داستان خسرو شیرین به شعر

داستان خسرو شیرین به شعر

پیشنهاد شما مخصوص شما :

خواص دارویی و گیاهی

داستان خسرو شیرین به شعر

داستان خسرو شیرین به شعر

بخش ۱ – سرآغاز

بخش ۲ – در توحید باری

بخش ۳ – در استدلال نظر و توفیق شناخت

بخش ۴ – آمرزش خواستن

بخش ۵ – در نعت رسول اکرم صلی الله علیه وسلم

داستان خسرو شیرین به شعر

بخش ۶ – در سابقه نظم کتاب

بخش ۷ – در ستایش طغرل ارسلان

بخش ۸ – ستایش اتابک اعظم شمس‌الدین ابوجعفر محمدبن ایلدگز

بخش ۹ – خطاب زمین بوس

بخش ۱۰ – در مدح شاه مظفرالدین قزل ارسلان

بخش ۱۱ – در پژوهش این کتاب

بخش ۱۲ – سخنی چند در عشق

بخش ۱۳ – عذر انگیزی در نظم کتاب

بخش ۱۴ – آغاز داستان خسرو و شیرین

بخش ۱۵ – عشرت خسرو در مرغزار و سیاست هرمز

بخش ۱۶ – شفیع انگیختن خسرو پیران را پیش پدر

بخش ۱۷ – به خواب دیدن خسرو نیای خویش انوشیروان را

بخش ۱۸ – حکایت کردن شاپور از شیرین و شبدیز

بخش ۱۹ – رفتن شاپور در ارمن به طلب شیرین

بخش ۲۰ – نمودن شاپور صورت خسرو را بار اول

بخش ۲۱ – نمودن شاپور صورت خسرو را بار دوم

بخش ۲۲ – نمودن شاپور صورت خسرو را بار سوم

بخش ۲۳ – پیدا شدن شاپور

بخش ۲۴ – گریختن شیرین از نزد مهین بانو به مداین

بخش ۲۵ – دیدن خسرو شیرین را در چشمه سار

بخش ۲۶ – رسیدن شیرین به مشگوی خسرو در مداین

بخش ۲۷ – ترتیب کردن کوشک برای شیرین

بخش ۲۸ – رسیدن خسرو به ارمن نزد مهین بانو

بخش ۲۹ – مجلس بزم خسرو و باز آمدن شاپور

بخش ۳۰ – رفتن شاپور دیگر بار به طلب شیرین

بخش ۳۱ – آگاهی خسرو از مرگ پدر

بخش ۳۲ – بر تخت نشستن خسرو بجای پدر

بخش ۳۳ – باز آوردن شاپور شیرین را پیش مهین بانو

بخش ۳۴ – گریختن خسرو از بهرام چوبین

بخش ۳۵ – بهم رسیدن خسرو و شیرین در شکارگاه

بخش ۳۶ – اندرز و سوگند دادن مهین بانو شیرین را

بخش ۳۷ – صفت بهار و عیش خسرو و شیرین

بخش ۳۸ – شیرکشتن خسرو در بزمگاه

بخش ۳۹ – افسانه گفتن خسرو و شیرین و شاپور و دختران

بخش ۴۰ – افسانه‌سرائی ده دختر

داستان خسرو شیرین به شعر

بخش ۴۱ – مراد طلبیدن خسرو از شیرین و مانع شدن او

بخش ۴۲ – به خشم رفتن خسرو از پیش شیرین و رفتن به روم و پیوند او با مریم

بخش ۴۳ – جنگ خسرو با بهرام و گریختن بهرام

بخش ۴۴ – بر تخت نشستن خسرو به مدائن بار دوم

بخش ۴۵ – نالیدن شیرین در جدائی خسرو

بخش ۴۶ – وصیت کردن مهین بانو شیرین را

بخش ۴۷ – نشستن شیرین به پادشاهی بر جای مهین بانو

بخش ۴۸ – آگهی خسرو از مرگ بهرام چوبین

بخش ۴۹ – بزم‌آرائی خسرو

بخش ۵۰ – (سی لحن باربد)

بخش ۵۱ – شفاعت کردن خسرو پیش مریم از شیرین

بخش ۵۲ – فرستادن خسرو شاپور را به طلب شیرین

بخش ۵۳ – آغاز عشق فرهاد

بخش ۵۴ – زاری کردن فرهاد از عشق شیرین

بخش ۵۵ – آگاهی یافتن خسرو از عشق فرهاد

بخش ۵۶ – رای زدن خسرو در کار فرهاد

بخش ۵۷ – مناظره خسرو با فرهاد

بخش ۵۸ – کوه کندن فرهاد و زاری او

بخش ۵۹ – رفتن شیرین به کوه بیستون و سقط شدن اسب وی

بخش ۶۰ – آگاهی خسرو از رفتن شیرین نزد فرهاد و کشتن فرهاد به مکر

بخش ۶۱ – تعزیت‌نامه خسرو به شیرین به افسوس

بخش ۶۲ – مردن مریم و تعزیت‌نامه شیرین به خسرو از راه باد افراه

بخش ۶۳ – رسیدن نامه شیرین به خسرو

بخش ۶۴ – صفت داد و دهش خسرو

بخش ۶۵ – شنیدن خسرو اوصاف شکر اسپهانی را

بخش ۶۶ – تنها ماندن شیرین و زاری کردن وی

بخش ۶۷ – رفتن خسرو سوی قصر شیرین به بهانه شکار

بخش ۶۸ – دیدن خسرو شیرین را و سخن گفتن با شیرین

بخش ۶۹ – پاسخ دادن شیرین خسرو را

بخش ۷۰ – پاسخ دادن خسرو شیرین را

بخش ۷۱ – پاسخ دادن شیرین خسرو را

بخش ۷۲ – پاسخ خسرو شیرین را

بخش ۷۳ – پاسخ دادن شیرین به خسرو

بخش ۷۴ – پاسخ دادن خسرو شیرین را

بخش ۷۵ – پاسخ دادن شیرین خسرو را

بخش ۷۶ – پاسخ خسرو شیرین را

بخش ۷۷ – پاسخ دادن شیرین خسرو را

بخش ۷۸ – بازگشتن خسرو از قصر شیرین

بخش ۷۹ – پشیمان شدن شیرین از رفتن خسرو

بخش ۸۰ – غزل گفتن نکیسا از زبان شیرین

بخش ۸۱ – سرود گفتن باربد از زبان خسرو

بخش ۸۲ – سرود گفتن نکیسا از زبان شیرین

بخش ۸۳ – سرود گفتن باربد از زبان خسرو

بخش ۸۴ – سرود گفتن نکیسا از زبان شیرین

بخش ۸۵ – غزل گفتن باربد از زبان خسرو

بخش ۸۶ – سرود گفتن نیکسا از زبان شیرین

بخش ۸۷ – سرود گفتن باربد از زبان خسرو

بخش ۸۸ – بیرون آمدن شیرین از خرگاه

بخش ۸۹ – آوردن خسرو شیرین را از قصر به مدائن

بخش ۹۰ – زفاف خسرو و شیرین

بخش ۹۱ – اندرز شیرین خسرو را در داد و دانش

بخش ۹۲ – سوال و جواب خسرو و بزرگ امید

بخش ۹۳ – اولین جنبش

بخش ۹۴ – چگونگی فلک

بخش ۹۵ – اجرام کواکب

بخش ۹۶ – مبداء و معاد

بخش ۹۷ – گذشتن از جهان

بخش ۹۸ – در بقای جان

بخش ۹۹ – در چگونگی دیدار کالبد در خواب

بخش ۱۰۰ – در یاد کردن دوره زندگی پس از مرگ

بخش ۱۰۱ – چگونگی زمین و هوا

بخش ۱۰۲ – در پاس تندرستی از راه اعتدال

بخش ۱۰۳ – چگونگی رفتن جان از جسم

بخش ۱۰۴ – تمثیل موبد اول

بخش ۱۰۵ – تمثیل موبد دوم

بخش ۱۰۶ – تمثیل موبد سوم

بخش ۱۰۷ – تمثیل موبد چهارم

بخش ۱۰۸ – در نبوت پیغمبر اکرم

بخش ۱۰۹ – گفتن چهل قصه از کلیله و دمنه با چهل نکته

بخش ۱۱۰ – حکمت و اندرز سرائی حکیم نظامی

بخش ۱۱۱ – صفت شیرویه و انجام کار خسرو

بخش ۱۱۲ – کشتن شیرویه خسرو را

بخش ۱۱۳ – جان دادن شیرین در دخمه خسرو

بخش ۱۱۴ – نتیجه افسانه خسرو و شیرین

بخش ۱۱۵ – در نصیحت فرزند خود محمد گوید

بخش ۱۱۶ – در خواب دیدن خسرو پیغمبر اکرم را

بخش ۱۱۷ – نامه نبشتن پیغمبر به خسرو

بخش ۱۱۸ – معراج پیغمبر

بخش ۱۱۹ – اندرز و ختم کتاب

بخش ۱۲۰ – طلب کردن طغرل شاه حکیم نظامی را

بخش ۱۲۱ – تأسف بر مرگ شمس‌الدین محمد جهان پهلوان

نخستین بار گفتش کز کجائی

بگفت از دار ملک آشنائی

بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند

بگفت انده خرند و جان فروشند

بگفتا جان فروشی در ادب نیست

داستان خسرو شیرین به شعر

بگفت از عشقبازان این عجب نیست

بگفت از دل شدی عاشق بدینسان؟

بگفت از دل تو می‌گوئی من از جان

بگفتا عشق شیرین بر تو چونست

بگفت از جان شیرینم فزونست

بگفتا هر شبش بینی چو مهتاب

بگفت آری چو خواب آید کجا خواب

بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک

بگفت آنگه که باشم خفته در خاک

بگفتا گر خرامی در سرایش

بگفت اندازم این سر زیر پایش

بگفتا گر کند چشم تو را ریش

بگفت این چشم دیگر دارمش پیش

بگفتا گر کسیش آرد فرا چنگ

بگفت آهن خورد ور خود بود سنگ

بگفتا گر نیابی سوی او راه

بگفت از دور شاید دید در ماه

بگفتا دوری از مه نیست در خور

بگفت آشفته از مه دور بهتر

بگفتا گر بخواهد هر چه داری

بگفت این از خدا خواهم به زاری

بگفتا گر به سر یابیش خوشنود

بگفت از گردن این وام افکنم زود

بگفتا دوستیش از طبع بگذار

بگفت از دوستان ناید چنین کار

بگفت آسوده شو که این کار خامست

بگفت آسودگی بر من حرام است

بگفتا رو صبوری کن درین درد

بگفت از جان صبوری چون توان کرد

بگفت از صبر کردن کس خجل نیست

بگفت این دل تواند کرد دل نیست

بگفت از عشق کارت سخت زار است

بگفت از عاشقی خوشتر چکار است

بگفتا جان مده بس دل که با اوست

بگفتا دشمنند این هر دو بی دوست

داستان خسرو شیرین به شعر

بگفتا در غمش می‌ترسی از کس

بگفت از محنت هجران او بس

بگفتا هیچ هم خوابیت باید

بگفت ار من نباشم نیز شاید

بگفتا چونی از عشق جمالش

بگفت آن کس نداند جز خیالش

بگفت از دل جدا کن عشق شیرین

بگفتا چون زیم بی‌جان شیرین

بگفت او آن من شد زو مکن یاد

بگفت این کی کند بیچاره فرهاد

بگفت ار من کنم در وی نگاهی

بگفت آفاق را سوزم به آهی

چو عاجز گشت خسرو در جوابش

نیامد بیش پرسیدن صوابش

به یاران گفت کز خاکی و آبی

ندیدم کس بدین حاضر جوابی

به زر دیدم که با او بر نیایم

چو زرش نیز بر سنگ آزمایم

گشاد آنگه زبان چون تیغ پولاد

فکند الماس را بر سنگ بنیاد

که ما را هست کوهی بر گذرگاه

که مشکل می‌توان کردن بدو راه

میان کوه راهی کند باید

چنانک آمد شد ما را بشاید

بدین تدبیر کس را دسترس نیست

که کار تست و کار هیچ کس نیست

به حق حرمت شیرین دلبند

کز این بهتر ندانم خورد سوگند

که با من سر بدین حاجت در آری

چو حاجتمندم این حاجت برآری

جوابش داد مرد آهنین چنگ

که بردارم ز راه خسرو این سنگ

به شرط آنکه خدمت کرده باشم

چنین شرطی به جای آورده باشم

دل خسرو رضای من بجوید

به ترک شکر شیرین بگوید

چنان در خشم شد خسرو ز فرهاد

که حلقش خواست آزردن به پولاد

دگر ره گفت ازین شرطم چه باکست

که سنگ است آنچه فرمودم نه خاکست

اگر خاکست چون شاید بریدن

و گر برد کجا شاید کشیدن

به گرمی گفت کاری شرط کردم

و گر زین شرط برگردم نه مردم

میان دربند و زور دست بگشای

برون شو دست برد خویش بنمای

چو بشنید این سخن فرهاد بی‌دل

نشان کوه جست از شاه عادل

به کوهی کرد خسرو رهنمونش

که خواند هر کس اکنون بی ستونش

به حکم آنکه سنگی بود خارا

به سختی روی آن سنگ آشکارا

ز دعوی گاه خسرو با دلی خوش

روان شد کوهکن چون کوه آتش

بر آن کوه کمرکش رفت چون باد

کمر دربست و زخم تیشه بگشاد

نخست آزرم آن کرسی نگهداشت

بر او تمثال‌های نغز بنگاشت

به تیشه صورت شیرین بر آن سنگ

چنان بر زد که مانی نقش ارژنگ

پس آنگه از سنان تیشه تیز

گزارش کرد شکل شاه و شبدیز

بر آن صورت شنیدی کز جوانی

جوانمردی چه کرد از مهربانی

وزان دنبه که آمد پیه پرورد

چه کرد آن پیرزن با آن جوانمرد

اگرچه دنبه بر گرگان تله بست

به دنیه شیر مردی زان تله رست

چو پیه از دنیه زانسان دید بازی

تو بر دنبه چرا پیه می‌گدازی

مکن کین میش دندان پیر دارد

به خوردن دنبه‌ای دلگیر دارد

چو برنج طالعت نمد ذنب دار

ز پس رفتن چرا باید ذنب وار

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات
| وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

تا به حال ۷۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

هومن نوشته:

فکر می کنم بدون اغراق این زیبا ترین مناظره در شعر پارسی باشد

👆☹

مینا نوشته:

به حاشیه قبلی می گویم که این تنها یکی از بهترین مناظره های ادبیات ماست. من این مناظره را بعد از سال ها برای تکرار حسی که بار اول برایم به وجود آمد،خواندم. به راستی که بیان استادانه ی دنیای عشق شرق هست.

👆☹

اسدالله نوشته:

این بهترین مناظره است

👆☹

حسین نوشته:

من که هرچند بار این رو میخونم سیر نمیشم

👆☹

افروز نوشته:

این مناظره بقدری شیوا ودلنشینه که به جرات میتونم بگم بعد از گذشت ۱۳سال از اولین باری که این شعر رو در کتاب ادبیات دبیرستان خوندم هیچ شعری اینقدر در ذهنم ماندگار نشده و جای بسی افسوس که چرا دیگه عشقهای اینچنین زلال پیدا نمیشه یا خیلی کم وجود داره.

👆☹

ava نوشته:

من این شعر رو حفظ بودم ولی مدتی بود از ذهنم رفته بود و امروز که دوباره خوندمش خیلی خوشالم آوا فرّخی

👆☹

narie نوشته:

این یکی از قشنگ ترین شعرهایی هست که من تاحالا خوندم اینجاست که فرق عاشق واقعی و دروغی مشخص میشه

👆☹

هورمان نوشته:

زیباترین و دلنشین ترین مناظره ادبیات فارسی.باعث افتخاره همچین اثری در زبان مادری من.هربار می خونمش اشک تو چشام جمع میشه.درود بر نظامی

👆☹

فرشاد نوشته:

بچه ها اگه مناظره مثل این یا بهتر سراغ دارین بگید ما هم بخونیم.خدا نظامی رو رحمت کنه.

👆☹

مرضیه نوشته:

این‏ ‏شعر‏ ‏مورد‏ ‏علاقة‏ ‏منه‏ مثل‏ ‏این‏ ‏تا‏ ‏حالا‏ ‏نخوندم

👆☹

mohadec نوشته:

خیلی قشنگ بود اما کاشکی خسرو می مرد و فرهاد به شیرین میرسید.

👆☹

mohadec نوشته:

فوق العاده بود اما کاشکی فرهاد نمی مرد و به شیرین میرسید.

👆☹

mohadec نوشته:

فوق العاده بود اما کاشکی فرهاد نمی مرد و به شیرین می رسید.

👆☹

محمد نوشته:

زیباترین حرفهای یک عاشق را از زبان نظامی گنجوی می توان شنید و بس !

👆☹

نانی کریمی نوشته:

واقعآ فوق العادست.من بارها و بارها خوندمش.مخصوصآ این بیت گل سرسبد شعره:

بگفت ار من کنم در وی نگاهی
بگفت آفاق را سوزم به آهـــی…

ازین که یک ایرانی هستم و ادبیاتم اینچنین غنی و زیباست خوشحالم و مفتخر.

👆☹

الی نوشته:

سلام من میخواستم درجواب محدث بگم که همه خسرو وشیرین که بخونی میبینی که عشق خسرو به شیرین ومتقابلا شیرین به خسرو اونقدر بیشتر وعمیقتره که چاره ای نیست جز اینکه متاسفانه فرهادبمیره .

👆☹

عاطفه نوشته:

بی‌نهایت زیبا. در حاشیه‌ی پنجم نوشته شده بود که این عشق‌ها کم‌اند. به قول آقای اسماعیل امینی، شاعر و منتقد، اگر این عشق‌ها زیاد بود که عادی می‌شد یا دست کم این شور و شکوه نبود.

👆☹

مصطفی نوشته:

این یک مناظره ساده نیست بلکه توصیفات نابی از عشق در آن گنجانده شده ،عاقل به ماه اشارت می کند نادان به نوک انگشت می نگرد

👆☹

مینا نوشته:

این شعر در کتاب ادبیات فارسی پیش دانشگاهی بود. یادم میاد بعد از اینکه دبیرمان خواندن شعر را به پایان برد، کلاس از فرط حیرت از این توصیف بی نظیر از عاشقی، تا ۲ دقیقه در سکوت مطلق فرو رفته بود.

👆☹

پارمیدا نوشته:

من عاشق فرهادم عاشق ترین فردی که دیدم.اما اگه فرهاد نمیمرد و به شیرین میرسید کماکان عزیز بود اما اسطوره ای با این قدرت در عشق نبود

👆☹

زهرا نوشته:

منم مثل همه ی شما عاشق این شعرم -اما اخه مگه نمیگن دل به دل راه داره…نامردیه

👆☹

فرهاد نوشته:

از دوستان ممنون خواهم بود اگر توضیحاتی در معنی ۶ بیت آخر بدهند.

👆☹

امین کیخا نوشته:

گفت هر شب اورا چون ماه میبینی گفت آری اما خواب کجا من کجا ؟

👆☹

شکوه نوشته:

بگفت آشفته از مه دور بهتر اشاره دارد به نگاه کردن و اصطلاحا زل زدن دیوانه در ماه

👆☹

رحیمی نوشته:

اکر تمام خمسه رادریک پله ترازو وتنها مناظره خسرو وفرهاد درپله دیگر باز هم شاید جندین برابر مناظره گرانی کند.

👆☹

بهرام مشهور نوشته:

نخست اینکه این قشنگ ترین مناظره دو انسان در جهان در همه قرون و اعصار است ، منظر حکمرانی که در عین قدرت ، رقیب عشقی را بجای دوئل واقعی به دوئل معنوی دعوت می کند و در این مبارزه اسلحه ای را که خود دارد در اختیار او نیز می گذارد غافل که حریف با این سلاح قدرتمند تر از اوست . دوّم ، نشانی را که فرهاد می خواهد ، خسرو بدرستی بدو می نمایاند امّا شما آنرا به اشتباه بازگو می کنید ! به کوهی کرد خسرو رهنمونش که خواند هرکس اکنون بیستونش و نه بی ستونش گرچه رشته کوه بیستون در شمال کرمانشاه فعلی ، بی ستون است لیکن در نام بردن به گونه درست ، بیستون می شود

👆☹

دیانا نوشته:

اولین بار این شعرو توی دبستان شنیدم.برادرم داشت واسه امتحان میخوندش بهم نشونس داد.
از اون موقع خیلی منتظر بودم برسم دبیرستان که ببینم این شعر مال کدوم ساله و باز بخونمش…

این قشنگ ترین شعریه که توی عمرم شنیدم…

👆☹

دیانا نوشته:

حتی با خوندن این شعر ادم میتونه عشق فرهاد رو حس کنه…

👆☹

مظلومی نوشته:

در بیت
بگفتا دوری از مه نیست در خور

بگفت آشفته از مه دور بهتر
آنگونه که دوستان مستحضرنددر قالب مثثوی ابیات دارای دومصرع هم قافیه اند که در این مصرع رعایت نشده است
به نظر میرسدکه اصل بیت دوازدهم این بیتچنین باشد
بگفتا دوری از مه نیست در خور
بگفت آشفته به از مه شوددور

👆☹

شمس الحق نوشته:

خیر جناب مظلومی چنین نیست و آنچه در آن بیت آمده از آنچه حضرتعالی میفرمایید هم وزن و هم قافیه تر است به آن شرط که در خور را به فتح خ بخوانید که سابقه بسیار در اشعار پارسی دارد که نتیجه میشود در خَور با به تَر
اما آنچه شما میفرمایید در خور و شود دور بکلی فاقد وزن و قافیه است . ارادتمند

👆☹

مظلومی نوشته:

بادرود به دوست فاضل جناب شمس الحق
بگفت آشفته از مه دور بهتر مفاعیلن مفاعیلن فعولن
بگفت آشف—U -مفاعیلن ته به از مه —-U مفاعیلن
شوددورU–
مفاعیلن مفاعیلن فعولن( بحر هزج مسدس محذوف)

ست در خورU– یکی از صامت ها ی در جوار هم (اخری)تبدیل به مصوت می شود
متوجه ایراد آن بزرگوار در مورد وزن نشدم
در مورد قافیه خور ودور بدون جعل لفظ قافیه گرفته می شود البته در فهرست عیوب است اما جعل لفظ عیب کامل است .از توجه تان سپاسگزارم

👆☹

شمس الحق نوشته:

خدمت استاد گرامی جناب مظلومی عرض سلام و ادب دارم و به استحضارشان میرسانم قصد حقیر از هم قافیه نبودن خور و دور به این علت است که کلمۀ خور در زبان پارسی صدای
khor میدهد و نه khoor که بتوان آنرا با دور door
هم قافیه دانست . امید دارم حقیر را بخاطر استفاده از الفابت لاتین عفو بفرمایید که ناگزیر از انجام آن شدم . در ادامه بر عرض قبلی خود تأکید میکنم که کلمۀ خور را مثال صد ها مورد مشابه دیگر دراشعار فارسی بایستی به فتح خ بخوانید تا صدای خَر بدهد وبا مصراع دوم که تَر است هم وزن گردد و از اینروست که جسارت کرده وبعرض مبارک رساندم که بیت مندرج در گنجور بنظر حقیر بلا اشکال است . بدیهیست در خصوص تفاوت میان وزن و قافیه منتظر اوامر آن حضرت میمانم زیرا بگمان من بطور مثال در بیت مشهور زیر :
توانا بود هر که دانا بود / زدانش دل پیر برنا بود
دانا و برنا قافیه است و [بود] را وزن گویند . مستدعیست بر اطلاعات ناچیز حقیر درین خصوص از دانش عظیم خود چیزی بیافزایید تا بهره ای برده و از محضرتان التقاط کنم .

👆☹

مظلومی نوشته:

از ذره پروری جناب شمس الحق بی نهایت سپاسگزارم
آنچه از بزرگانی چون شما در موردقافیه آموختیم این است
کلماتی که از نظر معنا مختلف واز نظر تلفظ حداقل در دو واج (مصوت و صامت) مشترک باشند. ریش- پیش- بیش
کلماتی که عینا تکرار میشوند ردیف محسوب میشوند.
مانند بود درتوانا بود هر که دانا بود / زدانش دل پیر برنا بود
دانا و برنا قافیه و [بود] ردیف است

در مورد وزن حداقل واحد سنجش آن یک مصرع است مانند
توانا بود هر که دانا بود که وزن عروضی آن فعولن فعولن فعولن فعل بحرمتقارب مثمن محذوف
U ـ ـ ! U ـ ـ ! U ـ ـ ! U ـ چهار رکن در هر مصرع که آخرین هجای بلند رکن چهارم هر مصرع حذف شده است
به امید دیدار

👆☹

پویا نوشته:

اززیارت مجدداستاد مظلومی مشعوف شدیم استاد مسلم عروض و تفسیر شعر من باز همه تن چشم می شوم وسرتا پا گوش به یاد دورانی که برای بیت بیت اشعاری که می خواندید وتحلیل می کردید اشک می ریختیم حال دستم از دامن تان کوتاه است ترا خدا ادرس بگذارید
دوست تان داریم شاگرد ته کلاسی پویا

👆☹

ویداامانی نوشته:

این مناظره بودن اغراق یکی از بهترینهای شعروادب فارسیست.من هروق یاد عشق وعاشقی میفتم این مناظره رو میخونم تا یادم بیفته که رسیدن ب معشوق مشکلات زیادیم داره

👆☹

روژینا نوشته:

من عاشق این شعرم … واقعا روانی شم !!!!

👆☹

پیمان کورانی نوشته:

من به عشق فرهاد واقف هستم و عشقم تو عشاق فرهاد و مجنون است ولی جنس زن جماعت خراب البته خانم ها به خود نگیرند با اون ها نیستم با شیرین نامرد هستم البته شیرین برای من از تلخ هم تلخ تر هست من تا چند وقت پیش نمی دونستم شرین این کاره است فرهاد و گیر اورده

👆☹

الناز نوشته:

من عاشق این مناظرم اصلا از خوندش خسته نمیشم
نمیدونم چیش باعث شده که من انقد جذبش شم

👆☹

نهال نوشته:

روژینا خانم جدی گرفتیاااااا
یه شعره فقط.
البته یه شعر بسیار زیبا…

👆☹

محمد خسروی نوشته:

این شعر تقابل ثروت و قدرت با عشق خالصانه رو نشون میده و حقیقت اینه که دنیای دنی ظرف وصال به محبوب نیست و تا بوده همین بوده .امثال خسرو همیشه برندن و امثال فرهاد همیشه بازنده.تلخه چون حقیقته.شهریار تبریزی هم توی یکی از اشعارش میگه کاش به جای این ذوق و حال سیم و زر داشتم تا به محبوبم میرسیدم.چیزی که در انتهای داستان میمونه تنهاییه و البته ترحم دیگران…….

👆☹

masoud نوشته:

با سلام خدمت همه دوستان عزیز، بدون شک این مناظره و کلن سروده هایی از این قبیل بسیار زیبا اند و من واقعا عاشق سروده هایی راجع به شیرین و فرهادم بسیار عالی و قابل افتخار ولی نباید از یاد برد که بزرگترین سراینده مناظره پروین و به جرات میشه گفت با خوندن اون مناظره ها آدم حیرت زده میشه از این چطور اون رو سروده کم لطفی اگه پروین دست کم گرفته شه حتما بخونید مناظره هاش رو قول میدم مو به تن آدم سیخ میشه.،.

👆☹

ناشناس نوشته:

بیت پایانی در نسخۀ چاپ هرمس ۱۳۸۵، بر پایۀ چاپ مسکو، چنین است:
چو برج طالعت نآمد ذنب‌دار/ ز پس رفتن چرا باید ذنب‌وار

👆☹

امیرحسین نوشته:

گر نگردی بی خبر از جسم و جان
کی خبر یابی ز جانان یک زمان؟

مرگ فرهاد زیبایی این شعر رو دو چندان کرده و آن را بهترین مناظره ی تاریخ ادبیات پارسی تبدیل کرده

👆☹

شهناز نوشته:

نمودونم چندمین باره که این مناظره رو می خونم. هر بار به اندازه یک ابر دلم می گیره. یکی از زیباترین مناظره های عاشقانه شعر فارسیه. درود بر نظامی

👆☹

نارین نوشته:

خیلی عالی بود چندین بار خوندمش

👆☹

Faroogh نوشته:

سلام به همه دوستان
این شعر یکی از پر محتوا ترین شعرهای فارسی هستش و من هم مثل بقیه دوستان هر چند بار که میخونمش بازم دوست دارم یه بار دیگه بخونمش
یاد دوران دبیرستان بخیر
۹۴/۰۱/۱۷

👆☹

کسرا نوشته:

تا به امروز… در سایت گنجور و این همه گنجینه اشعرش… ندیده بودم که شعری چنان پر طرفدار باشد و همه از دم ازش تعریف کنند… و جا داره که من هم از این شعر فرا زمینی و ناب به زبان و فهم اندک خود تعریفی کنم و تشکری از همه ی عزیزان و سروران طرفدار شعر و ادبیات ایران کهن…
زنده باد عشق های پاک… عشق های فرهادی…

👆☹

فرهاد نوشته:

ممنون از بذل محبتان دوستان نسبت به بنده.
زندگی بی عشق یا مردن به جرم عاشقی/ گاهی قبر در دل تاریخ قابت میکند

👆☹

مجید میرزادوستی نوشته:

به نظر من هم این مناظره بهترین مناظره فارسی باشه مناظره محتسب و مست پروین اعتصامی هم قشنگه ولی این مناظره با همه مناظره ها فرق داره

👆☹

مینا نوشته:

یکی از شعر های زیبا و پر معنی فارسی.شعر موسی و شبان از مولانا هم بسیار زیباست

👆☹

پوریا نوشته:

نظامی هان و هان تا زنده باشی
چنان خواهم چنان کافکنده باشی

👆☹

حمید نوشته:

من شعرهای زیادی خوندم این مناظره یکی از بهترین و روانترین شعرهای ماست .خیلی لذت بخشه.انسان رو میبره تو حس.

👆☹

پانیذ نوشته:

سلام
آیا فرهاد در این مناظره ( او ان من شد زو مکن یاد…) برای نخستین بار فهمید خسرو شیرین را دوست دارد؟

👆☹

جباری نوشته:

بنده این شعر را در نسخه وحید نگاه نکرده‌ام که مقایسه کنم. اما به نظر می‌رسد بیت «گفت ار من کنم در وی نگاهی
بگفت آفاق را سوزم به آهی» در جایگاه منطقی خود، یعنی پیشتر قرار نگرفته است.

👆☹

آذری نوشته:

درود ها بر مردمان آذرآبادگان،که شاعران بلند پایه همانند نظامی و خاقانی و صائب تبریزی پرورش داده و تقدیم ادبیات فارسی کرده اند
این خودش نشانه آن است که این مردم فرهنگ ایرانی خودرا طی هزاران سال یورش و غارت دشمنان حفظ کرده اند.

👆☹

کیوان علایی نوشته:

من گریستم. با تمام وجودم

👆☹

کیوان علایی نوشته:

درود بر روح نظامی عزیز که هرگز نمرده است

👆☹

امیررضا یاقوتی نوشته:

بگفتا گر کنم در وی نگاهی….. بگفت آفاق را سوزم به آهی
تنها بیتی است که در این مناظره بیانگر ضعف فرهاد در برابر خسرو است …… بیت خیلی جالبی است

👆☹

فرهاد نوشته:

درود و فراوان درود….این مناظره به درستی یکی از بهترین مناظره های عاشقانه شعر پارسی است که حکیم نظامی سروده اند…در جواب دوست عزیزمان جناب مظلومی که بدرستی شعر رو تقطیع کردند باید به عرض برسانم هم قافیه کردن این کلمات در ادبیات کهن بسیار معمول بوده است و در جای جای شاهنامه میتوان بدان رسید..در شاهنامه خوانی استاد گرانقدر دکتر کزازی ..خورد را چنین خوانده اند..خوعرد..خ به ضم و فتح با هم..که ضمه در فتحه ادغام شده…و ایراد ایشان به این رج وارد نیست چرا که نخست این شعر اثر طبع یکی از چند شاعر طراز اول ایران زمینست..دویم آنکه خور با دور هم هم قافیه نیستند که ایشان چنین پنداشته اند

👆☹

7 نوشته:

بگفتا دوری از مه نیست در خور
بگفت آشفته از مه دور بهتر

توجه کنید که در نزدیک به صد در صد از نظم و نثر نویسندگان و به ویژه سرایندگان سده های پیشین،فعل خوردن به صورت خردن تلفظ میشود و احتمالا تا زمان قاجار اینگونه بوده است و مردم هم اینگونه میگفتند و یا به شکل XO-A-RDAN

👆☹

رنگارنگ نوشته:

هنوز هم به گمانم در روستاهای یزد( اگر نه در شهر یزد) خوش و خوردن را با صدای زبر به زبان می آورند
حالتان خشه؟؟

👆☹

7 نوشته:

یک امشبی که در آغوش شاهد شکرم
گرم چو عود بر آتش نهند غم نخورم
چو التماس برآمد هلاک باکی نیست
کجاست تیر بلا گو بیا که من سپرم
……………………………………………….
ما دل دوستان به جان بخریم
ور جهان دشمنست غم نخوریم
گر به شمشیر می‌زند معشوق
گو بزن جان من که ما سپریم
………………………………………………..
دست با سرو روان چون نرسد در گردن
چاره‌ای نیست به جز دیدن و حسرت خوردن
آدمی را که طلب هست و توانایی نیست
صبر اگر هست و گر نیست بباید کردن
سعدی

👆☹

Moonlike نوشته:

سلام .

بگفتا دوری از مه نیست درخَور
بگفت آشفته از مه دور بهتر

در این مضمون (جنون به شکل ماه‌زدگی) اگر شعر لطیفی یا مطلب مرتبطی به ذهنتان خطور کرد ممنون می‌شوم بیان کنید.

👆☹

منوچهر نوشته:

سلام من با نظرهای مینا موافقم

👆☹

منوچهر نوشته:

بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک بگفت ان گه که باشم خفته در خاک

👆☹

مهرشاد اصغری نوشته:

آن دوستانی که می گویند ای کاش ((فرهاد)) زنده می ماند و به ((شیرین)) می رسید، درک درستی از شخصیت واقعی شیرین ندارند. البته که هر انسانی می تواند به اندازه درک و نیاز خود از ادبیات بهره بگیرد.
تا این زمان ((شیرین)) از وجود شخصی به نام ((فرهاد)) باخبر نبود یا تنها از او به عنوان تندیسگری ماهر شنیده بود.
پس از مرگ ((فرهاد))، وقتی قضیه را برای ((شیرین)) نقل میکنند، وی می گوید که من اصلا به چنین شخصی نیاز ندارم که بخواهد سر زیر پایم بگذارد و برای من عاشقی کند. یعنی اگر هم ((فرهاد)) زنده می ماند، ((شیرین)) التفاتی به وی نمی کرد.
از نظر خود من، این داستان نمایانگر شخصیتی جدید از زن ایرانیست.
اگر داستان ((لیلی و مجنون)) -که از ادبیات عرب است – را خوانده باشید متوجه می شوید که در آن داستان شخصیت ((لیلی)) ارزش بالایی نداشته است،که این ریشه در تاریخ و فرهنگ عرب دارد.
اما ((نظامی)) در داستان ((خسرو و شیرین)) ، با ترسیم شخصیتی مستقل و با کمالات از ((شیرین))، تصویر جدیدی از رفتار و مرام زنانه را وارد دنیای ادب می کند.
*با تشکر از استاد ((احمد قنبری))

👆☹

گمنام-۱ نوشته:

مهرشاد گرامی
شما را سپارش میکنم به خواندن کتاب ارجمند ‘ دو زن’” نوشته زنده یاد سعیدی سیرجانی.

👆☹

رسول رحمانی نوشته:

نخستین بار که نظامی را شناختم، با همین گفت‌و‌گوی زیبا بود!
نظامی را از نو باید شناخت!

👆☹

Milad_javan نوشته:

از این قشنگتر فک نکنم باشه

👆☹

Milad_javan نوشته:

عالی

👆☹

حمید نوشته:

به خود می‌بالم که پارسی زبانم، و برای همه پارسی زبانان آرزوی سلامتی و تندرستی دارم

👆☹

Hamid نوشته:

به خود می‌بالم که پارسی زبانم . وبرای تمام پارسی زبانان موفقیت روز افزون و تندرستی بیشتر را از درگاه حق خواستارم

👆☹

عقیلی نوشته:

درود بی پایان به شما وتمام شاعران پارسی زبان این مناظره یکی از بهترین مناظره ها است ویکی از دلایل دلنشین بودنش روان بودنشه اما ما به عنوان یک ایرانی باید درمورد این جور مناظره ها خیلی بیشتر بدانیم به عنوان کسی که عشق من به شعرو ادبیات مثل عشق فرهاد هست پیشنهاد میکنم حتما داستان ویس ورامین رابخونید اولین عاشقان ایرانی که درموردشان نظم گفته شده وبعداز اون مناظره های پروین مثل مست وهوشیار یا جناب خر از استاد ایرج میرزا یا قلب مادر از همین شاعر درخت چنار وگردو فوق العاده پند امیز واز این قبیل اشعار ما زیاد داریم حیف که اهل کتاب نیستیم بعد درکشوری زندگی میکنیم که سرانه مطالعه سه دقیقه برا هر فرده من نمیدونم این همه روشن فکر از کجا میاد لاقل شما که اهل کتاب هستید بازم خودش امید بخشه ممنون از توجهتون

👆☹

حمیده نوشته:

با خوندن هر بار این مناظره بیشتر شیفته این مناظره می شم و همچنین بخشی از حج رفتن مجنون عالیه واژه ها قاصرن از توصیف

👆☹

محمد نوشته:

با سلام به دوستان گنجور. لطفاً، معنی و منظور ابیات سنگین رو پیشکسوتان برای ما بنویسند.

👆☹

چو خسرو دید ماه خرگهی را

چمن کرد از دل آن سرو سهی را

بهشتی دید در قصری نشسته

بهشتی وار در بر خلق بسته

ز عشق او که یاری بود چالاک

داستان خسرو شیرین به شعر

ز کرسی خواست افتادن سوی خاک

به عیاری ز جای خویش برجست

برابر دست خود بوسید و بنشست

زبان بگشاد با عذری دلاویز

ز پرسش کرد بر شیرین شکر ریز

که دایم تازه باش ای سرو آزاد

سرت سبز و رخت سرخ و دلت شاد

جهان روشن به روی صبح خندت

فلک در سایه سرو بلندت

دلم را تازه کرد این خرمی‌ها

خجل کردی مرا از مردمی‌ها

ز گنج و گوهر و منسوج و دیبا

رهم کردی چو مهد خویش زیبا

ز نعلکهای گوش گوهر آویز

فکندی لعل‌ها در نعل شبدیز

ز بس گوهر که در نعلم کشیدی

به رخ بر رشته لعلم کشیدی

همین باشد نثار افشان کویت

به رویت شادم ای شادی به رویت

به من در ساختی چون شهد با شیر

ز خدمتها نکردی هیچ تقصیر

ولی در بستنت بر من چرا بود

خطا دیدم نگارا یا خطا بود

زمین وارم رها کردی به پستی

تو رفتی چون فلک بالا نشستی

نگویم بر توام بالائیی هست

که در جنس سخن رعنائیی هست

نه مهمان توام؟ بر روی مهمان

چار در بایدت بستن بدینسان

نشاید بست در بر میهمانی

که جز تو نیستش جان و جهانی

کریمانی که با مهمان نشینند

به مهمان بهترک زین باز بینند

مگر ماهی تو یا حورای پریوش

که نزدیکت نباشد آمدن خوش

داستان خسرو شیرین به شعر

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات
| وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

مارال نوشته:

با عرض سلام و خسته نباشید، به نظر می‌آید این دو بیت احتیاج به تصییح دارند:
نه مهمان توام بر روی مهمان / «چرا» در بایدت بستن بدینسان
مگر ماهی تو ای حور (فاصله) ای پریوش / که نزدیکت نباشد آمدن خوش

👆☹

خداوندا در توفیق بگشای

نظامی را ره تحقیق بنمای

دلی ده کو یقینت را بشاید

زبانی کافرینت را سراید

مده ناخوب را بر خاطرم راه

داستان خسرو شیرین به شعر

بدار از ناپسندم دست کوتاه

درونم را به نور خود برافروز

زبانم را ثنای خود در آموز

به داودی دلم را تازه گردان

زبورم را بلند آوازه گردان

عروسی را که پروردم به جانش

مبارک روی گردان در جهانش

چنان کز خواندنش فرخ شود رای

ز مشک افشاندش خلخ شود جای

سوادش دیده را پر نور دارد

سماعش مغز را معمور دارد

مفرح نامهٔ دلهاش خوانند

کلید بند مشکل هاش دانند

معانی را بدو ده سربلندی

سعادت را بدو کن نقش‌بندی

به چشم شاه شیرین کن جمالش

که خود بر نام شیرینست فالش

نسیمی از عنایت یار او کن

ز فیضت قطره‌ای در کار او کن

چو فیاض عنایت کرد یاری

بیارای کان معنی تا چه داری

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات
| وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

تا به حال ۶ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

محمد فخارزاده نوشته:

اشتباه تایپی در بیت ۸:

سوادش دیده را پر نور دارد

پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

👆☹

احمد علی غلامی نوشته:

منظور از کلمه “” بشاید “” در بیت دوم و مصرع اول { دلی ده کو یقینت را بشاید } دقیقا چیست ؟

۱- باید شایسته شود (( مفهوم آماده سازی و پرورش )
یا
۲- باید بودن (( مفهوم الزامی و اجباری ))

البته سعدی هم این کلمه رو بکار برده : { چند بشاید به صبر دیده فرودوختن }داستان خسرو شیرین به شعر

👆☹

شایان نوشته:

در بیت ۸ در نسخه چاپ مسکو “مخمور” آمده است.

👆☹

مجتبی خراسانی نوشته:

بسم الله الرحمن الرحیم
خسرو و شیرین دومین مثنوی (نخستین منظومه مخزن الاسرار است) از مثنوی های پنج گانۀ اوست. موضوع آن داستان عشق ورزی خسروپرویز ـ بیست و سومین پادشاه ساسانی ـ با شیرین ـ شاهزادۀ ارمنی ـ است. این داستان، چنان که از سخن شاعر برمی آید، در آن روزگار در میان مردم زمانه شهرتی داشته و بسیاری خواهان به نظم در آمدن آن بوده اند. نظامی دربارۀ چگونگی پرداختن به داستان خسرو و شیرین و به نظم کشیدن آن می گوید:
مرا چون هاتف دل دید دمساز/بر آورد از رواق همت آواز
که بشتاب ای نظامی زود، دیرست/فلک بد عهد و عالم زود سیرست
بهاری نو برآر از چشمۀ نوش/سخن را دست بافی تازه در پوش
نصیحت‌های هاتف چون شنیدم/چو هاتف روی در خلوت کشیدم
نهادم تکیه گاه افسانه‌ای را/بهشتی کردم آتش خانه‌ای را
ز تاریخ کهن سالان آن بوم/مرا این گنج نامه گشت معلوم
کهن سالان این کشور که هستند/مرا بر شقۀ این کار بستند…
داستان خسرو و شیرین هرچند تا اندازه ای جنبۀ تاریخی هم دارد اما روی هم رفته بیشتر آب و رنگ داستانی پیدا کرده و نظامی خود البته در این آب و رنگ بخشیدن بدان نقش قابل توجهی دارد. شاعر با آگاهی از علل عدم استقبال گسترده از ویس و رامین، (اگر عمری باشد به آن هم خواهم پرداخت) که آن هم یک داستان عاشقانه است که پیش از نظامی به وسیلۀ فخرالدین اسعد گرگانی به رشتۀ نظم درآمده و از نظر داستان پردازی هم قوی است، می کوشد تا داستان خود را آن گونه بپرورد که فرهنگ دینی حاکم بر عصر پذیرای آن باشد. از این روست که وی در این اثر خود به تصویر دو چهره گوناگون دست می زند: یکی خسرو با غرور و نخوت شاهانه که از عشق چیزی جز دست یابی به خواهش های نفسانی خود نمی شناسد و در تمام داستان همواره در پی آن است تا شیرین را تسلیم خواسته های خود کند، که البته آنچه مطلوب اوست حاصل نمی شود. و دیگر شیرین که مظهر عشق پاک و به دور از هرگونه آلایش نفسانی است. قهرمان اصلی نظامی در داستان خسرو و شیرین کسی نیست جز شیرین که شاعر پیوسته می کوشد تصویری هرچه نیکوتر از وی ترسیم کند. حتی ورود فرهاد به این داستان نیز به نظر می رسد از آن روست که ثابت قدمی شیرین در عشق، که لازمۀ یک عشق واقعی است، به تصویر کشیده شود. به هر روی این منظومۀ داستانی صرف نظر از وقایع داستانی آگنده از وصف های متنوع و رنگارنگ است که در جای خود از لطف و شیرینی خاصی برخوردار است.
منظومۀ خسرو و شیرین یکی از زیباترین آثار هنری در ادب فارسی است (مطالعه و خوانش آن را توصیه می کنم، حتما بخوانید.) و بی جهت نیست که شاعر وقتی چند بیت از آن را، که شیرین کاری شیرین خوانده، برای دوست مخلص خویش که به او اعتراض کرده و به نظم درآوردن داستان خسرو و شیرین را مغایر با مقام والای شاعر دانسته، می خواند وی را به تسلیم و تحسین شاعر برمی انگیزد:
ز شیرین کاری شیرین دلبند/فرو خواندم به گوشش نکته‌ای چند
وزان دیبا که می‌ کردم طرازش/نمودم نقش‌ های دلنوازش
چو صاحب سنگ دید آن نقش ارژنگ/فرو ماند از سخن چون نقش بر سنگ
بدو گفتم ز خاموشی چه جویی/زبانت کو که احسنتی بگویی
به صد تسلیم گفت ای من غلامت/زبانم وقف بر تسبیح نامت
چو بشنیدم ز شیرین داستان را/ز شیرینی فرو بردم زبان را…
به پایان بر چو این ره بر گشادی/تمامش کن چو بنیادش نهادی
بمنه و کرمه

👆☹

فرزاد فخری‌زاده نوشته:

خَلُّخ شهری است که از آن مشک خطایی می‌آورند.
این چه بوییست که از ساحت خلخ بدمید؟
وین چه بادیست که از جانب یغما برخاست؟
سعدی

👆☹

فرزاد فخری‌زاده نوشته:

در بیت آخر «بیارای» به معنای آرایش‌کن اشتباه است. باید بیار اِی کانِ معنی، تا چه داری؟ باشد.

👆☹

Завантаження…

Завантаження…

Завантаження…

Виконується…

Завантаження…

داستان خسرو شیرین به شعر

Виконується…

Завантаження…

Завантаження…

Виконується…

Завантаження…

Завантаження…

در این برنامه گردآفرید بخش هایی از منظومه خسرو و شیرین اثر نظامی گنجوی را اجرا می کند. در سه صحنه ای که از این منظومه اجرا می شود، یکی از ماندگارترین و دل انگیزترین صحنه های راز و نیاز با خداوند در تاریخ شعر و ادب فارسی شنیده می شود.این برنامه کاری از “آرش راد” است.

Завантаження…

Завантаження…

Завантаження…

Завантаження…

Завантаження…

Виконується…

Завантаження списків відтворення…

Завантаження…

Завантаження…

Завантаження…

Виконується…

Завантаження…

داستان خسرو شیرین به شعر

Виконується…

Завантаження…

Завантаження…

Виконується…

Завантаження…

Завантаження…

در این برنامه گردآفرید بخش هایی از منظومه خسرو و شیرین اثر نظامی گنجوی را اجرا می کند. در سه صحنه ای که از این منظومه اجرا می شود، یکی از ماندگارترین و دل انگیزترین صحنه های راز و نیاز با خداوند در تاریخ شعر و ادب فارسی شنیده می شود.این برنامه کاری از “آرش راد” است.

Завантаження…

Завантаження…

Завантаження…

Завантаження…

Завантаження…

Виконується…

Завантаження списків відтворення…

خانه |
تماس |
درباره ما |

پدیدآورنده:
سرویس هنر اسلامی/ محمدسعید اکبرزاده ـ به قلم: فروغ شعبانپور
1395 .26 تیر


قم خیابان جمهوری نبش کوچه ۶ مجمع جهانی اهل بیت (ع)تلفن: ۲۱۳۱۲۵۰ (۲۵۱) (۹۸+)داستان خسرو شیرین به شعر

خانه |
تماس |
درباره ما |

شاعر احمد فرجی

لحظه های آخر دیدار چشمهامان خیره در هم ساکت و سرد و صبور، انگار نقش هایی مانده بر دیوار آنکه

شاعر محمد جلائی

صحن و سرای این حرم با تو منیر می شود مرغ دلم به درگهت بست و اسیر می شود هجرت عشق آمدی ، نور رضا

شاعر محمد جلائی

داستان خسرو شیرین به شعر

رفتی و دلواپس شدم ، ای عشق طوفانی دیگر نگو از رفتن و از این پشیمانی با رد پایت روی دفتر قلب من می

شاعر علی سلطانی نژاد

عشق، آخر یک‌شب هجرانش به‌او هم میرسد سیر  بودن از  دل  و  جانش به او هم میرسد روزی   آخر   بابت

شاعر دکتر آرمان داوری

تا به کی ما اینچنین بیچاره و در زیر یوغ! بر تن ما یک گلیم پاره و در زیر یوغ! تا به

شاعر فرزین مرزوقی

نیازی نیست، برای این همه تردید تو برهانی دگر باشی! نیازی نیست بخواهی تو ستاره در ثریا شی! کمی

شاعر محمدحسن چگنی زاده

مردگانی رنگ پریده دور از دوزخ – دور از بهشت. عمری منتظر تَرَک های زمین لای لاشه ی شک و تردید د

شاعر رضا هراتي

مغزم نفس نمیکشد اما چرک‌نویس میکنم سلول های خاکستری را … _ عاشقانه ي خاك ؛ دروغ بود

شاعر فریبا نوری

اینک من و تو بر روی تخته سنگِ بزرگی در امتدادِ ساحل و دریا دوره می کنیم فصلی که سخت بود فصلی

شاعر شکیبا سروری

شما را نمیدانم … من که با مه به زمین آمده بودم ; رد پاهای هنوزم در مه یادگاری ست که در

شاعر ستار سلطانیان

ستایش قلم قلم را ستودن بدار، حق نگارد نه ناحق پلید را ، برحق بداند ” برای سوگن

شاعر علی معصومی

پنجره فولاد تا سوی حریم تو دلی غرق سرور است بنواز به نقاره که دستی ز تو دور است قربان تو ای شاه خ

شاعر فرزین مرزوقی

در خمره گاه زندگی افتاده ام به خاک هر لحظه ای با تیغ غم دائم شدم هلاک بر شانه های هر کسی افتاده یک

شاعر حمید رفیعی راد

پدر تنها تن به هر تنهایی من پدر مامن گاه بی پناهی من پدر تنها تن تنهای وفایم نباشد کف

شاعر علی سلطانی نژاد

فقط تاریخ می داند، وقار رفته یعنی چه در این درمانده‌گی‌ها،اقتدار رفته یعنی چه مَبَر این‌گونه ب

شاعر محمد جلائی

رفتی و دلواپس شدم ، ای عشق طوفانی دیگر نگو از رفتن و از این پشیمانی با رد پایت روی دفتر قلب من می

شاعر محمد کریم زاده نیستانک

. دست از کار که می شستم آستینِ خستگی ام در نگاه ” تو ” دکمه می بست … *محمد کر

شاعر ولی اله فتحی (فاتح)

به نام خداوند عشق ………………….. بيا اينجا كه‌ هفتم‌ قبله‌ِ اينجاست ……….بيا اينجا

شاعر یاسر رییسوند

نمی دانم… از پا _ افتاده ام یا دستم به تو _ نمی رسد… پاییز

شاعر محمدرضا باقرپور

تو، تصویر مه گرفته ای هستی که در آن دوردست ها، پشت پرچین خیالم مانده ای و من، چون گلی که از عطش آب داستان خسرو شیرین به شعر

شاعر نعمت الله احسانی بنافتی (احسان)

* ای عشق * ای سخت ترین واژهء اَشعارِ من ، ای عشق ای تنگ ترین قافیه در کارِ من ، ای عشق س

شاعر فرشته امینی

طاقت ندارم دستاتو بگیری ازمن چون لحظه های بی تو پر دردن عشقم نباشی هر شب رویاهام دنبال رد پات میگر

شاعر مصطفی ارشد ( کیان )

صبح‌ دیگری رسید آفتاب بر من تابید آوازخوانی میخواند از عشقی پشت پنجره بلند چوبی تحفه عشق را

شاعر آمنه اقليدي

کاش از اندیشه ی ما بگذری از طلوع سرخ فردا بگذری بگذری از آنچه در من نقص بود تا ببینی آسمان در ر

شاعر نسترن خزایی

ما روزهای فرو ریخته را نفس نمی کشیدیم روزها فروریختگی ما را نفس می کشیدند زمانی که شادمانه بر

شاعر دانیال فریادی

رود پر آب بود وزمین ترشده بود از شبنم باران سرود ریزش خود را به گوش شب می خواند داس های واژگون

شاعر محمدرضانعمت پور

جلسه ی محرمانه ای با تنهایی داشتم همه چیز روبراه هست اما نمیدانم چرا ول کنم نیست!

شاعر بامداد همراه

آیا صدای ِ من به شما می رسد هنوز؟! بعد از تمام ِ خسته شدن ها و خودسری من هستم آنکه چشم به دیدار ِ

شاعر نرجس فرحانی فر

پابند آن کـسم که همی پا به پای ماست لطفش همیشه مرهم درد و بلای ماست ما مُدعی به مـریدیم و مَملو

با قرار دادن لوگو زیر در سایت و یا وبلاگ خود از شعر نو حمایت کنید.


نام (اجباری)

آدرس پست الکترونیکی (اجباری است اما نمایش داده نمی‌شود)

تصویر امنیتی جدید

All Rights Reserved – © 2019 | باز نشر مطالب پورتال سیمرغ تنها با ذکر نام و آدرس seemorgh.com مجاز می باشد.

خسرو و شیرین عنوان اثری منظوم و عاشقانه از شاعر ایرانی، نظامی گنجوی است که همچنین منظومهٔ لیلی و مجنون را هم سروده‌است. این منظومه، داستان عشق خسرو پرویز پادشاه بزرگ شاهنشاهی ساسانی و شاهزاده ارمنی، شیرین، که بعدها ملکهٔ ارمنستان می‌شود را روایت می‌کند. این داستان را به غیر از نظامی، فردوسی در شاهنامه و شاعران دیگر هم آورده‌اند و نسخه‌های مختلفی از آن با عنوان‌های «شیرین و فرهاد» هم موجود است.

در شاهنامه، فردوسی بیشتر بر جنبه‌های حماسی، تاریخی و رزم‌آوری داستان تمرکز کرده، اما نظامی بیشتر بر روی جنبهٔ عاشقانه و عاطفی داستان تمرکز خود را معطوف داشته‌است. این داستان یکی از نامدارترین منظومه‌های عاشقانه ادبیات فارسی است که تأثیر زیادی بر روی شاعران پسین گذاشته‌است.

نظامی این داستان را به سفارش شاه سلجوقی، سلطان ارسلان سروده‌است. سلطان از نظامی خواسته بود که داستانی عاشقانه بسراید، اما موضوع آن را مشخص نکرده بود، نظامی داستان خسرو و شیرین را انتخاب کرد که در همان ناحیهٔ محل زندگی او رخ داده بود، و تا حدودی بر طبق رویدادهای تاریخی واقعی بود. نظامی خودش آن را شیرین‌ترین داستان دنیا به حساب آورده‌است. این داستان پس از نظامی توسط دیگر شاعران بارها بازگویی شده‌است. نظامی آن را با تأثیر از فردوسی و منظومه ویس و رامین اثر فخرالدین اسعد گرگانی سروده‌است. این منظومه ۶٬۱۵۰ بیت دارد و نظامی برای سرودن آن بیش از ۱۶ سال وقت صرف کرده‌است که تاریخ آن را مابین ۵۷۱ تا ۵۸۷ می‌دانند. دانشنامه ایرانیکا می‌نویسد که امکان دارد نظامی این داستان را در سال ۵۷۱ پس از بر تخت نشستن طغرل به جای پدرش آغاز کرده‌است. همین دانشنامه از قول Bertel می‌نویسد که نظامی آن را پس از مرگ همسر اول عزیزکرده خویش، آفاق سروده‌است.[۱]

ساموئل ریچاردسون رمان پاملا را تألیف کرده‌است که داستان آن شباهت زیادی به داستان خسرو و شیرین دارد.[۲]

نظامی داستان را با تعریف و تفسیر عشق، زادن خسرو پرویز و آموزش و تربیت او آغاز می‌نماید.[۳] سپس به بیان عیش و نوش خسرو در خانهٔ یک دهقان می‌پردازد. خسرو با همراهان خود به شکار رفته، شبانگاه به خانهٔ دهقانی می‌رود به شادخواری چنگ و نوا مشغول می‌شود. بامدادان اسبی از آن‌ها به مزرعهٔ دهقان می‌رود و از محصول مزرعه می‌خورد و غلام خسرو نیز به مزرعه درمی‌آید و غوره‌ها را می‌خورد و تباه می‌کند. این کارها موجب خشم پدرش، هرمز چهارم گشته، دستور می‌دهد غلام را به صاحب خانه ببخشند، اسب را بکشند، چنگ را بشکنند، و خانه را به صاحب خانه ببخشند.[۴] اما با پادرمیانی بزرگان، هرمز، خسرو را می‌بخشد. همان شب خسرو در خواب، پدربزرگ خویش، خسرو انوشیروان را می‌بیند که به او مژده می‌دهد که به جای آن چهار رویداد ناگوار، چهار اتفاق خوب برای او خواهد افتاد: به جای آن غلام و غوره ترش، شیرین دلبر، به جای اسب از دست رفته، شبدیز، به جای آن تخت و خانه، تخت شاهی، و به جای آن چنگ، نواسازی و باربدی پرآوازه.[۵][۶]
داستان خسرو شیرین به شعر

کمی بعد، خسرو از دهان نقاش دربار که شاپور نام داشت، تعریف شیرین و شبدیز را می‌شنود و هنوز شیرین را ندیده، دلباختهٔ او می‌شود. و خسرو، شاپور را به ارمنستان می‌فرستد تا پیام دلدادگی خسرو را به شیرین برساند. شاپور در ارمنستان، چهرهٔ خسرو را می‌کشد و بر سر راه شیرین قرار می‌دهد، شیرین با دیدن نگارهٔ خسرو، دلباختهٔ او می‌شود. شاپور خودش را در نقش مغان درآورده و نزد شیرین می‌رود و داستان دلدادگی خسرو را را بیان می‌کند. شاپور انگشتر خسرو را به شیرین داده و به او می‌گوید که فردا به عزم شکار، بر شبدیز نشین، اما به تیسپون برو. روز بعد شیرین با کنیزان عزم شکار کرده، اما بی‌خبر از آن‌ها سوار شبدیز شده و به تیسپون می‌تازد. شیرین به چشمه‌ای می‌رسد، رخت‌هایش را از تن برآورده و مشغول شنا و آب‌تنی می‌شود. در آن سو خسروپرویز در تیسپون به نام خود سکه می‌زند که موجب خشم پدر می‌شود و به ناچار مجبور به ترک تیسپون می‌شود و به همان چشمه‌ای می‌رسد که شیرین در آن مشغول آب‌تنی بود. خسرو که هنوز شیرین را ندیده و نمی‌شناخت، با دیدن شیرین شور و غلغله‌ای در دلش بپا می‌شود و مخفیانه از پشت درخت نظاره‌گر او می‌شود.[۷] شیرین نیز از آب بیرون آمده و خسرو را می‌بیند، دلش به او نوید عشق می‌داد، ولی عقل می‌گفت که شاید او خسرو نباشد. بی‌درنگ بر اسب سوار شده و سوی تیسپون می‌رود. شیرین در تیسپون وقتی که باخبر می‌شود خسرو گریخته، اندوه‌گین می‌شود، درخواست می‌کند در مرغزاری خوش و خرم برای او قصری بسازند و او در آنجا منتظر خسرو می‌شود. خسرو پس از رسیدن به ارمنستان، شاپور را می‌بیند که خبر رفتن او به تیسپون را به خسرو می‌دهد. خسرو نزد مهین‌بانو، عمهٔ شیرین می‌رود. مهین‌بانو که نگران گم‌شدن شیرین بوده، به استقبال او رفته، و پس از اینکه می‌شنود شیرین حالش خوب است، دلش آرام می‌گیرد. مهین‌بانو اسبی تیزرو به نام «گلگون» که همتاز شبدیز است به شاپور می‌دهد تا نزد شیرین رفته و او را به ارمنستان بیاورد. در همین اوقات، خبر مرگ هرمز را برای خسرو که در ارمنستان بود می‌آورند و خسرو بی‌تاب می‌شود و سوار بر اسب سوی تیسپون می‌تازد و اینگونه می‌شود که وقتی شیرین به ارمنستان می‌رسد، خسرو را در آنجا نمی‌یابد.[۸]

در همین اوقات بهرام چوبین شورش کرده و تخت شاهنشاهی را غصب می‌کند و جان خسرو به خطر می‌افتد. خسرو به ارمنستان گریخته[۹] و به‌طور اتفاقی در شکارگاهی شیرین را ملاقات می‌کند.[۱۰] از نام و نشان هم پرسیده و وقتی خود را همان عاشق و معشوق گمشده می‌بینند، سر از پا نشناخته و غرق شادی می‌شوند.

مهین بانو به شیرین سفارش می‌کند که خسرو را هزاران خوبروست، تو نباید فریب خورده و گوهر خویش از دست بدهی، تا مبادا چون کام یافته، رهایت کند. شیرین با جان و دل قول می‌دهد که جز با ازدواج، با خسرو همبستر نشود.[۱۱] هر شب بزمی بود، خسرو را سرخوشی و شیرین را سرکشی، شیرین گوهر خویش را پاس می‌داشت و خسرو را به صبر دعوت می‌کرد. شیرین با خسرو عهد می‌کند که باید تخت شاهی را از بهرام پس گیرد. خسرو سوار بر اسب شده، سوی روم می‌تازد، قیصر روم سپاهی در اختیار خسرو گذاشته، دختر خود، مریم را هم به همسری او درمی‌آورد و او را راهی تیسپون می‌کند. در تیسپون، بهرام چوبینه شکست خورده، متواری می‌شود[۱۲] و خسرو بر تخت می‌نشیند.[۱۳] در همین اوقات مهین بانو از دنیا می‌رود و تخت ارمنستان به شیرین می‌رسد.[۱۴] اما مریم، مانع از رسیدن خسرو و شیرین به هم می‌شود.

شیرین گله‌ای از گوسفندان، فرسنگ‌ها دورتر از قصر خویش بر فراز کوه بیستون داشت که هر روز خدمت‌کاران از آنجا برای شیرین، شیر می‌آوردند. شیرین در پی چاره برای کم کردن زحمت خدمتکاران بود، چرا که آوردن گله به نزدیکی امکان نداشت، چون گیاهی وحشی در آنجا می‌رویید که با خوردن آن توسط گوسفندان، شیر گوسفندان سمی می‌شد. شاپور، همکلاسی قدیم خویش، فرهاد را به شیرین معرفی می‌کند که یک مهندس بود. فرهاد با دیدن شیرین دلباختهٔ او می‌شود[۱۵] و جوبی از سنگ بین کوه و قصر بنا می‌کند تا شیر را از طریق آن به قصر منتقل کنند. ماجرای عشق فرهاد به گوش خسرو می‌رسد، تصمیم می‌گیرد که به زر او را از سر راه بردارد و اگر کارساز نبود، او را به سنگ‌تراشی فراوان وادارد تا از عشق شیرین دست بردارد.[۱۶] خسرو فرهاد را نزد خود می‌خواند و گفتگویی بین آن دو رخ می‌دهد:[۱۷]

خسرو که می‌بیند فرهاد را با پول نتوان خرید، او را فریب داده و به دروغ به او می‌گوید که «کوهی در سر راه ماست که آمد و شد را دشوار کرده، اگر از میان آن راهی بسازی که آمد و شد را آسان کند، از عشق شیرین در خواهم گذشت». فرهاد می‌پذیرد و دست به کار می‌شود.[۱۸]

آوازهٔ کار فرهاد به شیرین هم می‌رسد که یک شب برای او ساغری از شیر می‌برد. هنگام برگشت، اسب شیرین به حال مرگ می‌افتد و اگر فرهاد به موقع نرسیده بود، شیرین را بر زمین زده بود. فرهاد شیرین و اسبش را بدون کوچکترین آسیبی بر روی دوش خود به کاخ می‌رساند. جاسوسان خسرو خبر دیدار آن دو را برای خسرو می‌برند. خسرو خشمگین شده و پیکی نزد فرهاد می‌فرستد و به دروغ به او می‌گوید که شیرین مرده‌است. فرهاد از غم شنیدن این خبر، داغ بر دلش می‌افتد و جان به جان‌آفرین تسلیم می‌کند.[۱۹] شیرین با شنیدن خبر درگذشت فرهاد، به سوگ می‌نشیند و خسرو هم اگرچه نفس راحتی می‌کشد، اما از مرگ او در دل غمگین می‌شود.

در همین اثنا، مریم همسر خسرو هم به بستر بیماری می‌افتد و از دنیا می‌رود.[۲۰] خسرو پس از چهل روز سوگواری، نامه‌ای برای شیرین می‌نویسد و از او می‌خواهد تا به کاخ خسرو برود. اما شیرین جز به ازدواج با کابین سزاوار و احترام کاملی که چون ملکه به کاخ نرود، به هیچ چیز دیگری راضی نمی‌شود.[۲۱] خسرو که اصرار را بی‌فایده می‌بیند، تصمیم می‌گیرد حسادت زنانه شیرین را با عشق‌بازی با زنی دیگر به نام شکر که در اصفهان سکونت داشته، برانگیزد[۲۲] که این کار موجب دیرکرد بیشتر وصال آن دو می‌شود. درنهایت، خسرو به قصر شیرین رفته تا او را ببیند. شیرین که می‌بیند خسرو سرمست است، او را به داخل کاخ خویش راه نمی‌دهد و خصوصاً او را به خاطر دمسازی با شکر سرزنش می‌کند. خسرو غمگینانه آنجا را ترک می‌کند.

شیرین پس از رفتن خسرو، دلش به آب و تاب می‌افتد و از کار خویش پشیمان می‌گردد[۲۳] و پس از یکسری رخدادهای عاشقانه، خسرو که می‌بیند شیرین بدون ازدواجی شکوه‌مندانه با کابین لازم، اجازه وصال نمی‌دهد، قول می‌دهد که هر چه زودتر مقدمات ازدواجی باشکوه را فراهم کند و کمی بعد ازدواجی باشکوه ترتیب داده می‌شود. با وجود اینکه خسرو به شیرین قول داده بود در شب وصال باده‌گساری نکند، اما بر پیمان خود پایدار نبود و آن شب را بیش از هر شب دیگری مشغول باده‌گساری می‌شود.[۲۴]

شیرین که این را می‌بیند، دایهٔ پیر و زشت خود را آرایش کرده و به جای خود بر بستر خسرو می‌فرستد. خسرو که مست بود، به او حمله‌ور شده و جام و باده از دست پیرزن می‌افتد و تا خسرو قصد همبستری با او را می‌کند، شیرین از پشت پرده بیرون می‌آید و دایه را نجات می‌دهد و خودش هم در کنار خسرو به خواب می‌رود. صبح خسرو به هوش می‌آید و شیرین را در کنار خود می‌بیند، دیگر وقت وصال رسیده بود. آن‌ها یک ماه را در حجله زفاف می‌مانند. خسرو که به همهٔ آرزوهایش رسیده بود، حکومت ارمنستان را به شاپور می‌بخشد.

در این موقع، نظامی گفتگویی فلسفی از زبان خسرو و وزیرش را دربارهٔ موضوعات مختلف بیان می‌دارد.

خسرو از همسر پیشین خود، مریم، پسری بدگهر به نام شیرویه داشت که به چشم شهوت به شیرین می‌نگریست. شیرویه حتی وقتی نه ساله بود می‌گفت «شیرین کاشکی بودی مرا جفت». پدر همواره از پسر ناخشنود بود. پس از اتفاقاتی که موجب خلع سلطنت خسرو می‌شود، شیرویه بر تخت نشسته و قصد جان خسرو را می‌کند، پس از رشته اتفاقاتی، شیرویه بالاخره خسرو و تمام برادران خود را می‌کشد و نامه‌ای برای شیرین می‌نویسد و به او می‌گوید که یک هفتهٔ بعد باید به قصر او برود. شیرین بسیار دلگیر می‌شود. در مراسم کفن و دفن خسرو، مردم فراوان گرد می‌آیند و جنازهٔ خسرو را سوی دخمه می‌برند. همه سران کشور تا غلامان و کنیزان مشغول سوگواری بودند، جز شیرین، او چنان شاد وانمود می‌کرد که همه می‌پنداشتند انگار او را غمی نیست. شیرویه نیز شاد بود که می‌دید شیرین دیگر در اختیار اوست.[۲۵]

پس از اینکه تابوت را به درون گنبد می‌برند، شیرین به داخل گنبد رفته و از موبدان و دیگران می‌خواهد که همان‌جا بمانند و وارد گنبد نشوند. سپس خسرو را می‌بوسد و با فرود آوردن خنجری بر جگرگاه خویش، خودکشی می‌کند. آن‌ها را در یک گور دفن می‌کنند.

نظامی گنجوی در داستان خسرو و شیرین، شکوه باستانی ایران و ارزش والای زن و ازدواج در ایران باستان و نقش و اهمیت پیشوایان دینی، حکیمان و هنرمندان را بیان می‌کند. در این داستان، اصالت‌های اخلاقی و انسانی ایران باستان و نقش والای فکر و کرامت‌های انسانی در آن زمان نشان داده شده‌است، مثلاً شیرین ضمن داشتن عشقی شدیدی و سوزناک به خسرو، در برابر تمایلات و خواسته‌های هوس‌انگیز خسرو از خود استقامت نشان می‌دهد و گوهر خویش را حفظ می‌کند. نظامی در این داستان که در شمال و غرب ایران رخ می‌دهد، با توصیف آبادانی‌ها، باغ‌ها و بوستان‌های زیبا، آبادانی کشور و ارزش‌دهی به کار و کوشش را در آن دوران نشان می‌دهد. در آن سو، نظامی بیان می‌دارد که چگونه عواملی همچون خیانت‌کاری سران کشور، غرور و ستمگری شاهان و شاهزادگان، موجب پریشانی کشور شده و راه را برای گشودن ایران به دست اعراب باز می‌کند. در این داستان چهار نوع عشق وجود دارد. عشق پاک و خالص فرهاد نسبت به شیرین، عشق هوس‌آلود خسرو نسبت به شیرین، عشق خردمندانهٔ شیرین نسبت به خسرو، و عشق خائنانه، هوس‌ناک و سلطه‌گرانهٔ شیرویه نسبت به شیرین.[۲۶]

در مقایسه با داستان لیلی و مجنون، از همین شاعر، خسرو و شیرین در مکانی سرسبز و خرم اتفاق می‌افتد، اما لیلی و مجنون در صحرای خشک عربستان. ایرانیان مردمانی شاد و شادخوار، ثروتمند، اهل رزم و بزم و می‌گساری و شکار بودند، در حالی که اعراب به تعصب و خشک‌مغزی معروف بوده‌اند. در خسرو و شیرین، زن نقش اول را در انتخاب همسر و حتی حکومت دارد. زنان دوش به دوش مردان و هم‌سان با آنان به حکمرانی، بزم و شادی، شکار و سرگرمی می‌پردازند و در عین حال گوهر عفاف خود را پاس داشته و با عزت نفس و شخصیت مساوی مردان به سر می‌بردند. مثلاً در داستان خسرو و شیرین، شیرین خود به تنهایی به شکار رفته، به تنهایی سوار بر اسب سوی تیسپون می‌تازد، بر تخت سلطنت می‌نشیند، و در عین حال، در برابر کام‌خواهی خسرو مقاومت کرده و گوهر عفاف خویش را پاس می‌دارد. شیرین خسرو را به بازپس‌گیری تخت و تاج تشویق می‌کند و سرانجام هم بدون ازدواج و کابین درخور هرگز تن به ازدواج به خسرو نمی‌دهد. شیرین در نهایت در راه عشق با شجاعت و ایثار خود را فدا می‌کند. در مقابل، لیلی زنی بی‌نوا و تحت ستم است که جز آه و اشک نصیبی ندارد و حتی به او اجازهٔ دیدار مجنون هم داده نمی‌شود. لیلی از حق انتخاب همسر محروم است، چه رسد به شکار و بزم و حکومت و رقص و غیره.

در داستان خسرو و شیرین، علم و حکمت و دانش و اخلاق ایرانیان باستان تشریح شده، در حالی که در لیلی و مجنون از این سخنان خبری نیست. بلکه تعصب و غیرت و گاه جوان‌مردی و مروت دیده می‌شود. داستان خسرو و شیرین سراسر امید و شور و شوق است، در حالی که داستان لیلی و مجنون سراسر درد و داغ و سوز و هجران، در جامعه‌ای که عشق در آن حرام است و جرم زن خیمه‌نشینی و خانه‌نشینی که حق انتخاب ندارد.[۲۷]

اوتللو و دزدمونا • امیر ارسلان و فرخ‌لقا • بهرام و گل‌اندام • بیژن و منیژه • پل و ویرژینی • اصلی و کرم • رومئو و ژولیت • رابعه و بکتاش • زال و رودابه • زهره و منوچهر • سلامان و ابسال • سلیمان و ملکه سبا • شمشون و دلیله • خسرو و شیرین • فرهاد و شیرین • کلئوپاترا و ژولیوس سزار • کلئوپاترا و مارکوس آنتونیوس • لیلی و مجنون • مادام پمپادور و لوئی شانزدهم • ماری آنتوانت و کاردینال روهان • مم و زین • ناپلئون و ژوزفین • نورجهان و جهانگیر • وامق و عذرا • ویس و رامین • همای و همایون • یوسف و زلیخا

%PDF-1.6
%
70 0 obj
>
endobj

95 0 obj
>/Filter/FlateDecode/ID[]/Index[70 51]/Info 69 0 R/Length 113/Prev 229336/Root 71 0 R/Size 121/Type/XRef/W[1 2 1]>>stream
hbbd“b`$A, H0?Ab: “6 b6`bX [email protected]}$

ورود | عضویت

سالها پیش وقتی که برای اولین بار منظومهی خسرو و شیرین اثر نظامی را دیدم تعجب کردم که چرا آن را خسرو وشیرین نامیده و نه فرهاد و شیرین البته در کتاب های تاریخ دبستانی از خسرو پرویز و مجالس بزم او چیزهایی خوانده بودم ولی نمی دانستم که معشوقهی او شیرین است و شیرین را فقط جفت و قرین فرهاد میپنداشتم

سالها پیش وقتی که برای اولین بار منظومهی خسرو و شیرین اثر نظامی را دیدم تعجب کردم که چرا آن را”خسرو وشیرین” نامیده و نه فرهاد و شیرین. البته در کتاب های تاریخ دبستانی از”خسرو پرویز” و مجالس بزم او چیزهایی خوانده بودم ولی نمی دانستم که معشوقهی او شیرین است و شیرین را فقط جفت و قرین فرهاد میپنداشتم. بعد که منظومه نظامی را خواندم متوجه شدم که خسرو و فرهاد هر دو عاشق شیرین هستند با این تفاوت که اولی در عشق خود کامیاب میشود حال آنکه دومی شکست میخورد و خود را از کوه بیستون به زیر میافکند.

اشتباه من بی دلیل نبود. آنچه که در حافظهی قومی ما نقش بسته داستان عشق افلاطونی فرهاد به شیرین است و نه ماجرای عشق زمینی “خسرو و شیرین”. در ادبیات کتبی و شفاهی ما همه جا فرهاد سنگتراش به عنوان نمونهی عالی پایداری و خلوص در عشق و خسرو به عنوان آدم خوشگذران و هوسباز معرفی میشود. من ریشهی این برخورد را در فرهنگ مسلط بر جامعه جستجو میکنم که در آن عشق جسمانی و خوشی گناه شمرده میشود و در عوض خودآزاری و عشق خیالی تبلیغ میگردد.

نظامی (مرگ۶۱۴ هـ. ق) داستان خسرو و شیرین را با مقدمه ای در باب عشق شروع میکند. او سرچشمهی هستی را عشق میخواند:داستان خسرو شیرین به شعر

فلک جز عشق محرابی ندارد

جهان بی خاک عشق آبی ندارد (ص۵)

عشق او جنبهی خیالی ندارد و تنها نشانهی کشش دو فرد به یکدیگر است:

طبایع جز کشش کاری ندارد

طبیبان این کشش را عشق خوانند (همانجا)

در واقع نظامی خود نیز هنگام سرودن منظومهی خسرو و شیرین از یک عشق زمینی ملهم می شود. همسرش آفاق، زنی از ترکان دشت قبچاق در جوانی میمیرد و خاطرهی او الهام بخش کار نظامی میشود.

چنانچه در ادامهی بیت فوق میگوید:

چو من بی عشق خود را جان ندیدم

دلی بفروختم جانی خریدم

به عشق آفاق را پر دود کردم

خرد را چشم، خواب آلود کردم

کمر بستم به عشق این داستان را

صلای عشق در دادم جهان را

و با این اشاره داستان را به پایان میرساند:

برین افسانه شرط است اشک راندن

گلابی تلخ بر شیرین فشاندن

به حکم آنکه آن کم زندگانی

چو گل بر باد شد روز جوانی

سبک رو چون بت قبچاق من بود

گمان افتاد خود کافاق من بود (ص۳۲۶)

در متن داستان چهار رابطه ی جنسی، برجسته می شوند:

۱) رابطه ی خسرو و شیرین

۲) رابطه ی خسرو و مریم

۳) رابطه ی خسرو و شکر

۴) رابطه ی فرهاد و شیرین

مریم و شکر هر دو نشانهی انحراف از عشق هستند. نظامی در اولی، ازدواج بدون عشق را به نقد میکشد و در دومی هوس زودگذر را. ازدواج خسرو با مریم از روی عشق نیست، بلکه به خاطر ملاحظات سیاسی است. او برای درهم شکستن شورش بهرام چوبینه و حفظ سلطنت خود به کمک قیصر روم نیازمند است و به همین منظور با دختر او ازدواج میکند.

مصلحت جوییهای اقتصادی و سیاسی پایهی بیشتر ازدواجها است و نظامی در واقع با ترسیم رابطهی عاری از مهر مریم و خسرو به اساس ازدواجهای سنتی حمله میکند. خسرو باید از پادشاهی خود بگذرد تا بتواند به عشق واقعی برسد. شیرین یک جا به او میگوید:

مرا در دل ز خسرو صد غبار است

ز شاهی بگذر آن دیگر شمار است

هنوزم ناز دولت مینمایی

هنوز از راه جباری در آیی

هنوزت در سر از شاهی غرور است

دریغا کاین غرور از عشق دور است

تو از عشق من و من بی نیازی

ترا شاهی رسد یا عشق بازی

داستان خسرو شیرین به شعر

نیاز آرد کسی کو عشق باز است

که عشق از بی نیازان بی نیاز است. (ص۲۳۸)

شکر، مریم وارونه است. خسرو وصف لعبتگری او را شنیده و میخواهد از او کام بگیرد. شکر اما زیرک است و در شب اول همبستری، یکی از کنیزان را به جای خود به بستر شاه میفرستد و فقط پس از اینکه خسرو حاضر میشود او را عقد کند تن به همخوابگی میدهد. بدین ترتیب نظامی مخالف هوسبازی مردان نیست به شرط این که مهر رسمی شرع بر آن بخورد. ولی با این وجود اینگونه کامجوییها را زودگذر میبیند و عشق واقعی را مطلوب خود میداند. عشق زودگذر عرضی است حال آنکه عشق واقعی جوهری است همچنان که شکر خود یک شکل از شیرینی است و شیرین ذات و جوهر شیرینی.

ز شیرین تا شکر فرقی عیان است

که شیرین جان و شکر جای جان است

دلش می گفت شیرین بایدم زود

که عیشم را نمیدارد شکر سود (ص۲۱۲)

عشق فرهاد به شیرین خیالی است و همان رابطهای را با عشق واقعی دارد که مثل افلاطونی با اشیای واقعی. فرهاد نشانهی کمال از خودگذشتگی و خلوص مطلق در عشق است و حاضر است برای رسیدن به عشق خود، به معنای واقعی کلمه، کوهی از سنگ را پاره پاره کند و بدون معشوقه مایل به زندگی نیست. کامجویی جنسی او را بر نمیانگیزد، چنان که یک بار که شیرین سوار بر است سقوط میکند فرهاد برای احتراز از تماس بدنی تن به چنین قدرت نمایی میدهد:

چنین گویند کاسب باد رفتار

سقط شد زیر آن گنج گهربار

چو عاشق دید کان معشوق چالاک

فرو خواهد فتاد از باد بر خاک

به گردن اسب را با شهسوارش

ز جا برخاست و آسان کرد کارش

به قصرش برد ز آن سان ناز پرورد

که مویی بر تن شیرین نیازرد

نهادش بر بساط نوبتی گاه

به نوبت گاه خویش آمد دگر راه (ص ۱۸۴)

فرهاد هیچگاه مستقیما به شیرین ابراز عشق نمیکند و در عوض با رقیب خود خسرو بر سر شیرین به معامله مینشیند. او حاضر است کوهی از سنگ را پاره پاره کند و بدین ترتیب رقیب خود را از میدان بیرون براند اما قادر نیست که به شیرین بگوید “دوستت دارم”. فرهاد تمثال معشوقه را میخواهد نه خودش را. او به شیرین که به میل خود برای دیدن او به کوهستان آمده اظهار عشق نمیکند ولی در مقابل نقش بی جان او بر سنگ، شبانه روز به راز و نیاز میپردازد. در واقع عشق برای فرهاد به معنای ایجاد ارتباط بین دو فرد زنده نیست، بلکه دلمشغولی یک عاشق ناکام است با خودش.

فرهاد برای به دست آوردن دل شیرین هرگز به طور مثبت تلاش نمیکند، بلکه نومیدانه راه بیابان را در پیش میگیرد و همنشین جانوران میشود. آیا وجود این نومیدی مفرط را میتوان به حساب تفاوت طبقاتی بین عاشق سنگتراش و معشوقهی صاحب تاج گذاشت؟

فرهاد تجسم عشق خیالی است و به همین دلیل باید اسیر ناکامی خود باقی بماند. حتی اگر توطئهگری خسرو، فرهاد را از بیابانگردی به کوهبری در بیستون نمیکشانید باز هم فرهاد نمیتوانست از قلمرو ناکامی بگذرد و به عشق خود دسترسی یابد. فرهاد اسطورهی عشق است و نه واقعیت آن، و کامروایی با طبیعت این اسطوره در تضاد است.

عشق خسرو و شیرین به یکدیگر بر خلاف عشق فرهاد به شیرین واقعی است. آنها در آغاز مانند عشاق خیالی، ندیده عاشق یکدیگر میشوند ولی در جریان داستان برای واقعیت بخشیدن به عشق خود به طور واقعی تلاش میکنند. شیرین به سوی ایران اسب میتازد و خسرو به سمت ارمنستان. در طی این راه نه تنها هر یک آن دیگری را عوض میکند، بلکه خود نیز دگرگون میشود. خسرو درمییابد که برای رسیدن به عشق پایدار باید از مصلحتجوییهای مافوق عشق (مریم) و هوسبازیهای زودگذر (شکر) بگذرد و شیرین میفهمد که برای جلب معشوق باید تن به خطر بدهد و از اینکه جامعه او را بدنام بخواند نهراسد. شیرین از ابتدای آشنایی با خسرو به سفارش مهین بانو، خالهی تاجدار خود حاضر نمیشود که بدون عقد ازدواج با خسرو همبستر شود ولی سرانجام در اواخر کار ذهنا آمادهی چنین کار خلاف عرفی می شود.

در صفحه ی ۲۷۰ از شاپور پیشکار خسرو دو حاجت میخواهد:

دوم حاجت که گر یابد به من راه

به کابین سوی من بیند شهنشاه

گرین معنی بجای آورد خواهی

بکن ترتیب تا ماند سیاهی

و گرنه تا ره خود پیش گیرم

سر خویش و سرای خویش گیرم

عشق شیرین و خسرو جسمانی و شاد است. آنها هر دو از دیدار یکدیگر لذت میبرند و زیباییهای یکدیگر را وصف میکنند. اسب میتازند، در آب تن میشویند، گل میچینند، میگساری میکنند و از زبان عود باربد و چنگ نکیسا به مناظره مینشینند. آنها دو فرد واقعی هستند با جسم و روح مشخص که در جریان یک عشق زمینی قرار میگیرند و برای رسیدن به یکدیگر خوشبینانه تلاش میکنند.

البته این عشق زمینی در متن یک جامعهی مردسالار میگذرد و نظامی نیز قادر نیست که از مرز تعصبات آن فراتر رود. شیرین تجسم پاکدامنی و بکارت شمرده میشود، حال آن که خسرو مجاز است با زنان دیگر معاشقه کند.

حتی هنگامی که شیرین سرانجام ذهنا آماده میگردد که بدون اجازهی شرع با خسرو همبستر شود خواننده دچار تردید است که این را به حساب عصیان شیرین علیه تعصبات بداند یا قبول تحقیر شخصیت خود در مقابل خسرو.

ماجرای فرهاد و داستان خسرو و شیرین هر دو با سرانجامی تلخ تمام میشوند.

فرهاد با شنیدن خبر دروغین مرگ شیرین خود را از کوه به زیر میافکند. خسرو به دست شیرویه پسر مریم کشته میشود و شیرین نیز برای فرار از همبستری اجباری با ناپسری خود دست به خودکشی میزند. با وجود این شباهت پایانی، ماهیت دو عشق همچنان متضاد باقی میماند. عشق فرهاد ذاتا محکوم به شکست است ولی عشق خسرو و شیرین از امید و شادی سرچشمه میگیرد. آیا زمان آن نرسیده که در حافظهی قومی خود گردگیری کنیم و در کنار خاطرهی ناکامیها از سرگذشت کامیابیها نیز یاد کنیم؟*

مجید نفیسی

در آوردن نقل قولها از کتاب “خسرو و شیرین” به کوشش عبدالمحمد آیتی، چاپ دوم، ۱۳۶۳، سود جستهام.

مصاحبه با میلاد بیک خواننده

مصاحبه با محسن اورنگ

مصاحبه با سید رضا اورنگ

مصاحبه جنجالی با رضا ایرانمنش

عجیب ترین قوانین رانندگی در ترکیه

پنج روش ست کردن کیف با کفش برای خانم‌ها

اجاره ویلا و پیشنهاداتی جذاب برای تجربه سفری متفاوت به شمال

جهت مشاوره رایگان درباره تبلیغات، با ما تماس بگیرید:

۰۲۱ – ۲۳۰ ۴۴ ۳۳۳

آفتاب وبسایت مرجع فارسی زبانان سراسر دنیا، از سال ۱۳۸۰ تا کنون است

+۹۸ ۲۱ ۲۳۰ ۴۴ ۳۳۳

تلگرام آفتاب

اینستاگرام آفتاب

+۹۸ ۲۱ ۲۳۰ ۴۴ ۱۰۳

ایران، تهران، میدان نوبنیاد ، کوهستان سوم ، پلاک ۳

داستان شیرین و فرهاد

داستان خسرو و شیرین و نقش فرهاد در آن یکی از غمناک ترین داستانهای ادبی ماست. این داستان به صورت کاملا خلاصه در اینجا آورده می شود و در انتها به روایتی دیگر و به شکل مفصل تر خواهد آمد:

«شیرین» دختر پادشاه ارمنستان و «خسرو» شاهزاده ایرانی، از نوادگان «انوشیروان» بود. «شاپور» یکی از همراهان خسرو که در ضمن نقاش زبر دستی هم بوده و عجیب آنکه اگر شاپور نبود ماجرایی بنام شیرین و فرهاد یا خسرو بوجود نمی آمد! شاپور در کنار چشمه ای شیرین را می بینه و وصف زیبایی او را به گوش خسرو می رسانه و شاید هم تصویری از شیرین برای خسرو نقاشی می کنه. خسرو علاقمند به دیدن شیرین میشه و شاپور را به سراغ شیرین می فرسته.

روزی که شیرین همراه دختران و ندیمه هایش به شکارگاه آمده بود، شاپور عکسی از خسرو (که خیلی زیبا بوده) را به صورت تابلویی بزرگ نقاشی می کنه و بر درختی در مسیر شیرین آویزان می کنه. وقتی شیرین عکس خسرو را می بینه به شدت توجهش جلب میشه! دختران همراهش برای جلوگیری از پیشامدهای احتمالی، عکس خسرو را پاره می کنند!

ولی شاپور فردا دوباره نقاشی دیگری از خسرو می کشه و دوباره بر روی درخت، در مسیر شیرین، آویزان می کنه … و سه بار این کار را انجام میده و هر بار عکس را پاره می کنند! سومین بار، شاپور خودش رو به شیرین نزدیک می کنه و موضوع را توضیح میده.داستان خسرو شیرین به شعر

حالا شیرین ندیده! عاشق خسرو شده و سوار بر اسب تندرو «شبدیز» به سمت مدائن می تازه.جالب اینه که همان موقع خسرو هم به سمت ارمنستان میاید و این دو همدیگر را در محلی ملاقات می کنند ولی چون شیرین برای آب بازی لباسهایش را در آورده بوده، خسرو دختر را دور می بینه ولی نزدیک نمیشه و شیرین هم صورتش را با گیسوانش می پوشانه و این دو همدیگر را از نزدیک نمی بینند و بنابراین همدیگر را نمی شناسند!

البته آن دو بعدا باهم ملاقات می کنند و حتی سر موضوعی به اختلاف می رسند و خسرو با دختری بنام «مریم» ازدواج می کنه! هر چند مریم بعدا فوت می کنه!……… شیرین دوست داشته که خسرو پادشاه شوه تا بعد باهم ازدواج کنند! ولی وقتی خسرو به پادشاهی می رسه، از بد روزگار پدر شیرین هم می میره و ناچار شیرین هم شاه ارمنستان میشه و باز نمی توانند آنها با همدیگه ازدواج کنند! *** و اما نقش فرهاد:

شیرین دوست داشت که بین شکارگاه و قصرش جاده درست کنه که مسیرش کاملا کوهستانی و سنگلاخ بوده … به «فرهاد» می سپارند (که سنگ تراش ماهری بوده) … ولی آن وقتی شیرین را می بینه عاشقش میشه و بی آنکه بدانه چه کار می کنه از عشق شیرین شروع به کندن کوه ها و جاده سازی می کنه!! خبر به گوش خسرو می رسه. خسرو، فرهاد را احضار می کنه و او را از عشق شیرین برحذر می داره! ولی فرهاد گوشش بدهکار نیست. یک روز که شیرین برای دیدن کار فرهاد به پیشش آمده بوده اسب اش سرنگون میشه و شیرین به زمین می افته. فرهاد شیرین را روی اسب خود میگذاره و تا قصر میبره! و از آن موقع عشقش صد برابر میشه.

وقتی خسرو می بینه که عشق فرهاد به شیرین هر روز بیشتر میشه شرط میگذاره و بهش قولی میده! که اگر در مسیر بین قصر خسرو و قصر شیرین دره ایی عمیق ایجاد کنه که خسرو نتوانه به قصر شیرین بره آنوقت دست از شیرین بر خواهد داشت! البته هدف خسرو از اینکار از بین بردن فرهاد بوده… ولی فرهاد با جدیت شروع می کنه به کندن کوه و هر روز با جدیت بیشتر…!! خسرو وقتی این جدیت فرهاد را می بینه ناچارا دست به نیرنگ دیگر میزنه و به دروغ به فرهاد خبر می آورند که شیرین مرده! و افسوس که فرهاد با شنیدن خبر، همان دم با تیشه بر سر می کوبه و می میره!

«بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد!»

***

خسرو پسری داره از مریم … آن هم عاشق شیرین میشه! و کمر به قتل پدر می بنده و بالاخره خسرو را می کشه! و به شیرین درخواست ازدواج میده! شیرین برایش میگه بعد از دفن پدر…! وقتی پدر را داخل معبد دفن می کنند، شیرین همه را بیرون می کنه تا با جنازه خسرو خلوت کنه! پس از مدتی می بینن که خبری نیست وقتی در معبد را باز می کنند می بیند که شیرین پهلوی خودش را با خنجر شکافته و خسرو را در آغوش گرفته و همان طور جان به جان آفرین تسلیم کرده! و به قولی آن دو بالاخره بهم رسیدند ولی بعد از مرگ!

*********************

در روایت دوم شیرین و خسرو به همدیگر می رسند:

هرمز پادشاه ایران ، صاحب پسری می‌ ‌شود و نام او را پرویز می ‌نهد . پرویز در جوانی علی رغم دادگستری پدر مرتکب تجاوز به حقوق مردم می ‌شود . او که با یاران خود برای تفرج به خارج از شهر رفته ، شب هنگام در خانه ی یک روستایی بساط عیش و نوش برپا می‌ کند و بانگ ساز و آوازشان در فضای ده طنین انداز می ‌گردد . حتی غلام و اسب او نیز از این تعدی بی نصیب نمی‌ مانند .

هنگامی‌ که هرمز از این ماجرا آگاه می‌ شود ، بدون در نظر گرفتن رابطه ‌ی پدر – فرزندی عدالت را اجرا می ‌کند : اسب خسرو را می‌ کشد ؛ غلام او را به صاحب باغی که دارایی ‌اش تجاوز شده بود ، می ‌بخشد و تخت خسرو نیز از آن صاحب خانه ‌ی روستایی می ‌شود . خسرو نیز با شفاعت پیران از سوی پدر ، بخشیده می ‌شود . پس از این ماجرا ، خسرو ، انوشیروان – نیای خود را – در خواب می ‌بیند . انوشیروان به او مژده می ‌دهد که چون در مقابل اجرای عدالت از سوی پدر ، خشمگین نشده و به منزله ‌ی عذرخواهی نزد هرمز رفته ، به جای آنچه از دست داده ، موهبت ‌هایی به دست خواهد آورد که بسیار ارزشمندتر می‌ باشند :

مدتی از این جریان می ‌گذرد تا اینکه ندیم خاص او – شاپور – به دنبال وصف شکوه و جمال ملکه ‌ای که بر سرزمین ارّان حکومت می‌ کند ، سخن را به برادر زاده ‌ی او ، شیرین ، می ‌کشاند . سپس شروع به توصیف زیبایی ‌های بی حد او می‌ نماید ، آنچنان که دل هر شنونده ‌ای را اسیر این تصویر خیالی می‌ کرد و حتی می گوید اسب این زیبا را نیز یگانه و بی همتاست . سخنان شاپور ، پرنده ‌ی عشق را در درون خسرو به تکاپو وامی‌ دارد و خواهان این پری سیما می شود و شاپور را در طلب شیرین به ارّان می فرستد .

هنگامی‌ که شاپور به زادگاه شیرین می رسد ، در دیری اقامت می کند و به واسطه ‌ی ساکنان آن دیر از آمدن شیرین و یارانش به دامنه ‌ی کوهی در همان نزدیکی آگاه می شود . پس تصویری از خسرو می کشد و آن را بر درختی در آن حوالی می زند . شیرین آن را در حین عیش و نوش می بیند و دستور می دهد تا آن نقش را برای او بیاورند . شیرین آنچنان مجذوب این نقاشی می شود که خدمتکارانش از ترس گرفتار شدن او ، آن تصویر را از بین می برند و نابودی آن را به دیوان نسبت می دهند و به بهانه ی اینکه آن بیشه ، سرزمین پریان است ، از آنجا رخت برمی بندند و به مکانی دیگر می روند اما در آنجا نیز شیرین دوباره تصویر خسرو را که شاپور نقاشی کرده بود ، می بیند و از خود بیخود می شود . وقتی دستور آوردن آن تصویر را می دهد ، یارانش آن را پنهان کرده و باز هم پریان را در این کار دخیل می دانند و رخت سفر می بندند . در اقامتگاه جدید ، باز هم تصویر خسرو ، شیرین را مجذوب خود می کند و این بار شیرین شخصاً به سوی نقش رفته و آن را برمی دارد و چنان شیفته ‌ی خسرو می شود که برای به دست آوردن ردّ و نشانی از وی ، از هر رهگذری سراغ او را می گیرد ؛ اما هیچ نمی یابد .

در این هنگام شاپور که در کسوت مغان رفته از آنجا می گذرد . شیرین او را می خواند تا مگر نشانی از نام و جایگاه آن تصویر به او بگوید . شاپور هم در خلوتی که با شیرین داشت پرده از این راز برمی گشاید و نام و نشان خسرو و داستان دلدادگی او به شیرین را بیان می کند و همان گونه که با سخن افسونگر خود ، خسرو را در دام عشق شیرین گرفتار کرده ، مرغ دل شیرین را هم به سوی خسرو به پرواز درمی ‌آورد . شیرین که در اندیشه ی رفتن به مدائن است ، انگشتری را به عنوان نشان از شاپور می گیرد تا بدان وسیله به حرمسرای خسرو راه یابد . شیرین که دیگر در عشق روی دلداده ‌ی نادیده گرفتار شده بود ، سحرگاهان بر شبدیز می نشیند و به سوی مدائن می تازد .

از سوی دیگر خسرو که مورد خشم پدر قرار گرفته به نصیحت بزرگ امید ، قصد ترک مدائن می کند . قبل از سفر به اهل حرمسرای خود سفارش می کند که اگر شیرین به مدائن آمد ، در حق او نهایت خدمت و مهمان نوازی را رعایت کنند و خود با جمعی از غلامانش راه ارّان را در پیش می گیرد .

در بین راه که شیرین خسته از رنج سفر در چشمه ‌ای تن خود را می شوید ، متوجه حضور خسرو می شود . هر دو که با یک نگاه به یکدیگر دل می بندند ، ولی هرکدام به امید رسیدن به یاری زیباتر (بدون آنکه همدیگر را بشناسند) از این عشق چشم می پوشند؛ خسرو به امید شاهزاده ‌ای که در ارّان در انتظار اوست و شیرین به یاد صاحب تصویری که در کاخ خود روزگار را با عشق او می گذراند .

شیرین پس از طی مسافت طولانی به مدائن رسید ؛ اما اثری از خسرو نبود . کنیزان ، او را در کاخ جای داده و آنچنان که خسرو سفارش کرده بود در پذیرایی از او می کوشیدند . شیرین که از رفتن خسرو به اران آگاه شد ، بسیار حسرت خورد .

رقیبان به واسطه ‌ی حسادتی که نسبت به شیرین داشتند ، او را در کوهستانی بد آب و هوا مسکن دادند و شیرین در این مدت تنها با غم عشق خسرو زندگی می کرد . از سوی دیگر تقدیر نیز خسرو را در کاخی مقیم کرده بود که روزگاری شیرین در آن می خرامید و صدای دل انگیزش در فضای آن می پیچید . اما دیگر نه از صدای گام ‌های شیرین خبری بود و نه از نوای سحرانگیزش .

شاپور خسرو را از رفتن شیرین به مدائن آگاه می کند و از شاه دستور می گیرد که به مدائن رفته و شیرین را با خود نزد خسرو بیاورد . شاپور این بار نیز به فرمان خسرو گردن می نهد و شیرین را در حالی که در آن کوهستان بد آب و هوا به سر می برد ، نزد خسرو به اران آورد . هنوز شیرین به درگاه نرسیده که خبر مرگ هرمز کام او را تلخ می کند . به دنبال شنیدن این خبر ، شاه جوان عزم مدائن می کند تا به جای پدر بر تخت سلطنت تکیه زند . دگر باره شیرین قدم در قصر می نهد به امید اینکه روی دلداده ‌ی خود را ببیند ؛ اما باز هم ناامید می شود .

در حالی که خسرو در ایران به پادشاهی رسیده بود ، بهرام چوبین علیه او قیام می کند و با تهمت پدرکشی ، بزرگان قوم را نیز بر ضد خسرو تحریک می نماید . خسرو نیز که همه چیز را از دست رفته می یابد ، جان خود را برداشته و به سوی موقان می گریزد . در میان همین گریزها و نابسامانی ‌ها ، روزی که با یاران خود به شکار رفته بود ، ناگهان چشمش بر شیرین افتاد که او نیز به قصد شکار از کاخ بیرون آمده بود . دو دلداده پس از مدت ‌ها دوری ، سرانجام یکدیگر را دیدند در حالی که خسرو تاج و تخت شاهی را از دست داده بود . خسرو به دعوت شیرین قدم در کاخ مهین بانو گزارد . مهین بانو که از عشق این دو و سرگذشت شیرین با خوبرویان حرمسرایش آگاهی داشت ، از شیرین خواست که تنها در مقابل عهد و کابین خود را در اختیار خسرو نهد و هرگز با او در خلوت سخن نگوید . شیرین نیز بر انجام این خواسته سوگند خورد .

خسرو و شیرین بارها در بزم و شکار در کنار هم بودند ؛ اما خسرو هیچ گاه نتوانست به کام خود برسد . سرانجام پس از اظهار نیاز های بسیار از سوی خسرو و ناز از سوی شیرین ، ‌خسرو دل از معشوقه ‌ی خود برداشت و عزم روم کرد . در آنجا مریم ، دختر پادشاه روم را به همسری برگزید و بعد از مدتی نیز با سپاهی از رومیان به ایران لشکر کشید و تاج و تخت سلطنت را بازپس گرفت . اما در عین داشتن همه ‌ی نعمت ‌های دنیایی ، از دوری شیرین در غم و اندوه بود . شیرین نیز در فراق روی معشوق در تب و تاب و بیقراری بود .

مهین بانو در بستر مرگ ، برادرزاده ی خود را به صبر و شکیبایی وصیت می کند زیرا تجربه به او نشان داده که غم و شادی در جهان ناپایدار است و به هیچ یک نباید دل بست.

پس از مرگ مهین بانو ، شیرین بر تخت سلطنت نشست و عدل و داد را در سراسر ملک خود پر کند . اما همچنان از دوری خسرو ، ناآرام بود . پادشاهی را به یکی از بزرگان درگاهش سپرد و به سوی مدائن رهسپار شد .

در همان هنگام که روزگار نیک بختی خسرو در اوج بود ، خبر مرگ بهرام چوبین را شنید . سه روز به رسم سوگواری ، دست از طرب و نشاط برداشت و در روز چهارم به مجلس بزم نشست و به امید اینکه نوا های باربد ، درد دوری شیرین را در وجودش درمان کند ، او را طلب کرد . باربد نیز سی لحن خوش آواز را از میان لحن‌ های خود انتخاب کرد و نواخت . خسرو نیز در مقابل هر نو ، بخششی شاهانه نسبت به باربد روا داشت .

آن شب پس از آن که خسرو به شبستان رفت ، عشق شیرین در دلش تازه شده بود . با خواهش و التماس از مریم خواست تا شیرین را به حرمسرای خود آورد ؛ اما با پاسخی درشت از سوی مریم مواجه شد . خسرو که دیگر نمی توانست عشق سرکش خود را مهار کند ، ‌شاپور را به طلب شیرین می فرستد . اما شیرین با تندی شاپور را از درگاه خود به سوی خسرو روانه کرد .

شیرین این بار نیز در همان کوهستان رخت اقامت افکند و غذایی جز شیر نمی خورد . از آنجا که آوردن شیر از چراگاهی دور ، کار بسیار مشکلی بود ، شاپور برای رفع این مشکل ، فرهاد را به شیرین معرفی کرد .

در روز ملاقات شیرین و فرهاد ، فرهاد دل در گرو شیرین می بازد . این اولین دیدار آنچنان او را مدهوش می کند که ادراک از او رخت بر می بندد و دستورات شیرین را نمی فهمد . هنگامی‌ که از نزد او بیرون می آید ، سخنان شیرین را از خدمتکارانش می پرسد و متوجه می شود باید جویی از سنگ ، از چراگاه تا محل اقامت شیرین بنا کند . فرهاد آنچنان با عشق و علاقه تیشه بر کوه می زد که در مدت یک ماه ، جویی در دل سنگ خارا ایجاد کرد و در انتهای آن حوضی ساخت . شیرین به عنوان دستمزد ، گوشواره ی خود را به فرهاد داد اما فرهاد با احترام فراوان گوشواره را نثار خود شیرین کرد و روی به صحرا نهاد این عشق روزگار فرهاد را آنچنان پر تب و تاب و بیقرار ساخت که داستان آن بر سر زبان ‌ها افتاد و خسرو نیز از این دلدادگی آگاه شد . فرهاد را به نزد خود خواند و در مناظره ای که با او داشت ، فهمید توان برابری با عشق او را نسبت به شیرین ندارد . پس تصمیم گرفت به گونه ای دیگر او را از سر راه خود بردارد . خسرو ، فرهاد را به کندن کوهی از سنگ می فرستد و قول می دهد اگر این کار را انجام دهد ، شیرین و عشق او را فراموش کند .

فرهاد نیز بی درنگ به پای آن کوه می رود . نخست بر آن نقش شیرین و شاه و شبدیز را حک کرد و سپس به کندن کوه با یاد دلارام خود پرداخت ، آنچنان که حدیث کوه کندن او در جهان آوازه یافت . روزی شیرین سوار بر اسب به دیدار فرهاد رفت و جامی ‌شیر برای او برد . در بازگشت اسبش در میان کوه فرو ماند و بیم سقوط بود . اما فرهاد اسب و سوار آن را بر گردن نهاد و به قصر برد . خبر رفتن شیرین نزد فرهاد و تأثیر این دیدار در قدرت او برای کندن سنگ خارا به گوش خسرو می رسد . او که دیگر شیرین را ، از دست رفته می بیند ، به دنبال چاره است .

به راهنمایی پیران خردمند قاصدی نزد فرهاد می فرستد تا خبر مرگ شیرین را به او بدهند مگر در کاری که در پیش گرفته سست شود . هنگامی ‌که پیک خسرو ، خبر مرگ شیرین را به فرهاد می رساند ، او تیشه را بر زمین می زند و خود نیز بر خاک می فتد . شیرین از مرگ او ، داغدار می شود و دستور می دهد تا بر مزار او گنبدی بسازند . خسرو نامه ‌ی تعزیتی طنزگونه برای شیرین می فرستد و او را به ترک غم و اندوه می خواند . پس از گذشت ایامی ‌از این واقعه ، مریم نیز می ‌میرد و شیرین در جواب نامه ‌ی خسرو ، نامه ای به او می نویسد و به یادش می ‌آورد که از دست دادن زیبارویی برای او اهمیتی ندارد زیرا هر گاه بخواهد ، نازنینان بسیاری در خدمتگزاری او حاضرند . خسرو پس از خواندن نامه به فراست در می یابد که جواب آنچنان سخنانی ، این نامه است . بعد از آن برای به دست آوردن شیرین تلاش ‌های بسیاری نمود اما همچنان بی ‌نتیجه بود و شیرین مانند رؤیایی ، دور از دسترس . خسرو که از جانب شیرین ، ناامید شده بود به دنبال زنی شکرنام که توصیف زیبایی ‌اش را شنیده بود به اصفهان رفت . اما حتی وصال شکر نیز نتوانست آتش عشق شیرین را در وجود او خاموش کند .

خسرو که می دانست شاپور تنها مونس شب ‌های تنهایی شیرین بود ، او را به درگاه احضار کرد تا مگر شیرین برای فرار از تنهایی به خسرو پناه آورد . شیرین نیز در این تنهایی ‌ها روزگار را با گریه و زاری و گله و شکایت به سر برد . روزی خسرو به بهانه ‌ی شکار به حوالی قصر شیرین رفت . شیرین که از آمدن خسرو آگاه شده بود ، کنیزی را به استقبال خسرو فرستاد و او را در بیرون قصر ، منزل داد . سپس خود به نزد شاه رفت . شاه نیز که از نحوه ‌ی پذیرایی میزبان ناراضی بود ، با وی به عتاب سخن گفت و شکایت ‌ها نمود و اظهار نیازها کرد اما شیرین همچنان خود را از او دور نگه می دارد و تاکید می کند تنها مطابق رسم و آیین خسرو می تواند به عشق او دست یابد . پس از گفتگویی طولانی و بی‌ نتیجه ، خسرو مأیوس و سرخورده از قصر شیرین باز می گردد . با رفتن خسرو ، تنهایی بار دیگر همنشین شیرین می شود و او را دلتنگ می کند . پس به سوی محل اقامت خسرو رهسپار می شود و به کمک شاپور ، دور از چشم شاه ، در جایگاهی پنهان می شود . سحرگاهان ، خسرو مجلس بزمی ‌ترتیب می دهد . شیرین نیز در گوشه ‌ای از مجلس پنهان می شود . در این بزم نیک از زبان شیرین غزل می گوید و باربد از زبان خسرو . پس از چندی غزل گفتن ، شیرین صبر از کف می دهد و از خیمه ‌ی خود بیرون می آید . خسرو که معشوق را در کنار خود می یابد به خواست شیرین گردن می نهد و بزرگانی را به خواستگاری او می فرستد و او را با تجملاتی شاهانه به دربار خود می‌ آورد . خسرو پس از کام یافتن از شیرین ، حکومت ارمن را به شاپور می بخشد . خسرو نصیحت شیرین را مبنی بر برقراری عدالت و دانش آموزی با گوش جان می شنود و عمل می کند .

در راه آموختن علم ، مناظره ای طولانی میان او و بزرگ امید روی می دهد و در آن سؤالاتی درباره ‌ی چگونگی افلک و مبدأ و معاد و بسیاری مسائل دیگر می پرسد . پس از چندی ، با وجود آنکه خسرو از بد ذاتی پسرش شیرویه آگاه است ، به سفارش بزرگ امید ، او را بر تخت می نشاند و خود رخت اقامت در آتشخانه می فکند . شیرویه با به دست گرفتن قدرت ، پدر را محبوس کرد و تنها شیرین اجازه ‌ی رفت و آمد نزد او را داشت اما وجود شیرین حتی در بند نیز برای خسرو دلپذیر و جان بخش بود . یک شب که خسرو در کنار شیرین آرمیده بود ، فرد ناشناسی به بالین او آمد و با شمشیر خود ‌ جگر خسرو را درید . حتی در کشکش مرگ نیز راضی نشد موجب آزار شیرین شود و بی صدا جان داد . شیرین به واسطه‌ ی خون آلود بودن بستر از خواب ناز بیدار شد و معشوقش را بی ‌جان یافت و ناله سر داد . در میانه ‌ی ناله و زاری شیرین بر مرگ همسر اش، شیرویه برای او پیغام خواستگاری فرستاد . شیرین نیز دم فرو بست و سخن نگفت . صبحگاهان ، که خسرو را به قبرستان بردند ، شیرین نیز با عظمتی شاهانه قدم درقبرستان نهاد و خود را با شمشیر زد و در کنار خسرو جان داد . بزرگان کشور نیز که این حال را دیدند ، خسرو و شیرین را در آن قبر دفن کردند.

 

 

استاديار زبان و ادب فارسي دانشگاه رازي

 

 

داستان خسرو شیرین به شعر

مقدمه :

     يكي از انواع شعر فارسي ، نوع غنايي است . شعر غنايي ، شعري است كه مستقيماً احساسات و عواطف شخصي و خصوصي شاعر را بيان مي كند ، و شعري است كه بيانگر عشق شاعر ، پيري او و تأثر وي از مرگ خويشان و دوستان وي است ، و از وطن پرستي و بشر دوستي و خداشناسي او سخن مي گويد.

بطور كلي شعر غنايي هم بر اشعار عاشقانه اطلاق مي شود و هم بر اشعار تراويده از احساسات و عواطف شاعر اطلاق مي گردد و اگر مرثيه يا سوگ سروده را از دستة اشعار غنايي ذكر مي كنند ، صرفاً بدين دليل است كه مرثيه تراوش احساس و عواطف شاعر در مرگ و فقدان ديگري است.

از آن جا كه اين نوع شعر در يونان باستان با نواختن سازي به نام لير ( Lyre ) همراه بوده است ، به اين سبب آن را ليريك (Lyrique ) يا آوازي و غنايي مي خوانند.

در ادب اروپايي يا فرنگي اشعار غنايي كوتاه هستند و از اين جهت داراي محدوديت مي باشند و تقسيمات آنها بيشتر بر اساس صورت ظاهري يا قالب آنهاست . ولي در ادب فارسي چنين محدوديتي وجود ندارد و اشعار غنايي بلند و شيوا چون ويس و رامين فخرالدين اسعدگرگاني و ليلي و مجنون و خسرو و شيرين نظامي و فرهاد و شيرين وحشي در آسمان ادب فارسي مي درخشند ، و در ادب فارسي تقسيمات اشعار غنايي اغلب بر اساس محتوا و درون مايه است.

چون در شعر غنايي ، داستانهاي منظوم عاشقانه جلوه و نمودي ديگر دارند ؛ و همچنين اين اشعار در ادب ديرينه سال فارسي جايگاه خاصي دارند . گاه اين داستانها در لابلاي آثار حماسي و گاه به گونه اي مستقل پديد آمده اند. اين داستانها از آن جا كه به ترسيم دنياي مشترك وعمومي آدمي پرداخته اند و عشق را كه در جملگي ذرات هستي ساري و جاري است به تصوير كشيده اند ، از ديرباز خريداران و طرفداران فراواني داشته اند.

نكته اي كه ذكر آن بيش از ارائه شيوة كار خويش ضروري به نظر مي رسد ، آن است كه چون وحشي بافقي توفيق اتمام منظومة فرهاد و شيرين را نيافت و كار او را دو شاعر ديگر به نامهاي وصال شيراي و صابر ادامه دادند ، لذا لازم ديدم براي اين كه بهتر به بررسي تطبيقي اين اثر با سروده نظامي نايل گردم ، ابيات سروده وصال و صابر را نيز بررسي نمودم كه شيوة كار خود را به ترتيب زير بيان مي دارم :

ابتدا با اختصار تمام اين دو منظومة گرانسنگ را معرفي نمودم ، و از آن جا كه درون مايه اين دو ، عشق و شرح نسبت عشق است ، بحثي از عشق ، بخصوص عشق از ديدگاه نظامي و وحشي ترتيب دادم و بعد از آن به مقايسه اين دو اثر پرداخته ، اختلافها و اشتراكهاي آن دو را در چهار بخش زير عرضه داشتم :

1-                  بررسي وزن دو منظومه و چگونگي آغاز و انجام آنها.

2-         بررسي شخصيت ها و قهرمانان اصلي داستان چون شخصيت فرهاد ، خسرو ، شيرين و شاپور . در اين بخش به معرفي شخصيت هاي مشترك در دو منظومه پرداخته ايم.

3-                  بررسي ماجراها و حوادث داستان در دو منظومه . در اين بخش نيز از بررسي ماجراها و حوادث خاص هر يك از منظومه ها خودداري شده است.

4-         شيوة بيان و تصاوير شعري نظامي و وحشي . در اين بخش ، ابتدا به معرفي سبك دوره اي و شخصي هر يك از دو شاعر مزبور پرداخته ام و سپس به بيان ويژگي هاي سبكي آنان خصوصاً در دو منظومة مورد مطالعه پرداخته ام.

مثنوي خسرو و شيرين دومين منظومه از خمسه يا پنج گنج نظامي است كه در سال 576 به پايان رسيده است .1 تعداد ابيات آن 6500 است كه به بحر « هزج مسدس مقصور محذوف » سروده شده است. اين منظومه به « اتابك شمس الدين محمد جهان پهلوان ايلدگز » ( 567-581 ) تقديم گرديده است . پس از سال 576 نيز گويا شاعر در آن تجديد نظري كرده و علاوه بر جهان پهلوان ، نام‌‌ « طغرل ارسلان سلجوقي » (573-590) و « قزل ارسلان ايلدگز » (581-587) را نيز در منظومة خويش آورده است.

اين مثنوي در ماجراي عشقبازي خسرو پرويز با شيرين سروده و ساخته گرديده است . اين داستان از جمله داستانهاي اواخر عهد ساساني است كه در كتابهايي چون « المحاسن و الاضداد‌» جاحظ و « غرر اخبار ملوك الفرس » ثعالبي و « شاهنامه » فردوسي آمده است، دراين روايت ها ، شيرين كنيزكي ارمني است كه خسرو با او در عهد هرمز ، عشق مي بازد و همين كنيزك بعدها از زنان مشهور حرمسراي خسرو مي گردد ، در صورتي كه در خسرو و شيرين نظامي ، شيرين از شاهزادگان است.

« در تعدادي از نوشته هاي مورخان اسلامي كه ظاهراً از مآخذ پهلوي يا منقولات آنها آگهي داشتند ، هيچ نشاني از اصل قصه وجود نداشت . نه حمزة اصفهاني از داستان شيرين ياد كرده بود نه مؤلف « اخبار الطوال» ـ كه آن همه اطلاعات دربارة داستان خسرو و پرويز نقل مي كند از ذكر نام شيرين خالي است ـ هم در روايت مسعودي در مروج الذهب چيزي از اين قصه ياد نمي كند … در تاريخ بلعمي هم كه قبل از فردوسي چيزي به بيان مي آورد ، شيرين را همچون كنيزكي از جمله زنان او مي خواند … »2

در روايت نظامي از ميان قهرمانان داستان ،‌ اشراف با شيرين است و اين ناشي از آن است كه نظامي فقط به روايتي كه در سرزمين ارمن رايج بوده است تكيه دارد و با اين عمل خواسته از منابع ديگر چون شاهنامه فردوسي دور بماند. نظامي عمداً قصد دوري از فردوسي را داشته است و در عين حال خواسته به خوانندگان و شنوندگان اين داستان نشان دهد كه جاي اين داستان در اثر فردوسي خالي است . چون فردوسي موقع سرودن اين داستان شصت سال داشته و ذكر چنين داستانهاي عاشقانه با سن و سال و حال و هواي او سازگار نبوده است ، و شور و حال جواني را مي طلبيده است.

نظامي در قسمتهاي مختلف و عناصر گوناگون اين داستان دخل و تصرف كرده است . مثلاً احتمال دارد شاپور را خودنظامي بنابراين كه عشق واسطه اي مي خواهد ، آفريده باشد و نام او را از خاطره دو تن از سرداران خسرو پرويز كه در بعضي جنگها با او بودند به نام هاي « شاپور ابرگان » و « شاپور انديگان »  گرفته باشد و احتمال دارد شخصيت « بزرگ اميد » نيز از ساخته هاي خود نظامي باشد و آن را جانشين بزرگمهر كرده باشد كه مربي و استاد خسرو است ؛ چون در روايت ديگر نشاني از آن نيست. باربد نيز كه از نقش داران ماجراي خسرو و شيرين است ، بنا به روايت فردوسي در عهد جواني خسرو و آغاز جلوس او هنوز به دربار پادشاه راه نيافته بوداست. 3

« بر اساس تحقيقي كه « ميخائيل زند » عضو آكادمي اتحاد شوروي و ايرانشناس مشهور در مورد نظامي به عمل آورده است ، نظامي ،‌ منظومة خسرو و شيرين ، خصوصاً عشق پاك و بي آلايش شيرين نسبت به فرهاد را به پاس عشق زن نخستينش « آفاق »  سروده است . آفاق كه به عنوان برده به دربار حاكم «‌ دربند » فرستاده شده بود با شجاعت تن به هوسهاي حاكم نمي دهد و حاكم نيز از عشق آفاق و نظامي با اطلاع بود . براي گرامي داشت شاعر نسبت به هديه مخزن الاسرار ، كنيزك را به او مي بخشد . » 4

قراين و شواهد بسياري در قصة خسرو و شيرين نظامي وجود دارد كه نشان مي دهد روايت نظامي مبتني بر عناصر حكايات  عاميانه است چون خوابي كه خسرو در آغاز داستان مي بيند كه نياي او به او مژده پادشاهي مي دهد. عاشق شدن به صورت ناديده هم يكي از ويژگي هاي قصه هاي عاميانه است و در روايت نظامي هم عشق خسرو به شيرين از حكايت شاپور اتفاق مي افتد ، شير كشتن پهلواني چون خسرو نيز از ضرورت هاي قصه هاي عاميانه است .

اعتقاد به وجود پري ها و نقش آنان در رويدادهاي روزانه از ديگر ويژگيهاي قصه هاي عاميانه است . در اين قصه نيز دربارة نقشي كه شاپور از خسرو مي كشد ، شيرين و همسالهاي او احتمال مي دهند در اين نقشزني پريان دست دارند و آن تصوير را كار پري مي پندارند.

رويدادهاي اتفاقي چون برخورد خسرو با شيرين در لحظه اي كه شيرين خود را در آب مي شويد ، از نشانه هاي تخيّل عاميانه است. جوي شير كندن فرهاد و كوهكني او نيز تنها در تخيل عاميانه گنجايي دارد هر چند كه در بعضي از مأخذ ديگر ( جز نظامي ) هم آمده است . فلسفه خوشباشي و عشق پاك خسرو و شيرين نيز ريشه در تخيل عاميانه داردكه از اين عشق در جاي خود بحث خواهد شد . 5

وحشي دو مثنوي به استقبال از خسرو و شيرين حكيم گنجه دارد : « ناظر و منظور » و « فرهاد و شيرين »‌. ناظر ومنظور را در سال 966 به پايان برد و تعداد ابيات آن 1569 است و مثنوي دوم او يعني خسرو و شيرين كه از شاهكارهاي ادب دراماتيك پارسي است ،‌ در زمان حيات شاعر شهرت بسيار يافت ؛ اما وحشي آن را به پايان نبرد و باقي آن را « وصال شيرازي » شاعر معروف قرن سيزدهم ( متوفي1262 ) با افزودن 1251 بيت به پايان برد. اما روزگار فرصت را از او ربود و شاعري به نام صابر 304 بيت ديگر بر آن افزود و به اتمامش رساند .

مثنويهاي وحشي بخصوص فرهاد و شيرين او ـ كه بي شك در نوع خود بي نظير است ـ داراي همان زبان گرم و دلپذير و سادة « ويس ورامين » فخرالدين اسعدگرگاني است .

بدون ترديد ، وحشي يكي از شاعران مبرّز دوران صفوي است كه به خاطر سبك ويژه و خاص خويش در سخنوري اهميت دارد. ارزش وحشي آن است كه انديشه ها و احساسات نازك وعواطف و مضمونها و نكته هاي شاعرانة دقيق را در زباني بسيار ساده و نزديك به زبان محاوره بيان كرده است و گاه اين سادگي ونزديكي به حدي مي رسد كه گويي يك گفتار روزانه است . زبان و شيوه بيان انديشه او ريشه در چشمة پاك و زلال و زاينده زبان گفتار دارد ، و آنقدر صادقانه سخن مي گويد كه سازها ، سوزها ، رازها و حالها در كلام او بخوبي جلوه گر مي شوند.

 

همانگونه كه گفته شد شاعري به نام صابر ابياتي به فرهاد و شيرين وحشي و وصال افزود. چون او معتقد بود :

ولي زان قصه چيزي بود باقي        كه پر شد ساغــر هر دو ز ساقي

ز دور جــام مرد افكن فتادند        سخن از لب ، ز كف خامه نهادند

« ديوان وحشي / ص551»

و به اين دليل او قصد دارد فرهاد را به وصال شيرين برساند واين قول را از زبان شيرين به فرهاد مي دهد و درست ابيات خود را از جايي شروع مي كند كه وصال به پايان رسانده است.

هدف نظامي از سرودن داستان خسرو و شيرين بيان عشق و چند و چون آن است :

مرا چون مخزن الاسرار گنجيوليكن در جهان امروز كس نيستهوس پختم به شيرين رستگاريحديث خسرو وشيرين نهان نيستكمر بستــه به عشــــق اين داستان را

 

چه بايد در هوس پيمود رنجيكه او را در هوسنامه هوس نيستهوسناكان غم را غمگساري …وزان شيرين تر الحق داستان نيستصــلاي عشـــق در دام جهـــــــان را

كليات خمسه نظامي / ص112و114

داستان خسرو شیرین به شعر

     وحشي نيز در نظم فرهاد و شيرين هدفش را اين گونه بيان مي كند :

مرا زين گفتگوي عشق بنيادغرض عشق است وشرح نسبت عشقدروغي مي سرايم راست مانندكه هر نوگل كه عشقم مي نهد پيشچه فرهاد و چــــه شيرين اين بهانــه است

 

كه دارد نسبت از شيرين و فرهادبيان رنج عشق و محنت عشقبه نسبت مي دهم با عشق پيوندنوايي مي زنم بر عادت خويشسخـــن اين است ديگــر ها فسانه است

ديوان وحشي /ص 479 و480

در منظومه خسرو و شيرين نظامي همه جا سخن از شجاعت شيرين است. هدف غائي نظامي شخصيت بخشيدن به زن ( در اين داستان آفاق ) است . يادوارة زني تنها كه به دنبال غرور انساني خود و درهم گسستن سرنوشت حاكم بر زنان همدورة خويش است . زن كه آلت و وسيلة خوشگذراني و لهو لعب حاكمان و شاهان است و ارزشي جز بازيچه دست مرد بودن ندارد. زن در منظومة نظامي به عنوان انساني شكنندة سنتهاي پوسيده و تهي قد علم مي كند و به دنبال هويت واقعي و از دست رفتة خويش است.

نظامي به پاس عشق و علاقة خود به آفاق و قدرداني از پايداري او در عشق ، جدال و نزاع بين شيرين كه شخصيت تمثيلي آفاق است با خسرو كه نمادي بي رنگ از حاكم دربند است ، را ترسيم كرده است و در اين راه بخش حماسي و تاريخي قصه را نيز فراموش نكرده است و ناچار در خط تاريخ و حقيقت زمان آن تكيه كرده است. هدف غائي وحشي همان است كه در آغاز مي گويد:«غرض عشق است وشرح نسبت عشق ـ بيان رنج عشق ومحنت عشق»ودر نيل به هدفِ خود از واقعيت هاي تاريخي به دور مي ماند و حتي قصه را از عشق فرهاد به شيرين آغاز مي كند و فقط از عشق مي گويد . نظامي غايتي ديگر دارد :

مرا مقصود از اين شيرين فسانهچو شكــر خســــــرو آمد بر زبانـــم

 

دعاي خسروان آمد بهانهفســـــون شكر و شيريـــن چه خوانــم

درونمايه هر دو منظومه عشق است . عشقي پاك كه در هر دو منظومه ، مراتب و مدارجي دارد و بهتر است در اين موهبت بيشتر و مفصلتر سخن بگوييم.

از اين كه عشق مدار و موضوع عمدة دو داستان است شك و گماني وجود ندارد . چون نظامي قبل از بيان و پرداخت داستان سخن از عشق و وصف آن مي گويد ، و اين يكي از موارد مشابهت اين دو منظومة بي نظير است . وحشي نيز سخن از عشق سر مي دهد . منتهي هر يك با زبان و سبك مخصوص خويش . در اين مورد وحشي راه اطناب در پيش مي گيرد و نظامي با ايجاز عشق را معرفي مي كند و مي گويد :

مرا كز عشق به نايد شعاريفلك جز عشق محرابي نداردغلام عشق شوكانديشه اين استجهان عشق است وديگر زرق سازياگر بي عشق بودي جان عالمكسي كز عشق خالي شد فسردستاگر خـــــود عشـــق هيچ افسـون نداند

 

مبادا تازيم جز عشق كاريجهان بي خاك عشق آبي نداردهمه صاحبدلان را پيشه اين استهمه بازيست الاّ عشقبازيكه بودي زنده در دوران عالمگرش صدجان بودبي عشق مُردستنه از ســـوداي خـــويشت وارهانــــــد

كليات خمسه نظامي / ص 113

     وحشي نيز در توصيف عشق زيبا مي گويد :

يكي ميل است با هر ذرّه رقاصرساند گلشني را تا به گلشناگر پويي ز اسفل تا به عاليز آتش تا به باد از آب تا خاكهمين ميل است اگر داني همين ميلسر اين رشته هاي پيچ در پيچهميــن ميل است كاهـــــن را درآموخـت

 

كشان هر ذره را تا مقصد خاصدواند گلخني را تا به گلخننبيني ذره اي زين ميل خاليز زير ماه تا بالاي افلاكجنيبت در جنبيت خيل در خيلهمين ميل است وباقي هيچ در هيچكه خـــود را برد و برآهــن ربا دوخت …

ديوان وحشي / ص 473

عشق شيرين در منظومة نظامي عشقي پاك است و نظامي اگر خسرو و شيرين را در آغاز داستان از هم دور نگه مي دارد به خاطر اين است كه اين عشق پاك در مرحلة كامجويي بي فرجام متوقف نماند و ناز شيرين نيز براي خسرو به اين خاطر است كه با حفظ پاكي خود ، خسرو را از عشق آلوده به گناه پاك نگه دارد . چالش و چالشگري بين عاشق و معشوق بر سرتاسر اين قصه سايه دارد و در تمام قصه هيچ جا نيست كه معشوق و عاشق در مقابل هر كار ، هر حيله و هر انديشه يكديگر ، واكنشي مشابه انجام ندهند.

عشق خسرو و شيرين عشقي دو طرفه است « ماجرايي كه شيرين با فرهاد پيدا مي كند از جانب خسرو با عشقي كه او نسبت به شكر اصفهاين اظهار مي نمايد ، پاسخ مي يابد. اين كه عشق خسرو به شكر ، عشق شاه كشور به يك روسپي ـ اما يك روسپي پاكدامن ـ است به هر حال براي او مايه ننگ است اما عشقي هم كه شيرين در حق فرهاد اظهار مي كند با آن كه از هر گونه تهمتي عاري است ، چيزي نيست كه نزد بزرگان كشور بدگماني و ناخرسندي به وجود نياورد. اين عشق درحقيقت انعكاس شور و هيجان بيخودانة‌اين پيكر تراش شيداگونه چيزي نيست اما اين عشق براي خسرو هم كه در قدرت و ثروت و زيبايي ، خود را سرآمد سران عصر مي داند ماية سرافكندگي است . »6

در آخر ، در هوسنامة نظامي پس از جدال و نزاع فراوان ، عشق بر كامجويي و هوسراني پيروز مي گردد.

پژوهش در اين درونمايه مشترك نشان مي دهد كه اگر نظامي با سرودن اين قصه عشق مجازي را به عشق حقيقي و خالي از هوس تبديل كرد ، وحشي آن را به عشق عرفاني و الهي بدل كرد و فرهاد را سمبولي از عارف و سالك و شيرين را نمادي از دوست ساخت . هم عشق وحشي و هم عشق وصال ،‌ عشقي كامل و از هوس پاك است :

نخستين شرط عشق است آزمودنبسا كس كز هوس باشد نظر بازببايد آزمودش تا كدام استبه او گر نرد ياري مي توان باختوگــــــر دســت هــوس باشد درازش

 

نشايد هر كسي را در گشودنبسا كز عشق باشد خانه پردازهوس يا عاشقي او را چه كام استنگه را گرم جولان مي توان ساختتـــوان از ســـــر به آســـان كرد بازش

ديوان وحشي / ص 505

از آن جا كه مدار و ثقل داستان فرهاد و شيرين ، عشق است ، بيشتر توصيفات نيز مربوط به عشق است . هر چند كه توصيف طبيعت و شخصيت هاي اصلي و فرعي داستان نيز در آن  نمودار است ولي توصيف عشق به حدي قوي است كه منظومه را در اين خصوص به اطناب و درازگويي مي كشاند.

صابر عشق پاك فرهاد و شيرين را مي آلايد و آن را به بوس و كنار و هوسراني بدل مي كند.

در اين مقال قصد داريم اين دو منظومه ( خسرو و شيرين نظامي و فرهاد و شيرين وحشي ) را كه داراي درونمايه و موضوع و مضموني مشترك هستند ، با يكديگر مقايسه كنيم و با بررسي تطبيق آن دو و بيان وجوه افتراق و تشابه به شناخت بيشتر آنها نايل شويم.

مقايسه ، يكي از رايجترين الگوهاي پرورش مطالب و معني است . در اين روش وجوه تشابه و تفاوت و فرقهاي كمي و كيفي دو منظومه مورد نظر معلوم مي گردد ، و مقايسه معمولاً ميان دو امري صورت مي پذيرد كه بتوان آنها را در مجموعه و دستگاه واحدي قرار داد.

مقايسه از اين جهت كه مفهومي را در برابر مفهومي ديگر قرار مي دهد ، روشنگر است و در اين راه اگر مقصود تأكيد بر وجوه افتراق دو مفهوم باشد بهتر است وجوه قرابت و تشابه آن دو به هم بيشتر باشد و اگر مقصود تأكيد بر وجوه تشابه و تجانس آن دو باشد خويشاوندي نه چندان نزديك هم كافي است . در اين پژوهش اين دو منظومه را از جهات كلي چون :‌ وزن ، آغاز و انجام داستان ، شخصيت ها ، حوادث و ماجراهاي داستان و شيوة بيان و زبان و سبك و تصاوير شعري مقايسه مي كنيم و نقاط مشابه و مفارق آن دو را بيان خواهيم داشت.

پيش از پرداختن به بحث اصلي ذكر اين نكته پسنديده ا ست كه وجود شباهت هاي فراوان در درونمايه و  شخصيت ها و حوادث صرفاً نشانگر تقليد وحشي از نظامي نيست هر چند اين حقيقت را نيز نمي توان انكار كرد كه نظامي با داستان پردازي خود و خلق خمسه يا پنج گنج خويش تأثيري فراوان در آثار بعد از خود داشته است ، اما تفاوتهاي بسياري نيزدر اين دو منظومه وجود دارد  و كار وحشي نيز خالي از ابداع و ابتكار نيست .

وحشي با كوله بار تجربه چهار قرن ادب فارسي ، چهرة فرهاد و شيرين و خسرو را طوري ترسيم كرده است كه مشكل مي توان بين تيپ و شخصيت اين قهرمانان در منظومه وحشي با تيپ و شخصيت آنان در منظومة نظامي نقد و يا نقبي زد و آنها را به هم پيوند داد. نگاه حساس و زودرنج وحشي و قلب عاشق او حتي فرهاد كوهكن را از بيستون جدا مي كند و به مرغزار و چمنزار مي آورد و گفت و گويي رويارو با شيرين رقم مي زند. ( مثلاً اگر در عرصه ادب فارسي بخواهيم عنصري شاعر را با فرخي مقايسه كنيم ، چون تشابه اين دو از نظر سبك و شيوة بيان و زبان بسيار است بايد تأكيدها بر وجوه فارق و مميز آنها باشد ؛ اما اگر بخواهيم فرضي را با صائب تبريزي مقايسه كنيم بيشتر به دنبال وجوه تشابه آنها مي گرديم . )

ارسطو مي گويد شاعر به سه چيز محاكات مي كند : لفظ ، وزن و لحن . محاكات با لفظ همان آفرينش عناصر خيال و ايماژ است كه با تصرف شاعرانه در جهان خارج به گونه ابداعي و به همت نيروي تخييل زاده مي شود و محمل و مركب انتقال عواطف و تجربه ها و مكاشفات شاعرانه است . از طرف ديگر مخاطب و خواننده نيز بايد به آن درجه بي خويشي و جذبه شاعرانه برسد تا بتواند صور خيال و عواطف و عوالم ارائه شده شاعر را دريابد و اين جاست كه نياز به تخييل پيش مي آيد. تخييل مخاطب را به جذبه و بي خويشي مي برد و زمينه ظهور خيال و صورت هاي خيال آفريده شاعر را در نظر مخاطب فراهم مي كند. محاكات با وزن براي پيدايي و ظهور تخييل است . اگر وزن مناسب تخيل و مضمون و معني شعر نباشد تخيلي مناسب و گويا و بسامان خلق نمي شود و شاعر در انتقال دريافت هاي خود ناكام مي ماند . شاعران بزرگ و نابغه به لطيفه تناسب وزن و درونمايه آگاهند و هميشه سعي دارند تناسبي مؤثر و گويا در مضمون و محتوا با وزن وجود داشته باشد . وزني كه نظامي و وحشي در سرايش دو منظومه مورد نظر ما به كار گرفته اند ، در انتقال كامل انديشه و پيام و مضامين آن دو موفق است و تناسب زيبايي بين تخييل و خيال دو منظومه هويدا است.

وجوه تشابه :

1-وزن دو منظومه و چگونگي آغاز هر دو :

به نام آن كه هستي نام از او يافتخدايي كافرينش در سجودشتعالي الله يكي بي مثل و مانندفلك بر پاي دار و انجم افروزجواهــر بخــش فكـرت هاي باريــك

 

فلك جنبش ، زمين آرام ازو يافتگواهي مطلق آمد بر وجودشكه خوانندش خداوندان خداوندخرد را بي ميانجي حكمت آموزبــه روزآرنــــدة شبهـــاي تاريــــــك

(آغاز خسرو و شيرين )

الهي سينه يا ده آتش افروزهرآن دل راكه سوزي نيست دل نيستدلم پر شعله گردان سينه پر دودكرامت كن دروني درد پروردبــــه ســوزي ده كلامــــم را دوايــــــي

 

در آن سينه دلي و آن دل همه سوزدل افسرده غير از آب و گل نيستزبانم كن به گفتن آتش آلوددلي دروي درون درد و برون دركـــــز آن گرمـــي كند آتش گدايــــي

(آغاز داستان فرهاد و شيرين )

ابيات فوق كه از آغاز دو منظومه ذكر شدند ، دو وجه تشابه با يكديگر دارند :

اول آنكه هر دو در بحر عروضي واحدي سروده شده اند ، بحر هزج مسدس محذوف يا ترانه 7 كه وزني بسيار لطيف ، زيبا ، گوشنواز و دلنشين و مانند جويباري روان است . البته جويباري روان و خوش زمزمه كه آواي غم سر مي دهد ، غم عشق و غم شور و غم شوق كه شيريني وصال است.

پيداست كه انتخاب اين وزن و اين قالب شعري براي منظومه هاي عاشقانه اي چون ويس و رامين ، خسرو و شيرين ، فرهاد و شيرين و … آگاهانه و تعمدي بوده است . نظامي به استقبال از ويس و رامين اين وزن را برگزيده و وحشي در استقبال از نظامي . دوم اين كه ، هر دو اثر به يك شيوه آغاز مي شوند : نظامي داستان را با نام خدا آغاز مي كند:

به نام آن كه هستي نام ازو يافت        فلك جنبش زمين آرام ازو يافت

بعد در ذكر توحيد باري تعالي ، بحثي در چگونگي آفرينش جهان و بيان پاره اي نكات فلسفي و آنگاه ستايش حضرت ختمي مرتبت ، پيامبر اكرم ، مدح ممدوحان و انگيزه نظم كتاب ، سخني در عشق و توصيف آن و بعد آغاز داستان.

نظامي پس از مدح و ستايش پيامبر اكرم در ستايش « طغرل ارسلان » و اتابك اعظم شمس الدين ابوجعفر محمد بن ايلدگز و بعد در مدح « شاه مظفرالدين قزل ارسلان » ، سخن سرمي دهد و پس از بيان توصيفاتي در عشق ، داستان را اين گونه آغاز مي كند :

چنين گفت آن سخنگوي كهن زادكه چون شد ماه كسري در سياهيجهـــان افـروز هرمـــــزداد مي كـرد

 

كه بودش داستانهاي كهن يادبه هرمز داد تخت پادشاهيبه داد خــــــود جهــان آباد مي كرد …

وحشي ، سخن را با راز و نياز به درگاه معبود و محبوب آغاز مي كند كه اين راز و نياز و مناجات موزونترين مناجات بي تكلف در ادب فارسي است . سپس به مدح حضرت رسول مي پردازد و بعد سخناني در مدح مولي علي عليه السلام و در ستايش سخن و سخنوري و ستايش خموشي و سكوت در عشق و در وصف عشق و سختي راه عشق و سپس به نقل داستان فرهاد و شيرين مي پردازد و داستان را اين گونه آغاز مي كند :

چو خسرو جست از شيرين جداييبغايت خاطر شيرين غمين ماندز بي ياري دلي بودش چنان تنگخبـــر دادند شيريــــن را كه خســرو

 

معطل ماند شغل دلربايياز آن بي رونقي اندوهگين ماندكه بودي با در و ديوار در جنگ …به شكــــر كرده پيمــان هـــوس نو …

در آغاز داستان وحشي ، تفاوتي با آغاز داستان نظامي به چشم مي آيد : نظامي داستان را از به دنيا آمدن خسرو آغاز مي كند يعني شخصيت اصلي داستان را به وجود مي آورد و آن را مي پرورد و در ادامة‌داستان آن را با ماجراهاي گوناگون درگير مي كند و داستان را تا مرگ و خاتمه زندگي او و شيرين به اتمام مي رساند ، و همين ، داستان خسرو و شيرين نظامي را به يك رمان يا داستان بلند تبديل مي كند. در حالي كه داستان وحشي شبيه يك داستان كوتاه است چون در آن صاحب داستان يا اثر با طرح منظم ، شخصيت اصلي را در يك واقعه اصلي ـ عشق شيرين و فرهاد ـ نشان مي دهد . داستان كوتاه برشي از يك داستان بلند است كه گوينده به گوشه اي از زندگي شخصيت و احياناً شخصيت هاي اصلي مي نگرد و آن را بيان مي كند.

وحشي با زندگي خسرو و شيرين و شروع عشق آنان و ماجراهاي زندگي پيش از عاشقي آنان كاري ندارد . او فقط قصد دارد شيرين و فرهاد را در معركه عشق ببيند و هدف خاصي را كه در سر دارد جامة عمل بپوشاند . او عشقي را كه به پاكي پرهاي صداقت بين فرهاد و شيرين چالش دارد ، وصف مي كند و قصد و غرض او هم چيزي جز بيان عشق و سختي راه عشق نيست و چون عشق خسرو ، عشق الهي و خالي از هوس نيست باعث مي گردد كه خسرو شخصيت اصلي داستان نباشد. او وتكميل كنندگان منظومة وي با زندگي و در نهايت مرگ خسرو كاري ندارند . فقط غرضشان توصيف عشقي است كه خالي از هر گونه هوس است و اين جاست كه فرهاد حكم يك مريد و سالك را پيدا مي كند و شيرين سمبلي از دوست و محبوب واقعي مي گردد. اين ادعاي اخير در معرفي شخصيت فرهاد وحشي روشن مي گردد.

تفاوت ديگر اين دو منظومه در خصوص آغاز داستان و مقدمه چيني براي اين آغاز ، مدح مولاي متقيان علي عليه السلام در منظومة وحشي است كه مثنوي نظامي از آن خالي است و اين ناشي از آن است كه وحشي شاعري شيعي و معاصر صفويان بوده است و بنا بر اخلاص و ارادتي كه نسبت به امامان شيعه داشته است كلام را مزين به زيور مدح و ثناي اولين امام جهان شيعه مي كند .

برمي گرديم به نقطة شروع اين دو منظومه . همانطور كه گفته شد وحشي قصه را از جدايي و دوري شيرين از خسرو شروع مي كند . شايد وحشي با اين كار خواسته است فضاي بازتري براي تفسير عشق داشته باشد. زيرا حرمان و گسستن را در خور مقام عشق نمي داند. هجران جوهر اصلي داستان است و وحشي به دنبال بيان هجري نيست كه بعد از خيانت پديد آمده باشد .

تفاوت ديگر در اين قسمت آن است كه مدح شاه و سلطان در منظومة وحشي به چشم نمي آيد چون او اثر خود را به شاه يا سلطاني هديه نكرده است ؛ حتي در سراسر داستان بيتي به عنوان مدح سروده نشده است.

بررسي شخصيت هاي دو منظومه :

در داستان ، شخصيت يا قهرمان ساخته شده مانند اشخاص حقيقي است كه از ويژگي هايي برخوردار است و با اين ويژگيها در داستان و صحنه نمايشي ظاهر مي گردد. اعمال و رفتار و كرداري كه از شخصيت هاي داستان سر مي زند بايد تناسب و سازگاري با خصايل و ويژگي هاي خاص آنان داشته باشد . شخصيت داستاني از حيث نقشي كه در داستان ايفا مي كند ، انواعي دارد چون : شخصيت اصلي ، مخالف ، قراردادي ، نوعي ، تمثيلي و نمادين .

تعدد و تنوع شخصيت هاي منظومه خسرو و شيرين بيشتر از فرهاد و شيرين است و اين عللي دارد چون نزديكي داستان نظامي به رمان و شباهت داستان وحشي به داستان كوتاه در اين دو منظومه شخصيت هاي واحد و مشتركي داريم كه گاه خصوصيات و ويژگي هاي آنان يكي است و گاه با هم تفاوت كلي و جزيي دارند. شخصيت هايي در منظومة نظامي وجود دارند كه در منظومه وحشي اثري از آنان نيست مثل بزرگ اميد ، ميهن بانو ، شيرويه و … اينك به بررسي شخصيت هاي مشترك در اين دو اثر مي پردازيم :

شيرين :

در منظومه نظامي همه جا سخن از شجاعت شيرين است و در حقيقت هدف غائي نظامي شخصيت بخشيدن به زن است . شيرين نظامي زني است زيبا رو ، كشيده قامت ، بلند گيسو ، فسونگر ، دارنده تمام ويژگيهاي يك معشوق ادبي ، شيرين زبان ـ كه وجه تسميه آن است ـ ، برادر زادة شاه ارمن ،‌عاشقي واقعي كه عشقش به دور از هوا و هوس است ، وفادار ، آشنا به آداب و رسم و رسوم شاهي ، محترم ، دوستدار رسم و رسوم زناشويي و …

شيرين وحشي نيز تمام ويژگي هاي شيرين نظامي را دارد ولي در شمايل زني قائم به ذات نمودار است . وي كه بعد از اظهار عشق فرهاد ، در مقام امتحان او برمي آيد در گفتگويي زيبا شركت مي كند. زني كه شيرين به جاي او نشسته زني نيست كه بر پيشانيش مهر كنيزي خورده باشد و لياقتش صيغه شدن و وسيله اي براي لذت جويي باشد. شيرين انساني است كه هويت اصلي خود را كشف كرد است ، رفتارهاي كليشه اي قبلي را دور انداخته است . او با شخصيتي ديگرگون از شيرين نظامي به دنبال محبوبي است كه ارزش واقعي او را درك كرده باشد. معشوق شيرين به خاطر خوشگذراني انتخاب نمي شود او مردي است كه در پيوند با او تا پايان عمر نسبت به او وفادار مي ماند. شيرين وحشي عشقبازي را از ارضاي لذت شهواني و حيواني آدم جدا مي داند :

بگفت از عشقبازي چيست مقصودبگفتش مي تــوان با دوســت پيوسـت

 

بگفتا رستگي از بود و نابودبگفت آري اگــر از خـــود تـــوان رست

شيرين نظامي هيچ چيز از خسرو كم ندارد. او نيز به اندازة خسرو اهل تفريح و دوستدار شكار است . اگر خسرو شهريار عالم است، شيرين تاج ارمن است . اگر خسرو با تصوير خويش شيرين را محو عشق خويش مي سازد، شيرين نيز با توصيفي ساده كه از جمالش مي شود ، شاهزادة جوان را كه هزاران عاشق ديوانه و صدها زيباروي دلداده در حرم دارد ، سرگشته و حيران خود مي كند.

« … به هر حال } در منظومه نظامي { مسوول تمام ديوانه بازيهاي عاشقانه خسرو است اما او در عين حال عشقي كه به خسرو دارد داعي توجه دادن او به وظايف اخلاقي نيز مي كند واين است كه شاه را در گيرو دار لحظه هاي شادي و عشرت از رامش به دانش نصيحت مي كند. »

شيريني كه ذوق روحاني نظامي نمي خواست زيبايي او يكسره صرف عشق و عشرت شود در روايت نظامي براي اين كه يادآور آفاق نظامي شود به يك وجدان ملامتگر شاه تبديل مي يابد كه گاه در اوج لحظه هاي غرور و بيخودي بر پهلوي شاه مي زند و او را الزام به تأمل و انديشه در كار جهان مي كند تا جايي كه خسرو وزير مشاور خود ،‌ بزرگ اميد را ـ كه يادآور وزير نياي بزرگ خود بزرگمهر است ـ به نزد خود مي خواند و از او مي خواهد كه چيزي در احوال عالم و اسرار جهان بياموزد. »

« با تمام جزر و مد حوادث و رويدادها كه در قصه هست در سراسر آن سيماي شيرين به نحو بارزي بر تمام اشخاص و مناظر داستان سايه مي اندازد . در واقع در ميان تمام جلال و شكوه دربار خسرو پرويز هيچ چيز درخشانتر و چشمگيرتر از وجود شيرين نيست . » 8

شيرين در پايان داستان نظامي چهرة يك قهرمان را به خود مي گيرد . قهرماني در عشق و قهرماني در وفاي زنانه . اگر خسرو پرويز به دست فرزند در خون مي غلطد راضي نمي شود شيرين را از خواب ناز بيدار كند ، در عوض شيرين نيز دست خون آلود و وسوسه انگيز شيرويه را پس مي زند و در دخمة خسرو ، جگرگاه خويش را مي درد و در كنار دوست جان به جان آفرين تسليم مي كند.

شيرين در منظومة وحشي نسبت به خسرو عشقي قابل تقدير و ارزنده ندارد. او ادعا مي كند كه در عشق خسرو پابرجاست اما اين پابرجايي تا حدي است كه عشق خسرو بنياد هوس آلود نداشته باشد. ولي اين سخن شيرين نيز كه شرطي در عشق خسرو مي نهد چندان استوار و درست نيست. عشق فرهاد به شيرين ، اين عشق و وفاداري را نسبت به خسرو سست كرده است ؛ وقتي خسرو به شكر روي مي آورد و فرهاد اظهار عشق به شيرين مي كند ، شيرين مي گويد :

مرا هم نيست با خسرو شمارياگر بنياد مهرش بر هوس بودوگر بر عشق كارش را مداراستز شكر كام شيرينش تمناستچنين مي گفــت و از عشــق فسونگـر

 

ندارم بر دل از وي هيچ باريازو چندان كه بردم رنج بس بودبه هر جا هست مهرش پايدار استبه هر جا مي رود اينش تمناستزبانش ديگـــــر و دل بـــود ديگــــــر

ديوان و حشي / ص 513

بله در زبان اگر عشق خسرو آلوده به هوس نباشد مهرش برجاست پس در دل ، عشق فرهاد سرزمين دل او را تسخير كرده است .

خسرو :

در منظومه نظامي خسرو پادشاهي است زيبا رو چون يوسف مصري ، هنرمند است و داراي روحي كنجكاو ، اهل خرد و علم ، شيوا سخن و باريك بين ، عبرت آموز ، قوي و سترگ ، چرخ انداز ، كمان گير ، نيزه زن ، پهلوان و در عين حال هوسباز.

خسرو طالب شوكت و قدرت است و خودخواه و حق به جانب. در عين عاشقي و ادعاي عشق ورزي نيز خواهان سلطنت و چيرگي است ، و مي خواهد كه محبوب را رام خود كند و مطيعش سازد. او مي خواهد خود را بر شيرين تحميل كند. چون شيرين براي حفظ آبرو و شرف خود از خواهش او سرباز مي زند ، او را ترك مي كند و بدترين جفاها را در حق او انجام مي دهد و با مريم و شكر عشق مي بازد. خسرو در ژرفاي دل محبوب را دوست دارد.

خسرو از حضيض خودنگري ـ در پايان منظومه ـ سير كرد و در بحبوحة كام و هوس به اوج قلة غيرنگري عروج كرد. خسرو در منظومه نظامي نقش اصلي را دارد.

در منظومة وحشي نيز خسرو تمام ويژگيهاي فوق را دارد ولي شخصيت او در اين منظومه تحت الشعاع شخصيت فرهاد قرار مي گيرد و كمرنگ مي شود. خسرو در روند داستان وحشي نقش تعيين كننده اي ندارد. يعني از اين جهت درست بر خلاف خسروي نظامي است . چون در منظومه نظامي شخصيت اصلي ، خسرو پرويز است و كشاكش عشق او جوهر اصلي داستان است . و اين از ابتكارات وحشي است كه فرهاد را به عنوان شخصيت اصلي وارد داستان مي كند.

در منظومة نظامي خسرو شولاي بي رنگ حاكم دربند است و شيرين شخصيت تمثيلي آفاق است. خسرو در پايان قصه نظامي چهره و سيماي يك قهرمان را پيدا مي كند ، يك قهرمان عشق . چون آن دم كه به دست فرزند در خون مي غلطد حتي راضي به بيدار كردن شيرين از خواب خوش نمي شود و شيرين هم پاسخ اين قهرماني خسرو را در پاسخ منفي به هوس ناپاك شيرويه و دريدن پهلو و جگرگاه دردخمه خسرو مي دهد و او نيز چهره و سيماي يك قهرمان را درعشق و وفاداري پيدا مي كند.

خسرو مردي عياش و عشرت پيشه است . و اين ويژگي خسرو در جاي جاي اثر نظامي هويداست . در منظومة نظامي ماجراهاي مشترك و واحدي ديده مي شود و در حقيقت تكرار يك ماجرا در دو صحنه براي خسرو كه هر دو صحنه دال بر عشرت پيشگي خسرو است ، آفريدة تخيل خود نظامي است . البته قسمت هاي عمدة داستان خسرو وشيرين زاييدة تخيل خود نظامي است ، و نظامي با زهد ذاتي و علاقة وافري كه به تهذيب قهرمانان اصلي خود داشته ، كوشيده تا آنان را پاك و قابل احترام جلوه دهد.« معذلك خيلي جاي حرف باقي است . موضوع كتاب گوشه اي از زندگي كسي است كه پادشاه و زيبا و جوان است و به اتكاء اين صفت ها به خود اجازه مي دهد كه هر كار دلش خواست بكند و هيچ مانعي در برابرش نايستد. اين مرد يكي از خصوصياتش اين است كه از زن سيري ندارد. مثلاً در يكي از مجالس رسمي كه همة كله داران اطراف و امرا و بزرگان كشور نشسته اند و آدم انتظار دارد كه در چنين مجلسي مهمترين مسائل مملكتي مطرح شود ، ناگهان از آنان مي پرسد :

« در كجا مي شود زنهاي خوبي كه براي همخوابگي مناسب باشند ، سراغ گرفت » و هر يك از آنها جوابي مي دهد تا آن كه يكي ، از زني اصفهاني به نام «شكر» نام مي برد ، كه خواهد توانست نظر پادشاه را برآورده كند. »9

خسرو شخصاً به سراغ اين زن مي رود و اورامي يابد ، و انتظار دارد كه همان شب اول با او هم آغوش گردد ، ولي شكر ، كنيزكي را شبانه كه به او شباهت دارد ، به آغوش خسرو مي فرستد و خسرو بدون اين كه متوجة اين فريب گردد ،‌با او هم آغوش مي شود . بعد كاشف به عمل مي آيد كه اين زن چندين كنيز دارد و هركس كه به سراغ او مي رود ،‌ با او همين معامله را مي كند و بدين شيوه پسنديده خود را عفيف و دست نخورده نگه مي دارد.

چنين ماجرايي در زفاف خسرو با شيرين نيز رخ مي دهد ، وقتي شيرين رضا به ازدواج با خسرو مي دهد ، خسرو در شب زفاف چندان شراب مي نوشد كه از پاي در مي آيد ، و شيرين به شوخي و شايد براي تنبيه او ، عجوزه اي را كه مادرخوانده اش بود ،‌به جاي خود به بستر خسرو روانه مي سازد. نظامي قصد نيالودن عشق را در سر مي پرورد و پاي بند عشق عذري است كه دستمايه تمام شاعران پيش از اوست. در فرهاد و شيرين ، فرهاد اين تعهد ومسووليت را به عهده مي گيرد و وقتي شيرين از فرهاد مي پرسد كه اگر تو ميل بوس و كنار داري مرا حرفي نيست فرهاد مي گويد : « كام خسرو  كام من نيست »

كز اين جا برگذشتي حد كس نيست       بجز خسرو كسي را اين هوس نيست

ديوان وحشي / ص 559

     سپس فرهاد مي گويد من عاشق عشق شيرينم :

بگفت اي عشق تو منظور جانم        كرم فرما به اين خدمت مخوانم

ديوان وحشي/ ص506

فرهاد :

مهندسي استاد و فرزانه است . اهل چين است . زورمند و بالا بلند و عاشقي كور و كر است . براي رسيدن به شيرين حاضر است هر كاري انجام دهد. كوه بكند ، جوي شير بسازد و براي اين رنج و سختي مزدي نمي پذيرد و وقتي شيرين در برابر ساختن  جوي شير گوشوارش را به او تقديم مي كند ،آن را به پاي شيرين مي افشاند . درد عشق قامتش را خم مي كند. عشق چنان در جان او ريشه دوانده كه مجنون وار سر به صحرا مي نهد و انس با وحوش بيابان مي گيرد . او حاضر است براي رسيدن به شيرين هر كاري انجام دهد . وقتي خسرو شرط كوه كني را به او توصيه مي كند ، با جان و دل مي پذيرد . شدتِ عشقِ او را نظامي در مناظرة با خسرو وصف مي كند.

عشق فرهاد يكسويه است . شيرين او را دوست دارد ولي عاشق او نيست. در منظومة نظامي فرهاد با شنيدن مرگ دروغين شيرين كه توطئه اي است از سوي خسرو براي از بين بردن او ، جان مي دهد و مي ميرد و خسرو به تمسخر و طنز تعزيت نامه اي براي شيرين مي نويسد و او را تسليت مي دهد.

دل بستن خسرو به شكر با ماجراي شيرين با فرهاد پاسخ مي يابد. عشق شيرين به فرهاد ، شيرين را كمك مي كند تا در عاشقي از قيد نام و ننگ برهد و در اين كار خود را بالادست خسرو نشان دهد. عشق شيرين به فرهاد هر چند از هر گونه تهمتي عاري است ولي چزي نيست كه نزد بزرگان كشور پسنديده باشد. اين عشق در حقيقت انعكاس شور و هيجان بيخودانة اين پيكر تراش ماهر دست چيزي نيست و ارجي ندارد ولي براي خسرو كه خود را سرآمد مردان در ثروت و قدرت مي داند ماية سرافكندگي است.

هويت فرهاد در منظومة نظامي مشخص نيست. بعضي فرهاد را اسپهبد خسرو خوانده اند و مي گويند كه او همان « فرهان » يا «‌ فرخوان » معروف شهر براز است و اين با توجه به قراين و شواهد متعدد قابل قبول نيست .

« … احتمالاً در اواخر عهد ساساني جامعان اخبار سعي كرده اند خاطرة شيرين ، ملكة خسرو و مادر خواندة يزدگرد سوم را از اتهام به عشق يك صنعتگر بي نام و نشان تطهير كنند و قصه را با نام يك سپهبد خسرو مقرون نمايند. »10

فرهاد وحشي بر خلاف فرهاد نظامي نقش اصلي داستان را بر عهده دارد و هدف وحشي ، توصيف عشق پاك و بي آلايش اوست و به همين دليل است كه وحشي داستان خود را درست از صحنه ورود فرهاد به عرصة عشق شيرين آغاز مي كند.وحشي ديگر به دنبال خسرو نيست كه او را درگير و دار عشق مانع اصلي بداند. فرهاد كوهكن نيست بلكه پيكره سازي است هنرمند با قلبي حساس و مالامال از عشق . آدمي است متواضع و پشت پا زده به تعلقات دنيوي . فرهاد براحتي مي تواند خود وحشي باشد. زيرا وحشي نيز  چون فرهاد هنرمند است و يكه تاز ادب عصر خويش . او شعر را براي دل خويش مي گويد نه براي مدح شاهان و دريافت صله و عطا . همان طور كه فرهاد براي دل خود هنرنمايي و نقش آفريني مي كند. وحشي منظومه خود را به كسي تقديم نكرده است و به ذوق خود سروده است ؛ درست مثل عملكرد فرهاد كه كوه را براي مزد و زر نكنده است.

وحشي از روي علم و عمد فرهاد را مستغني معرفي مي كند و مي گويد :

چه مايه زر كه ما بر باد داديمبـه ذوق كار فرمـــا كار ســـــازيـــم

 

از آن روزي كه بازو برگشاديمز مـــزد كارفرمــــــا بــي نيازيــــــم

فرهاد وحشي نيز چون نظامي عشقي پاك و عاري از هوس دارد. فرهاد ، شيرين را به خاطر كامجويي دوست ندارد . او عاشق عشق شيرين است و اين سخن در پاسخ فرهاد به كنيزكان شيرين آشكار است :

… در اين سودا چرا باشد زيانمدر اين كار او سزد كانديشه داردهوسناك است آن كز رنجش يارهوس چون راه ناكامي نپويدمرا كام دلــــي زان دلستان نيســــت

 

كه او نازك دل و من سخت جانممرا در بارسنگ او شيشه داردبينديشد كه با هجران فتد كاربه هر كاري مراد خويش جويدچـــه كام دل دلـــي انـــدر ميان نيست

ديوان وحشي / ص 507-8

در منظومه وحشي ، فرهاد در پرسش شيرين خود را اين گونه معرفي مي كند كه : « من شهزاده چين بودم ؛ پدر و مادر من بت پرست بودند. پدرم مرا نزد برهمن خادم بتخانه كرد و من آنجا از او بت تراشي آموختم و شش سال در بتخانه ماندم تا اين كه بتي ساختم و هر چه در چين گشتم ، چون آن ، بتي نديدم تا اين كه به اين جا آمدم. فرهاد از بت صورت به بت معني سفر كرد و شيرين را بت معني يافت :

سفر كردم ز صورت سوي معنيچه بودي باز چشمش بازگشتيوصال از ديدة جانت گشاده استهوس هاي دل ديوانة توز صــورت هاي بي معنـــي رميـــدي

 

ترا ديدم بديدم روي معنيهم از صورت به معني بازگشتيترا نيز اين چنين كاري فتاده استهمه بت بوده در بتخانة تو …چنان ديـــدي كـــه در معنـــي رسيدي

ديوان وحشي / ص 547 ـ548

به نظر نگارنده اگر در ديوان وحشي ( مثنوي فرهاد و شيرين ) فرهاد ، شاهزاده معرفي شده است به خاطر اين است تا اين شخصيت اصلي در عشق چيزي كمتر از خسروي نظامي نداشته باشد . شرح حال فرهاد كه در بالا ذكر شد وجود فرهاد را تبديل به يك وجود و شخصيت رمزي مي كند و چنين استنباط مي شود كه با قراين موجود در مثنوي وحشي ، فرهاد رمز مريد و سالك و عارف از خود رهيده باشد. حتي در جايي كوه كندن فرهاد رمزي از كندن كوه وجود خود او مي باشد تا از پا در آيد و به يار رسد. ابيات زير اشاره آشكار بر ادعاي فوق دارد :

اشارت رفت از آن ماه پريزادمگر كوه وجود كوهكن بودكه يعني خويش را از پا در اندازاگر خواهي به وصلم آشناييتــو را كوهـي شدست اين وهم و پندار

 

كه آن كوه افكند از تيشه فرهادكه او را كوه كندن امر فرمودوز آن پس با جمالم عشق مي بازمرا جا در درون جان نماييمــرا خواهــي ز راه ايــن كـــــوه بردار

ديوان و حشي / ص 509

در مثنوي فرهاد و شيرين وحشي ، فرهاد به وصال شيرين مي رسد و تا پايان داستان فرهاد زنده است و در كنار شيرين . ولي در منظومه نظامي فرهاد به وصال شيرين نمي رسد و با توطئه دست به خودكشي مي زند.

 

شاپور :

در منظومة نظامي ، شاپور مردي است نديم و راز دار و محرم خسرو ، شاپور مسبب آتش عشق خسرو و شيرين نسبت به يكديگر است . اوست كه با وصف زيباييهاي شيرين ، خسرو را غياباً دلبسته و عاشق شيرين مي كند و با قراردادن تصوير زيباي خسرو با قلم ساحر خويش ، ملك دل شيرين را از آن خسرو مي كند و در ادامة ماجراي خسرو با شيرين ، مشاور و رايزن خسرو است.

شاپور ، هم راز دار خسرو است و هم غمخوار شيرين است . راهنمايي هاي او سبب مي شود كه خسرو روشي صحيح در برخورد با شيرين اتخاذ كند. شاپور جهانگرد است ، نقاشي بزرگ و زبردست و گوي برده از ماني است . رسام و سخنگوست.

در منظومة وحشي نيز ، شاپور تمام ويژگيهاي يك شخصيت مثبت و پسنديده رادارد. او فرزانه و داناست و هميشه راي و انديشه شاه را از ابديها دور مي دارد ، و وقتي خسرو خبر عشق شيرين و فرهاد را با او در ميان مي نهد ، به شاه هشدار مي دهد كه به يك خبر ـ كه احتمال دروغ بودنش مي رود نبايد به يار بدبين شد.او به شاه مي گويد كه شيرين خطاكار نيست . شيرين به عشق و وفاداري نسبت به خسرو مشهور و زبانزد است . تو به خاطر اين كه شيرين حاضر نشده بدون عهد و پيوند با تو سر بر يك بالين نهد ، او را ترك گفتي و رو به شكر اصفهاني آوردي. شيرين مي خواهد كه شاه نظري ديگر نسبت به زنان خود به شيرين داشته باشد. شيرين با اين ترفند خواسته است عشق شاه را به خود بيازمايد . همچنين اين شاپور است كه خسرو را از كشتن فرهاد برحذر مي دارد .

نكته ديگر اين كه تعداد حوادث و ماجراها و صحنه هايي كه شاپور در آن ها نقش آفريني دارد ، در منظومة وحشي بسيار كمتر از منظومه نظامي است . دليل روشن است . آغاز منظومة وحشي درست از ورود فرهاد به صحنه حوادث شروع مي شود . در حالي كه نظامي كار خود را از زادن خسرو شروع مي كند.

شاپور يكي از شخصيت هاي منظومه وحشي نيز هست .

شكر :

شكر از شخصيت هايي است كه در دو منظومة مورد بررسي نقش كمتري ايفا مي كند و فقط در يك صحنه وارد اين نمايش بزرگ مي شود و نقش آفريني مي كند . اين صحنه نيز وقتي است كه خسرو به هوس رو به عشق شكر مي آورد و همان طور كه گفته شد شيرين با اظهار عشق به فرهاد اين عمل خسرو را پاسخ مي دهد.

اين قصه فرعي عشق خسرو به شكر يا بهتر بگوييم عشق شاه كشور به يك روسپي ـ اما پاكدامن ـ براي خسرو ماية ننگ است ولي در هر حال پاسخي است به عشق شيرين به يك صنعتگر بي نام و نشان.

استاد فقيد دكتر زرين كوب معتقد است كه سابقة شكر اصفهاني كه در اصفهان عشرتخانه اي دارد و خود نيز به عنوان يك روسپي زيبا آوازه دارد ، به نظر مي رسد تصويري از سابقة شيرين در منبع و مآخذ فردوسي باشد .

« … اما در روايت نظامي كه شيرين مي بايست ملكة ارمن باشد و تا پايان ماجرا پاكدامني خود را حفظ كند ، ناچار سابقه بايد به يك خوبروي ديگر ـ كه نامش هم بتواند احتمال خلط با نام وي را توجيه نمايد ـ منسوب مي شود. اين كه  ما فروغي در « محاسن اصفهان » در باب شيرين خاطرنشان مي كند كه اوصاف جميلة او دل كسري را كسر مي داد و او را مخفي به اصفهان آورد و به كرّات به ناشناخت بر سبيل امتحان با او عشق باخت و … » در واقع خلاصة ماجراي خسرو با لشكر را بدان گونه كه در روايت نظامي آمده است ، به شيرين منسوب مي كند و احتمال وحدت هويت شكر را با شيرين قابل تصور مي سازد. »11

ماجراي شكر اصفهاني در روايت نظامي آب و تاب بيشتري از ماجراي او در روايت وحشي دارد. علاوه بر بيان نقش مستقيم شكر در دو منظومه ، نام او به كرات در ابيات اين دو منظومة گرانسنگ به چشم مي خورد.

از شخصيت هاي ديگر اين دو منظومه كه بتوان به تحليل و تعريف نقش آنان پرداخت ، شخصيت قابل توجهي به نظر نمي رسد. مثل نقش كنيزان شيرين كه نقش فرعي در اين دو منظومه دارند. البته برخي ديگر از شخصيت ها مثل بزرگ اميد ، مريم ، باربد ، نكيسا ، شيرويه و … كه شايسته بررسي و نقد و تحليل مي باشند ، از آن جهت كه در منظومة وحشي نام و يادي از آنها به ميان نيامده است ، از پرداختن به آنها خودداري مي كنيم.

نتيجه اي كه در اين بخش از بررسي ( بررسي شخصيت هاي دو منظومه ) مي گيريم اين است كه درست است نام و عنوان شخصيت هاي مشترك در دو منظومة مورد بررسي يكي است اما خصوصيات و ويژگيهاي آنان غير از شاپور با يكديگر متفاوت است . فرهاد وحشي با فرهاد نظامي تفاوت دارد. شيرين وحشي آن شيريني نيست كه وفادار و تا پايان عمر دل در گرو عشق خسرو داشته باشد. و اين تفاوتها را خواننده در خلال ماجراها و حوادث آمده در دو منظومه در مي يابد. خسرو نيز با اين كه در هر دو اثر از شخصيت و خصوصيات اخلاقي واحدي برخوردار است اما برخلاف منظومة نظامي در اثر وحشي ، شخصيت اصلي را به عهده ندارد بلكه فرهاد اين نقش اصلي را در تمام صحنه ها و ماجراهاي داستان را به عهده دارد. شيرين نظامي در عشق خسرو وفادارتر ، مستحكم تر و پسنديده تر از شيرين وحشي است. درحالي كه اين وفاداري و استحكام در عشق را شيرين در منظومة وحشي نسبت به فرهاد دارد. عشق شيرين به فرهاد در داستان نظامي يكسويه است و عشق او در منظومة وحشي ، عشقي كاملاً‌ دو سويه و پاك و قابل تقدير است.

 

 

 

حوادث داستان

پيداست وقتي شخصيت هاي دو منظومة داستاني مشابه يكديگر باشند ، اغلب يا برخي حوادث مشابه و همانند خواهند بود. در دو منظومة نظامي و وحشي و ، هم حوادث مستقل داريم چون عشق و ازدواج خسرو با شكر و هم حوادث وابسته در طول داستان كه به ماجراي غايي ختم مي شوند.

همانطور كه پيش از اين گفته شد ، چون نظامي به روايت تاريخي داستان خسرو و شيرين پاي بند است و به خاطر اين كه منظومة داستاني نظامي شبيه به يك رمان است ، حوادث و ماجراهاي منظومه نظامي بيشتر و متعدد تر نيست به حوادث منظومة داستاني وحشي است. مثلاً در منظومة نظامي رفتن خسرو به مرغزار ، رفتن شاپور به ارمن ، ترسيم چهره خسرو به دست شاپور ، جنگ خسرو با بهرام گور ، ازدواج خسرو با مريم ، جوي شير كندن فرهاد ، كشته شدن خسرو به دست شيرويه ، مرگ مريم ، خودكشي شيرين و حوادث ديگر ، افزون بر حوادث منظومة وحشي است . به عبارت ديگر حوادث ياد شده در منظومة وحشي ذكر نشده اند.

از حوادث ياد شده در منظومة نظامي ، برخي به شخصيت هاي اصلي و فرعي مشترك در دو منظومه مربوط مي شود كه وحشي به آنها اشاره نكرده است چون جوي شيركندن فرهاد ، مرگ شيرين ، مرگ فرهاد و برخي به شخصيت هايي مربوط مي شود كه نام و ياد آنها در منظومة وحشي ذكر نشده است چون مرگ مريم ، ازدواج خسرو با مريم ، اظهار عشق شيرويه به شيرين و ماجراي بزرگ اميد و طرب نوازي نكيسا و باربد و …

اينك به ذكر اين حوادث مشترك و تحليل و بررسي آنها مي پردازيم :

ظهور فرهاد در عرصه داستان و حوادث وابسته به او :

ظهور فرهاد در منظومة خسرو و شيرين حال و هواي ديگري به اين منظومه مي بخشد. فرهاد وقتي شيرين را مي بيند و سخنان او را مي شنود ، قرار از كف مي دهد و عاشق بي قرار او مي شود تا جايي كه سرگشته كوه و بيابان مي گردد و مجنون وار با وحوش انس مي گيرد و در نهايت در راه پرخون عشق كشته مي شود. ظهور فرهاد در داستان در كندن جوي شير براي شيرين است . حادثة ظهور فرهاد فضايي خاص به داستان نظامي مي دهد و همانطوري كه پيش از اين گفته شد ، اين ظهور و عشق بازي شيرين با فرهاد پاسخي به عشق خسرو به شكر . چون همان اندازه كه ماجراي عشق خسرو به زني بد نام به نام شكر مايه ننگ و عار خسروست و نزد بزرگان ناپسند است ،‌ عشق شيرين به يك صنعتگر بي نام ونشان نيز مايه ننگ شيرين است و اين نيز در نزد بزرگان كشور پسنديده نيست. شايد ماجراي عشق شيرين به فرهاد به او كمك كند تا خود را از قيد نام و ننگ برهاند چون عاشقي با نام سازگاري ندارد و عاشق رسواي دهر است.

ظهور فرهاد در منظومة وحشي بعد از عشق خسرو به شكر است و مأموريت فرهاد در داستان وحشي بناي قصري براي شيرين است . در حالي كه مأموريت فرهاد در خسرو و شيرين نظامي كندن جويي براي انتقال شير به بارگاه شيرين است.

در منظومة نظامي فرهاد قبل از عشق خسرو به شكر در عرصة حوادث داستان ظاهر مي شود و عشق خسرو به شكر حتي بعد از مرگ فرهاد انجام مي گيرد. در حالي كه در منظومة وحشي فرهاد بعد از دل دادن شاه هوسران به شكر وارد داستان مي شود درست نقطة شروع داستان وحشي بافقي.

به نظر نگارنده ظهور فرهاد در منظومة وحشي موجه تر و پسنديده تر است . وقتي شاهي با آن عظمت و بزرگي تنها به خاطر تلاش شيرين براي حفظ پاكدامني او شيرين را ترك مي كند و دل به زني بدنام مي سپارد پس بايد فرهادي پيدا شود با آن خصوصيات كه جانش را فداي شيرين كند. شيرين دوست دارد خسرو با ديدي ديگر به او نگاه كند و تفاوتي خاص بين او و زنان ديگر حرمسرايش قائل شود ولي خسرو مي خواهد از شيرين كام بگيرد.

وقتي هدف وحشي بيان عشق است و سختي هاي راه عشق و قصه هايي چون خسرو و شيرين را فسانه اي بيش نمي داند ، مجبور است كه عاشقي شيدا و ديوانه ساري چون فرهاد را به معرض آورد تا بتواند اين هدف و غايت وحشي را جامة عمل بپوشاند.

كوه كندن فرهاد

ماجراي كوه كندن فرهاد در منظومة نظامي ووحشي با يكديگر متفاوت است . در منظومه خسرو و شيرين پيشنهاد كوه كني فرهاد از سوي خسروست و در منظومه وحشي از سوي شيرين است و اين خود قابل توجه است . اگر خسرو مي خواهد كه فرهاد كوهي بكند ، فقط به خاطر اين است كه مي داند اين كار شدني نيست و فرهاد قادر به اين كار نيست . اين پيشنهاد خسرو بهانه اي است براي نابودي فرهاد كه او را رقيب خويش در عشق زيباي ارمن مي داند.

هدفي كه در ماجراي كوه كني فرهاد در خسرو و شيرين مطرح است نابودي فرهاد و ويراني كاخ با عظمت عشق فرهاد است تا جايي كه وقتي خسرو پيروزي فرهاد را در اين آزمون سخت مي بيند چاره اي ديگر مي انديشد و با طرح توطئة دروغين مرگ شيرين ، او را از پاي در مي آورد و نابود مي كند.

در منظومة وحشي اين پيشنهاد از سوي شيرين است . شيرين مي خواهد با تراشيدن كوه بيستون براي خود كاخي بسازد اما كاخي از عشق و به بلنداي عشق . اگر دقت كنيم تضاد هدف و غايت را در اين ماجراي واحد مي بينيم .كوه كني فرهاد زمينه ساز عشق او به شيرين است ولي كوه كني فرهاد نظامي زمينه ساز يا بهتر بگوييم عامل نابودي فرهاد است . پيشنهاد مورد بحث در منظومة نظامي از سوي دشمن است اما در منظومه وحشي از سوي دوست است.

خسرو كاخ عشق شيرين را با عشق به شكر فرو ريخت و به همين خاطر شيرين در پي آن است كه با كندن بيستون كاخي نو از عشقي پاك بنا كند. هدف خسرو و شيرين در پيشنهاد فوق آزمون فرهاد است ولي آزمون شيرين ، آزموني است براي ورود سلطان عشق و محبت فرهاد به سراپردة قلب شيرين.

در منظومة وحشي ماجراي كوه كني فرهاد رمز وسمبولي است كه صاحب منظومه به آن اشاره مي كند :

اشارت رفت از آن ماه پريزادمگر كوه وجود كوهكن بودكه يعني خويش را از پا در اندازاگر خواهي به وصلم آشناييتــو را كوهــي شدست اين وهم وپندار

 

كه آن كوه افكند از تيشه فرهادكه او را كوه كندن امر فرمودوز آن پس با جمالم عشق مي بازمرا جا در درون جان نماييمرا خواهـــي ز راه ايــن كــــــوه بردار

ديوان وحشي ص 509

پس از اين كوهكني مايه وصال فرهاد به شيرين است . ولي آن كوهكني مايه فراق هميشگي او ازدوست و ديدار اوست. خيلي زيباست وقتي كوه وجود كنده شد و از سر راه برداشته شد آنگاه وجود انسان تبديل به قصر و كاخي با عظمت مي شود كه دوست در آن جا سرير شاهي بنا مي كند و بر ملك وجود يار حكومت مي كند.

ماجراي خسرو و شكر اصفهاني

ماجراي عشق و هوسراني خسرو با شكر در دو منظومة نظامي و وحشي از چند جهت تفاوت دارد . يكي آن كه عشقبازي خسرو با شكر در منظومة وحشي قبل از ظهور و پيدايش فرهاد در عرصة داستان است و به عبارت ديگر وقتي شيرين عيش و دلربايي را معطل مي بيند و خسرو او را ترك مي كند به عشق فرهاد دل مي بندد. در حالي كه در منظومة نظامي اين ماجرا بعد از ظهور و حتي پس از مرگ فرهاد رخ مي دهد.

ديگر اينكه وحشي ماجراي خسرو با شكر را با اشاره اي مختصر در حد يك بيت پيام دار كه « خبر دادند شيرين را كه خسرو ـ به شكر كرده پيمان هوس نو » بيان مي كند در حالي كه نظامي آن را به شكل داستاني كه چندين ماجراي كوچك را در دل دارد طرح مي كند و تعداد ابيات مربوط به اين ماجرا و ماجراهاي وابسته به آن را به چندين صفحه مي رساند.

نكتة ديگر اين كه اين اقدام شيرين و دل نهادن به عشق فرهاد در داستان وحشي موجه تر جلوه مي نمايد تا در منظومه نظامي . شيرين  در داستان وحشي بهانه اي دارد براي كار خويش و آن بهانه اين است كه خسرو با اين كه زيباي ارمن را در كنار خويش دارد ، تنها به خاطر حفظ عفت شيرين در همبستر نشدن با خسرو ، او را ترك مي كند و به سراغ شكر اصفهاني مي رود ، ولي در منظومه نظامي چنين توجيهي نيست.

شايد اين گونه به نظر رسدكه نظامي براي اين كه عشق شيرين به فرهاد پاسخي بيابد ماجراي شكر را طرح مي كند در حالي كه خسرو نيز آگاه است كه عشق فرهاد يكسويه است و شيرين اصلاً عشقي سوزان چون عشق فرهاد نسبت به فرهاد ندارد. حال اگر اين گونه هم باشد ديگر شيرين عاشق شيداي صنعتگر خود را از دست داده است و ديگر لزومي ندارد خسرو با اين كه بزرگترين مانع او از سر راهش برداشته شده است بار ديگر دل به عشق يك روسپي ولو پاكدامن بسپارد . چون اين عشق هر چه باشد عيب و ننگي براي شاه كشورخواهد بود و انزجار و مخالفت بزرگان را در پي خواهد داشت.

ادامه در قسمت دوم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

داستان خسرو شیرین به شعر

داستان خسرو شیرین به شعر

0

پیشنهاد شده برای شما :
0 اردلان یزدانی مدل آوریل 27, 2019
برچسب ها :

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *