و بزرگان و اکابر سمنگان همه به رستم تبریک گفتند و جشن بزرگی به افتخار عروس و داماد برپا کردند.

تَهمینه در شاهنامه، دختر شاه سمنگان، همسر رستم و مادر سهراب است. فردوسی، دربارهٔ این بانو چنین می‌سراید، که روزی رستم برای نخجیر به مرز سمنگان رسید، گوری را شکار کباب کرده و خورد، آنگاه رخش را در بیشه‌زار رها بخواب و استراحت پرداخت. عده‌ای از سواران ترک در آن شکارگاه رخش را بی‌صاحب یافته آن را با خود به سمنگان بردند. رستم که از خواب برخاست به اطراف نظر افکند، رخش را ندید دلگیر شد به ناچار از جای بلند شد زین را کول کرده پی اسب را گرفته به شهر سمنگان رسید:

ساخته شده از دو بخش تهم و اینه که بخش اول به مفهوم قوی و نیرومند و بخش دوم پسوند نسبت است و با هم به معنی زن قوی و نیرومند می باشد

تنی چند از اهالی سمنگان ورود رستم دستان را به شاه سمنگان خبر می‌دهند، مرزبان سمنگان به محض آگهی با چند تن از خاصان و بزرگان به استقبال رستم آمده او را با احترام به ارگ دعوت و به افتخار او بزم شایسته‌ای برپا می‌کنند. رستم از گم شدن رخش اظهار نگرانی می‌کند، شاه سمنگان و اعیان آن جا به رستم اطمینان می‌دهند رخش پیدا خواهد شد نگران نباشد. تهمتن شاد گردیده، تا پاسی از شب به می‌گساری پرداخت سپس در بستری که برایش آماده شده بود به خواب رفت ولی در امتداد شب مهمان ناخوانده بر او وارد می‌شود:

چون پاسی از شب گذشت و رستم بخواب فرورفت در اتاق به آرامی باز شد و تهمینه با شمعی در دست آهسته بر بالین مست آمد، رستم از خواب بیدار گشت خیره به تهمینه نگریست و نام و سبب مراجعه او را در آن موقع نا به هنگام پرسید که در جواب شنید: من دختر شاه سمنگان از پشت شیران و پلنگان هستم که در جهان جفتی لایق من نیست، از تو افسانه‌ها شنیده‌ام که هیچ ترسی از شیر و نهنگ و پلنگ نداری، شب تیره تنها به مرز توران شدی از تفحص در آن مرز هیچ هراسی در دل نداری، گوری را به تنهایی بریان کرده می‌خوری، چون اینگونه آوازه تو را شنیدم به پیشت آمده‌ام:

رستم که از زیبایی تهمینه خیره مانده بود، نام یزدان جهان آفرین را بخواند و آن نیک رو آهسته پهلوی رستم نشست. چون رستم پری‌چهره را بر آنگونه دید و هیچ راهی جز فرّهی، فرجام را ندید، گفت باید موبدی حاضر گشته تا از شاه بخواهد تو را به عقد من درآورد و تهمینه از پیشنهاد او بسیار شاد شد: داستان ازدواج رستم و تهمینه

تهمینه در ادامه می‌گوید چون وصف پهلوانی تو را شنیدم ندیده عاشق تو گشته‌ام و بدان که من عقلم را فدای عشق تو کرده‌ام و از خدای جهان آرزو دارم از تو فرزندی به من عطا فرماید که مانند تو باشد، از این گذشته من آمده‌ام که خبر یافتن رخش را نیز به تو بدهم. تهمتن چون سخنان تهمینه را شنید، همان شب او را به عقد خویش درآورد. نـُـه ماه پس از آن شب وصل، سهراب یل چشم به جهان گشود. شاه سمنگان از این وصلت بسیار شادمان شد و بزرگان و اکابر سمنگان همه به رستم تبریک گفتند و جشن بزرگی به افتخار عروس و داماد برپا کردند.

تَهمینه در شاهنامه، دختر شاه سمنگان، همسر رستم و مادر سهراب است. فردوسی، دربارهٔ این بانو چنین می‌سراید، که روزی رستم برای نخجیر به مرز سمنگان رسید، گوری را شکار کباب کرده و خورد، آنگاه رخش را در بیشه‌زار رها بخواب و استراحت پرداخت. عده‌ای از سواران ترک در آن شکارگاه رخش را بی‌صاحب یافته آن را با خود به سمنگان بردند. رستم که از خواب برخاست به اطراف نظر افکند، رخش را ندید دلگیر شد به ناچار از جای بلند شد زین را کول کرده پی اسب را گرفته به شهر سمنگان رسید:

ساخته شده از دو بخش تهم و اینه که بخش اول به مفهوم قوی و نیرومند و بخش دوم پسوند نسبت است و با هم به معنی زن قوی و نیرومند می باشد

تنی چند از اهالی سمنگان ورود رستم دستان را به شاه سمنگان خبر می‌دهند، مرزبان سمنگان به محض آگهی با چند تن از خاصان و بزرگان به استقبال رستم آمده او را با احترام به ارگ دعوت و به افتخار او بزم شایسته‌ای برپا می‌کنند. رستم از گم شدن رخش اظهار نگرانی می‌کند، شاه سمنگان و اعیان آن جا به رستم اطمینان می‌دهند رخش پیدا خواهد شد نگران نباشد. تهمتن شاد گردیده، تا پاسی از شب به می‌گساری پرداخت سپس در بستری که برایش آماده شده بود به خواب رفت ولی در امتداد شب مهمان ناخوانده بر او وارد می‌شود:

چون پاسی از شب گذشت و رستم بخواب فرورفت در اتاق به آرامی باز شد و تهمینه با شمعی در دست آهسته بر بالین مست آمد، رستم از خواب بیدار گشت خیره به تهمینه نگریست و نام و سبب مراجعه او را در آن موقع نا به هنگام پرسید که در جواب شنید: من دختر شاه سمنگان از پشت شیران و پلنگان هستم که در جهان جفتی لایق من نیست، از تو افسانه‌ها شنیده‌ام که هیچ ترسی از شیر و نهنگ و پلنگ نداری، شب تیره تنها به مرز توران شدی از تفحص در آن مرز هیچ هراسی در دل نداری، گوری را به تنهایی بریان کرده می‌خوری، چون اینگونه آوازه تو را شنیدم به پیشت آمده‌ام:

رستم که از زیبایی تهمینه خیره مانده بود، نام یزدان جهان آفرین را بخواند و آن نیک رو آهسته پهلوی رستم نشست. چون رستم پری‌چهره را بر آنگونه دید و هیچ راهی جز فرّهی، فرجام را ندید، گفت باید موبدی حاضر گشته تا از شاه بخواهد تو را به عقد من درآورد و تهمینه از پیشنهاد او بسیار شاد شد: داستان ازدواج رستم و تهمینه

تهمینه در ادامه می‌گوید چون وصف پهلوانی تو را شنیدم ندیده عاشق تو گشته‌ام و بدان که من عقلم را فدای عشق تو کرده‌ام و از خدای جهان آرزو دارم از تو فرزندی به من عطا فرماید که مانند تو باشد، از این گذشته من آمده‌ام که خبر یافتن رخش را نیز به تو بدهم. تهمتن چون سخنان تهمینه را شنید، همان شب او را به عقد خویش درآورد. نـُـه ماه پس از آن شب وصل، سهراب یل چشم به جهان گشود. شاه سمنگان از این وصلت بسیار شادمان شد و بزرگان و اکابر سمنگان همه به رستم تبریک گفتند و جشن بزرگی به افتخار عروس و داماد برپا کردند.

سهراب پهلوان افسانه‌ای در شاهنامه است که پدرش رستم و مادرش تهمینه دختر شاه سمنگان است. سهراب با سپاه تورانیان به نبرد ایران آمد و در جنگی تن‌به‌تن با رستم کشته شد، درحالی‌که همدیگر را نمی‌شناختند.[۱] تراژدی رستم و سهراب، تراژدی بی‌خبری است[۲]

نام سهراب همان کلمهٔ سرخاب است که از sohr به معنای «سرخ» + ab «آب» تشکیل شده و به معنای دارندهٔ آب و رنگ [خون] سرخ است، همچون یاقوت و شراب.[۳][۴]

وی در سمنگان که بخشی از توران محسوب می‌شد، به دنیا آمد. رستم پیش از به دنیا آمدن سهراب سمنگان را ترک کرد و مهره‌ای به تهمینه به عنوان نشان داد و گفت: «اگر فرزند ما دختر بود، این مهره را به گیسویش بیند و اگر پسر بود به بازویش ببند».

زمانی که سهراب ده ساله شد، به پیش تهمینه آمده و نام پدرش را از مادر می‌پرسد و تهمینه این‌گونه جواب می‌دهد:

سهراب پس از آگاهی از اصالت خویش، دریافتن پدرش رستم تصمیم می‌گیرد که ابتدا ایران و سپس توران را فتح کرده و پدر خود را بر تخت شاهی هر دو کشور بنشاند. افراسیاب پادشاه توران پس از اطلاع از نیّت سهراب، او را با سپاهی راهی مرزهای ایران کرد.[۵] کیکاووس پادشاه ایران پس از با خبر شدن از این لشکرکشی، رستم را برای مقابله با آن به جبههٔ نبرد اعزام می‌کند. داستان ازدواج رستم و تهمینه

در ادامهٔ ماجرا، هومان و بارمان که بدستور افراسیاب در معیت سهراب بودند دسیسه نمودند تا این پدر و پسر همدیگر را نشناسند بلکه یکی از آن دو توسط دیگری نابود گردد. سهراب در مبارزهٔ تن به تن با رستم مهر او در دلش نشست و از او خواست دقیق‌تر خود را معرفی کند و بگوید که رستم است یا نه. اما رستم هر بار انکار می‌کند و از شناساندن خود طفره می‌رود.

در پیکار اول سهراب بر رستم چیره می‌شود ولی رستم با مکر و حیله سهراب را می‌فریبد و می‌گوید: ای جوان مگر تو نمی‌دانی که قانون جنگ این است که تو پس از دو بار پیروزی بر من، می‌توانی مرا بکشی، آنگاه رستم پس از نیایش به درگاه یزدان از او می‌خواهد تا در غلبه بر پهلوان جوان او را یاری نماید. در پیکار دوم سهراب از رستم شکست می‌خورد و رستم بر خلاف قولش امان نمی‌دهد دشنه را کشیده پهلوی سهراب را می‌شکافد.

سهراب در حال احتضار می‌گوید: پدر من از تو انتقام خواهد گرفت، رستم می‌گوید مگر پدر تو کیست؟ می‌گوید رستم است و رستم می‌گوید اگر راست می‌گویی یکی از نشانی‌هایت را بگو و سهراب بازو بند را نشان می‌دهد. رستم افسوس خورده از کیکاووس در خواست می‌کند که نوش‌دارو را برای نجات سهراب برساند.[۶] کیکاووس که از زنده ماندن سهراب بیم داشت آنقدر در ارسال نوش‌دارو تعلل کرد تا سهراب جان داد.[۷]

ورود مشاورین به پنل کاربری


رمز عبور خود را بازیابی کنید.


کلمه عبور برایتان ایمیل خواهد شد.


به دخت – پایگاه تخصصی دختران و زنان


یکی از زنان شناخته شده ی شاهنامه برای مردم ما، تهمینه همسر رستم است که به نماد زن قهرمان پرور، زن قدرتمند و باشکوه در فرهنگ عامه مردم ایران تبدیل شده است.داستان ازدواج رستم و تهمینه

فاطمه قاسم آبادی/


در شاهنامه ی فردوسی زنان بسیاری وجود دارند که فردوسی از آنها به نیکی یاد کرده است اما تعداد زنانی که بیشتر مردم اسم آنها را می دانند و با آنها آشنایی نسبی دارند، زیاد نیست.

تهمینه یکی از معدود زنان شاهنامه است که مردم او را می شناسند و هرچند به طور کامل داستان زندگی او را ندانند ولی علاقه ی بزرگترین قهرمان شاهنامه، یعنی رستم،  به او باعث شده است که نام تهمینه که به معنای زن قدرتمند و باشکوه است، در بین مردم کشور ما از محبوبیت خاصی برخوردار باشد.

 


شروع داستان


تهمینه، دختر شاه سمنگان همان زنی است که در شاهنامه، نامش به رستم گره خورده است؛ همان زنی که مادر فرزند یگانه ی رستم، سهراب است. ماجرای دلدادگی تهمینه به رستم هر چند داستانی طولانی در شاهنامه نیست، اما با این حال باز هم لطف خود را دارد و مرور آن شیرین است.

ماجرا از این قرار است که یک روز رستم دلش می‌گیرد و برای تغییر ذائقه ی خود سوار بر رخش راهی شکار می‌شود. او نزدیکی شهر سمنگان چند گورخر را شکار می‌کند و می‌خورد. بعد برای رفع خستگی زین را از روی رخش برمی‌دارد تا بتواند به راحتی در صحرا چرا کند و خودش نیز به خواب می‌رود.

عده‌ای از سربازان و مردم شهر سمنگان که در آن حوالی بودند، برای آن که از رخش رستم کره‌ای به دست آورند، رخش را به هر زحمتی با کمند می‌گیرند و می‌برند. رستم که از خواب بیدار می‌شود، هر چه می‌گردد رخش را پیدا نمی‌کند. بسیار غمگین و ناراحت زین اسب بر پشت خود گذاشته و به سمت شهر سمنگان حرکت می‌کند.

 


استقبال از قهرمان


در اینجای داستان است که فردوسی می‌گوید:


چنین است رسم سرای درشت


گهی پشت بر زین گهی زین به پشت


شاه سمنگان از ورود رستم باخبر می‌شود و به استقبال او می‌آید. او را مهمان قصر خود می‌کند و به او اطمینان می‌دهد که رخش را پیدا خواهند کرد. بعد هم برای استراحت و خواب او، مکانی آرام و شاهانه به او می‌دهند تا این که نیمه‌های شب در خوابگاه رستم گشوده می‌شود:

یکی بهره از تیره شب در گذشت


شباهنگ بر چرخ گردان بگشت


سخن گفتن آمد نهفته به راز


در خوابگه نرم کردند باز


 


اولین دیدار و ازدواج


رستم ابتدا خود را به خواب می‌زند، اما تهمینه آرام شروع به سخن گفتن می‌کند. در آن هنگام رستم چشم باز می‌کند و از او می‌پرسد که تو کیستی؟ تهمینه پاسخ می‌دهد:

چنین داد پاسخ که تهمینه‌ام


تو گویی که از غم به دو نیمه‌ام


یکی دخت شاه سمنگان منم


ز پشت هژبر و پلنگان منم


به گیتی ز خوبان مرا جفت نیست


چو من زیر چرخ کبود اندکی‌ست


کس از پرده بیرون ندیدی مرا


نه هرگز کس آوا شنیدی مرا


سپس می‌گوید از هر کسی وصف پهلوانی‌ات را شنیده‌ام و ندیده عاشق تو شده‌ام و بدان که من عقل را فدای عشق تو کرده‌ام و از خدای جهان آرزو دارم از تو فرزندی به من عطا فرماید که مانند تو باشد. از این گذشته من آمده‌ام که مژده ی یافتن رخش را به تو بدهم. رستم وقتی این سخنان را از تهمینه شنید، موبدی را برای خواستگاری تهمینه از پدرش فرستاد.

پادشاه سمنگان از این وصلت بسیار شادمان بود و بزرگان و پهلوانان سمنگان همه به رستم تبریک گفتند و جشن و شادمانی بزرگی به افتخار عروس و داماد برپا کردند:

بدانست رستم که او برگرفت  


و تهمتن به دل مهرش اندر گرفت


 


روایات دیگر بعد از مرگ سهراب


داستان ازدواج رستم و تهمینه

تهمینه یکی از زنان نامور شاهنامه‌ی فردوسی است و در داستان رستم و سهراب، نقش به سزایی از خود ایفا می‌کند. با این حال در شاهنامه، به سرنوشت تهمینه پس از مرگ سهراب، اشاره‌ای نشده است. این امر سبب شده است که در ادوار بعد، داستان‌پردازان و راویان داستان‌های حماسی، درباره‌ی فرجام کار تهمینه، به آفرینش داستان‌هایی دست بزنند.

این داستان‌ها در دو دسته قرار می‌گیرد: روایت نخست، آن است که بر پایه‌ی آن، تهمینه به سوگواری سهراب می‌پردازد و سرانجام پس از گذشت یک سال، در غم فرزند خود، از دنیا می‌رود.

برپایه‌ی روایت دیگر، تهمینه در کین‌خواهی سهراب، به سیستان حمله‌ور می‌شود؛ امّا سرانجام با رستم آشتی می‌کند و از پیوند آن‌ دو فرامرز به دنیا می‌آید. از تازش تهمینه به سیستان، دو روایت منظوم کوتاه و بلند در دست است که از آن‌ها با نام‌های «تهمینه‌نامه‌ی کوتاه» و «تهمینه‌نامه‌ی بلند» یاد می شود.

ادامه دارد…


/انتهای متن/


به‌دخت، سایت دختران و زنان جوان ایرانی است، بی هیچ مرزی میان آنها. یعنی هر دختر و زنی که پا به فضای سایبری می گذارد، سوای قومیت، نژاد، سلیقه و گرایش، مخاطب به دخت است. به دخت می خواهد آینه ای باشد برای اینکه دختران و زنان جامعه مان را به تمامی نشان دهد، همان گونه که هستند…

زن در رژیم پهلوی


60 سال زندگی با امام


جایگاه شهروندان ارامنه کاتولیک در ایران

تاثیر انقلاب بر زندگی اقلیت های مذهبی

آخرین مطالب


ترویج بی حجابی برای پول معادل جاسوسی است


برگزاری جشنواره تولید محتوای دیجیتال عفاف و حجاب

تساوی دیه زنان و مردان بر اساس رای دیوان عالی

دختر، رحمتی فراگیر


خرافه هایی که فرزندآوری را تحدید می کنند!

بی برنامگی برای عفاف و حجاب


از افزایش جمعیت می ترسیم!


ورود مشاورین به پنل کاربری


رمز عبور خود را بازیابی کنید.


کلمه عبور برایتان ایمیل خواهد شد.





روزی از روزها رستم اسباب شکار را آماده کرد و همراه اسبش رخش عازم مرزهای کشور توران شد. آن روز رستم در نزدیکی شهر سمنگان گوری شکار کرد و بعد از خوردن گور به خواب رفت. چندتن از سواران تورانی که از آن محل می گذشتند، رخش را دیدند که در دشت به چرا مشغول است. از آن رو که رخش اسب بی نظیری بود، آن را گرفته و با خود به شهر سمنگان بردند. سپس رستم از خواب بیدار شد و اسب خویش را نیافت، بسیاراندوهگین شد و به ناچار با پای پیاده برای یافتن رخش عازم شهر سمنگان شد. پادشاه سمنگان وقتی شنید که رستم برای پیدا کردن اسبش به شهر او آمده است، شادمان گشته و به پیشواز رستم شتافت. شاه سمنگان رستم را به کاخ خویش دعوت کرد و به وی قول داد که به زودی رخش را یافته و برای او خواهد آورد. تهمتن دعوت شاه را پذیرفت و به کاخ او رفت و به خوردن می و تفریح مشغول شد تا اینکه شب فرا رسید. برای رستم خوابگاه ویژه ای آماده کردند، رستم به خوابگاه رفت تا قدری بیاساید. چون پاسی از شب گذشت، دختری زیبارو و خوش اندام به خوابگاه وارد شد. رستم بیدار شد و با تعجب به دختر نگاه کرد و سپس پرسید تو کیستی؟ دختر جواب داد که من تهمینه، دختر شاه سمنگان هستم. رستم وقتی آن همه زیبایی را دید سریع موبدی را برای خواستگاری تهمینه نزد شاه سمنگان فرستاد. شاه از خواسته رستم بسیار خشنود گشت و رستم و تهمینه همان شب با هم ازدواج کردند. سپس رستم مهره ای را که به بازوی خویش بسته بود، درآورد و به تهمینه داد و گفت اگر فرزندمان دختر بود این مهره را به گیسویش ببند و اگر پسر بود، مهره را به بازوی او ببند. فردا صبح شاه سمنگان به رستم خبر داد که رخش را یافته است. پس رستم از تهمینه خداحافظی کرد و همراه رخش به سوی زابلستان رهسپار شد. نه ماه بعد تهمینه پسری به دنیا آورد که بسیار شبیه پدرش بود و نام او را سهراب نهاد.

سهراب به سرعت رشد می کرد و بزرگ می شد به طوری که در ده سالگی چنان قوی هیکل و نیرومند شده بود که در آن نواحی کسی قدرت نبرد با او را نداشت. روزی از روزها سهراب نزد مادر رفت و از نام و نشان پدر خویش پرسید. و مادر به گفت که تو از دودمان نریمان و فرزند رستم داستان هستی. سهراب چو این گفته شنید بسیار خشنود شد. بعد گفت من به زودی لشکر از پهلوانان توران گرد هم خواهم آورد و به ایران حمله خواهم کرد تا کی کاووس، شاه ایران که فردی نالایق است را از تخت به زیر کشم و پدرم رستم را بر تخت پادشاهی نشانم. سپس همراه با پدرم به توران حمله خواهیم کرد و افراسیاب را نابود خواهیم کرد. از آن طرف جاسوسان این خبر را برای افراسیاب بردند. وقتی افراسیاب شنید که سهراب فرزند رستم است و قصد دارد برای یافتن پدر به ایران لشکر به کشد با خود فکری کرد و گفت شاید در این لشکرکشی رستم به دست پسرش سهراب کشته شود. پس به هومان و بارمان که از سرداران لشکرش بودند فرمان داد تا لشکری متشکل از دوازده هزار سرباز گرداورند و به یاری سهراب بشتابند. سپس افراسیاب به آنها گفت که سهراب نباید هرگز پدرش را بشناسد تا شاید رستم پهلوان به دست پسرش کشته شود. سرداران سریع لشکری فراهم کردند و به یاری سهراب شتافتند. سهراب فرماندهی آن لشکر را به عهده گرفت و به سوی مرز ایران شتافت. در مرز ایران دژ بزرگی بود که به آن دژ سپید می گفتند و هجیر پهلوان فرمانده دژ سپید بود. هجیر وقتی لشکر تورانیان را دید که به دژ نزدیک شده اند خشمگین شد و به تندی زره پوشید و سوار بر اسب شد و به تنهایی به میدان جنگ رفت. سهراب که هجیر را دید سوار بر اسب شد و به سوی هجیر تاخت. سهراب بعد از کمی مبارزه هجیر را اسیر کرد و دست بسته او را نزد هومان فرستاد. سهراب رفت اما خاطر آتش ماند………..داستان ازدواج رستم و تهمینه

سلام دوست عزیز


وبلاگ زیبایی دارید.به من هم سر بزنید .ما یه شرکت داریم خدمات کامپیوتری عرضه میکنیم (مشکلات نرم افزاری ,اینترنتی,بازی ,سخت افزار,شبکه و…) البته بصورت تلفنی که هم در وقت و هم در هزینه صرفه جویی بشه,و یه مزیت دیگه ای که داره خودتونم یاد میگیرید, وترس اینو ندارید که یه وقت فایل شخصی تون کسی ببینه.

خوشحال میشم با لینک کردن ما(به اسم مرکز مشاوره رایانه ای فرتاک) به بقیه مردم خوبمون مارو معرفی کنید.(لینک کردین خبرم کنید لینکتون کنم)

یه چیز دیگه یادم رفت لطف کنید بنر تبلیغاتی وبلاگ ما یا یکی از عکس های تبلیغاتی یا پست تبلیغاتی ما را در وبلاگ یا سایت خود به اشتراک بزارید,و به ما خبر دهید.

رایانه کمک فرتاک


شماره کارشناسان ما: 9099070345


http://komakrayane.persianblog.ir/


Завантаження…


Завантаження…


Завантаження…


Виконується…


Завантаження…


داستان ازدواج رستم و تهمینه

Виконується…


Завантаження…


Завантаження…


Виконується…


Завантаження…


Завантаження…


دراین برنامه شعر قصه ها گردآفرید، داستان رستم و تهمینه از شاهنامه فردوسی را به شیوه نقالی اجرا می کند. در این داستان رستم به دنبال رخش به سمنگان از سرزمین های توران می رسد و با تهمینه دختر شاه سمنگان که نادیده عاشق اوست روبرو میشود.این برنامه از مجموعه “شعر قصه ها” کاری از آرش راد است.

Завантаження…


Завантаження…


Завантаження…


Завантаження…


Завантаження…


Виконується…


Завантаження списків відтворення…

Завантаження…


Завантаження…


Завантаження…


Виконується…


Завантаження…


داستان ازدواج رستم و تهمینه

Виконується…


Завантаження…


Завантаження…


Виконується…


Завантаження…


Завантаження…


دراین برنامه شعر قصه ها گردآفرید، داستان رستم و تهمینه از شاهنامه فردوسی را به شیوه نقالی اجرا می کند. در این داستان رستم به دنبال رخش به سمنگان از سرزمین های توران می رسد و با تهمینه دختر شاه سمنگان که نادیده عاشق اوست روبرو میشود.این برنامه از مجموعه “شعر قصه ها” کاری از آرش راد است.

Завантаження…


Завантаження…


Завантаження…


Завантаження…


Завантаження…


Виконується…


Завантаження списків відтворення…

پنج شنبه, 10ام مرداد


چو     نزدیک   شهر  سمنگان  رسید                        خبر زو ، به شاه وبزرگان رسیدکه : آمد پیاده  ، گَوِ    تاج بخش                           به نخچیرگه ، زو رَمیدست رخش پذیره  شدندش     بزرگان  و  شاه                            کسی کاو به سر بر، نهادی کلاه بدوگفت   شاه سمنگان :     چه بود؟                       که ؟ یارَست باتو نبرد آزمودبدین شهر    ما    نیک خواه    توایم                          ستاده به فرمان و رای توایم تن و خواسته ، زیر      فرمان   تست                        سرِ   ارجمندان وجان، آنِ توست چو رستم  به  گفتار   او      بنگرید                            ز بدها  گمانیش    کوتاه   دیدبدوگفت :  رخشم    بدین    مرغزار                           ز من دورشد بی لگام وفسارکنون تا سمنگان نشانِ    پی است                            از آنجا ، کجا، جویبار ونی است ترا   باشد، ار    بازجویی ، سپاس                                بباشم به پاداش ، نیکی شناس ور ایدون    که ماند  ز من     ناپدید                           سران را ، بسی ، سر بخواهم بریدبدو  گفت شاه : ای سرافراز   مرد                               نیارد کسی ، باتو، این کار کرد تو مهمان من باش و   تندی مکن                            به کام تو گردد سراسر سخن یک امشب  به   مَی شاد  داریم  دل                             وز اندیشه ، آزاد داریم دل  نماند  پیِ   رخش ِ فرخ      نهان                                چنان باره نامور درجهان تهمتن به گفتارِ او   شاد    شد                                  روانش از اندیشه آزادشدسزا   دید، رفتن   سوی    خانِ او                             شد، از مژده  شادان ، به مهمانِ او

سپهبد   بدو   داد، در کاخ   جای                            همی بود بر پیشِ    او    بر   به پای ز   شهر و ز لشکر مهان را  بخواند                          سزاوار، با او، به شادی نشاندنشستند  با  رودسازان    به هم                              بدان ،تا تهمتن نباشد دُژمچو  شد مست و ،  هنگام ِ خواب آمدش                  همی از نشستن شتاب آمدش سزاوارِ  او ، جای ِ آرام و خواب                                بیاراست، بنهاد مشک وگلاب  

             آمدن تهمینه دخت شاه سمنگان به بالین رستم

چو یک بهره از تیره شب در گذشت                 شباهنگ بر چرخِ گَردان بگَشت* سخن گفته آمد، نهفته ، به راز                          درِ خوابگه نرم کردند بازپسِ پرده اندر، یکی ماه روی                            چوخورشیدِ تابان  پراز رنگ و بوی دو ابرو کمان و دو گیسو کمند                         به بالا به کردارِ سروِ بلنداز او، رستمِ شیردل، خیره ماند                        براوبر، جهان آفرین را بخواندبه پرسید رستم  که : نامِ تو چیست؟              چه جویی ؟ شبِ تیره کامِ تو چیست؟چنین داد پاسخ که تهمینه ام                          تو گویی دل از غم، به دو نیمه ام به کردارِ افسانه از هر کسی                             شنیدم همی داستانت بسی که از شیر ودیو ونهنگ وپلنگ                      نترسی وهستی چنین تیز چنگ به تنها     یکی گور   بریان کنی                          هوا را به شمشیر  گریان کنی چو گرز گران ، اندر آری به چنگ                 به دّرّد   دل ِ شیر  و  چرمِ پلنگ برهنه چو تیغِ تو بیند عقاب                        نیارد به نخچیر کردن شتاب نشانِ کمندِ تو دارد هژبر                             زبیم سِنانِ تو، خون بارد ابرداستان ازدواج رستم و تهمینه

چنین داستان  ها شنیدم زتو                      بسی لب به دندان گزیدم ز توبه جُستم همی کتف ویال وبَرت                   بدین شهر، کرد ایزد، آبشخورت ترا ام کنون گر بخواهی مرا                         نبیند همی مرغ وماهی مرایکی آنکه بر تو چنین گشته ام                   خرد را زبهر هوا کشته ام اُ دیگر که از تو مگر کردگار                         نشاند یکی پورم اندر کنارمگر چون توباشد به مردی وزور                  سپهرش دهد بهر، کیوان وهورسدیگر که اسپت به جای آورم                    سمنگان همه زیر پای آورم چو رستم برآن سان پری چهره دید             ز هر دانشی نزداو بهره دیداُ دیگر که از رخش داد آگهی                       ندید ایچ فرجام جز فرهی بفرمود ، تا موبدی پر هنر                            بیاید، بخواهد وَرا، از پدرخبر چون به شاه سمنگان رسید                 از آن شادمانی دلش بر تپیدبه خشنودی  و    رای  و   فرمانِ اوی                  یه خوبی بیاراست پیمانِ** اوی      چو انبازِ او گشت ، با او به  راز                              ببود آن شب تیره ، تا دیر بازز شبنم شد آن غنچه تازه پُر                               اُیا ، هُقهِ  لعل شد پر ز دُرّبه کامِ صدف قطره اندر چکید                             میانش یکی گوهر آمد پدید

چو خورشید تابان ز چرخِ   بلند                           همی خواست افکند رخشان کمندبه بازوی رستم یکی مهره  بود                             که آن مهره اندر جهان شهره بودبدو داد وگفتش که : این را بدار                          اگر دختر آرد ترا، روزگاربگیر و    به گیسوی اوبر ، بدوز                               به نیک اختر وفالِ گیتی فروزور    ایدونکه  آید زاختر پسر                                 ببندش به بازو، نشانِ پدر

 * یکی از ستارگان آسمان شباهنگ نامیده می شود وپس از نیمه شب از خمِ چرخِ گَردان ( از فرازآسمان ) می‌گذرد وروی به خوروران می‌نهد** پیمان= همسری گواه گیران عقدامروزی

به کوشش  علیرضا زیاری(این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید //<!– document.getElementById('cloak93822').innerHTML = ''; var prefix = 'ma' + 'il' + 'to'; var path = 'hr' + 'ef' + '='; var addy93822 = 'az.ziari' + '@'; addy93822 = addy93822 + 'gmail' + '.' + 'com'; document.getElementById('cloak93822').innerHTML += '‘ +addy93822+’‘; //–> “>این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید //<!– document.getElementById('cloak94931').innerHTML = ''; var prefix = 'ma' + 'il' + 'to'; var path = 'hr' + 'ef' + '='; var addy94931 = 'az.ziari' + '@'; addy94931 = addy94931 + 'gmail' + '.' + 'com'; document.getElementById('cloak94931').innerHTML += '‘ +addy94931+’‘; //–> )

نام (اجباری)


آدرس پست الکترونیکی


آدرس سایت



مرا برای دیدگاه‌های بعدی به یاد بسپار


تصویر امنیتی جدید



ما 433 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم


سامانهٔ فروش کتاب‌های انتشارات هزارکرمان



ایران‌بوم، همه‌ی ايران‌دوستان را عضو تحريريه‌ی خود مي‌داند. ايران‌بوم در ويرايش نوشتارها آزاد است.

من یار مهربانم کتـاب بهترین هدیه است. به عزیزان خود کتاب پیش‌کش کنیم.


موسسه خيريه حمايت از کودکان مبتلا به سرطان می‌خواهم در طرح 1000 تومانی محک شرکت کنم

“),t.close()},t.write(‘


من تهمینه دختر شاه سمنگان هستم . در بین شاهزادگان کسی همتای من نیست. کسی تاکنون رخ مرا ندیده و صدایم را نشنیده است. من درباره شجاعت و جسارت تو زیاد شنیده ام و حالا تو را اینجا یافتم … … ادامه خبر

جستجوگر خبر فارسی، بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویری است (قانون تجارت الکترونیک). برای مشاهده متن خبری که جستجو کرده‌اید، “ادامه خبر” را زده، وارد سایت منتشر کننده شوید (بیشتر بدانید …)

با دوستان خود به اشتراک بگذارید


می پسندم


داستان ازدواج رستم و تهمینه

0


سایر خبرها


خاشقچی و همچنین تاثیر آن در دیگر منتقدان و فعالان ضد ریاض پرداخت. خانم اوروج درباره جزئیات جدیدتر از پرونده خاشقچی گفت: من فعلا منتظر بیانیه نهایی و رسمی مقامات ترکیه هستم. بیش از یک هفته است که او وارد کنسولگری شده و بیرون نیامده است. اظهارات ناشناس متعددی درباره سرنوشت خاشقچی منتشر شده است . وی در پاسخ به اینکه آیا ترکیه در صورت رسیدن به یک جمع بندی درباره مقصر بودن سعودی ها …

به گزارش تیترشهر : روز دهم مهر ماه، جمال خاشقچی ، روزنامه نگار و تحلیل گر سیاسی منتقد رژیم سعودی برای انجام مراحل اداری ثبت ازدواج خود وارد کنسول گری عربستان سعودی در شهر استانبول ترکیه شد و دیگر دیده نشد. در خصوص اینکه دقیقا چه بر سر خاشقچی آمده مطالب زیادی منتشر شده و گزارش های متعددی روی خط رسانه های دنیا رفته است. روزنامه آمریکایی نیویورک تایمز گزارش داده که خاشقچی کشته شده و جسدش …

سلام گرم مرا از راه دور از سنگر های اسلام بپذیر. بدان من مدیون تو هستم. اسلام همیشه مدیون چنین مادرانی است که چنین فرزندانی تربیت می کند. مادر عزیزم می خواهم یک خواسته مرا قبول کنی و آن اینکه بعد از اینکه من شهید شدم ناراحت نشوی و گریه و زاری نکنی بدان من با دانستن اینکه، این راه شهادت را دارد دلخواه به این راه آمده ام، زیرا قبلاً تشکر می کنم که در شرایط حساس زندگی مرا بدون سرپرست تربیت کردی و به این …

چشمانم را باز کردم مادرم بالای سرم بود که تازه از سرکار به خانه آمده بود و فکر می کرد من خواب هستم. من از صبح تا غروب بیهوش بودم و وقتی به خودم آمدم متوجه به هم ریختگی یکی از اتاق ها شدم. سهیل و خواهرش پس از بیهوش کردن من، تمام طلا و جواهرات من و مادرم را سرقت کرده و متواری شده بودند. فورا با موبایل سهیل تماس گرفتم اما خاموش بود. حتی صفحه شخصی اش در اینستاگرام را بسته بود و من دیگر هیچ نشانه ای از او …

به گزارش گروه بین الملل خبرگزاری تسنیم، “توکل کرمان”، فعال یمنی و برنده جایزه صلح نوبل، به دنبال ناپدید شدن “جمال خاشقجی”، روزنامه نگار سعودی در کنسولگری عربستان در استانبول در مصاحبه ای با “دویچه وله” آلمان به این مسئله پرداخته و در این راستا انتقاد شدیدی را به عربستان سعودی وارد کرد. نویسنده 59 ساله سعودی روز سه شنبه 10 مهر (دوم اکتبر) پس از آنکه برای ثبت ازدواج خود به کنسولگری سعودی …

به گزارش نامه نیوز “توکل کرمان”، فعال یمنی و برنده جایزه صلح نوبل، به دنبال ناپدید شدن “جمال خاشقجی”، روزنامه نگار سعودی در کنسولگری عربستان در استانبول در مصاحبه ای با “دویچه وله” آلمان به این مسئله پرداخته و در این راستا انتقاد شدیدی را به عربستان سعودی وارد کرد. نویسنده 59 ساله سعودی روز سه شنبه 10 مهر (دوم اکتبر) پس از آنکه برای ثبت ازدواج خود به کنسولگری سعودی در استانبول رفت …

…: حضرت رضا(ع) می فرماید: هرگاه تو را سحر کردند، دست خود را تا برابر چهره ات بالا بیاور و بگو: بسم الله العظیم، بسم الله العظیم، رب العرش العظیم جادو این روزها شاید از برخی دوستان و آشنایان زیاد شنیده باشید که کارهایم گره خورده است. یکی می گوید دست به هر کاری می زنم نمی شود. دیگری مدت هاست که یک کار متناسب با شرایطش را پیدا نمی کند. دختر یا پسر جوانی هرچه مورد ازدواج برایش …

. دوران اسارتتان چگونه بود؟ حدود 20 روز در بیمارستان العماره بودم و بعد از آن مرا با یک ماشین نظامی به بغداد منتقل کردند. به من گفتند تو نظامی هستی و نمی توانیم تو را در کنار بقیه ایرانی های اسیر قرار دهیم. باید فعلاً به انفرادی بروی. مرا به استخبارات بردند و بعد از چند روز، به زندان انفرادی منتقل شدم. سه پتوی سربازی به من دادند. اتاق خیلی کوچک بود. از همان پتوها به عنوان زیر …

…، لازم نیست همسرش چهل سال صبر کند و بعد با هم به خانه بخت بروند!! می تواند به دادگاه مراجعه کند، زوجه اش را طلاق دهد یا مجوز ازدواج مجدد بگیرد. آن خانم لجباز هم برای خودش صبر کند! کجای این حکم خنده دار است. نکته مهم این است که دادگاه به زوجه نمی گوید تو نباید تمکین کنی تا مهرت را نگرفته ای، بلکه می گوید می توانی تمکین نکنی. خوب حالا تاوان بد استفاده کردن یک زوجه از حق خودش را هم باید قوه قضاییه …

ثروتمند را شناسایی می کردیم. شهاب خودش را خلبان معرفی و بعد از مدتی هم ماجرای ازدواج را مطرح می کرد. بعد به بهانه اینکه من خواهرش هستم و می خواهم دختر مورد علاقه برادرم را ببینم به خانه آنها می رفتیم و با ریختن داروی بیهوشی در آبمیوه و شربت، دختران جوان را بیهوش کرده و سرقت را انجام می دادیم. در این مدت موفق شدیم از دو دختر سرقت کنیم.با اعتراف دختر جوان، شهاب بازداشت شد و به جرم Crime خود اعتراف کرد. تحقیقات در این خصوص ادامه دارد. …

آورده است؛ تغییری که باعث می شود وقتی سن مان بالا رفت احتمال اینکه یک سالمند باشیم بسیار بیشتر از یک پیر باشد. مهم ترین دلیل قضیه هم به شیوه زندگی ما برمی گردد. به دوره ای که در آن زندگی می کنیم. دوره ای که در آن مسیر زندگی آدم ها، از قبل کمابیش معلوم است. مدرسه های یک شکل، نظام آموزشی یکسان، ورود به دانشگاه و سپس بازار کار که باز ابعادش و مرزهایش مشخص است. داشتن میزانی از حقوق و درآمد، ازدواج و …

به گزارش بولتن نیوز، “توکل کرمان”، فعال یمنی و برنده جایزه صلح نوبل، به دنبال ناپدید شدن “جمال خاشقجی”، روزنامه نگار سعودی در کنسولگری عربستان در استانبول در مصاحبه ای با “دویچه وله” آلمان به این مسئله پرداخته و در این راستا انتقاد شدیدی را به عربستان سعودی وارد کرد. نویسنده 59 ساله سعودی روز سه شنبه 10 مهر (دوم اکتبر) پس از آنکه برای ثبت ازدواج خود به کنسولگری سعودی در استانبول رفت …

سالی به خاطر شرایط خانوادگی اش مجبور بوده کولبری کند، پدرش حالا تومور مغزی دارد و مادرش هم بیماری قلبی. برای همین نه ازدواج کرد و نه توانست به مردهای فامیل که به خواستگاریش می آمدند فکر کند: به خاطر نگهداری از پدر و مادرم تنها ماندم. از سر ناچاری هم مجبور بودم کار کنم البته کالاهای سنگین را جابه جا نمی کردم . وقتی باری می بردم سنگین بود خیلی ها کمکم می کردند تا با هم کالایی را از کوه پایین …

به گزارش روزنامه خراسان، طولانی شدن دوران عقد در کنار همه خطراتی که دارد، یک زنگ خطر خیلی ویژه را برای زوج های جوان به صدا در می آورد. شما فکر می کنید نسبت به یکدیگر سرد شده اید و همین عامل قهر و آشتی های پی در پی می شود. مشاوران ازدواج می گویند بهترین طول مدت دوران عقد شش ماه تا یک سال است. فلسفه دوران عقد آشنایی بیشتر زوجین با یکدیگر و رسیدن به این قطعیت است که: “ما می خواهیم با هم …

…، اما علاقه و محبتی که بین ستایش و طاهر ایجاد شده تمام شدنی نیست و این دو تصمیم می گیرند زندگی مشترکی را آغاز کنند. تشکیل این زندگی البته مورد قبول خانواده ها نیست و پدر و مادر هر دوی شان و بویژه حشمت فردوس پدر طاهر (با بازی داریوش ارجمند) نسبت به این ازدواج مخالفت کرده و حتی آشکارا سنگ اندازی می کنند. ستایش و طاهر هرطور که هست بالاخره با هم ازدواج می کنند و طاهر که خانواده اش وضع …

. اگر نقش مادر به من پیشنهاد شود هم مشکلی ندارم و خودم مادر هستم. او افزود: 17 ساله بودم که پسرم به دنیا آمد و او حالا 31 سال دارد. او آرشیتکت است و در کاشان دارد یک خانه بسیار زیبا می سازد. دخترم روانشناس است و یک دختر 11 ساله به نام نورا هم دارم. نسل آدمهایی مثل من که سه بچه داشته باشند دیگر منقرض شده است. صبوری تاکید کرد: حالا دیگر در ایران سبک زندگی مثل همه جای دنیا عوض شده …

خانواده ام گفتم و آن ها هم که انگار تمام دغدغه شان این بود که از شر من خلاص شوند، موافقت کردند. بالاخره با هم ازدواج کردیم و من شدم همسر دوم او. اما روزگار خوشی های من بیشتر از هشت ماه طول نکشید و نمی دانم چطور شد که همسر اولش از موضوع با خبر شد و شوهرم نیز به این بهانه که بچه ها مادر می خواهند می گوید مجبورم از تو جدا شوم و به راحتی طلاقم داد و من که یک روز زن خانه بودم دوباره دختر خانه …

در سال 1324 به دنیا آمد و هم زمان با گذراندن تحصیلات خود در رشت در شرکت خانه سازی مشغول به کار بود که به پیشنهاد یکی از دوستان خود به اراک رفت. وی قبل از رفتن به رشت در سال 1349 ازدواج کرد و به همراه همسر خود به اراک رفت و مدتی در شرکت خانه سازی سکایی مشغول به کار شد و بعد از پیروزی انقلاب اسلامی نیز همزمان با مدیرعاملی این شرکت به فرماندهی کمیته انقلاب اسلامی اراک منصوب شدند. نجفی با …

مجوز ازدواج مجدد بگیرد. آن خانم لجباز هم برای خودش صبر کند! کجای این حکم خنده دار است. نکته مهم این است که دادگاه به زوجه نمی گوید تو نباید تمکین کنی تا مهرت را نگرفته ای، بلکه می گوید می توانی تمکین نکنی. خوب حالا تاوان بد استفاده کردن یک زوجه از حق خودش را هم باید قوه قضاییه بپردازد؟! از طرف دیگر اصلاً مسأله ای که مطرح کردید فرض دارد؟ آیا در عالم واقع ممکن است یک دختر جوان مهریه خود را به اجرا …

شک از آن موضوعاتی است که در زندگی همه انسان ها وجود دارد اما گاهی می تواند حسابی دردسرآفرین شود و زندگی را ویران کند پس باید با آن برخورد کرد. اگر همسری شکاک دارید یا خودتان شکاک هستید یا قصد ازدواج دارید، این مطلب را بخوانید. دو محور اصلی و بسیار مهم هر رابطه ای و به خصوص در زندگی مشترک اعتماد و احترام است و اگر هرکدام از این دو محور آسیب ببینند ممکن است رابطه کاملا از بین ببرد، در حقیقت …

اختیار همسری دیگر می دهد. مسأله ما هم از همین قبیل است اگر فرضاً خانمی از سر لجبازی می گوید تا همه مهرم را نگیرم، تمکین نمی کنم و اقساط آن هم فرضاً چهل سال طول می کشد، لازم نیست همسرش چهل سال صبر کند و بعد با هم به خانه بخت بروند!! می تواند به دادگاه مراجعه کند، زوجه اش را طلاق دهد یا مجوز ازدواج مجدد بگیرد. آن خانم لجباز هم برای خودش صبر کند! کجای این حکم خنده دار است. نکته مهم این است که دادگاه به …

مادرها باید یاد بگیرند که شنونده های خوبی برای فرزندان خود خاصه دختران باشند، در زمان هم نشینی با فرزند، آشپزی، دیدن تلویزیون، کار کردن با موبایل، روزنامه و … را کنار بگذارند و سراسر شنوا باشند تا این پیام را به فرزند خود بدهند که تمام تمرکز من به حرف های توست و تو برای من مهم هستی، اینکه یک دختر این پیام اهمیت داشتن را دریافت کند تعامل در گام اول شکل می گیرد و البته مهمترین گام ارتباط محسوب می …

ارتقاء درجه سرتیپی کماکان در فرماندهی گارد شاهنشاهی ابقا شد. نصیری که فردی بی سواد، بی رحم و در عین حال فاسد ولی سخت وفادار به شاه بود، پس از کودتای 28 مرداد 1332 نظیر بسیاری دیگر از افسران و نظامیان حامی شاه به سرعت پلکان ترقی و پیشرفت را در مدیریت های نظامی، انتظامی و امنیتی پشت سر گذاشت. او دو بار ازدواج کرد. نخستین بار دردوره ی فرماندهی ارتش بر گارد شاهنشاهی بود. در این دوره با پروین …

…. پدرم تاجر لاستیک بود و وضعیت مالی خوبی داشت به همین دلیل حضانت دو خواهرم را به عهده گرفت که هر کدام از آن ها اکنون ازدواج کرده اند و موقعیت های اجتماعی خوبی دارند. اما من که کوچک تر بودم نزد مادر خانه دارم ماندم چرا که نمی توانستم در آن سن و سال از مادرم جدا شوم مدتی بعد مادرم عاشق مرد دیگری شد و با هم ازدواج کردند. از آن روز به بعد پدرم به طور کلی ما را طرد کرد و هیچ پولی برای تامین …

…: هر چی مسابقه باشه هستم و هر موقع باشه میام. 3- کمال الملک کارگردان: علی حاتمی بازیگران: جمشید مشایخی، عزت الله انتظامی، محمدعلی کشاورز، پرویز پورحسینی سال ساخت: 1363 در میان کواکب هم یکی می شود ستاره درخشان. الباقی سوسو می زنند. این جمله درخشان ناصرالدین شاه در فیلم کمال الملک درباره کارگردانش هم صدق می کند. علی حاتمی که پیش از انقلاب با …

این کار می توان به کلمه “عدل مظفر” اشاره کرد که با حساب جمل می شود 1324، همان سالی که مشروطیت به دست مظفرالدین شاه امضا شد. ج) موسیقی: در موسیقی پس از اسلام، در ثبت اصوات و دساتین از حروف ابجد استفاده شده است. برای نمونه نغمه های دستگاه شور با حروف ابجد عبارت بوده اند از: یح یه یب ی ح. ه. ج. ا و فاصله ها و ابعاد آن ها: ط ط. ج ج ط. ج ج که در موسیقی امروز به ترتیب نت های سل، لاکرن، سی بمل …

: می خواستم ببینم خودم چقدر می تونم بدوم. همه قصه فیلم نادری همین است. امیرو قوانین خودش را دارد. قرار نیست به مردم شهر یا دوستانش یا به مخاطب فیلم چیزی را ثابت کند. قرار است خودش از خودش راضی باشد که هست. قبل از مسابقه آخر یک دیالوگ شاهکار دارد که چکیده فیلم دونده است: هر چی مسابقه باشه هستم و هر موقع باشه میام. 3- کمال الملک کارگردان: علی حاتمی …

. حافظ می گوید: من اگر نیکم و گر بد، تو برو خود را باش/ که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت . از جامعه ایده آل نمونه ها و نشانه های زیادی در شعر حافظ می توان بافت. درباره اینکه چه خطری جامعه را تهدید می کند باید گفت که نباید اساس کار جامعه را براساس خودخواهی فردی، خانوادگی و اجتماعی و یا خودخواهی جهانی بگذاریم، بلکه باید برای دیگران هم حق قائل باشیم. درگیری ها و تضادهای جهان هستی در یک کلمه خلاصه …

پرسپولیسی ها مثل پنجعلی، عاشوری، پیوس، محمدخانی و درخشان رفته بودند قطر و ما خیلی ضعیف بودیم. علی آقا به من گفت در این بازی گل نخوری، 50 هزار تومان به تو هدیه می دهم. من چند بار استقلالی ها را ناکام گذاشتم و بعد از بازی، چون هوا سرد بود، رفتیم سونا. داخل سونا به علی آقا گفتم اگر ممکن است آن 50 هزار تومان را به من بدهید اما حرفی به من زد که تا امروز از او می ترسم. علی آقا از این که کسی بغلش کند، خیلی …

؟ مصلحت است؟ حق است؟ نه، دل، متعلق به این جبهه است؛ جان، دلباخته ی به این اهداف و آرمان هاست. او یک نقصی دارد، مگر من نقص ندارم؟ نقص او ظاهر است، نقص های این حقیر باطن است؛ نمی بینند. گفتا شیخا هر آنچه گوئی هستم / آیا تو چنان که مینمائی هستی؟ ما هم یک نقص داریم، او هم یک نقص دارد. با این نگاه و با این روحیه برخورد کنید. البته انسان نهی از منکر هم میکند؛ نهی از منکر با زبان خوش، نه با ایجاد نفرت …

“),t.close()},t.write(‘



 


                                 





داستان ازدواج رستم و تهمینه



                                    رستم و سهراب



کنون رزم سهراب و رستم شنو                 


 دگرها شنیدستی این هم شنو



یکی داستانست پرآب چشم                       

دل نازک از رستم آید به خشم



اگر تندبادی برآید ز کنج                           

به خاک افکند نارسیده ترنج



ستمکاره خوانمش ار دادگر                    


هنرمند گویمش ار بی هنر



اگر مرگ دادست بیداد چیست؟               


ز داد این همه بانگ و فریاد چیست؟



از این راز جان تو آگاه نیست                  

بدین پرده اندر ترا راه نیست


 


 


 


 


  


 




روزی رستم هوای رفتن به شکار کرد و با رخش به سوی مرز توران رفت پس آنجا را پر از گورخر دید شاد شد و شکاری زد و آتش بیفروخت . درختی را کند و در گورخری که شکار کرده بود چون سیخی فرو برد و بر آتش گذاشت . پس از صرف غذا و نوشیدن آب خوابید . هفت هشت تن از سواران ترک رخش را دیدند و او را دنبال کردند . رخش دوتا از آنها را با لگد کوبید و سر یکی را از تن جدا کرد . پس آنها با کمند گردن او را به بند آوردند و به شهر بردند وقتی رستم برخاست و رخش را ندید غمگین شد و پیاده به سوی سمنگان رفت تا مگر نشانی از او بیابد .

چنینست رسم سرای درشت                  


گهی پشت به زین و گهی زین به پشت


وقتی رستم به سمنگان رسید خبر به شاه سمنگان بردند که رستم پیاده آمده و رخش را گم کرده است . شاه سمنگان به پیشوازش رفت و به گرمی از او استقبال کرد . رستم گفت رخش را در اینجا گم کردم اگر اورا بیابی پاداشت می دهم وگرنه سر بزرگانت را خواهم برید .شاه گفت خشمگین مشو و مهمان من باش . رخش پنهان نمی ماند و ما او را پیدا می کنیم. شاه او را به کاخ برد و از او به خوبی پذیرایی کرد . وقتی شب شد و همه خوابیدند شخصی با شمعی خوشبو خرامان به بالین رستم آمد و پشت سرش ماهرویی چون خورشید تابان بود . رستم از دیدن او شگفت زده شد و از او پرسید نامت چیست ؟ و این موقع شب اینجا چه کاری داری؟ دخترک پاسخ داد : من تهمینه دختر شاه سمنگان هستم . در بین شاهزاگان کسی همتای من نیست . کسی تاکنون رخ مرا ندیده و صدایم را نشنیده است . من درباره شجاعت و جسارت تو زیاد شنیده ام و حالا تو را اینجا یافتم. اگر تو بخواهی من از آن تو هستم چون اولا شیفته تو شده ام و ثانیا می خواهم فرزندی از تو داشته باشم و سوم اینکه تمامی سمنگان را می گردم تا رخش تو را پیدا کنم . وقتی رستم زیباروی پرخردی چون او را دید از موبدی خواست تا او را از پدرش خواستگاری کند . دانشومند نزد شاه رفت و از دختر او برای رستم خواستگاری کرد . شاه سمنگان شاد شد و پذیرفت و آنها ازدواج کردند .

وقتی صبح شد بر بازوی رستم مهره ای قرار داشت که آن مهره را در همه جهان می شناختند .آن را به تهمینه داد و گفت : اگر دختردار شدی این را به گیسوی او ببند و اگر پسردار شدی آن را به بازویش ببند و سپس از او خداحافظی کرد و به سوی شاه سمنگان رفت پس او مژده داد که رخش را یافته است . رستم سوار رخش شد و شاد و سرحال به سوی ایران و از آنجا به زابلستان رفت . بعد از گذشت نه ماه تهمینه پسری به دنیا آورد زیبارو چون رستم که نامش را سهراب نهادند. وقتی یکماهه شد مانند کودک یک ساله بود و در سه سالگی به میدان قدم نهاد و در پنج سالگی چون شیرمردان شده بود و در ده سالگی کسی نمی توانست با او نبرد کند .روزی نزد مادر رفت و گفت: پدر من کیست ؟ اگر کسی بپرسد چه پاسخ دهم ؟ مادر گفت: تو پسر پهلوان پیلتن رستم هستی و از نوادگان سام و زال می باشی . نامه ای از رستم به او نشان داد با سه یاقوت رخشان و سه کیسه زر که پدرش زمانیکه او بدنیا آمده بود فرستاده بود . تهمینه گفت افراسیاب نباید در این مورد چیزی بداند زیرا او دشمن پدرت است و اگر هم پدرت بداند که تو چنین یلی شده ای تو را نزد خودش می برد و من از دوری تو ملول می شوم . اما سهراب کفت : این سخنی نیست که آن را پنهان کنم و تو نباید این را پنهان می کردی . اکنون من از ترکان سپاهی آماده می کنم و به ایران می روم و کاووس را از تخت به زیر میاورم و طوس و گرگین و گودرز و گیو و گستهم و نوذر و بهرام را نابود میکنم و بعد رستم را به جای کاووس می نشانم سپس به توران رفته و افراسیاب را به زیر می کشم و تو را بانوی شهر ایران می کنم .سپس خواست اسبی پیدا کند که تهمینه به چوپان گفت : هرچه اسب هست بیار تا او انتخاب کند . اما هر اسبی می آوردند تاب تحمل دست سهراب را هم نداشت. یکی از دلیران آمد و گفت من کره ای از نژاد رخش دارم . سهراب شاد شد و آن اسب را آزمایش کرد و انتخاب نمود . سپس نزد شاه سمنگان رفت و از او کمک خواست و او نیز هرچه خواست به او داد و مجهز روانه اش کرد. داستان ازدواج رستم و تهمینه

افراسیاب باخبر شد که سهراب کشتی بر آب انداخته است و لشکری جمع نموده و قصد جنگ با کاووس شاه را دارد . شاد شد و هومان و بارمان را با دوازده هزار سپاهی روانه کرد و به آنها سپرد که نباید این پسر پدرش را بشناسد تا وقتی رودرروی هم قرار گرفتند اگر رستم کشته شد ما به راحتی ایران را به چنگ آوریم و سپس در یک شب سهراب را در خواب می کشیم اما اگر سهراب در نبرد کشته شد از رستم انتقام گرفته ایم . پس هومان و بارمان نزد سهراب رفتند با نامه ای از افراسیاب که در آن نوشته بود اگر ایران را به چنگ آوری دیگر سمنگان و ایران و توران یکی می شود و ما به تو کمک می کنیم .سپاهیان به سوی مرز ایران رفتند . دژی به نام دژ سپید بود که ایرانیان به آن دژ مستحکم امید زیادی داشتند و نگهبان آن هم هجیربود . گژدهم که از بزرگان آن دژ بود پسری به نام گستهم داشت که هنوز کوچک بود و دختری سوارکار و نامدار به نام گردآفرید داشت . وقتی سهراب نزدیک دژ سپید رسید هجیر با اسب به نزد او تاخت . سهراب شمشیر کشید و از نام و نژادش پرسید .هجیر گفت : من در جنگ همتایی ندارم و نامم هجیر است و اکنون سر از تنت جدا می کنم. سهراب خندید و به سرعت جلو رفت و بعد از زد و خورد زیاد او را به زمین زد و خواست سرش را ببرد پس هجیر غمگین شد و از سهراب زنهار خواست . سهراب پذیرفت و او را بست . افراد دژ وقتی آگاه شدند که هجیر اسیر است نگران و افسرده شدند. وقتی دختر گژدهم از موضوع آگاه شد خود را آماده نبرد کرد و گیسوانش را زیر زره مخفی کرد و جنگجو طلبید . سهراب به جنگش آمد . ابتدا گردآفرید او را تیرباران کرد و سپس با نیزه با هم جنگیدند و گردآفرید نیزه ای به سهراب پرتاب کرد. سهراب خشمناک جلو آمد و با نیزه به کمربند گردآفرید زد و زره او را درید .گردآفرید تیغ کشید اما سهراب نیزه او را به دو نیم کرد و خشمناک خود را از سرش درآورد به ناگاه گیسوان دختر پریشان شد . سهراب جا خورد و شگفت زده شد و با خود گفت: زنان ایرانی که اینچنین هستند پس مردانشان چه هستند ؟ پس او را با بند بست و گفت که سعی نکن از من بگریزی. چرا با من قصد جنگ کردی ؟ تا کنون شکاری چون تو به دامم نیفتاده بود . گردآفرید به او گفت : ای دلیر دو لشکر نظاره گر ما هستند پس تو برای من ننگ و عیب مخواه .اکنون که دژ در تسخیر توست . پس لبخند معنی داری به سهراب زد و چشمانش سهراب را مسحور کرد . سهراب با او تا در دژ آمد و او را آزاد کرد . گردآفرید خود را در دژ انداخت و به بالای دژ رفت و از آنجا به سهراب گفت :ای پهلوان توران برگرد . سهراب گفت : من بالاخره تو را به دست می آورم.ای ستمکار تو به من قول دادی پس پیمانت چه شد؟ گردآفرید خندید که ایرانیان همسر ترکان نمی شوند . من قسمت تو نیستم. تو با این یال و کوپال همتایی بین پهلوانان نداری اما اگر شاه کاووس بفهمد که تو از توران سپاه آورده ای شاه و رستم خشمناک می شوند و تو تاب رستم را نداری و شکست می خوری .دریغ است که تو بمیری بهتر است به توران برگردی.

 


                                                          


                                                         

سهراب گفت : امروز گذشت ما فردا جنگ را از سر می گیریم و بالاخره من تو را به چنگ می آورم . وقتی سهراب برگشت گژدهم نامه ای برای کاووس نوشت که سپاه زیادی برای جنگ نزد ما آمده است با پهلوانی که سنش بیش از چهارده سال نیست و من تاکنون کسی مثل او راندیدم نامش سهراب است و درست مثل رستم است . او هجیر را شکست داد و الان هجیر اسیر اوست . گژدهم نامه را به پیکی داد و گفت از راه زیر دژ برو تا کسی تو را نبیند و سپس خود گژدهم و دودمانش هم از همان راه فرار کردند . وقتی خورشید سر زد توران آماده جنگ شدند و سهراب نیزه به دست بر اسب نشست و در فکر آن بود که گردان لشکر را بگیرد و به بند بکشد اما وقتی قصد دژ کرد کسی را ندید و فهمید شبانه فرار کرده اند .سهراب دربدر به دنبال گردآفرید بود و افسوس می خورد که چنین تیکه زیبایی را از دست دادم . عجب آهویی از چنگم رها شد . ناگهانی آمد و دلم را ربود و رفت .سهراب همینطور خودش را می خورد و نمی خواست کسی به رازش پی ببرد ولی عشق پنهان نمی ماند چون از عشق دختر رنگ به چهره سهراب نمانده بود . هومان باتجربه فهمید که او عاشق شده است پس در فرصتی به او گفت : نباید بیهوده به کسی دل ببندی . پهلوان نباید فریب بخورد .الان تمام یلان ایران به جنگ ما می آیند و تو اول این کار را تمام کن بعد سوی کار دیگر برو . تو وقتی جهان را گرفتی همه پریچهرگان از آن تو هستند . از این سخنان سهراب بیدار شد .

هومان افراسیاب را از فتح دژ سپید باخبر کرد و او شاد شد . اما وقتی کاووس باخبر شد باناراحتی گیو را نزد رستم فرستاد و خواست تا رستم سریع نزد آنها بیاید و کمکشان کند . وقتی گیو نزد رستم رسید و ماجرا را گفت : رستم تعجب کرد و گفت : چگونه ممکن است در میان ترکان چنین پهلوانی بوجود آید . من از دختر شاه سمنگان پسری دارم که هنوز کوچک است و چهارده سال بیش ندارد . رستم به گیو گفت : بیا تا به کاخ برویم و دمی بیاساییم پس به آنجا رفتند . دوباره گیو به او گفت کاووس به من گفته است در زابل نمانیم و فورا به ایران برویم . رستم گفت امروز باشیم و فردا حرکت می کنیم اما روز بعد هم حرکت نکردند و روز سوم هم به رامش و مستی گذشت روز چهارم گیو گفت :اگر کاووس خشمناک شود کسی را نمی شناسد . رستم گفت : ناراحت مباش او به ما نمی شورد . پس رخش را زین کردند و سپاهی آراستند که پهلوان سپاه زواره بود .وقتی رستم به ایران رسید بزرگانی چون طوس و گودرز به استقبالش آمدند و وقتی نزد شاه رسیدند او عصبانی بود و بر سر گیو بانگ زد و بعد به رستم پرخاش کرد و سپس به طوس گفت :برو هردو را دار بزن . طوس دست تهمتن را گرفت پس رستم آشفته شد و به شاه گفت: همه کارهایت از دیگری بدتر است و شهریاری شایسته تو نیست . مصر و شام و هاماوران و روم و سگسار و مازندران خسته از شمشیر من هستند و همه بنده رخش منند پس دست طوس را پس زد و رفت و بر رخش نشست و کفت : اگر من خشمگین شوم کاووس و طوس کیستند که مرا به بند آورند ؟ من بنده شاه نیستم بلکه بنده خدا هستم . همه می خواستند مرا پادشاه کنند اما من قبول نکردم . اگر من تاج و تخت را می پذیرفتم تو به این بزرگی نمی رسیدی . من بودم که کیقباد را به تخت نشاندم و اگر او را به ایران نمی آوردم تو به این بزرگی نمی رسیدی.

اگر من به مازندران نمی آمدم و دیو سپید را نمی کشتم تو الان در اینجا نبودی . سپس به بزرگان گفت : دیگر مرا در ایران نخواهید دید پس به فکر جانتان باشید که زورتان به سهراب نمی رسد . این را گفت و رفت .

بزرگان ناراحت شدند و به گودرز گفتند این گره به دست تو باز می شود . پس نزد شاه دیوانه برو و او را به راه بیاور .

گودرز نزد شاه رفت و گفت :چرا با رستم چنین رفتاری کردی؟ حالا بدون او ما از بین می رویم. شاه پشیمان شد پس گفت : تو نزد او برو و به نرمی او را بیاور. گودرز با سران سپاه به دنبال رستم رفتند و گفتند : تو می دانی که کاووس مغز ندارد . او می گوید و پشیمان می شود اگر تو از شاه ناراحت هستی ایرانیان که گناهی ندارند . رستم گفت: من از کاووس بی نیازم و دیگر با او کاری ندارم . گودرز باز هم با او صحبت کرد و نرمش کرد و گفت: ننگ است که توران به ما غلبه کنند . رستم گفت:می دانی که من از جنگ فرار نمی کنم و با اینکه شاه قدر مرا نمی داند بازمی گردم. وقتی رستم برگشت شاه از او پوزش خواست و گفت: که تندی سرشت من شده است . من از این دشمن جدید ناراحت بودم و چون دیرکردی ناراحت شدم وگرنه پشتگرمی من به توست و من پشیمان هستم از اینکه تو را آزردم. رستم پاسخ داد : ما همه بنده شاه و گوش به فرمانت هستیم .

شاه گفت : بهتر است امروز را جشن بگیریم و فردا آماده نبرد شویم . وقتی خورشید سر زد کاووس دستور داد که حرکت کنند تا اینکه به دژ سپید رسیدند . سهراب سپاه ایران را دید . سپاهی که انتها نداشت . هومان از ترس آه کشید . سهراب گفت: نباید ترسید چون در این میان کسی که همتای من باشد نیست و من فرد نامداری نمی بینم .

صبحگاه تهمتن نزد کاووس رفت و اجازه خواست تا ببیند که این پهلوان کیست . رستم جامه ترکان پوشید و نزدیک دژ شد و صدای ترکان را می شنید پس داخل شد .

زمانیکه سهراب می خواست به رزم برود تهمینه برادرش ژنده رزم را با او فرستاد تا پدرش را به او بشناساند . پس رستم سهراب را دید که در یک طرفش ژنده رزم و طرف دیگر هومان و بارمان بودند ژنده رزم برای کاری بیرون رفت و در تاریکی رستم را دید و به او گفت کیستی ؟ در روشنی بیا تا ببینمت . رستم مشتی بر گردن او زد و او در دم جان داد .

سهراب که منتظر ژنده رزم بود به دنبالش فرستاد . خبرآوردند که او مرده است . سهراب ناراحت شد و به بزرگان گفت :معلوم است که دشمن در میان ماست . سهراب قسم خورد که انتقام ژنده رزم را از ایرانیان بگیرد . وقتی رستم به سپاه ایران رسید در راه گیو را دید که پاسداری می دهد . گیو خروشید : کیستی؟ رستم خندید . گیو گفت کجا رفته بودی؟ پس رستم موضوع را تعریف کرد . روز بعد که خورشید سر زد سهراب خفتان پوشید و با مغفر و تیغ هندی براه افتاد و در بلندی ایستاد تا سپاه ایران را ببیند پس هجیر را به نزد خود طلبید و از او خواست تا با صداقت پاسخش را بدهد و هجیر هم پذیرفت .سهراب از شاه و گیو و طوس و گودرز و گستهم و بهرام و رستم نشانی خواست و گفت :آنها را به من نشان بده . بعد پرسید آنکه در قلب سپاه است کیست ؟ هجیر گفت : او کاووس شاه است. بعد از راست سپاه پرسید . هجیر پاسخ داد: او طوس نوذر است . سهراب گفت : او که در سراپرده سرخ است کیست ؟ هجیر گفت: او گودرز است . سهراب پرسید آنکه در سراپرده سبز است کیست|؟ هجیر با خود فکر کرد اگر رستم را به او بشناسانم ممکن است ناگاه به طرف او رود و دمار از روزگارش درآورد پس هجیر گفت : او نیکخواهی از چین است که به تازگی نزد شاه آمده است . سهراب نامش را پرسید و او گفت: چون من مدتهاست که در این دژ هستم و او بعد از رفتن من نزد شاه آمده است نامش را نمی دانم.

سهراب از هجیر خواست تا رستم را به او نشان بدهد ولی او گفت که او اینجا نیست اگر بود تو از هیکل و یال و کوپالش او را می شناختی و می فهمیدی نمی توانی از پس او برآیی.

سهراب عزم جنگ کرد و تا قلب سپاه کاووس رفت و به شاه گفت : چرا نام خود را کاووس کی نهادی؟ تو که قدرت جنگ با شیران را نداری. من در شبی که ژنده رزم کشته شد قسم خوردم که از ایرانیان کسی را باقی نگذارم و کاووس را به دار بزنم . از سپاه ایران کسی یارای پاسخ دادن نداشت .

کاووس طوس را نزد رستم فرستاد و گفت که من همتای او کسی را ندارم و تو باید به کمکمان بشتابی رستم پس از دریافت پیام به طوس گفت : هر وقت شاه مرا خواسته به خاطر جنگهایش بوده است ومن از کاووس جز رنج ندیده ام .

رستم ببربیان پوشید و بر رخش نشست و زواره را به جای خود در سپاه قرار داد. وقتی رستم به نزدیک سهراب رسید گفت: از اینجا به سوی دیگر رویم و بجنگیم. سهراب پذیرفت و تقاضای جنگ تن به تن کرد و گفت : تو فرسوده ای و توان جنگ با مرا نداری . رستم گفت: آرام باش . بسی دیوان که به دست من تباه شدند پس صبر کن تا مرا در جنگ ببینی.دلم به حالت می سوزد و نمی خواهم تو را بکشم . ناگاه سهراب پرسید : تو کیستی و از چه نژادی هستی؟ من فکر کنم تو رستم باشی . رستم گفت : نه من رستم نیستم .


هر دو به آوردگاه رفتند و با شمشیر به جنگ پرداختند . تیغها ریز ریز شد پس با عمود باهم جنگیدند . عمودها هم شکست و زره های هردو پهلوان پاره شد . تنهایشان پر از عرق و لبهایشان خشک بود .همانا حیوانات بچه های خود را می شناسند اما انسان فرزند خود را با دشمن فرق نمی گذارد .

رستم با خود گفت : تا کنون نهنگی چون او ندیدم . جنگ دیو سپید در برابر این جنگ هیچ است. پس هردو به سوی هم تیر انداختند ولی زره مانع تیر می شد پس تصمیم گرفتند کشتی بگیرند اما بی فایده بود .

سهراب با گرز به کتف رستم زد که او از درد به خود پیچید اما بالاخره چون دیدند از پس هم برنمی آیند رستم به سپاه توران زد و سهراب هم به سپاه ایران حمله کرد و بسیاری از سپاهیان را کشتند اما رستم فکر کرد ممکن است به کاووس زیانی برسد پس غرید و به سهراب گفت : چرا جنگ با من را رها کردی ؟ سهراب گفت : تو ابتدا به توران حمله بردی.

رستم گفت شب شده است فردا با هم کشتی می گیریم پس وقتی برگشتند سهراب به هومان گفت که فردا حساب او را می رسم .رستم نیز ابتدا با گیو درباره قدرت سهراب سخن گفت و بعد نزد برادرش رفت پس از صرف غذا و آب به زواره گفت : اگر من فردا کشته شدم ناراحت مشو و قصد جنگ با آنها را مکن و به زابل نزد زال و رودابه برو و آنها را دلداری بده و بگو نریمان و سام و فریدون و جم همه مردند بالاخره روز مرگ هرکسی فرا می رسد و کسی جاودان نیست .

خورشید که سرزد تهمتن ببر بیان پوشید و به دشت نبرد رفت . سهراب به هومان گفت : هرچه بیشتر به او نگاه می کنم فکر می کنم که او خود رستم است و من نباید با او بجنگم .هومان گفت : من بارها با رستم جنگیده ام او رستم نیست .

سهراب خفتان پوشید و به دشت نبرد آمد و با روی شاد به رستم گفت : دیشب چطور گذشت ؟ بیا بنشین با هم صحبت کنیم و دل از جنگ بشوییم . من دلم به تو کشیده می شود . من از نام تو بسیار پرسیدم اما نام تو را به من نگفته اند پس تو نامت را پنهان مکن .

رستم گفت : دیشب سخن از کشتی گرفتن بود من فریب سخنان تو را نمی خورم پس به کشتی گرفتن پرداختند و تا مدتی با هم در نبرد بودند که بالاخره سهراب کمربند رستم را گرفت و او را به زمین زد و خنجر کشید اما رستم گفت: رسم این است که کسیکه شخصی را به زمین می زند بار اول سرش را نمی برد بلکه بار دوم که او را زمین زد این کار را می کند .سهراب قبول کرد چون هم دلیر و هم جوانمرد بود . هومان از نبرد آنها پرسید و سهراب هرچه گذشته بود را بازگفت . هومان گفت: اشتباه کردی او تو را گول زد . نباید به دشمن فرصت دهی .

سهراب گفت دیر نشده است حالا می بینی با او چه می کنم. وقتی رستم از چنگ سهراب رها شد به طرف آب رفت و سپس نزد خدا نیایش کرد و به یاد سالهای گذشته افتاد که نیروی زیادش باعث دردسرش می شد و از خدا خواسته بود از نیرویش بکاهد اما حالا که در برابر سهراب قرار گرفته بود گفت: ای خدا همان نیروی گذشته ام را به من بازگردان .

دوباره به سوی میدان جنگ رفت و با هم گلاویز شدند این بار رستم سهراب را به زمین زد پس خنجر کشید و سینه او را درید .

 


سهراب در آخرین دقایق زندگی گفت : مادرم نشان پدرم را به من داد ولی من جانم به لبم رسید و او را ندیدم ولی تو بدان پدرم هرجا که باشد انتقام خون مرا از تو می گیرد چون بالاخره این خبر به رستم می رسد .

وقتی رستم این سخن را شنید چشمش تیره شد و مدهوش به او گفت : از رستم چه نشان داری؟ رستم من هستم پس نعره زد و گریان شد و موی از سر کند . وقتی سهراب دانست که او رستم است گفت : بند جوشن مرا باز کن و مهره خودت را که به مادرم دادی ببین . رستم اشک می ریخت ولی سهراب به او گفت : جای گریه نیست حالاکه من می میرم ترکان هم کارشان تمام است کاری کن که شاه قصد جنگ باآنها را نکند که آنها به خاطر من به جنگ آمدند.

سپاه ایران نگران رستم بود .رستم خروشان و نالان بر رخش نشست و نزد سپاه آمد . سپاهیان با دیدن او شاد شدند ولی از ناراحتی او تعجب کردند . زواره از او سؤال کرد : چه شده است؟ رستم ماجرا را بازگفت و توسط برادرش به هومان پیام داد: من با تو جنگ ندارم اما تو بودی که باعث مرگ پسرم شدی . هومان پاسخ داد : من گناهی ندارم هجیر بود که تو را به او نشناساند . رستم عصبانی نزد هجیر رفت و خواست سرش را ببرد اما بزرگان واسطه شدند و او را از مرگ نجات دادند . رستم خنجر کشید که سر خودش را ببرد اما بزرگان به پایش افتادند و گودرز گفت : چه فایده که تو بمیری اگر پسرت عمرش باقی باشد زنده می ماند اما اگر رفتنی باشد خوب چه کسی است که در دنیا جاودان باشد؟ رستم به گودرز گفت : نزد کاووس برو و بگو از نوشدارویی که در گنجینه خود دارد با جامی از می برای من بفرستد تا شاید سهراب زنده بماند . گودرز پیام رستم را به کاووس داد اما کاووس گفت : البته رستم پیش من محترم است اما من نباید کاری کنم که از دشمنم دوباره به من بد برسد . یادت هست او می گفت : کاووس کیست ؟ و با من به زشتی یاد کرد؟

آیا یادت رفته که سهراب می گفت : ایرانیان را می کشم و سر کاووس را به دار می زنم اگر او زنده بماند نمی توانم مهارش کنم پس گودرز برگشت و سخنان کاووس را گفت و گفت :تو باید خودت نزد او بروی . در همین زمان خبر رسید که سهراب مردو دیگر به چیزی جز تابوت نیاز ندارد .

رستم خروشید و مویه کرد و از اسب پیاده شد و خاک بر سر می ریخت و گفت: چه کار کردم اگر مادرش بفهمد به او چه بگویم؟ کدام پدر چنین کاری می کند ؟

کاووس وقتی باخبر شد نزد رستم رفت و او را دلداری داد که : نباید دل به دنیا ببندیم عاقبت همه ما مرگ است .من وقتی او را دیدم گفتم که او شبیه ترکان نیست . حالا کاری است که شده و گریه سودی ندارد .

رستم گفت : او مرده است . تو دیگر به جنگ ادامه نده و به ترکان کاری نداشته باش . شاه گفت : اگرجه آنها به من بد کردند ولی چون تو عزم جنگ نداری من قبول می کنم .

شاه به سوی ایران روانه شد و رستم با سپاهش به زابل رفت . وقتی به زابل رسیدند بزرگان بر سر خاک می ریختند .زال که تابوت را دید پیاده شد . رستم با جامه دریده نزد او آمد و گفت: ببین گویی سام سوار است که در تابوت خوابیده است . زال اشک می ریخت و رستم می گفت : تو رفتی و من خوار و زار ماندم . وقتی رودابه تابوت سهراب را دید به گریه افتاد و نالان شد. وقتی همه بر و قامت و یال و موی سهراب را می دیدند از خود بیخود شده و اشک می فشاندند. چندین روز بر رستم گذشت و او همچنان در غم و درد می سوخت .  

                                                   

جهان را بسی هست زین سان به یاد               


بسی داغ بر جان هرکس نهاد


پس خبر به توران رسید که سهراب کشته شد وقتی شاه سمنگان و تهمینه خبر را شنیدند جامه برتن دریدند و نالان شدند و تهمینه مویه کنان می گفت :

چرا آن نشانی که مادرت داد                      

ندادی برو بر نکردیش یاد


نشان داده بود از پدر مادرت                    

ز بهر چه نامد همی باورت


کنون مادرت ماند بی تو اسیر                  


پر از رنج و تیمار و درد و زحیر


چرا نامدم با تو اندر سفر                        

که گشتی بگردان گیتی سحر


مرا رستم از دور بشناختی                       

ترا با من ای پور بنواختی


  



پس سر اسب پسرش را گرفت و گاهی بر سرش بوسه می زد و رویش را به سمهایش می مالید.دستور داد در و دیوار را سیاه کنند و روز و شب کارش ناله و مویه بود و بالاخره یکسال پس از مرگ سهراب در غم او بود .

دل اندر سرای سپنجی مبند                     

سپنجی نباشد بسی سودمند


 


 


بسیار زیبا بود . داستان بسیار زیبایی رو نوشتین .واقعا اگه هزاران بار هم خونده شود باز هم قشنگترین داستانها، داستانهای شاهنامه میباشد

تشکر از توجهتان

سلام پستت خیلی عالی بود خدایی کیف کردم موضوعاتت هم فوق العاده بود اگه خواستی من با این موضوع لینک کن: جک لطیفه و اس ام اس و با ادرس 1sms9.ir

ممنون . من شما را لینک کردم

سلام برفریناز گرامی جهان را بسی هست زین سان به یاد بسی داغ بر جان هرکس نهاد بسیار زیبا بود با عکس های زیبا همیشه داستانهایت بسی قشنگ ودلنشین است این داستانت هم بی نظیر بود براستی شاهنامه همش قشنگه ممنون عزیزم

تشکر نیره جون . نظراتت باعث دلگرمی منه.

فریناز ♕ سرماست ✴ ✽ ✿ ❀✼ ❄ ❅ ❆ ❇ ❈ ❉ باز هم تولدت مبارک ✴ ✽ ✿ ❀✼ ❄ ❅ ❆ ❇ ❈ ❉ دوستت داریم

ما بیشتر

♥♥♥♥


خیلی دوستت دارم.

سلام ؛طراوت خاصی درنوشته ها یتان تداعی دارد؛کامیاب باشید.

ممنون از نگاهتان

سلام فریناز عزیز بانو نیره چی گفتند ؟ تولدت بوده اگه بوده مبارک باشه در ضمن متن که جای خود دارد و لی تصاویرت ای ول به قول قدیمیا خیلی خیلی خیلی شکیل و زیبا بودند ممنونم که بهم سر زدید امیدورام که همواره پاینده و سر بلند باشی

ممنون دوست عزیزم.

سلام بابا تواستادی از من حرف کشیدی هیچ کس نمیدوته از من حرف بکشه آخه چرااین موقع گلودرد گرفتی

نه بابا . شانسی تیرم به هدف خورد.نمیدونم . ولی خاطره این تولد همیشه باهام هست.بازم ممنونم نیره عزیزم.

slaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaam tavalodet mobarak eshshshshshshshshshshgham bebakhsh dir shod

مرسی عزیز دلم. همیشه تو قلبمی.

بسیار عالی. اگر ممکنه داستان هایی از دیگر آثار حماسه ایران در وبلاگت وقرار بده مثل ظفر نامه و…. دستت درد نکنه 🙂

ممنون دوست عزیز اما این وبلاگ مختص شاهنامه فردوسی است

farinazam pas kjaii????? baia to webam sorperaiz daram vasat

دیدم عزیز دلم . حرف نداری.

hala khoshkel bood??? baba hanoz kamel nashode bood bebakhshid dir shod hamaro khondi?? ghalbam ham didi??[:S004

خیلی زیبا بود . ممنون از اینکه به فکرم بودی . کارت حرف نداشت .

ey jan nababa ghabel nadasht..tavalodet khosh gozasht??

بله . فقط گلودرد و سرما خوردگی حالم رو گرفت چون نتونستم کیکم را بخورم.

ey vay elahi che bad hala eybi nadare bia az keike man bkhor

ممنون.

emroz karname gereftam .. vay farinaz man farda mikham beram vaksan bezenam

خیره . خوب بزن ! نگو که میترسی که خندم میگیره!

سلام فریناز عزیز مثل همیشه پست ت عالی بود

ممنون طاهره جون.

سلام دنیا خوش است و مال عزیز است و تن شریف لیکن رفیق برهمه چیزی مقدم است. سعدی

بی دوست زندگانی ذوقی چنان ندارد . سعدی

ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی دودم به سر برآمد زین آتش نهانی

ای دوست قبولم کن وجانم بستانمستــم کـــن وز هر دو جهانم بستانبـا هـــر چـــه دلم قرار گیـــرد بــی تـــوآتش بــه مـــن انـــدر زن و آنـــم بستـان

دریغ و درد که تا این زمان ندانستم که کیمای سعادت رفیق بود رفیق حافظ

تا در ره دوست بی سر و پا نشویبی درد بمانی و به دردی نرسیابوسعید ابوالخیر.

مرا به علت بیگانگی ز خویش مران که دوستان وفادار بهتر از خویش اند. سعدی

چشمی دارم همه پر از صورت دوستبا دیده مرا خوشست چون دوست در اوستاز دیده دوست فرق کردن نه نکوستیا دوست به جای دیده یا دیده خود اوستمولوی

درود بردوست شاعرم من که به پای تونمی رسم مهربونم

خواهش میکنم عزیزم . فقط خواستم ارادتم را برسونم.آری آغاز دوست داشتن است// گرچه پایان راه ناپیداست// من به پایان دگر نیندیشم// که همین دوست داشتن زیباست

کارت درسته عزیزم… ممنون آپمممممم

مرسی . اومدم.

همیشه در سختی ها به خودم می گفتم ” این نیز بگذرد ..” هنوز هم می گویم .. اما حال می دانم آنچه می گذرد عمرِ من است ، نه سختی ها

آره یه دفعه به خودت میای می بینی چه زود گذشت ! اما من هنوز کودک درونم زنده است . حتی اگه صد ساله بشم !

باز شاهکاری دیگه از شاهنامه، داستانی که بیش از داستان های دیگه آدم واقعی بودنشو حس می کنه! داستانی که هر آدمی با هر سنی رو تحت تاثیر قرار میده، شاید معروف ترین هم باشه…! براتون آرزوی شادکامی دارم،زنده باشید

ممنون میلاد گرامی.

خشنوثره مزداهه اهورهه ای اهورامزدا! بی گمان پاداش آرمانی و گران بهای خود را به تن و جان کسی ارزانی می داری که با منش نیک، کار می کنند و در پرتو راستی، آموزش خرد نیک تو را به درستی پیش می برند و برای پیشترفت گیتی می کوشند (گات های سرورمان اشو زرتشت، یسنا 34 بند 14) درود بر دوست ارجمندم فریناز شما هیچ گاه من را پذیره نمی شوید برای نوشتارهایتان جای گلایه دارد آیا؟ با پاره ی دیگر از جستار« فرا زمینیان و استوره های ایرانی» در خویشکاری شما هستم. چشم در راهم برایت با چراغی از روشنی سبز و پرنیان بنفش[گل][گل][گل]

نه کارن عزیز ،تاکنون روشم دعوت کردن از دوستان نبود و فکر میکردم که دوستان واقعی خود خواهند آمد. اما حالا که فرمودید از این به بعد ، دعوتتان خواهم کرد. حتماً سر میزنم.

خاله تولدت دیرادیر مبارک

ممنون محسن جان

سلام با پست جدید به روزم

چشم سرمیزنم.

سلام عزیزم دلم بارانی است وگریه می خواهد ولیکن دوستانی دارم که آنهارا دوست می دارم

خدا نکنه دلت گرفته باشه نیره من .

slm farinazam khobi?? soraghi az ma nagiri??

چشم الان میام.

عمر شما از زمانی شروع می شود که اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید . کوروش بزرگ

آیا ما واقعاً موفق میشیم اختیار سرنوشتمان را در دست بگیریم؟!با این وصف من هنوز به دنیا نیومدم!

سلام برفریناز گرامی سلام زندگی خواب پریشانیست و من با ساده لوحی انتظاری بی سبب زین خواب بی تعبیر دارم…

امیدوارم زودتر سرحال بشی.

با افتخار لینک شدید

ممنون .

علاقه خاصی به این داستان دارم وخاطرالت زیادی از کلاسهای استاد محبتی…. یادش بخیر ممنون فرینازجون.

خواهش میکنم عزیزم.

عاشق این داستانشم این عکسا ک گذاشتی همش از توی آرامگاه خود استاده فریناز جان قسمت اولو گذاشتم نمیدونم دیدی یا ن دومیش چیه ک بزارم؟

بله دیدم . ممنون .دومیش پادشاهی فریدون است.

جهان سربه سر، حکمت و عبرت است چرا بهره ی ما همه غفلت است؟

آره به خدا.

سلام برفریناز عزیزم پیروزی غرور آفرین تیم ملی را به جام جهانی به شما وهمه مردم ایران تبریک می گویم شادباشی

مرسی نیره عزیزم. این برد غرور آفرین بر شما هم مبارک باد.

ارهایشالا قهرمانییییییییییییییی تو جام جهانی

به امید روزهای بهتر و پربارتر.

slaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaam yooooohoooo che hali dada bad 12 sal raftim jamjahani

مبارکا باشه .

ممنونم. لینکتون نمودم. روزتان خوش

تشکر . روز خوش.

درود فریناز گرامی مثه اینکه جشن زاد روز بدنیا اومدنتو یواشکی تو تارنمای دوستان برپا کردی. خب اگه اینجوریه منم بسهم خودم بهترین شادباش رو میگم بهت و برات سبد سبد شادی تا همیشه ی زندگیت که دراز باد. سالهاییکه که در سلامتی و شادکامی و خوشبختی بگذرونی…53

ممنون از لطف و توجهتان

درود بر شما با اطلاعیه ی شماره یک….! به روزم قدمتان طراوت اندیشه و نگاهتان فصل رویش بهار[گل]

سرمیزنم فرید عزیز.

بیت اول منویادکتاب اول دبیرستانم انداخته

ممنون که سرزدی.

slam farinazam khobi ?? namard delam vasat tangide kam sar mizani,roz javan bar to mobarak

داشتیم؟! البته من دلم جوونه!!!

همیشه منتظرت هستم خیال می کنم پشت در ایستاده ای و در میزنی اینقدر این در کهنه را باز و بسته کرده ام که لولایش شکسته است لولای شکسته در را عوض میکنم انگار کسی در میزند در را باز می کنم و در خیالم تو را می بینم که پشت در ایستاده ای می گویم : بانو خوش آمدی ولی تو نیستی پشت در تنهاییست در را می بندم و باز دوباره باز میکنم ولی هنوز هم نیستی اینقدر باز میکنم و می بندم که لولای در دوباره می شکند کاش می آمدی می دانم چشم خسته ام بسته خواهد شد قلبم خسته ام خواهد ایستاد ولی تو نخواهی آمد بانو بانو بانو جان تا آخر عمر فقط همین خواهد بود من و در و لولای شکسته و حسرت دیدار تو فقط همین “کیکاووس یاکیده”

خیلی زیبا بود. واقعاً ممنون.

سلاااااااااااااااام فریناز عزیزم شادی را زمانی می خواهم که لبخند را به روی لبان دوستان ببینم

داشتم فکر میکردم ما دو تا همدیگر را ندیدیم اما قلبمون به هم راه داره. وای که دوست داشتن چه قدرتی دارد. خیلی دوستت دارم.

اینو کسی برام فرستاده مال من نیست ممکنه مسخره به نظر بیاد ولی واقعا اتفاق میافته!می خوای صورت کسی رو که واقعا دوست داره ببینی؟ اینو به ۱۰ نفر بفرست بعد برو به ادرس http://amour-en-portrait.ca.cx/(این یه بازی فرانسویه)صورت کسی که دوست داره ظاهر میشه خطر سوپریز شدن!(تقریبا ۹۰%شبیه)من خواستم این بازیو دور بزنم مستقیما رفتم به اون ادرس گفت اینطوری نمیشهباید به۱۰نفر بفرستیش نمیدونم چه طوری فهمید..امتحانش مجانیه

دست خوش منو میزاری سر کار؟!

مجنون شدم که راهی صحرا کنی مرا گاهی غبار جاده ی لیلا، کنی مرا کوچک همیشه دور ز لطف بزرگ نیست قطره شدم که راهی دریا کنی مرا پیش طبیب آمده‌ام، درد می‌کشم شاید قرار نیست مداوا کنی مرا من آمدم که این گره ها وا شود همین! اصلا بنا نبود ز سر وا کنی مرا حالا که فکر آخرتم را نمی­کنم حق می­دهم که بنده دنیا کنی مرا من، سالهاست میوه ی خوبی نداده‌ام وقتش نیامده که شکوفا کنی مرا آقا برای تو نه ! برای خودم بد است هر هفته در گناه، تماشا کنی مرا من گم شدم ؛ تو آینه‌ای گم نمی‌شوی وقتش شده بیائی و پیدا کنی مرا این بار با نگاه کریمانه‌ات ببین شاید غلام خانه زهرا کنی مرا

ممنون از شعر زیبایت.

درود بابت تاخیــر در لینک شدنتون عذر خواهی میکنم.. با افتخار لینک شدید.. منو هم با تاریخ پارسیان لینک کنید. با سپاس.. منتظر حضور گرمتان

ممنون. خدمت میرسم.

سلام منبعش کدوم کتاب و گردآورند و ناشر هست؟؟؟

دوست گرامیمن از روی شاهنامه دکتر محمد دبیر سیاقی اشعار را به نثر درآوردم.ناشر علی اکبر علمی. سال 61 .

بابت گذاشتن سروده های حکیم فرودوسی به نثر ازتون ممنونم فوق العاده زیبا و دلنشین بود

از توجهتون متشکرم.

داستان ازدواج رستم و تهمینه

داستان ازدواج رستم و تهمینه

0
0 سارا داستان آگوست 1, 2019
برچسب ها :

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *