داستان شب کوتاه

داستان شب کوتاه

پیشنهاد شما مخصوص شما :

خواص دارویی و گیاهی

داستان شب کوتاه

داستان شب کوتاه

مردي براي اصلاح سر و صورتش به آرايشگاه رفت در بين کار گفت و گوي جالبي بين آنها در گرفت.آنها در مورد مطالب مختلفي صحبت کردندوقتي به موضوع خدا رسيدآرايشگر گفت: من باور نمي کنم که خدا وجود دارد.مشتري پرسيد: چرا باور نمي کني؟آرايشگر جواب داد: کافيست به خيابان بروي تا ببيني چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت اين همه مريض مي شدند؟ بچه هاي بي سرپرست پيدا ميشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجي وجود داشت؟نمي توانم خداي مهرباني را تصور کنم که اجازه دهد اين همه درد و رنج و جود داشته باشد.مشتري لحظه اي فکر کرد اما جوابي نداد چون نمي خواست جر و بحث کند.آرايشگر کارش را تمام کرد و مشتري از مغازه بيرون رفت به محض اينکه از مغازه بيرون آمد مردي را ديد با موهاي بلند و کثيف و به هم تابيده و ريش اصلاح نکرده ظاهرش کثيف و به هم ريخته بود.مشتري برگشت و دوباره وارد آرايشگاه شد و به آرايشگر گفت:ميدوني چيه! به نظر من آرايشگرها هم وجود ندارند.آرايشگر گفت: چرا چنين حرفي ميزني؟ من اينجا هستم. من آرايشگرم.همين الان موهاي تو را کوتاه کردم.مشتري با اعتراض گفت: نه آرايشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هيچکس مثل مردي که بيرون است با موهاي بلند و کثيفو ريش اصلاح نکرده پيدا نمي شد.آرايشگر گفت: نه بابا! آرايشگرها وجود دارند موضوع اين است که مردم به ما مراجعه نميکنند.مشتري تاکيد کرد: دقيقا نکته همين است. خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نميکنند و دنبالش نمي گردند.براي همين است که اين همه درد و رنج در دنيا وجود دارد.!

سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد
و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند. یک روز که او از
همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد و او شروع
به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاهش را برداشت، میمون ها
هم این کار را کردند. نهایتا کلاهش را بر روی زمین انداخت. ولی میمون ها این کار را
نکردند. یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت و در گوشی
محکمی به او زد و گفت : فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری ؟!

امروز یک خبر بسایر جالب و تحریک کننده ای برای شما کودکان عزیز آمده ام اینجا

حالا چه خبری برو کمی پایین تر بعد میفهمی

.

داستان شب کوتاه

.

.

.

.

.

.

.

غـذاهای ابتـکاری برای تحریـک اشتـهای کودکان

این سؤالی است که بسیاری از مادران جوان دارند و گذشته از اینکه این مشکل تنها مربوط به مادران ایرانی نیست، یكی از مهم‌ترین مشكلات و معضلات تغذیه كودكان و نوجوانان رفتارهای تغذیه‌ای نامناسب است كه متأسفانه در بین آنها بسیار زیاد شده است.تغذیه صحیح، قدرت یادگیری افراد به خصوص كودكان را بالا می‌برد و نخوردن صبحانه اثرات منفی در یادگیری آنها دارد. گرسنه بودن و نخوردن صبحانه در مدت كوتاهی مكانیزم همواستاتیك یا گلوكز خون را در سطح ثابت نگه ‌می‌‌دارد و به عملكرد طبیعی مغز لطمه وارد می‌كند. البته جدای اینکه والدین کودک باید به دلایل بی اشتهایی کودکشان پی ببرند و بطور علمی آنها را درمان کنند ولی از یکسری ابتکارات هم می توان کمک گرفت که در تحریک اشتهای آنها ممکن است تاثیر داشته باشد …

تصویر زیر را ببینید :

فقط همین نیست برو ادامه مطلب تا بقیه ی

 ابتکارات تحریک کننده ی کودکان را به صورت تصویری ببینید.

روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود.از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم.حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی.مورچه گفت: “تمام سعی ام را می کنم…!” حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشتکار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد.مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آورد …چه بهتر که هرگز نومیدی را در حریم خود راه ندهیم و در هر تلاشی تمام سعی مان را بکنیم، چون پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست …

روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم…دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری آشنا شدم که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود !!!به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ، ولی من او را هم نخواستم ، چون زیبا نبود…ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و همینکه ، خیلی دانا و خردمند و تیزهوش بود . ولی با او هم ازدواج نکردم …!دوستش کنجکاوانه پرسید : دیگه چرا ؟ملا گفت : برای اینکه او خودش هم به دنبال چیزی میگشت ، که من میگشتم !!!

هیچ کس کامل نیست

از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت: ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم. قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود را محکم گرفت. گفت: ای امام زاده خدا راضی نمی شود که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی. نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم… قدری پایین تر آمد.

 وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت: ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می کنی؟ آنهار ا خودم نگهداری می کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می دهم. وقتی کمی پایین تر آمد گفت: بالاخره چوپان هم که بی مزد نمی شود کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.

وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت: مرد حسابی چه کشکی چه پشمی؟ ما از هول خودمان یک غلطی کردیم غلط زیادی که جریمه ندارد.

” تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نمی‌دونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….

سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در
مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی
بنویسند .

بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان
پس از اتمام ،برگه های خود را به معلم تحویل داده ، کلاس را ترک کردند .

روز شنبه ، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای
جداگانه نوشت ، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در
زیر اسم آنها نوشت .داستان شب کوتاه

روز دوشنبه ، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد
.

شادی خاصی کلاس را فرا گرفت .

معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید ” واقعا ؟ “

“من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! “

“من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند . “

دیگر صحبتی از آن برگه ها نشد .

معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در
مورد موضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود .

آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود .دانش آموزان از
خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند با گذشت سالها بچه های کلاس از
یکدیگر دورافتادند . چند سال

بعد ، یکی از دانش آموزان درجنگ ویتنام کشته شد . و معلمش در
مراسم خاکسپاری او شرکت کرد .

او تابحال ، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود . پسر
کشته شده ، جوان خوش قیافه وبرازنده ای به نظر می رسید .

کلیسا مملو از دوستان سرباز بود . دوستانش با عبور از کنار
تابوت وی ، مراسم وداع را بجا آوردند .. معلم آخرین نفر در این مراسم
تودیع بود .

به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از
سربازانی که مسئول حمل تابوت بود ، به سوی او آمد و پرسید : ” آیا شما معلم
ریاضی مارک نبودید؟ “

معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : ” چرا”

سرباز ادامه داد : ” مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می
کرد . “پس از مراسم تدفین ، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم
آمدند . پدر و مادر مارک نیز

که در آنجا بودند ، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با
معلم مارک هستند .


پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید ،
به معلم گفت :”ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم
برایتان آشنا باشد . “او با دقت دو برگه کاغذ

فرسوده دفتریادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها وبارها تا
خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش در آورد .

خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت . آن کاغذها ، همانی
بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود .

مادر مارک گفت : ” از شما به خاطر کاری که انجام دادید
متشکریم . همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است . “

همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند . چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت : ” من هنوز لیست خودم را دارم . اون رو در کشوی
بالای میزم گذاشتم . “

همسر چاک گفت : ” چاک از من خواست که آن را در آلبوم
عروسیمان بگذارم . “

مارلین گفت : ” من هم برای خودم را دارم .توی دفتر خاطراتم
گذاشته ام . “

سپس ویکی ، کیفش را از ساک بیرون کشید ولیست فرسوده اش را به
بچه ها نشان داد و گفت :” این همیشه با منه . … . . ” . ” من فکر نمی کنم
که کسی لیستش را نگه

نداشته باشد .. “

معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده ، گریه
اش گرفت . او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی
دیدند ، گریه می کرد .

سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش
می کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد رسید ، و هیچ یک از ما نمی داند
که آن روز کی اتفاق خواهد

افتاد .

بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه
دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند ، قبل از آنکه برای گفتن دیر
شده باشد.

اگر شما آنقدر درگیر کارهایتان هستید که نمی توانید چند دقیقه ای از وقتتان را صرف فرستادن این
پیغام برای دیگران کنید ، به نظرشما این اولین باری خواهد بود

که شما کوچکترین تلاشی برای ایجاد تغییر در روابط تان نکردید
؟

هر چه به افراد بیشتری این پیغام را بفرستید ، دسترسی شما به
آنهایی که اهمیت بیشتری برایتان دارند ، بهتر و راحت تر خواهد بود .

بیاد داشته باشید چیزی را درو خواهید کرد که پیش از این
کاشته اید

مرد
درحال تمیز كردن اتومبیل تازه خود بود
كه متوجه شد پسر 4 ساله اش تكه سنگی برداشته و بر وری ماشین خط می اندازد .

 

داستان شب کوتاه

مرد
با عصبانیت دست كودك را گرفت و چندین مرتبه ضربات
محكمی بر دستان كودك زد بدون اینكه متوجه آچاری كه در دستش بود شود

 

در
بیمارستان كودك به دلیل شكستگی های فراوان انگشتان
دست خود را از دست داد .

 

وقتی
كودك پدرخود را دید با چشمانی آكنده از درد از او
پرسید : پدر انگشتان  من كی دوباره رشد می كنند ؟

 

مرد
بسیار عاجز و ناتوان شده بود و نمی توانست سخنی
بگوید ، به سمت ماشین خود بازگشت و شروع كرد به لگد مال كردن ماشین ..

و
با این عمل كل ماشین را از بین برد و ناگهان چشمش به
خراشیدگی كه كودك ایجاد كرده بود خورد كه نوشته بود :

 

( دوستت دارم پدر ! )

 

روز
بعد مرد خودكشی كرد .

عصبانیت
و عشق محدودیتی ندارند .

یادمان باشد چیزها برای استفاده كردن
هستند و انسان ها برای دوست داشتن .

مشكل
دنیای امروزی این است كه انسانها مورد استفاده قرار می گیرند و این درحالی
است كه چیزها دوست داشته می شوند .

مراقب
افكارت باش كه گفتارت می شود .

مراقب
گفتارت باش كه رفتارت می شود .

مراقب
رفتارت باش كه عادت می شود .

مراقب
عادتت باش كه شخصیتت می شود .

مراقب
شخصیتت باش كه سرنوشتت می شود

و 
اما اینکه هیچ وقت از یادت نبر که در مورد کسی زود
قضاوت نکن …

روزی تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم. شغلم ‏را،
دوستانم را، زندگي ام را!

به جنگلی رفتم تا برای آخرين بار با خدا ‏صحبت كنم. به خدا
گفتم: آيا می‏ توانی دليلی برای ادامه زندگی برايم بياوری؟

و جواب ‏او مرا شگفت زده كرد.

او گفت : آيا درخت سرخس و بامبو را می بينی؟

پاسخ دادم : بلی.

 

فرمود: ‏هنگامی كه درخت بامبو و سرخس راآفريدم، به خوبی
ازآنها مراقبت نمودم. به آنها نور ‏و غذای كافی دادم. دير زمانی نپاييد كه
سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را فرا ‏گرفت اما از بامبو خبری نبود.
من از او قطع اميد نكردم. در دومين سال سرخسها بيشتر ‏رشد كردند و زيبايی
خيره كننده ای به زمين بخشيدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. ‏من
بامبوها را رها نكردم. در سالهای سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند. اما
من ‏باز از آنها قطع اميد نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمايان
شد. در ‏مقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به
بيش از 100 فوت ‏رسيد. 5 سال طول كشيده بود تا ريشه ‏های بامبو به اندازه
كافی قوی شوند. ريشه هايی ‏كه بامبو را قوی می‏ ساختند و آنچه را برای
زندگی به آن نياز داشت را فراهم می ‏كرد.

‏خداوند در ادامه فرمود: آيا می‏ دانی در تمامی اين سالها كه
تو درگير مبارزه با ‏سختيها و مشكلات بودی در حقيقت ريشه هايت را مستحكم می
‏ساختی. من در تمامی اين مدت ‏تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها
نكردم.‏هرگز خودت را با ديگران ‏مقايسه نكن. بامبو و سرخس دو گياه
متفاوتند اما هر دو به زيبايی جنگل كمك می كنن. ‏زمان تو نيز فرا خواهد
رسيد تو نيز رشد می ‏ كنی و قد می كشی!‏از او پرسيدم : من ‏چقدر قد مي‏
كشم.‏در پاسخ از من پرسيد: بامبو چقدر رشد می كند؟ جواب دادم: هر
‏چقدر كه بتواند.

 

Завантаження…

Завантаження…

Завантаження…

Виконується…

Завантаження…

داستان شب کوتاه

Виконується…

Завантаження…

Завантаження…

Виконується…

Завантаження…

Завантаження…

یک سری کامل داستانهای شب با قدمتی حدود ۴۵ سال رو با هزار زحمت و دردسر و پارتی بازی و یه جورایی ,,,,,,,,,,, تهیه کردم که اگر عمری باقی بود با افتخار تقدیم عموم عزیزان میکنم ,, باشد که مقبول افتد داستان شب ……. یکی بود . یکی نبود . دو دل و دو دلبر . صدا پیشگان به ترتیب اجرای نقش .. اکبر مشکین ,,تاجی احمدی ..علی محزون .. توران مهرزاد ..ثریا قاسمی .. منوچهر نوذری .. و.. و و ..

Завантаження…

Завантаження…

Завантаження…

Завантаження…

Завантаження…

Виконується…

Завантаження списків відтворення…

ما هر شب در داستان شب يك داستان كوتاه مي خوانيم. براي شنيدن داسـتان هاي شبانه ما، تلگرام خود را به آخرین نسخه به روز کرده و از لینک زیر استفاده کنید telegram.me/dastaneshab

کامل ترین مرجع قصه کودکانه صوتی و داستان صوتی کودکانه شب از سن ۲ تا ۱۲ سال در اختیار شماست، در صورت علاقمندی به یک قصه صوتی لطفا بازخورد خود را نیز از آن داستان برای ما بنویسید تا خانواده های دیگر نیز بتوانند از آن داستان ها استفاده کنند. حالا اگر به دنبال داستان و کتاب کودک هستید می توانید به صفحات سری داستان کوتاه کودکانه، کتاب قصه برای کودکان دبستانی و دسته بندی کتاب های کودک براساس سن و سلیقه کودک خود رجوع کنید.

داستان های صوتی در این صفحه بدون دسته بندی آورده شده اند اما اگر شما به دنبال داستان صوتی با محوریت خاصی مثل مسائل محیط زیستی یا تربیتی هستید می توانید از گزینه فیلتر استفاده کنید یا بر روی برچسب هر داستان صوتی کلیک کنید.

اگر به دنبال داستان های کودکانه برای فرزند پیش دبستانی یا دبستانی خود هستید. می توانید در این صفحه آن ها را پیدا کنید.

یکی بود یکی نبود

خرس کوچولویی بود به نام تدی

داستان شب کوتاه

تدی توی آخرین روز پاییز زیر درخت نشسته بود تا آخرین ستاره ی پاییز بیفتد پایین.

تدی توی یک کتاب خوانده بود که اگر موقع پایین افتادن آخرین ستاره ی پاییز، آرزو کنی، آرزویت هرچه که…

مرجان کوچولو قرار بود برای ناهار به خانه مادربزرگ برود و مادربزگ هم گفته بود که یک غذای خوشمزه برای او خواهد پخت. دل توی دل مریم نبود تا ببیند مادربزرگ چه غذایی برای او پخته است.

غذای مادر بزرگ آبگوشت بود و مرجان آبگوشت دوست نداشت. اما رنگ خوش آبگوشت و بوی خوب غذا حسابی مرجان را سر شوق آورده بود و مادر بزرگ هم قصه ایی به نام آبگوشت برای مرجان کوچولو تعریف کرد. این برنامه در فصل زمستان تهیه و پخش شده است.

داستان”غذای مادربزرگ” با اجرای خانم مریم نشیبا درصدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران تهیه و تولید شده است.

این قصه از سری قصه های صوتی شب بخیر کوچولو با صدای زیبای مریم نشیبا است. برای گوش دادن به قصه های صوتی بیشتری از مریم نشیبا می توانید روی تگ مریم نشیبا در پائین این مطلب کلیک کنید.

مرجان کوچولو قرار بود برای ناهار به خانه مادربزرگ برود و مادربزگ هم گفته بود که یک غذای خوشمزه برای او خواهد پخت. دل توی دل مریم نبود تا ببیند مادربزرگ چه غذایی برای او پخته است.

غذای مادر بزرگ آبگوشت بود و مرجان آبگوشت…

در یک روز بارانی لیزی، کرم کوچولوی قصه ی ما روی شاخه های درخت بالای برکه نشسته بود.

لیزی شروع کرد به خوردن قسمتی از برگ درخت که زیر بارون خیس نشده بود.

یکدفعه صدایی شنید که میگفت: “هی … تو داری چتر منو میخوری!”

لیزی به…

سعید پسر خوب و با ادبی بود، سعید با مادرش در کلبه ایی کوچک زندگی می کردند و فیل کوچکی داشت.

سعید برای فیلش زنگوله ایی تهیه کرده بود تا هیچ وقت گم نشود. اما فیل کوچولو زنگوله دوست نداشت چون هر وقت و هر جا می رفت همه متوجه می شدند و می فهمیدند که او آمده است.

داستان”فیل زنگوله دار” با اجرای خانم مریم نشیبا در صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران تهیه و تولید شده است.

این قصه از سری قصه های صوتی شب بخیر کوچولو با صدای زیبای مریم نشیبا است. برای گوش دادن به قصه های صوتی بیشتری از مریم نشیبا می توانید روی تگ مریم نشیبا در پائین این مطلب کلیک کنید.

سعید پسر خوب و با ادبی بود، سعید با مادرش در کلبه ایی کوچک زندگی می کردند و فیل کوچکی داشت.

سعید برای فیلش زنگوله ایی تهیه کرده بود تا هیچ وقت گم نشود. اما فیل کوچولو زنگوله دوست نداشت چون هر وقت و هر جا می رفت همه…

یکی بود یکی نبود.

یک آقا لاک پشتی بود که با پدر و مادر و خواهرش کنار رودخانه زندگی میکردند.

یک روز خونواده ی آقا لاک پشته براش تولد گرفته بودن.

همه ی دوستاش رو دعوت کرده بودن، یه برگ سبز بزرگ خوشمزه هم براش آورده بودن.

یکی بود یکی نبود

فرید کوچولو صبح های زود با پدر و مادرش میومد به خونه ی مادربزرگ و پدربزرگش، تا مادر و پدرش برن به سرکار.

عصر هم که میشد مادر یا پدرش میومدن دنبالش و اونو میبردن خونه.

فرید مادربزرگ و پدربزرگش رو خیلی دوست…

بالای درختی بلند دو تا کبوتر با هم زندگی می کردند. اسم مادر ،کبوتر خانم بود و دخترش به اسم سپید پر بود.

یک روز کبوتر خانوم به دختر کوچولوش گفت من باید دنبال غذا برم و تو باید تنها توی لانه بمانی و مراقب خودت باشی و کار خطرناکی هم نکنی. سپیدپر کمی بالهایش ر اتمیز کرد و بعد سراغ نقاشی رفت و سعی کرد نقاشی کند. بعد به بیرون لانه نگاه کرد و مورچه ها را دید.

داستان”سپیدپر” با اجرای خانم مریم نشیبا د رصدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران تهیه و تولید شده است.

این قصه از سری قصه های صوتی شب بخیر کوچولو با صدای زیبای مریم نشیبا است. برای گوش دادن به قصه های صوتی بیشتری از مریم نشیبا می توانید روی تگ مریم نشیبا در پائین این مطلب کلیک کنید.

بالای درختی بلند دو تا کبوتر با هم زندگی می کردند. اسم مادر ،کبوتر خانم بود و دخترش به اسم سپید پر بود.

یک روز کبوتر خانوم به دختر کوچولوش گفت من باید دنبال غذا برم و تو باید تنها توی لانه بمانی و مراقب خودت باشی و کار…

یکی بود یکی نبود

یک مداد شمعی زرد کوچولو بود که با پدر و مادر زردش زندگی میکرد.

زرد کوچولو نقاشی کردن رو خیلی دوست داشت.

داستان شب کوتاه

اون همه چیز رو به رنگ زرد میکشید: خورشید، جوجه، گل های آفتابگردان و حتی فیل های زرد، ابرهای زرد، یا…

باغ زیبا و قشنگی بود که باغبان پیر و مهربانی داشت که خیلی به گل ها رسیدگی می کرد.

توی شاخه های درختان این باغ پرنده ها لانه کرده بودند. بین یکی ازشاخه ها گنجشک کوچولویی بود که روی یک تخم سفید و کوچولو نشسته بود. بعد از مدتی تخم شکست و یک جوجه زیبا بیرون آمد به نام جیک جیکی. جیک جیکی مهربان بود و گل ها را دوست داشت.

داستان”اشتباه جیک جیکی” با اجرای خانم مریم نشیبا در صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران تهیه و تولید شده است.

این قصه از سری قصه های صوتی شب بخیر کوچولو با صدای زیبای مریم نشیبا است. برای گوش دادن به قصه های صوتی بیشتری از مریم نشیبا می توانید روی تگ مریم نشیبا در پائین این مطلب کلیک کنید.

باغ زیبا و قشنگی بود که باغبان پیر و مهربانی داشت که خیلی به گل ها رسیدگی می کرد.

توی شاخه های درختان این باغ پرنده ها لانه کرده بودند. بین یکی ازشاخه ها گنجشک کوچولویی بود که روی یک تخم سفید و کوچولو نشسته بود. بعد از…

یکی بود یکی نبود

یک پسربچه ای بود به اسم امیر که با پدر و مادرش در خانه شان زندگی میکردند.

یک روز که مادر امیر داشت در آشپزخانه ماکارونی درست میکرد، امیر لباس گرگی اش را پوشید و شروع کرد به شیطنت.

از پله ها بالا و پایین میرفت…

یکی بود یکی نبود

یه خاله پیرزنی بود که توی خونه ی کوچیکش تنها زندگی میکرد.

خونه ی خاله پیرزن خیلی کوچولو بود، یه حیاط نقلی و کوچولو هم داشت.

هرروز دم غروب که میشد، سماورشو روشن میکرد، میرفت حیاط رو آب و جارو میکرد.

یه…

توی یک جنگل زیبا، حیوانات دور هم به خوبی و خوشی زندگی می کردند.

یک روز صبح که حیوانات دور برکه جمع شده بودند، حیوان جدیدی به جنگل آمد. این حیوان جدید لاک پشت بود. روز های بعد وقتی لاک پشت برای گردش رفت خاله خرگوشه و سنجاب کوچولو از او در مورد دریا و حیوانات دریا و بقیه چیزها سوال کردند

داستان”اشتباه خاله خرگوشه و سنجاب کوچولو” با اجرای خانم مریم نشیبا در صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران تهیه و تولید شده است.

این قصه از سری قصه های صوتی شب بخیر کوچولو با صدای زیبای مریم نشیبا است. برای گوش دادن به قصه های صوتی بیشتری از مریم نشیبا می توانید روی تگ مریم نشیبا در پائین این مطلب کلیک کنید.

توی یک جنگل زیبا، حیوانات دور هم به خوبی و خوشی زندگی می کردند.

یک روز صبح که حیوانات دور برکه جمع شده بودند، حیوان جدیدی به جنگل آمد. این حیوان جدید لاک پشت بود. روز های بعد وقتی لاک پشت برای گردش رفت خاله خرگوشه و…

یکی بود یکی نبود

یه سرزمینی بود توی قطب جنوب که کلی پنگوئن باهم اونجا زندگی میکردن.

پنگوئن ها از دریا ماهی میگرفتن و میخوردن، روی یخ ها لیز میخوردن و باهم بازی میکردن و خلاصه حسابی خوشحال بودن.

برفی هم، که یه پنگوئن کوچولوی…

پرستو کوچولو داستان ما در دسته بزرگ پرستو ها زندگی می کرد. پرستو ها دو بار در سال مهاجرت می کنند.

مرتضی کوچولو برای پرستو ها توی ایوان، لانه درست کرده بود. پاییز از راه رسیده بود و هوا داشت کم کم سرد می شد و پرستو ها برای کوچ آماده می شدند. اما روزی که پرستو ها کوچ کردند یک پرستو کوچولو توی لانه ماند و مرتضی کوچولو از او نگهداری کرد.

داستان”مسافر کوچولو” با اجرای خانم مریم نشیبا در صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران تهیه و تولید شده است.

این قصه از سری قصه های صوتی شب بخیر کوچولو با صدای زیبای مریم نشیبا است. برای گوش دادن به قصه های صوتی بیشتری از مریم نشیبا می توانید روی تگ مریم نشیبا در پائین این مطلب کلیک کنید.

پرستو کوچولو داستان ما در دسته بزرگ پرستو ها زندگی می کرد. پرستو ها دو بار در سال مهاجرت می کنند.

مرتضی کوچولو برای پرستو ها توی ایوان، لانه درست کرده بود. پاییز از راه رسیده بود و هوا داشت کم کم سرد می شد و پرستو ها…

ماهک کوچولو خونه ی مادر بزرگ و پدربزرگش رو خیلی دوست داشت.

خونه ی آنها یک حیاط کوچک نقلی داشت با یک حوض کوچک نقلی که توش سه تا ماهی قرمز کوچولو بود. یه درخت خوشگل هم توی حیاط بود که عصرها سایه اش می افتاد روی حوض.

ماهک هروقت که به…

روزی روزگاری یک عمو آسیابانی بود که یک سیبیل خیلی خیلی گنده داشت.

سیبییلش از بناگوش دررفته بود و وقتی توی آسیاب داشت گندم ها رو آرد میکرد، سیبیلاش از پنجره میومدن بیرون.

عمو آسیابان سیبیلاشو خیلی خیلی دوست داشت و مواظبشون بود.

یه روزی روزگاری توی یه دشت بزرگ و سرسبز یه عده اسب زندکی میکردند. اونا همه جا باهم میرفتن و همیشه پیش هم بودن. روزا میرفتن از دشت های سرسبز علف میخوردن و از چشمه ی خنکی که داشتن آب میخوردن. بچه ها باهم میدویدن و بازی میکردن.

بین این اسب ها…

اسب سفید مهربونی بود که توی دشتی زندگی می کرد و به همه کمک می کرد.

روزی اسب توی راه پیر مردی خسته را دید که باری را حمل می کرد. اسب جلوی پیرمرد زانو زد و پیرمرد سوار شد و اسب او را به خانه اش رساند.

داستان”اسب سفید” با اجرای خانم مریم نشیبا در صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران تهیه و تولید شده است.

این قصه از سری قصه های صوتی شب بخیر کوچولو با صدای زیبای مریم نشیبا است. برای گوش دادن به قصه های صوتی بیشتری از مریم نشیبا می توانید روی تگ مریم نشیبا در پائین این مطلب کلیک کنید.

اسب سفید مهربونی بود که توی دشتی زندگی می کرد و به همه کمک می کرد.

روزی اسب توی راه پیر مردی خسته را دید که باری را حمل می کرد. اسب جلوی پیرمرد زانو زد و پیرمرد سوار شد و اسب او را به خانه اش رساند.

داستان”اسب…

مادر بزرگ برای بهار قصه ایی می گفت به اسم بچه های آسمان.

مادر یزرگ از دو فرشته ای گفت که همه اسمشان را گذاشته بودند بچه های آسمان. گیس طلا و نقره نشان دو فرشته مهربان بودند که یکی فرشته شب و دیگری فرشته روز بودو این دوفرشته به همه جا سر می زدند و به همه کمک می کردند.

داستان”بچه های آسمون” بااجرای خانم مریم نشیبا در صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران تهیه و تولید شده است.

این قصه از سری قصه های صوتی شب بخیر کوچولو با صدای زیبای مریم نشیبا است. برای گوش دادن به قصه های صوتی بیشتری از مریم نشیبا می توانید روی تگ مریم نشیبا در پائین این مطلب کلیک کنید.

مادر بزرگ برای بهار قصه ایی می گفت به اسم بچه های آسمان.

مادر یزرگ از دو فرشته ای گفت که همه اسمشان را گذاشته بودند بچه های آسمان. گیس طلا و نقره نشان دو فرشته مهربان بودند که یکی فرشته شب و دیگری فرشته روز بودو این…

درخت سپیداری در کنار خیابانی زندگی می کرد. برگهای درخت سپیدار کم کم قرار بود که به خواب زمستانی بروند و برگ ها در حال تغییر رنگ بودند.

اما برگی بود که برگ آیینه نام داشت دلش نمی خواست رنگش زرد بشود و سوار بر باد روی زمین بیفتد. درخت سپیدار هر روز برگ های زیادی را از دست می داد. اما برگ آیینه قصد نداشت به بقیه دوستانش ملحق بشود.

داستان”برگ تنها” با اجرای خانم مریم نشیبا در صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران تهیه و تولید شده است.

این قصه از سری قصه های صوتی شب بخیر کوچولو با صدای زیبای مریم نشیبا است. برای گوش دادن به قصه های صوتی بیشتری از مریم نشیبا می توانید روی تگ مریم نشیبا در پائین این مطلب کلیک کنید.

درخت سپیداری در کنار خیابانی زندگی می کرد. برگهای درخت سپیدار کم کم قرار بود که به خواب زمستانی بروند و برگ ها در حال تغییر رنگ بودند.

اما برگی بود که برگ آیینه نام داشت دلش نمی خواست رنگش زرد بشود و سوار بر باد روی…

یکی بود یکی نبود
غیر از خدا هیچکس نبود. یک گربه بود و یک طُرقه بود و یک خروس خوشگل و چاق و چله که ته جنگل، تو یک کلبه چوبی سه تائی با هم زندگی می‌کردند.
گربه پالتو پوستی داشت. طرقه هم تن خودش یک نیم تنه مخملی داشت. اما خروس تپلی، بس که پرهاش قشنگ…

یک روز اردک کوچولو به دور و برش نگاه کرد و همه ی اردک ها را دید.

با خودش فکرکرد: “من درست شبیه اردک های دیگر هستم. هیچ فرقی باهم نداریم!”

ولی او دلش میخواست جور دیگری باشد، نه شبیه همه!

با خودش گفت:

“اگر یک پرنده بودم…

یک روز خانوم کلاغه از لونه اش اومد بیرون تا برای بچه هاش غذا پیدا کنه.

همینجوری که داشت پرواز میکرد یک کرم رو دید که روی علف ها راه میرفت.

خیلی خوشحال شد که یه غذای خوب برای جوجه کلاغ هاش پیدا کرده. رفت و کرم رو با نوکش از روی زمین…

پگاه دختر خوبی بود ولی یک عادت زشت داشت و آن هم این بود که دلش نمی خواست صبح ها صورتش را بشوید.

پگاه کوچولو یک روز صبح صدای چند بچه گربه را شنید و وقتی به زیر زمین رسید، دید چند بچه گربه کوچولو بدون مادرشان در حال بازی و ورجه ورجه کردن هستند. پگاه از پشت پنجره منتظر برگشت مادر بچه گربه ها شد اما خبری از مادربچه گربه ها نشد بنابراین پگاه با مادرش برای بچه گربه ها شیر بردند.

داستان”بچه گربه های تمیز” با اجرای خانم مریم نشیبا در صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران تهیه و تولید شده است.

این قصه از سری قصه های صوتی شب بخیر کوچولو با صدای زیبای مریم نشیبا است. برای گوش دادن به قصه های صوتی بیشتری از مریم نشیبا می توانید روی تگ مریم نشیبا در پائین این مطلب کلیک کنید.

پگاه دختر خوبی بود ولی یک عادت زشت داشت و آن هم این بود که دلش نمی خواست صبح ها صورتش را بشوید.

پگاه کوچولو یک روز صبح صدای چند بچه گربه را شنید و وقتی به زیر زمین رسید، دید چند بچه گربه کوچولو بدون مادرشان در حال بازی…

بهار نزدیک شده بود، اما پرنده بهاری هنوز مژده آمدن بهار را به حیوانات جنگل نداده بود.

حیوانات جنگل نگران پرنده بهاری بودند و قصد داشتند به دنبال پرنده بروند. سنجاب و خرگوش و آهو و جوجه تیغی و لاکپشت کوچولو و … با هم به دنبال پرنده بهاری رفتند اما…

این برنامه در شب میلاد امام محمد باقر علیه السلام و فصل بهار پخش شده است.

داستان”پرنده بهاری” با اجرای خانم مریم نشیبا در صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران تهیه و تولید شده است.

این قصه از سری قصه های صوتی شب بخیر کوچولو با صدای زیبای مریم نشیبا است. برای گوش دادن به قصه های صوتی بیشتری از مریم نشیبا می توانید روی تگ مریم نشیبا در پائین این مطلب کلیک کنید.

بهار نزدیک شده بود، اما پرنده بهاری هنوز مژده آمدن بهار را به حیوانات جنگل نداده بود.

حیوانات جنگل نگران پرنده بهاری بودند و قصد داشتند به دنبال پرنده بروند. سنجاب و خرگوش و آهو و جوجه تیغی و لاکپشت کوچولو و … با هم…

این داستان دو همسایه در درخت زاری هست که گنجشک پرنده ای توانا و کلاغ پرنده ای تبنل است.

این داستان دو همسایه در درخت زاری هست که گنجشک پرنده ای توانا و کلاغ پرنده ای تبنل است.

سلام بچه‌ها. شبتون بخیر. امشبم مثل شبای قبل قصه داریم. اسم قصه‌مون قمری و هیزم‌شکن فقیره.

یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچ‌کی نبود. یه هیزم‌شکنی بود بچه‌ها که با زن مهربونش توی یه خونه توی یه دهکده‌ای که نه خیلی دور بود و نه خیلی نزدیک زندگی می‌کردن. اونا خونشون خیلی کوچیک بود و زندگیشون خیلی سخت. برای اینکه هیزم‌شکن هر روز از صبح تا شب کار می‌کرد اما درآمد کافی برای اینکه گذران زندگی کنن به‌دست نمی‌آورد.

یه روز هیزم‌شکن تبر و تیرکمونشو برداشت و رفت جنگل. تا ظهر کار کرد و کار کرد. بعدش خسته و گرسنه شد. به خاطر همین روی تنۀ یه درخت نشست تا یه کمی خستگی در کنه که یهویی از بالای سرش یه صدایی شنید. سرشو بلند کرد. واااای اون بالا یه دسته قمری دید. اونا همینطوری لابه‌لای شاخۀ درختا پرواز می‌کردن. هیزم‌شکن با عجله تیرکمونشو برداشت تا یکی از اونا رو شکار کنه. یکی از قمریا که خیلی هم کوچولو بود یهویی داد زد: دست نگه دار هیزم‌شکن ما رو شکار نکن. قمریای دیگه وقتی که صدای اونو شنیدن فهمیدن که جونشون در خطره و پرواز کردن رفتن. اما قمری کوچیکه اومد پایین و روی پایین‌ترین شاخۀ درخت و رو کرد به هیزم‌شکن. بهش گفت: ببین هیزم‌شکن! گوش کن ببین من چی می‌گم. اگه قول بدی که قمریای دیگه رو شکار نکنی، اگه قول بدی که از این به بعد بذاری قمریای دیگه راحت و آسوده و بیان و لابه‌لای شاخۀ درختا پرواز کنن اون‌وقت هر آرزویی که بکنی من برآورده می‌کنم.

هیزم‌شکن وقتی حرفای قمری رو شنید خیلی تعجب کرد اما قول داد که باشه دیگه قمریا رو شکار نمی‌کنم. بعدم آرزو کرد که یه خونۀ قشنگ و بزرگ داشته باشه. وقتی هیزم‌شکن از جنگل برگشت با ناامیدی به خونه‌ش نگاه کرد چون فکر می‌کرد که قمریه بیخودی گفته. مگه می‌شه که بتونه آرزوی منو برآورده کنه؟

اما بچه‌ها می‌دونید چی دید؟ دید که زن مهربونش جلوی یه خونۀ بزرگ و قشنگ وایساده و داره براش دست تکون می‌ده. هیزم‌شکن و زن مهربونش خوشحال و خوشبخت توی اون خونۀ بزرگ و قشنگ زندگی می‌کردن. اما، اما مدتی که گذشت هیزم‌شکن دیگه راضی و شاد نبود چون دیگه دلش می‌خواست به جای این خونۀ بزرگ، یه قصر بزرگ داشته باشه با لباسای خیلی قشنگ و اسبای رنگ‌ووارنگ. به خاطر همین دوباره رفت جنگل. رفت و قمری رو صدا کرد و ازش خواست که آرزوشو برآورده کنه. قمری هم به حرفش گوش داد. برای همین هیزم‌شکن وقتی به خونه برگشت دید که به جای خونۀ خودش یه قصر خیلی باشکوه اونجاست. زن مهربونش هم با لباسای خیلی قشنگ پشت پنجره وایساده و داره براش دست تکون می‌ده.

از اون به بعد هیزم‌شکن فکر می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم روی زمینه. حالا دیگه هم ثروتمند بود هم اینکه دهقانای همسایه خیلی بهش احترام می‌ذاشتن.

اما بچه‌ها می‌دونید چی شد؟ دوباره یه مدت که گذشت هیزم‌شکن بازم راضی و شاد نبود. دوباره رفت جنگل و این بار از قمری خواست که اونو شاه سرزمین خودش کنه.

بچه‌ها هیزم‌شکن شاه شد. حالا دیگه همه ازش اطاعت می‌کردن. اما اون اصلا شاه عادلی نبود. از همۀ دهقانای فقیر پول خیلی زیادی می‌گرفت. اونا مجبور بودن که یه عالمه از درآمد خودشونو بدن به شاه چون‌که ازش می‌ترسیدن. حالا دیگه شاه خیلی خیلی ثروتمند شده بود اما هنوزم خوشحال و راضی نبود. چرا؟ به خاطر اینکه اون فقط شاه سرزمین خودش بود، دلش می‌خواست که تمام سرزمینای دور و اطرافش هم مال خودش بشه. اون دلش می‌خواست شاه شاهان بشه. به خاطر همینم از بین همۀ دهقانا قوی‌ترین مرد رو انتخاب کرد و با اون یه سپاه خیلی بزرگ درست کرد. بعدشم شروع کرد حمله کردن به کشورای همسایه. اما سربازای کشورای همسایه با تیر و توپ از سرزمینشون دفاع کردن. سربازای شاه که همون دهقانا بودن از ترس فرار کردن و اومدن تو مزرعه‌هاشون قایم شدن.

شاه که خیلی عصبانی بود از بلندترین برج قصر خودش رفت بالا و قمری رو صدا کرد. بهش گفت: زود باش قمری، زود باش آخرین آرزوی منو برآورده کن. یه سپاه قوی به من بده که بتونم همۀ شاهان رو شکست بدم و بشم شاه شاهان. قمری گفت: نه، من دیگه آرزوی تو رو برآورده نمی‌کنم. تا حالا هر چی که خواستی به‌دست آوردی اما نتونستی تو صلح و شادی باهاشون زندگی کنی. می‌دونم که اگه شاه شاهان هم بشی بازم راضی نمی‌شی.

شاه که از عصبانیت سرخ شده بود و به خودش می‌پیچید دستور داد که با توپ به قمری حمله کنن.

بچه‌ها توپه غرید و غرید و غرید اما به‌جای اینکه بخوره به قمری، خورد به یکی از برجای قصر. قصر آتیش گرفت. شعله‌های آتیش بود که از پنجره‌ها و در و دیوار قصر میومدن بیرون. بعد یه مدت قصر سوخت و خراب شد. تمام ثروت شاه هم با قصرش رفت. این بود که از این به بعد هیزم‌شکن با آرزوی شاه شاهان شدنش موند و یه تبر و یه کلبۀ کوچیک و زن مهربونش.

بچه‌ها قصۀ ما به سر رسید. حالا چشماتونو ببندید که می‌خوام براتون لالایی بخونم.

عروسک جون عروسک جون

دیگه شب شد لالا

به قربون دو چشمونت

 لالا کن لالا

دلم می‌خوا که تو خواب ناز بری نازنین

شب چراغون خدا رو تو آسمون ببینی

عروسک جون عروسک جون

دیگه شب شد لالا

به قربون دو چشمونت

لالا کن لالا

شب بخیر.

سلام بچه‌ها. شبتون بخیر. امشبم مثل شبای قبل قصه داریم. اسم قصه‌مون قمری و هیزم‌شکن فقیره.

یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچ‌کی نبود. یه هیزم‌شکنی بود بچه‌ها که با زن مهربونش توی یه خونه توی یه دهکده‌ای که نه خیلی دور…

روزی روزگاری در یک جنگل سرسبز شیری زندگی میکرد. آقا شیر که دیگه کم کم داشت پیر میشد نمیتونست به سرعت قدیم بدوه. بخاطر همینم خیلی وقتا نمیتونست شکار کنه و گرسنه میموند. 

یک روز همینطوری که داشت در جنگل پرسه میزد و دنبال غذا میگشت به یک غار…

خانواده ی موش ها در یک نانوایی زندگی میکردند و از نان ها و کیک ها تغذیه میکردند.

نانوا همه ی راه ها را برای بیرون کردن موش ها از نانوایی اش امتحان کرده بود و موفق نشده بود.

تا اینکه روزی تصمیم گرفت دشمن اصلی موش ها یعنی “گربه” را به…

روزی روزگاری جغدی در یک جنگل زندگی میکرد که با یک قو که در دریاچه زندگی میکرد دوست بود. قو پادشاه تمام قو های دریاچه بود و همه به او احترام میگذاشتند و هروقت هرکس مشکلی داشت به سراغ قو می آمد تا او مشکلش را حل کند.

جغد فکر میکرد که چون قو…

درخت بلوط همیشه فکر میکرد که از نی هایی که در نزدیکی او روییده اند، خیلی قویتر است.

با خودش میگفت: “من در مقابل طوفان صاف و محکم می ایستم و وقتی باد می وزه هیچ وقت از ترس خم نمیشم. اما این نی ها خیلی ضعیف هستند، تا باد می آید خم میشوند.”…

روزی روزگاری در دل یک جنگل، یک برکه ی کوچک و زیبا بود که ماهی ها، قورباغه ها، و خرچنگ های زیادی در آن زندگی میکردند.

دو ماهی به اسم های “بادی” و “بودی” هم در این برکه زندگی میکردند که از همه ی ماهی ها بزرگتر و زیباتر بودند. و به همین دلیل…

روزی روزگاری مرغ دریایی پیری در کنار دریاچه ای زندگی می کرد

مرغ قصه ما انقدری پیر شده بود که دیگه نمی تونست مثل قدیم ماهی ها را شکار کنه

بخاطر همین هر روز داشت کمتر از روز قبل شکار می کرد و داشت از گرسنگی می مرد

اما فکری به…

یک روز بچه فیل قصه ما، در جنگل به راه افتاد تا برای خودش دوستی پیدا کند. 

اول از همه خانم میمون را روی درخت دید

ازش پرسید: “با من دوست میشی؟”

میمون جواب داد: “من دنبال دوستی هستم که مثل من بتونه روی شاخه ها تاب بازی کنه، تو…

در روستای قشنگی دختری به نام نرگس با خانواده اش زندگی می کرد.

یک روز پدر نرگس کوچولو،یک بره کوچولو برای او آورد. بره کوچولو پشم های سفید قشنگی داشت به همین خاطر نرگس کوچولو اسم بره اش را برفی گذاشت. چند روز بعد پدر پشم های برفی را چید و نرگس با دیدن بره اش شروع به گریه کرد.

داستان”بره سفید” با اجرای خانم مریم نشیبا در صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران تهیه و تولید شده است.

این قصه از سری قصه های صوتی شب بخیر کوچولو با صدای زیبای مریم نشیبا است. برای گوش دادن به قصه های صوتی بیشتری از مریم نشیبا می توانید روی تگ مریم نشیبا در پائین این مطلب کلیک کنید.

در روستای قشنگی دختری به نام نرگس با خانواده اش زندگی می کرد.

یک روز پدر نرگس کوچولو،یک بره کوچولو برای او آورد. بره کوچولو پشم های سفید قشنگی داشت به همین خاطر نرگس کوچولو اسم بره اش را برفی گذاشت. چند روز بعد پدر پشم…

کبوتری بود که چهار جوجه داشت سه تا جوجه با طوق قهوه ای و و یک جوجه عجیب و غریب.

سه جوجه طوق قهوه ایی داشتند و جوجه آخر گردنش سفید و بدون طوق بود. همه جوجه ها برای گردش و تفریح و بازی می رفتند و فقط جوجه آخری توی لانه می ماند.

داستان”اشتباه جوجه کبوتر” با اجرای خانم مریم نشیبا در صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران تهیه و تولید شده است.

این قصه از سری قصه های صوتی شب بخیر کوچولو با صدای زیبای مریم نشیبا است. برای گوش دادن به قصه های صوتی بیشتری از مریم نشیبا می توانید روی تگ مریم نشیبا در پائین این مطلب کلیک کنید.

کبوتری بود که چهار جوجه داشت سه تا جوجه با طوق قهوه ای و و یک جوجه عجیب و غریب.

سه جوجه طوق قهوه ایی داشتند و جوجه آخر گردنش سفید و بدون طوق بود. همه جوجه ها برای گردش و تفریح و بازی می رفتند و فقط جوجه آخری توی لانه می…

دختر زیبایی به نام شهرزاد از وقتی به دنیا اومد نمی تونست درست راه برود

در هنگام به دنیا اومدنش عضله پاش صدمه دیده بود و دکتر ها هم دیر فهمیده بودند

بخاطر همین شهرزاد خانم خیلی سریع نمی تونست راه بره

سریع بدوئه، در ورزش های…

توی یه باغ بزرگ گل های رنگارنگی با هم زندگی می کردند، هر روز صبح خورشید خانم روی سر گل ها دست می کشید و اونها رو بیدار می کرد.

تا اینکه یک روز علفی توی باغ در آمد و گل ها با دیدن علف خیلی ناراحت شدند و می خواستند که باغبان بوته علف را از باغ گل بکند. تنها گلی که اعتراض نکرد گل نیلوفر بود. باغبان که به باغ آمد نیلوفر برگ هایش راروی علف انداخت و باغبان متوجه علف نشد.

داستان”مهربونی چقدر خوبه” با اجرای خانم مریم نشیبا در صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران تهیه و تولید شده است.

این قصه از سری قصه های صوتی شب بخیر کوچولو با صدای زیبای مریم نشیبا است. برای گوش دادن به قصه های صوتی بیشتری از مریم نشیبا می توانید روی تگ مریم نشیبا در پائین این مطلب کلیک کنید.

توی یه باغ بزرگ گل های رنگارنگی با هم زندگی می کردند، هر روز صبح خورشید خانم روی سر گل ها دست می کشید و اونها رو بیدار می کرد.

تا اینکه یک روز علفی توی باغ در آمد و گل ها با دیدن علف خیلی ناراحت شدند و می خواستند که…

توی یک مزرعه سر سبز و قشنگ خانم مرغه دنبال یک آشیونه می گشت.

سحر و سپهر که با پدرشون توی انبار رفته بودند، خانم مرغه را دیدند که روی چند تخم نشسته بود. سپهر و سحر از آن روز به بعد هر روز چند بار برای دیدن خانم مرغه می رفتند. اماخانم مرغه برای خوردن آب و دونه بلند نمی شد.

داستان”مرغ مزرعه مادر بهتریه” با اجرای خانم مریم نشیبا در صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران تهیه و تولید شده است.

این قصه از سری قصه های صوتی شب بخیر کوچولو با صدای زیبای مریم نشیبا است. برای گوش دادن به قصه های صوتی بیشتری از مریم نشیبا می توانید روی تگ مریم نشیبا در پائین این مطلب کلیک کنید.

توی یک مزرعه سر سبز و قشنگ خانم مرغه دنبال یک آشیونه می گشت.

سحر و سپهر که با پدرشون توی انبار رفته بودند، خانم مرغه را دیدند که روی چند تخم نشسته بود. سپهر و سحر از آن روز به بعد هر روز چند بار برای دیدن خانم مرغه می…

تمامی حقوق مطالب و تصاویر تولیدی این سایت متعلق به سایت رادیو کودک است، هرگونه کپی برداری با ذکر نام سایت و لینک به آن براساس صفحه قوانین و مقررات بلامانع است.

★ آپدیت آبان 96در مترو و یا اتوبوس منتظر رسیدن به مقصد هستید، در وقت آزاد خود نمی دانید چه کنید؛ خواندن داستان کوتاه یکی از بهترین راه های گذراندن اوقات شماست. داستانهای کوتاه با اینکه در چند خط خلاصه میشوند ، اما می توانند در عین حال که شما را برای مدتی سرگرم می کنند, جالب و آموزنده باشند.برنامه شامل 1000 داستان در گروه های زیر ارائه شده:عاشقانه – جالب و باورنکردنی – ترسناک – حکایت ها – طنز و فکاهی – داستان های خواندنی  – پندآموز – دینی و مذهبی و داستان های ارسالی کاربرانویژگی‌های برنامه:★ 8 تم مختلف مطالعه و مطالعه شب و تنظیم نور صفحه مطالعه★ چندین فونت زیبا برای مطالعه و تغییر اندازه و فاصله فونت و تعیین چرخش صفحه مطالعه★ آمار مطالعه (چند داستان، چند دقیقه، چند بار ارسال و …)★ به اشتراک گذاری داستانها از طریق بلوتوث ، ایمیل ، پیام کوتاه و …★ نمایش دفعات مطالعه هر داستان★ پیشنهاد مطالعه داستان، در نوار اعلان موبایل★ و …امیدوارم از خواندن داستان ها لذت ببرید 

کودکان علاقه زیادی به شنیدن قصه های مختلف دارند بنابراین بهتر است والدین و یا مربیان مهد کودک داستان های کوتاه و آموزنده را برای کودکان تهیه کنند, در ادامه انین مطلب 4 قصه کوتاه برای کودکان دختر و پسر را ملاحظه خواهید کرد.

قصه های کودکانه مضامین مختلفی دارند و بهتر است شما داستان های کوتاه با مضامین آموزنده و جالب را برای کودکان در منزل تعریف کنید تا کودکان در عین اینکه سرگرم می شوند درس های زیادی از شنیدن این داستان های آموزنده بگیرند. از قصه کوتاه برای کودکان می توانید به عنوان قصه شب نیز استفاده کنید.

شعر ها و داستان های کودکانه از بهترین روش ها برای سرگرم کردن کودکان هستند بنابراین بهتر است علاوه بر سرگرم کردن کودکان با کمک نقاشی های کودکانه در ساعاتی از روز اشعار و قصه های کودکانه را نیز برای آن ها بازگو کنید. در ادامه چهار قصه کوتاه برای کودکان دختر و پسر را در اختیار شما همراهان عزیز قرار داده ایم که هر کدام از این داستان ها به نوبه خود حکایتی شنیدنی و جالبی دارند.

داستان شب کوتاه

یکی بود یکی نبود توی جنگل کنار یک رود خانه درخت بزرگی قرار داشت که خانم کاکلی و جوجه هایش در آنجا زندگی می کردند هر چه زمان گذشت جوجه ها بزرگتر می شدند و به غذای بیشتری نیاز داشتند برای همین خانم کاکلی و آقای کاکلی با هم به دنبال غذا رفتند.
جوجه ها تنها مانده بودند یک دفعه یک پروانه قشنگ پر زد و روی شا خه ای نشست جوجه ها که پروانه ندیده بودند از ترس سر هایشان را زیر پرهایشان کردند « مثلا پنهان شدند» .
پروانه گفت : چرا می ترسید ؟ به من می گن پروانه, معمولا پرنده ها از دیدن من خوشحال می شوند چون من غذای آنها هستم .جوجه ها که گرسنه بودند تلاش کردند پروانه را بگیرند و بخورند ولی پروانه بالاتر پرید.
آنها به پروانه گفتند: چقدر تو زیبا هستی و چه قشنگ می پری، پروانه گفت: خداوند این بالهای زیبا را به من داده بعد هم پر زد بالاتر چون می ترسید پرنده ها بخورنش.
جوجه ها داشتند درباره پروانه حرف می زدند که درخت تکان خورد فوری ترسیدند و سر هایشان را لای پر هم پنهان کردند.
یک حیوان بزرگ با پنجه های قوی به درخت چسبیده بود با گوشهای پهن و بدن پشمالو خیلیم با نمک و مهربون به نظر می رسید.
به جوجه ها گفت : نترسید شما که غذای من نیستید. جوجه ها گفتند : ما را چه جوری دیدی ما که قایم شدیم . او گفت: ولی فقط شما سرتان را پنهان کردید بدنتان بیرون بود جوجه های قشنگ اسم من کوآلا است من نوعی خرس درختی هستم و در همسایگی شما با خانواده ام کنار کلبه زندگی میکنم.
جوجه ها گفتند : خوش به حالت می تونی همه جا بروی. کوآلا گفت : ولی من و همه حیوانات که بال نداریم دوست داریم مثل شما پرنده باشیم و در آسمان آبی و زیبای خداوند پرواز کنیم خدا نعمت بزرگ پرواز کردن را به شما داده صبر کنید بزرگتر شوید، عجله نکنید .
یک مرتبه کوآلا دید پرنده شکاری به سوی جوجه ها می آید فریاد زد : خطر! کوآلا خود را روی لانه ی جوجه ها انداخت و با پنجه های خود به بال های پرنده شکاری می زد.

پروانه خود را به خانم کاکلی رساند و گفت : مرا نخورید جوجه هایتان در خطر هستند زود بیائید. خانم کاکلی و کوآلا با کمک هم به هر زحمتی که بود پرنده ی شکاری را دور کردند. کوآلا کمی زخمی شده بود ولی خوشحال بود که توانسته جوجه های همسایه را نجات بدهد.
خانم کاکلی از پروانه و کوآلا تشکر کرد و بعد از آن داستان شجاعت کوآلا در جنگل پیچید و همه او را کوآ لای قهرمان می نامیدند.
این قصه کوتاه برای کودکان به سر رسید پرنده ی شکاری به مقصود نرسید بالا رفتم دوغ بود پائین آمدیم ماست بود قصه ی ما راست بود.

سه تا مورچه با هم دوست بودن و هر روز برای تهیه غذا با هم بیرون می رفتند. اونا هر روز زحمت زیادی می کشیدن تا غذاهای سنگین رو به سمت خونه حمل کنن. یه روز مورچه ها یه خوراکی پیدا کردن که خیلی خوشمزه بود ولی خیلی خیلی هم سنگین بود و حملش برای اونا سخت بود. مورچه ها بعد از کلی تلاش تونستن خوراکی رو یه خورده جابجا کنن. بعد خسته شدن و هر کدوم یه گوشه روی زمین ولو شدن تا کمی استراجت کنن.
یه دفعه یکی از مورچه ها صدا زد و گفت:
راستی چرا ما ماشین نداریم؟ چرا آدما چیزای سنگینشونو با ماشین حمل می کنن ولی ما همه چیزو باید روی دوشمون بگیریم؟ حرف این مورچه آنقدر عجیب بود که برای چند لحظه هر سه نفرشون ساکت شدن و توی فکر فرو رفتن بعد هر سه تا باهم گفتن باید ماشین بسازیم ولی چطوری ؟ مورچه ها با چه وسیله ای می تونن ماشین بسازن ؟
اونا تصمیم گرفتن اطرافو بگردن و هر وسیله ای که برای ساختن ماشین مناسبه با خودشون بیارن. هر مورچه به سمتی رفت و بعد از مدتی دوباره دور هم، کنار همون خوراکی جمع شدن.

یکی از مورچه ها یه تخمه آفتابگردون پیدا کرده بود. که با کمک هم اونو از وسط شکستن تا برای ساختن کف ماشین ازش استفاده کنن. اون دوتا مورچه ی دیگه چیزهای گردی رو پیدا کرده بودن که می تونستن برای درست کردن چرخ ماشین ازش استفاده کنن.
مورچه ها با تلاش و پشتکار بعد از یه ساعت، ماشین قشنگی برای خودشون درست کردن و خوراکیشونو توی ماشین گذاشتن و به راه افتادن .
مورچه ها اون روز به جای اینکه خوراکی شونو روی دوششون بذارن، خودشون روی خوارکی شون نشستن و حسابی کیف کردن. وقتی به خونه رسیدن مورچه های دیگه با تعجب، دوستاشون رو دیدن که با یه وسیله عجیب به خونه می یومدن. مورچه ها وقتی ماجرارو فهمیدن برای چند دقیقه با اشتیاق دست زدن و اونارو تشویق کردن.
ملکه مورچه ها اسم ماشین اونا رو ماشین مورچه ای گذاشت. حالا با کمک ماشین مورچه ای کار مورچه ها راحت تر شده و هر روز غذای زیادتری به خونه میارن.

در این مطلب 4 قصه کوتاه برای کودکان با موضوعات جالب و شنیدنی را ملاحظه کردید که امیدواریم کودکان عزیز از شنیدن این داستان های زیبا و جالب نهایت لذت را ببرند, در صورت تمایل می توانید برای مشاهده انواع قصه های کودکانه با موضوعات مختلف به بخش داستان کودک مراجعه کنید.

منبع : آرگا



موهاتو ابریشمی کن !



روغن خراطین و خواص شگفت انگیز آن !



چطور ارزان به آنتالیا سفر کنیم؟


معرفی بهترین رستوران های کوش آداسی مناسب با ذائقه شما


تبلت جدید و خوش قیمت سامسونگ را با 8 درصد تخفیف بخرید



ایده های جذاب برای تزیین تم تولد مردانه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دیدگاه

نام

ایمیل

وب‌سایت

ذخیره نام، ایمیل و وبسایت من در مرورگر برای زمانی که دوباره دیدگاهی می‌نویسم.

خواندن قصه شب برای کودکان یکی از بهترین روش های خواب کردن کودکان می باشد. قصه های شب بسیاری برای کودکان وجود دارد که بسته به سن آن ها انتخاب می شود.

کودکان علاقه زیادی به شنیدن قصه ها دارند. قصه ها برای آن ها جذاب و آموزنده است. بسیاری از کودکان از شخصیت های داستان ها الگو می گیرند. در این مطلب با 3 داستان دلنشین و جذاب و قصه شب برای کودکان آشنا می شویم.

قصه ها و داستان های کودکانه سرگرم کننده رای کودکان جذابیت بسیاری دارند. به عقیده بسیاری از کارشناسان و روانشناسان, قصه خواندن برای کودکان بسیار مفید است و موجب افزایش مهارت های یادگیری آن ها می شوند. یکی از زمان های مناسب قصه گفتن برای کودکان, شب قبل از خواب است. انواع قصه شب برای کودکان وجود دارد. در ادامه 3 نمونه از جذاب ترین قصه شب برای کودکان بیان می شود.داستان شب کوتاه

در آبگير كوچكي ، سه ماهي زندگي مي كردند . ماهي سبز ، زرنگ و باهوش بود ، ماهي نارنجي ، هوش كمتري داشت و ماهي قرمز ، كودن و كم عقل بود. يك روز دو ماهيگير از كنار آبگير عبور كردند و قرار گذاشتند كه تور خود را بياورند تا ماهيها را بگيرند. سه ماهي حرف هاي ماهيگيران را شنيدند. ماهي سبز ، كه زرنگ و باهوش بود بدون اينكه وقت را از دست بدهد از راه باريكي كه آبگير را به جوي آبي وصل مي كرد ، فرار كرد. فردا ماهيگيران رسيدند و راه آبگير را بستند. ماهي نارنجي كه تازه متوجه خطر شد ، پيش خودش گفت ، اگر زودتر فكر عاقلانه اي نكنم بدست ماهيگيران اسير مي شوم . پس خودش را به مردن زد و روي سطح آب آمد. يكي از ماهيگيران كه فكر كرد اين ماهي مرده است ، او را از داخل آبگير گرفت و به طرف جوي آب پرت كرد ، و ماهي از اين فرصت استفاده كرد و فرار كرد. ماهي قرمز كه از عقل و فكر خود به موقع استفاده نكرد ، آنقدر به اين طرف و آنطرف رفت تا در دام ماهيگيران افتاد.

روزي الاغ هنگام علف خوردن ،‌كم كم از مزرعه دور شد . ناگهان گرگ گرسنه اي جلوي او پريد. الاغ خيلي ترسيد ولي فكر كرد كه بايد حقه اي به گرگ بزند وگرنه گرگه اونو يك لقمه مي كنه ، براي همين لنگان لنگان راه رفت و يكي از پاهاي عقب خود را روي زمين كشيد. الاغ ناله كنان گفت : اي گرگ در پاي من تيغ رفته است ، از تو خواهش مي كنم كه قبل از خوردنم اين تيغ را از پاي من در بياوري. گرگه با تعجب پرسيد : براي چه بايد اينكار را بكنم من كه مي خواهم تو را بخورم. الاغ گفت : چون اين خار كه در پاي من است و مرا خيلي اذيت مي كند اگر مرا بخوري در گلويت گير مي كند وتو را خفه مي كند. گرگ پيش خودش فكر كرد كه الاغ راست مي گويد براي همين پاي الاغ را گرفت و گفت : تيغ كجاست ؟ من كه چيزي نمي بينم و سرش را جلو آورد تا خوب نگاه كنه. در همين لحظه الاغ از فرصت استفاده كرد و با پاهاي عقبش لگد محكمي به صورت گرگ زد و تمام دندانهاي گرگ شكست. الاغ با سرعت از آنجا فرار كرد . گرگ هم خيلي عصباني بود از اينكه فريب الاغ را خورده است .

در جنگل سر سبز و قشنگي  خرگوش باهوشي زندگي مي كرد . يك گرگ پيرو يك روباه بدجنس هم هميشه نقشه مي كشيدند تا اين خرگوش را شكار كنند .ولي هيچوقت موفق نمي شدند . يك روز روباه مكار به گرگ گفت : من نقشه جالبي دارم و اين دفعه مي توانيم خرگوش را شكار كنيم . گرگ گفت : چه نقشه اي ؟ روباه گفت : تو برو ته جنگل ، همانجا كه قارچهاي سمي رشد مي كند و خودت را به مردن بزن . من پيش خرگوش مي روم و مي گويم كه تو مردي . وقتي خرگوش مي آيد تا تو رو ببيند تو بپر و او را بگير .گرگ قبول كرد و به همانجائي رفت كه روباه گفته بود. روباه هم نزديك خانه خرگوش رفت و شروع به گريه و زاري كرد .با صداي بلند گفت : خرگوش اگر بدوني چه بلائي سرم آمده و همينطور با گريه و زاري ادامه داد ، ديشب دوست عزيزم گرگ پير اشتباهي از قارچ هاي سمي جنگل خورده و مرده اگر باور نمي كني برو خودت ببين و همينطور كه خودش ناراحت نشان ميداد دور شد. خرگوش از اين خبر خوشحال شد پيش خودش گفت برم ببينم چه خبر شده است. او همان جائي رفت كه قارچهاي سمي رشد مي كرد . از پشت بوته ها نگاه كرد و ديد گرگ پير روي زمين افتاده و تكان نمي خورد . خوشحال شد و گفت از شر اين گرگ بدجنس راحت شديم . خواست جلو برود و نزديك او را ببيند اما قبل از اينكه از پشت بوته ها بيرون بيايد پيش خودش گفت :‌ اگر زنده باشد چي ؟ آنوقت مرا يك لقمه چپ مي كند . بهتر است احتياط كنم و مطمئن شوم كه او حتما مرده است. بنابراين از پشت بوته ها با صداي بلند ، طوريكه گرگ بشنود گفت : پدرم به من گفته وقتي گرگ ميمرد دهنش باز مي شود ولي گرگ پير كه دهانش بسته است . گرگ با شنيدن اين حرف كم كم و اهسته دهانش را باز كرد تا به خرگوش نشان بدهد كه مرده است . خرگوش هم كه با دقت به دهان گرگ نگاه مي كرد متوجه تكان خوردن دهان گرگ شد و فهميد كه گرگ زنده است . بعد با صداي بلند فرياد زد : اي گرگ بدجنس تو اگر مرده اي پس چرا دهانت تكان مي خورد . پاشو پاشو باز هم حقه شما نگرفت . و با سرعت از آنجا دور شد.

سه نمونه قصه ی بیان شده از بهترین قصه شب برای کودکان می باشند که جذابیت زیادی برای آن ها دارد. این سه قصه چیزهای مفیدی به کودکان آموزش می دهند. برای خواندن قصه های کودنه بیشتر به بخش داستان کودک رجوع کنید.

منبع : آرگا



موهاتو ابریشمی کن !



روغن خراطین و خواص شگفت انگیز آن !



چطور ارزان به آنتالیا سفر کنیم؟


معرفی بهترین رستوران های کوش آداسی مناسب با ذائقه شما


تبلت جدید و خوش قیمت سامسونگ را با 8 درصد تخفیف بخرید



ایده های جذاب برای تزیین تم تولد مردانه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دیدگاه

نام

ایمیل

وب‌سایت

ذخیره نام، ایمیل و وبسایت من در مرورگر برای زمانی که دوباره دیدگاهی می‌نویسم.

دكتر گفت به فلان سيرك برو دلقكي دارد كه آنقدر مي خنداندت كه غمت از ياد مي رود.

مرد لبخند زد و گفت : من همان دلقكم.

داستان شب کوتاه

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني.مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه.براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد… اما گاو دم نداشت!..

زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو بچسب!

قطره؛ دلش دریا می خواستخیلی وقت بود كه به خدا خواسته اش رو گفته بودهر بار خدا می گفت : از قطره تا دریا راهیست طولانی، راهی از رنج و عشق و صبوری، هر قطره را لیاقت دریا نیست!

قطره عبور كرد و گذشت

قطره پشت سر گذاشت

قطره ایستاد و منجمد شدقطره روان شد و راه افتادقطره از دست داد و به آسمان رفت 

و قطره؛ هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت 

تا روزی كه خدا به او گفت : امروز روز توست، روز دریا شدن!خدا قطره را به دریا رساندقطره طعم دریا را چشیدطعم دریا شدن رااما؛ روزی دیگر قطره به خدا گفت: از دریا بزرگ تر هم هست؟خدا گفت : هست!قطره گفت : پس من آن را می خواهمبزرگ ترین را، و بی نهایت را !پس خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : اینجا بی نهایت است!و آدم عاشق بود، دنبال كلمه ای می گشت تا عشق را درون آن بریزداما هیچ كلمه ای توان سنگینی عشق را نداشتآدم همه ی عشقش را درون یك قطره ریختقطره از قلب عاشق عبور كرد!و وقتی كه قطره از چشم عاشق چكید. خدا گفت :

 

 

حالا تو بی نهایتی، زیرا كه عكس من در اشــك عــاشق است!

 

جاي مهر روي پيشوني قيافه ظاهر الصلاحي بهش داده بود …

مخصوصا تسبيحي که تند تند ميچرخوند و زير لب ذکر ميگفت…!

در بنگاه که باز شد صاحب بنگاه سرش رو بلند کرد و نگاهي به

زن و دختر همراهش انداخت …

زن چهل و پنج شش ساله بود و دختر همراهش پونزده شونزده ساله …

زن سلامي کرد و گفت:

– حاج اقا اتاق خالي دارين ؟

پيرمرد بنگاهي انداز وراندازي کرد و گفت:

– چن نفرين خواهر جان ؟

زن گفت:

– من با همين دخترمم حاج اقا …. دونفر !

مرد بنگاهي اشاره اي به صندلي کرد و گفت :

– بشين ببينم !… پس کو شوهرت خواهر ؟

زن همونطور که داشت مينشست گفت :

– شوهرم مُرده حاج اقا … بقاي عمر شما باشه غشي بود حاج اقا …

بار آخرم تو حموم عمومي زير دوش غش کرد مُرد … من موندم با همين

دختر ويلون و سيلون … يک اتاقي اگه بشه خوبه…. کرايه زياد نميتونم

بدم …خانه هاي مردم کارگري ميکنم که دستم دراز نباشه پيش کسي.

مرد بنگاهي گفت:

– خدا ساخته برات … يک اتاق هست با يک اشپزخانه کوچيک …

همين پشته … انگار اصلا فقط بدرد شما ميخوره … سر مسترابشم

يک دوش داره … برا حموم رفتنم خوبه همونجا

داستان شب کوتاه

زن گفت:

– اجارش چنده حاج اقا ؟

مرد بنگاهي گفت:

– حرف اجاره نزن خواهرم… شما سايه بالا سر ندارين … پس

مسلموني کجا رفته؟ خدا و پيغمبر چي؟ مال خودمه اونجا …

دلم ميخواد بدم شما بشينين !

زن گفت:

– حاج اقا اينجور که نميشه. مجاني که نميشه خب !

مرد بنگاهي گفت :

– چرا نشه خواهر … کار خير ميکنم ذخيره اخرت …مگه همه چي

پوله ؟ … بخاطر ثوابش … بخاطر علي ! بخاطر فاطمه ! تازه مگه

من گفتم مجاني ؟

مرد بنگاه دار به دختر که داشت روزنامه ها رو نگاه ميکرد گفت :

– دختر جان يک زحمتي بکش برو اون سوپر روبرو بگو سيد عباس

بنگاه دار گفته يادش نره شير نگر داره …

دختر گفت چشم و رفت بيرون …

مرد بنگاهي به زن گفت :

– فرستادمش پي نخود سيا … راستش من زنم مريضه … اگه

قبول کني هفته اي يک بار من ميام اونجا مهمونتم … کار خلاف

شرعم نميخام بکنم … صيغه ميکنم که حلال حروميشم درست

بشه … خدا و پيغمبرم راضي بشن ! چي ميگي حالا ؟

زن من و مني کرد و گفت :

– حاج اقا روم نميشه اما راستشو بخواي حرفي ندرم ….! فقط

دلم نميخواد دخترم بفهمه مادرش صيغه شده

مرد بنگاهي گفت:

– زن حسابي کي خودتو گفت ؟ من دخترتو ميخام !

زن مثل ببر تيرخورده از جا بلند شد گفت :

– خجالت بکش با اين سن و سالت پيره سگ … همين بود

برا خدا و پيغمبر ؟ همين بود برا علي و فاطمه … همين بود برا

ثوابش ؟ اي خاک عالم تو او سرت با اون مسلموني و خدا پيغمبرت …

زن در رو محکم زد به هم رفت بيرون …

بنگاهي از پشت شيشه زن رو ديد که دست دخترش رو گرفت و

کشيد برد …

پير مرد بنگاهي گفت :

– آدم اينروزا بيزار ميشه از کار ثواب… نميخواي نخا … ميدمش اجاره …

دخترتم تحفه اي نبود …. دختر لاغر مفتش گرونه …. والله

آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی

کوچکترین اختلافی با هم نداشتند.

تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند

تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختی شون رو) بفهمند.

سردبیر میگه:

– آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟

شوهره روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه:

– بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمال رفتیم،اونجا برای اسب

سواری هر دو ،دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم.

اسبی که من انتخاب کرده بودم خیلی خوب بود ولی اسب همسرم

 به نظر یه کم سرکش بود.سر راهمون اون اسب ناگهان پرید و

همسرم رو زین انداخت .

همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :

“این بار اولته”

دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد.بعد یه مدتی دوباره همون

اتفاق افتاد این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب انداخت و گفت:

“این دومین بارت”

 بعد بازم راه افتادیم .وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو

انداخت خیلی با آرامش تفنگشو از کیف برداشت و با آرامش شلیک

کرد و اونو کشت.

سر همسرم داد کشیدم و گفتم :

“چیکار کردی روانی؟ حیوان بیچاره رو کشتی! دیوانه شدی؟”همسرم با خونسردی یه نگاهی به من کرد و گفت:

“این بار اولت بود” !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که

لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند،

هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!

در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب

ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند.

برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو

باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!

پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق

بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از

خانه انتخاب شد.

لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید،

گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!

او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته

چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.

سه سال گذشت… و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال …

شش سال …

سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست

به گرسنگی ادامه بده . او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع

به باز کردن یک ساندویچ کرد.

در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت

بیرون پرید،

«دیدید، می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم»

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نتیجه اخلاقی چیه به نظرتون؟؟؟؟؟؟

 

 

درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود .

پس از اندک زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می کند

و می گوید :

– جاسوس می فرستید به جهنم!؟

از روزی که این ادم به جهنم آمده، مدام در جهنم در گفتگو و بحث

است و جهنمیان را هدایت می کند و…

حال سخن درویشی که به جهنم رفته بود این چنین است:

با چنان عشقی زندگی کن که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم

افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.

يک خانم براي طرح مشکلش به کليسا رفت. او با کشيش

ملاقات کرد و برايش گفت:

– من دو طوطي ماده دارم که فوق العاده زيبا هستند. اما

متاسفانه فقط يک جمله بلدند که بگويند ” ما دو تا فاحشه

هستيم. مياي با هم خوش بگذرونيم”

 اين موضوع براي من واقعا دردسر شده و آبروي من را به

خطر انداخته. از شما کمک ميخواهم. من را راهنمايي کنيد

که چگونه آنها را اصلاح کنم؟

کشيش که از حرفهاي خانم خيلي جا خورده بود گفت:

– اين واقعاً جاي تاسف دارد که طوطي هاي شما چنين

عبارتي را بلدند من يک جفت طوطي نر در کليسا دارم.

آنها خيلي خوب حرف ميزنند و اغلب اوقات دعا ميخوانند.

 به شما توصيه ميکنم طوطيهايتان را مدتي به من بسپاريد.

شايد در مجاورت طوطي هاي من آنها به جاي آن عبارت

وحشتناک ياد بگيرند کمي دعا بخوانند.

 خانم که از اين پيشنهاد خيلي خوشحال شده بود با

کمال ميل پذيرفت.

 فرداي آن روز خانم با قفس طوطي هاي خود به کليسا

رفت و به اطاق پشتي نزد کشيش رفت .کشيش در قفس

طوطي هايش را باز کرد و خانم طوطي هاي ماده را داخل

قفس کشيش انداخت.

 يکي از طوطي هاي ماده گفت:

– ما دو تا فاحشه هستيم. مياي با هم خوش بگذرونيم؟

طوطي هاي نر نگاهي به همديگر انداختند. سپس يکي

به ديگري گفت:

 – اون کتاب دعا رو بذار کنار. دعاهامون مستجاب شد!

ساعت ۳ شب بود که صدای تلفن , پسری را از خواب بیدار کرد.

پشت خط مادرش بود .

پسر با عصبانیت گفت:

– چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟

مادر گفت :

– ۲۵ سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی،

فقط خواستم بگویم تولدت مبارک .

پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد.

صبح سراغ مادرش رفت . وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت

میز تلفنبا شمع نیمه سوخته یافت…

ولی مادر دیگر در این دنیا نبود . . .

در یک غروب جمعه٬ پیرمردی مو سفید٬ در حالی که دختر جوان و

زیبایی بازو به بازویش او را همراهی می کرد٬ وارد یک جواهر فروشی

شد و به جواهرفروش گفت:

“برای دوست دخترم یک انگشتر مخصوص می خواهم.”

مرد جواهرفروش به اطرافش نگاهی انداخت و انگشتر فوق العاده ایی

که ارزش آن چهل هزار دلار بود را به پیرمرد و دختر جوان نشان داد.

چشمان دختر جوان برقی زد و تمام بدنش از شدت هیجان به لرزه افتاد.

 پیرمرد در حال دیدن انگشتر به مرد جواهرفروش گفت:

– خب٬ ما این رو برمی داریم. جواهرفروش با احترام پرسید که پول اون

رو چطور پرداخت می کنید؟

پیرمرد گفت:

– با چک٬ ولی خب من می دونم که شما باید مطمئن بشید که حساب

من خوب هست٬ بنابراین من این چک رو الان می نویسم و شما

می تونید روز دوشنبه که بانکها باز می شه٬ به بانک من تلفن بزنید و

تایید اون رو بگیرید و بعد از آن٬ من در بعدازظهر دوشنبه این انگشتر را

از شما می گیرم.

 دوشنبه صبح مرد جواهرفروش در حالی که به شدت ناراحت بود به

پیرمرد تلفن زد و با عصبانیت به پیرمرد گفت:

– من الان حسابتون رو چک کردم٬ اصلا نمی تونم تصور کنم که توی

حسابتون هیچ پولی وجود نداره!

پیرمرد جواب داد:

– متوجه هستم٬ ولی در عوضش می تونی تصور کنی که من چه آخر

هفته معرکه و هیجان انگیزی رو گذروندم؟!!

روزی روزگاری نه در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می کرد

که همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا می کرد “بخت با من یار نیست”

و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد.

پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار کردن بخت خود به فلان کشور نزد

جادوگری توانا برود.

او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید.

گرگ پرسید: “ای مرد کجا می روی؟”

مرد جواب داد: “می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او

جادوگری بس تواناست!”

گرگ گفت: “می شود از او بپرسی که چرا من هر روز گرفتار سردردهای

 وحشتناک می شوم؟”

مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد.

او رفت و رفت تا به مزرعه ی وسیع رسید که دهقانانی بسیار در آن سخت

کار می کردند.

یکی از کشاورز ها جلو آمد و گفت: “ای مرد کجا می روی؟”

مرد جواب داد: “می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او

جادوگری بس تواناست!”

کشاورز گفت: “می شود از او بپرسی که چرا پدرم وصیت کرده است

من این زمین را از دست ندهم زیرا ثروتی بسیار در انتظارم خواهد بود،

در صورتی که در این زمین هیچ گیاهی رشد نمی کند و حاصل زحمات

من بعد از پنج سال سرخوردگی و بدهکاری است؟”

مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد.

او رفت و رفت تا به شهری رسید که مردم آن همگی در هیئت نظامیان

بودند و گویا همیشه آماده برای جنگ.

شاه آن شهر او را خواست و پرسید: “ای مرد به کجا می روی؟”

مرد جواب داد: “می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او

جادوگری بس تواناست!”

شاه گفت: “آیا می شود از او بپرسی که چرا من همیشه در وحشت دشمنان

بسر می برم و ترس از دست دادن تاج و تختم را دارم، با ثروت بسیار و

سربازان شجاع تاکنون در هیچ جنگی پیروز نگردیده ام؟”

مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد.

پس از راهپیمایی بسیار بالاخره جادوگری را که در پی اش راه ها پیموده بود

را یافت و ماجراهای سفر را برایش تعریف کرد.

جادوگر بر چهره مرد مدتی نگریست سپس راز ها را با وی در میان گذاشت و

گفت: “از امروز بخت تو بیدار شده است برو و از آن لذت ببر!”

و مرد با بختی بیدار باز گشت …به شاه شهر نظاميان گفت: “تو رازی داری که وحشت برملا شدنش آزارت

می دهد، با مردم خود یک رنگ نبوده ای، در هیچ جنگی شرکت نمی کنی،

از جنگیدن هیچ نمی دانی، زیرا تو یک زن هستی و چون مردم تو زنان را

به پادشاهی نمی شناسند، ترس از دست دادن قدرت تو را می آزارد.

 و اما چاره کار تو ازدواج است، تو باید با مردی ازدواج کنی تا تو را غمخوار

باشد و همراز، مردی که در جنگ ها فرماندهی کند و بر دشمنانت بدون احساس

ترس بتازد.”

شاه اندیشید و سپس گفت: “حالا که تو راز مرا و نیاز مرا دانستی با من ازدواج

کن تا با هم کشوری آباد بسازیم.”مرد خنده ای کرد و گفت: “بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را

اسیر تو نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز

برایم جفت و جور کرده است!”

و رفت …به دهقان گفت: “وصیت پدرت درست بوده است ، شما باید در زیر زمین

بدنبال ثروت باشی نه بر روی آن، در زیر این زمین گنجی نهفته است، ک

ه با وجود آن نه تنها تو که خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زیست.”

کشاورز گفت: “پس اگر چنین است تو را هم از این گنج نصیبی است، بیا با

هم شریک شویم که نصف این گنج از آن تو می باشد.”مرد خنده ای کرد و گفت: “بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را

اسیر گنج نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز

برایم جفت و جور کرده است!”

و رفت …سپس به گرگ رسید و تمام ماجرا را برایش تعریف کرد و سپس گفت:

“سردردهای تو از یکنواختی خوراک است اگر بتوانی مغز یک انسان کودن و

تهی مغز را بخوری دیگر سر درد نخواهی داشت!”

شما اگر جای گرگ بودید چکار می کردید؟بله. درست است! گرگ هم همان کاری را کرد که شاید شما هم می کردید،

مرد بیدار بخت قصه ی ما را به جرم غفلت از بخت بیدارش درید و مغز او

را خورد.

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که

از مغازه دورش کند. اما ناگهان کاغذی را در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت.

روی کاغذ نوشته بود “لطفا دوازده سوسیس و یک ران گوشت بدین”.

 یک اسکناس 10 دلاری هم همراه کاغذ بود!

قصاب با کمال و حیرت تعجب، سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و

در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه را گرفت و رفت.

او بسیار کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه هم بود.

این بود که بلافاصله مغازه را تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد.

سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا

چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد.

سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد

و ایستاد. قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.اتوبوس آمد، سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت.

صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد، دوباره شماره آنرا چک کرد.

اتوبوس درست بود سوار شد.

قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد. اتوبوس در حال

حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بیرون را تماشا می کرد.

پس از چند خیابان سگ روی پنجه باند شد و زنگ اتوبوس را زد.

اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم به دنبال او رفت.سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید. گوشت را روی پله گذاشت

و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید. اینکار را باز هم تکرار کرد

اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری

باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و

بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ کرد.

قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد:

– چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوش ترین سگی هست

 که من تا بحال دیدم.مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:

– تو به این میگی باهوش؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق

روش برگشتن سریع به خونه رو فراموش می کنه!

 

شاید طرح این داستان با اندازه ای اغراق همراه است که البته برای خیلی ها

باورش مشکله ولی نکته های اخلاقی در این نگارش وجود داره که بد نیست

بهش توجه داشته باشیم .اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود و

دوم اینکه چیزی که شما آن را بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر

 ارزشمند و غنیمت است

و خلاصه سوم اینکه بدانیم دنیا پر از تناقضاتی است که ممکن است در باورمان

نگنجد

پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر

 داشته های مان را بدانیم.

کارهای آنها نگاه می کند.

 هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند

و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند ،

باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند.

مرد از فرشته ای پرسید:

– شما چکار می کنید؟

فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت:

– اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند

را تحویل می گیریم …….

مرد کمی جلوتر رفت .

باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند

و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند .

مرد پرسید:

– شماها چکار می کنید ؟

یکی از فرشتگان با عجله گفت:

– اینجا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای

بندگان به زمین می فرستیم.

 مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است.

با تعجب از فرشته پرسید:

– شما چرا بیکارید ؟فرشته جواب داد :

– اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب

شده ، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.

مرد از فرشته پرسید:

– مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟فرشته پاسخ داد:

– بسیار ساده، فقط کافیست بگویند : ” خدایا شکر ” 

چندین سال پیش بود . ما تو یک خانواده خیلی فقیر تو یک ده دور افتاده

به نام “روکی” , تو یک کلبه کوچیک زندگی می کردیم .

روزها تو مزرعه کار می کردیم و شبها از خستگی خوابمون می برد.

 کلبمون نه اتاقی داشت , نه اسباب و اثاثیه ای , نه نور کافی .

از برداشت محصول اونقدر گیرمون می اومد که شکم پدر و مادر و سه تا

بچه سیر بشه .

یادم میاد یک سال که نمی دونم به چه علتی , محصولمون بی دلیل بیشتر

از سالهای پیش شد . برای همین بیشتر از همیشه پول گرفتیم .

یه شب مامان ذوق زده یه مجله خاک خورده و کهنه رو از تو صندوق کشید

بیرون و از توش یه عکس خیلی خوشگل از یه آینه نشونمون داد .

همه با چشمهای هیجان زده عکس رو نگاه می کردیم .

مامان گفت بیایید این آینه رو بخریم , حالا که کمی پول داریم , اینم خیلی

خوشگله٬ ما پیش از اون هیچوقت آینه نداشتیم ,

این هیجان انگیز ترین اتفاقی بود که می تونست برامون بیفته .

پول کافی هم برای خریدش داشتیم . پول رو دادیم به همسایه تا وقتی

میره شهر برامون بخره .

آفتاب نزده باید حرکت می کرد , از ده ما تا شهر حداقل پنج فرسخ راه بود ,

یعنی یک روز پیاده روی , تازه اگه تند راه می رفت.

 سه روز بعد وقتی همه داشتیم تو مزرعه کار می کردیم , صدای همسایمون

رو شنیدیم که یه بسته رو از دور بهمون نشون میداد .

چند دقیقه بعد همه تو کلبه دور مامان جمع شدیم . وقتی بسته رو باز کرد

مامان اولین کسی بود که جیغ زد :

“وای ی ی ی … حسین آقا , تو همیشه می گفتی من خوشگلماااا ,

واقعا من خوشگلما

بابا آینه رو گرفت دستش و نگاهی توش کرد . همینطوری که سیبیلاش

رو میمالید و لبخند ریزی میزد با اون صدای کلفتش گفت , آره منم خشنم ,

اما جذابم , نه ؟

” نفر بعدی آبجی کوچیکه بود :

“مامان , واقعا چشمهام به تو رفته ها

آبجی بزرگه نفر بعدی بود که با هیجان و چشمهای ورقلمبیده به آینه

نگاه می کرد :

می دونستم موهام رو اینطوری می بندم خیلی بهم میاد

… یهو آینه رو از دستش قاپیدم و توش نگاه کردم

می دونی ؟ تو چهار سالگی یه قاطر به صورتم لگد زده بود و به قول معروف

صورتم از ریخت افتاده بود.

وقتی تصویرم رو دیدم , یهو داد زدم :

” من زشتم ! , من زشتم “

بدنم می لرزید , دلم می خواست آینه رو بشکونم , همینطوری که

گوله های اشکم میومد به بابا گفتم :

یعنی من همیشه همین ریختی بودم ؟

–  آره عزیزم , همیشه همین ریختی بودی.

– اونوقت تو همیشه من رو دوست داری ؟

– آره پسرم , همیشه دوستت دارم.

 – چرا ؟ آخه چرا دوستم داری ؟

– چون تو مال من هستی.

 سالها از اون قضیه گذشته , حالا من هر صبح صادقانه به خودم نگاه

می کنم و می بینم درونم زشته .

اونوقت که از خدا می پرسم : یعنی واقعا دوستم داری ؟

بهم جواب میده :

– بله

و وقتی بهش می گم: چرا دوستم داری ؟

می گه:چون مال من هستی.

 

 

 

 

مردی ديروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش

را ديد كه در انتظار او بود.

– سلام بابایی ! يك سئوال از شما بپرسم ؟

– بله حتماً.چه سئوالي؟

– بابا ! شما براي هرساعت كالی چخد پول مي گيريد؟

مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي نداره. چرا چنين سئوالي

ميكني؟

– فقط ميخوام بدونم بابایی

– اگر فقط میخای بدونی ‚ بسيار خوب مي گم : 2000 تومن

پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد.

بعد به مرد نگاه كرد و گفت : بابایی ميشه 1000 تومن به من قرض بدی ؟

مرد عصباني شد و گفت :

اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ‚ فقط اين بود كه پولي براي خريدن

يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملآ در اشتباهي‚

سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي.

من هر روز سخت كارمي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم.

پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در رو بست.

مرد نشست و باز هم عصباني تر شد:

چطور به خودش اجازه مي ده فقط براي گرفتن پول ازمن چنين سئوالاتي كنه؟

بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش

خيلي تند وخشن رفتار كرده است.

شايد واقعآ چيزي بوده كه  براي خريدنش به 1000 تومن نيازداشته است.

به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.

– خوابي پسرم ؟

– نه بابا ، بيدالم.

– من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني

بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين 1000 تومن  كه

خواسته بودي.

پسر كوچولو نشست‚ خنديد و فرياد زد :

مچكلم باباجونی ! بعد دستش را زير بالشش بردو از آن زير چند

اسكناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصباني شد

و با ناراحتي گفت :

با اين كه خودت پول داشتي ‚ چرا دوباره درخواست پول كردي؟

پسر كوچولو پاسخ داد:

براي اينكه پولم كافي نبود‚ ولي من حالا 2000 تومن دارم.

آيا مي تونم يك ساعت از كار شما رو بخلم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟

من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم بابایی…

 

 یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت:

“خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟”

خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها

را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت.

درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک

ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!

افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند.

به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با

دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان

وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست

خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند.

اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود،

نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد.

خداوند گفت: “تو جهنم را دیدی!”آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد.

آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود.

یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!

افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند،

ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند.

مرد روحانی گفت: “نمی فهمم!” خداوند جواب داد: “ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد!

می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند،

در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!”

وقتی این داستانو خوندم خیلی خیلی احساسم یه مادرم بیشتر شد.

تقدیم به همه مادران:

داستان من از زمان تولّدم شروع می‎شود.

تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهی‎دست و هیچگاه غذا

به اندازهء کافی نداشتیم.

روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم.

مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به

درون بشقاب من ریخت و گفت،:

“فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم.”

و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم.

مادرم کارهای منزل را تمام می‎کرد و بعد برای صید ماهی به

نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت.

مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی

داشته باشم.

یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند.

به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی

را جلوی من گذاشت.

شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.

مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود

جدا می‎کرد و می‎خورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است.

ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند.

امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:

“بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمی‎دانی که من

ماهی دوست ندارم؟”

و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه می‎رفتم و آه در

بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم.

مادرم به بازار رفت و با لباس ‎فروشی به توافق رسید که

قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانم‎ها

بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد.

 شبی از شب‎های زمستان، باران می‏بارید.

مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم.

از منزل خارج شدم و در خیابان‎های مجاور به جستجو پرداختم

و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه می‎کند.

ندا در دادم که،

“مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه

کارها را بگذار برای فردا صبح.”

لبخندی زد و گفت:

“پسرم، خسته نیستم.”

و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام می‎رسید.

اصرار کردم که مادرم با من بیاید.

من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد.

موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم.

 مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد.

در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم.

از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم.

مادرم مرا در بغل گرفته بود و می گفت: 

“نوش جان، گوارای وجود”

نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛

فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم،

“مادر بنوش.”

 گفت: 

“پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم.”

و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛

بیوه‎زنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانهء او قرار گرفت.

می‏بایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار

شد و ما اکثراً گرسنه بودیم.

عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل مابود.

غذای بخور و نمیری برایمان می‏فرستاد.

وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر می‏شود،

به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما

رسیدگی نماید، چرا که مادرم هنوز جوان بود.

امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت:

“من نیازی به محبّت کسی ندارم…”

و این پنجمین دروغ او بود.درس من تمام شد و از مدرسه فارغ‎التّحصیل شدم.

بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند

و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید.

سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمی‏توانست به در

منازل مراجعه کند.

پس صبح زود سبزی‎های مختلف می‏خرید و فرشی در خیابان

می‏انداخت و می‏فروخت.

وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند، که دیگر وظیفهء من بداند

که تأمین معاش کنم، قبول نکرد و گفت:

“پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم.”

و این ششمین دروغی بود که به من گفت.درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم.

یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد و به

معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی

کرده است.

در رؤیاهایم آغازی جدید را می‏دیدم و زندگی بدیعی که سراسر

خوشبختی بود.

به سفرها می‏رفتم. با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که

بیاید و با من زندگی کند، امّا او که نمی‏خواست مرا در تنگنا

قرار دهد گفت:

“فرزندم، من به خوش‏گذرانی و زندگی راحت عادت ندارم.”

و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت. مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید. به بیماری سرطان

ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد.

امّا چطور می‏توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری

فاصله بود.

همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم. دیدم بر بستر بیماری

افتاده است.

وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد.

درون دل و جگرم آتشی بود که همهء اعضاء درون را می‏سوزاند.

سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من می‎‏شناختم.

اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت:

“گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمی‎کنم.”

و این هشتمین و آخرين دروغی بود که مادرم به من گفت.وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز

برنگشود. 

جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت.

مواظب تو باشه من عشقم به تو رو تو روح اون میدمم، اون همیشه پیش توی و عاشقانه دوست داره. بچه گفت: خدای مهربون من اگه خواستم اونو صدا کنم چی باید بهش بگم؟گفت: بهش بگو مادر.

يه خانومي وارد داروخانه ميشه و به دكتر داروساز ميگه كه به

سيانور احتياج داره!داروسازه ميگه: واسه چي سيانور مي‌‌خواي؟خانومه توضيح ميده كه لازمه شوهرش را مسموم كنه.چشم‌هاي داروسازه چهارتا ميشه و ميگه:

خدا رحم كنه، خانوم من نمي‌تونم به شما سيانور بدم كه بريد

و شوهرتان را بكُشيد! اين بر خلاف قوانينه! من مجوز كارم را از

دست خواهم داد… هردوي ما را زنداني خواهند كرد و ديگه بدتر

 از اين نمي شه! نه خانوم، نـــه! شما حق نداريد سيانور داشته

باشيد و حداقل من به شما سيانور نخواهم داد.بعد از اين حرف خانومه دستش رو ميبره داخل كيفش و از اون

يه عكس مياره بيرون؛

عكسي كه در اون شوهرش و زن داروسازه توي يه رستوران

داشتند شام مي‌خوردند.داروسازه به عكسه نگاه مي كنه و ميگه:

خُب، حالا… چرا به من نگفته بوديد كه نسخه داريد؟

نتيجه‌ي اخلاقي: وقتي به داروخانه مي‌رويد، اول نسخه خود را نشان دهيد!

 

يك بنده خدايي ، كنار اقيانوس قدم ميزد و زير لب ، دعايي را هم

زمزمه ميكرد .

نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و

گفت : – خدايا ! ميشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى ؟

 ناگاه ، ابرى سياه ، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و

در هياهوى رعد و برق ، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد كه

مي گفت :

 چه آرزويى دارى اى بنده ى محبوب من ؟

مرد  سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت :

– اى خداى كريم ! از تو مى خواهم جاده اى بين كاليفرنيا و هاوايي

بسازى تا هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگى كنم !! از جانب خداى متعال ندا آمد كه :

– اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسيار دوست ميدارم

و مى توانم خواهش تو را بر آورده كنم ، اما  هيچ ميدانى انجام

تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هيچ ميدانى كه بايد ته اقيانوس

آرام را آسفالت كنم ؟ هيچ ميدانى چقدر آهن و سيمان و فولاد

بايد مصرف شود ؟ . من همه ى اينها را مى توانم انجام بدهم ،

اما ، آيا نمى توانى آرزوى ديگرى بكنى ؟ مرد ، مدتى به فكر فرو رفت ، آنگاه گفت :

 – اى خداى من ! من از كار زنان سر در نمى آورم !

ميشود به من بفهمانى كه زنان چرا مى گريند ؟

ميشود به من بفهمانى احساس درونى شان چيست ؟

اصلا ميشود به من ياد بدهى كه چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟ صدايي از جانب باريتعالى آمد كه :

– اى بنده من ! آن جاده اى را كه خواسته اى ، دو باندى باشد يا

چهار باندى ؟؟!!

اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک.

 

زمان میگذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ میشد.

هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و

مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر.

 

آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک

به سراغ پدر رفت و به او گفت: پدر شما چرا جای خالی ندارید؟

پدر گفت: عزیزم جالی خالی نه، قطعه گمشده.

هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده دارد من هم داشتم،

مادرت قطعه گم شده‌ی من بود. با پیدا کردن او تکمیل شدم.

یک دایره کامل.

پسر از همان روز جست و جوی قطعه‌ی گمشده خود را آغاز کرد.

رفت و رفت تا به یک قطعه‌ای از دایره رسید شعاع و زاویه آن را اندازه

گرفت درست اندازه جای خالی بود ولی مشکل آن بود که قطعه زرد بود.

 

دایره باز هم رفت تا اینکه به یک مثلث رسید که فضای خالی خود

را با قطعه‌های رنگارنگ کوچک پر کرده بود.

 

دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا اینکه به یک قطعه مربع

گمشده رسید، به او گفت:شما قطعه گمشده من را ندیدید؟

قطعه مربع گریه کرد و گفت: من هستم.

– ولی شما مربع هستید و قطعه گمشده‌ی من قسمتی از دایره.

– من اول قطعه‌ای از دایره بودم یعنی دقیقا بگویم قسمتی از شما

و منتظرتان که یک مربع قرمز آمد.

قطعه‌ی گمشده او مربع بود ولی من گول خوردم و خود را به زور داخل

فضای خالی او کردم، به مرور زمان تغییر شکل دادم و به شکل فضای

خالی مربع در آمدم .

ولی او قرمز بود و من آبی، به هم نمی‌خوردیم. اکنون پشیمانم.

من قطعه‌ی گمشده‌ی شما هستم.

 

دایره که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای

خالی خود جا دهد اما نشد، بنابراین او را با طناب به خود بست و

خوشحال راه افتاد.

حرکت کردن با یک قطعه که سبب بد قواره شدن دایره شده بود

خیلی سخت بود ولی دایره تمام این سختیها را به جان خریده بود و

با عشق حرکت میکرد.

 

رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد.

بخت به او رو کرده بود که قطعه‌ی گمشده‌اش قسمت بالای او بود

و گیر نکرده بود.

قطعه گمشده به او گفت: من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم.

 

قطعه‌ی گمشده رفت و هیچ وقت برنگشت.

دایره هم سالها آنقدر گریه کرد تا بیضی شد (لاغر شد) و

توانست از گودال بیرون بیاید.

دلش شور میزد که نکند اتفاقی برای قطعه گم شده افتاده باشد.

دنبال او به هر سو رفت. تا اینکه بالاخره او را پیدا کرد.

کاش هیچ وقت او را پیدا نمی‌کرد.

 

نتیجه گیری اخلاقی : سعی کنید گول تکه های گمشده دروغی رو نخورید.

یه روز مسوول فروش، منشی دفتر، و مدیر شرکت برای ناهار به

سمت سلف قدم می زدند…

یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش

میدن و جن چراغ ظاهر میشه…

جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم…

منشی می پره جلو و میگه:

«اول من، اول من!… من می خوام که توی باهاماس باشم،

سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا

نداشته باشم»…

پوووف! منشی ناپدید میشه…

بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه:

«حالا من، حالا من!… من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم

بدم، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم

و تمام عمرم حال کنم»…

پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه…

بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه… مدیر میگه:

«من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!

نتیجهء اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه!

 

دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی كار می كردند كه یكی از آنها

ازدواج كرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود .

شب كه می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با

هم نصف می كردند .

یك روز برادر مجرد با خودش فكر كرد و گفت :‌

(( درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من مجرد هستم

و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می كند . ))

بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه

به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت .

در همین حال برادری كه ازدواج كرده بود با خودش فكر كرد و گفت :

‌(( درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من سر و سامان

گرفته ام ولی او هنوز ازدواج نكرده و باید آینده اش تأمین شود . ))

بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به

انبار برادر برد و روی محصول او ریخت .

سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند كه چرا ذخیره گندمشان

همیشه با یكدیگر مساوی است .

تا آن كه در یك شب تاریك دو برادر در راه انبارها به یكدیگر برخوردند .

آن ها مدتی به هم خیره شدند و سپس بی آن كه سخنی بر لب

بیاورند كیسه هایشان را زمین گذاشتند و یكدیگر را در آغوش گرفتند .

نیمه شبِ پریشب گشتم دچار کابوس‏دیدم به خواب حافظ ، توى صف اتوبوس

گفتم: سلام خواجه، گفتا: علیک جانم گفتم: کجا روانى ؟ گفتا: خودم ندانم گفتم: بگیر فالى، گفتا: نمانده حالى گفتم: چگونه ‏اى؟ گفت: در بند بى‏خیالى گفتم که: تازه تازه شعر و غزل چه دارى گفتا که: مى‏سرایم شعر سپید بارى‏

گفتم: کجاست لیلى ، مشغول دلربایى ؟  گفتا: شده ستاره در فیلم سینمایى گفتم: بگو ز خالش، آن خال آتش افروز  گفتا: عمل نموده، دیروز یا پریروز گفتم: بگو زمویش، گفتا: که مِش نموده گفتم: بگو ز یارش، گفتا: ولش نموده گفتم: چرا، چگونه؟ عاقل شدست مجنون؟ گفتا: شدید گشته معتاد گرد و افیون

گفتم: کجاست جمشید؟ جام جهان نمایش؟ گفتا: خریده قسطى تلویزّیون به جایش‏ گفتم: بگو ز ساقى حالا شده چه کاره‏ گفتا: شده پرستار یا منشى اداره گفتم: بگو ز زاهد، آن رهنماى منزل  گفتا: که دست خود را بردار از سر دل گفتم: ز ساربان گو با کاروان غم‏ها گفتا: آژانس دارد با تور دور دنیا  گفتم: بکن ز محمل یا از کجاوه یادى  گفتا: پژو دوو بنز یا گلف تُک مدادى

گفتم که: قاصدت کو؟ آن باد صبح شرقى گفتا که: جاى خود را داده به فکس برقى گفتم: بیا ز هدهد جوییم راه چاره گفتا: به جاى هدهد دیش است و ماهواره‏ گفتم: سلام ما را باد صبا کجا برد گفتا: به پست داده ، آوُرد یا نیاوُرد ؟

گفتم: بگو ز مشکِ آهوى دشت زنگى گفتا که: ادکلن شد در شیشه ‏هاى رنگى‏ گفتم: سراغ دارى میخانه‏اى حسابى گفت: آن چه بود از دم، گشته چلوکبابى

 

 

ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت،

پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود.

 فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را

باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند:

« امیلی عزیز،

عصر امروز به خانه تو می آیم تا تو را ملاقات کنم.

با عشق، خدا»


امیلی همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت،

با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟

او که آدم مهمی نبود.

در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد

و با خود گفت: « من، که چیزی برای پذیرایی ندارم! »

پس نگاهی به کیف پولش انداخت. او فقط ۵ دلار و ۴۰ سنت داشت.

با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید.

 وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و

او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند.

در راه برگشت، زن و مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند.

مرد فقیر به امیلی گفت:

« خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم.

آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟ »

امیلی جواب داد:

« متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام. »

مرد گفت:

« بسیار خوب خانم، متشکرم»

و بعد دستش را روی شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.

همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند،

امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد.

به سرعت دنبال آنها دوید:

« آقا، خانم، خواهش می کنم صبر کنید. »

وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید،

سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت.

مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد.

وقتی امیلی به خانه رسید، یک لحظه ناراحت شد

چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی

از خدا نداشت.

همان طور که در را باز می کرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید.

نامه را برداشت و باز کرد:

امیلی عزیز،

از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم

با عشق، خدا . . .

ما هر شب راس ساعت 23، برای شما یک داستان کوتاه می‌خوانیم.

این اعلام خبر بازگشت ماست.
«#داستان_شب» از اول تیرماه بازخواهد گشت.
لطفا این فایل صوتی را گوش کنید و به حرف‌های ما را بشنوید.
‌‌
پرداخت حق اشتراک برای مخاطبین داخل کشور:
مبلغ 30 هزار تومان
آنلاین از ط…

دوستان شب‌بخیر
شماره‌ی هزار و پانصد و بیست و ششم
13 فروردین 1398
«#ویژه_برنامه_های_نوروزی_1398_داستان_شب»
“#پانزدهمین_ویژه_برنامه_نوروزی_1398”
#پانزدهم | آخرین
مهمان: #مریم_سمیع_زادگان
اجرا: #محمدامین…

دوستان شب‌بخیر
شماره‌ی هزار و پانصد و بیست و پنجم
12 فروردین 1398
«#ویژه_برنامه_های_نوروزی_1398_داستان_شب»
“#چهاردهمین_ویژه_برنامه_نوروزی_1398”
#چهاردهم
مهمان: #رامبد_خانلری
اجرا: #محمدامین_چیت_گران

دوستان شب‌بخیر
شماره‌ی هزار و پانصد و بیست و چهارم
11 فروردین 1398
«#ویژه_برنامه_های_نوروزی_1398_داستان_شب»
“#سیزدهمین_ویژه_برنامه_نوروزی_1398”
#سیزدهم
مهمان: #کمال_کلانتر
اجرا: #محمدامین_چیت_گران
سیز…داستان شب کوتاه

دوستان شب‌بخیر
شماره‌ی هزار و پانصد و بیست و سوم
10 فروردین 1398
«#ویژه_برنامه_های_نوروزی_1398_داستان_شب»
“#دوازدهمین_ویژه_برنامه_نوروزی_1398”
#دوازدهم
مهمان: #بانیپال_شومون
اجرا: #محمدامین_چیت_گران
د…

دوستان شب‌بخیر
شماره‌ی هزار و پانصد و بیست و دوم
9 فروردین 1398
«#ویژه_برنامه_های_نوروزی_1398_داستان_شب»
“#یازدهمین_ویژه_برنامه_نوروزی_1398”
#یازدهم
مهمان: #سروش_صحت
اجرا: #محمدامین_چیت_گران

دوستان شب‌بخیر
شماره‌ی هزار و پانصد و بیست و یکم
8 فروردین 1398
«#ویژه_برنامه_های_نوروزی_1398_داستان_شب»
“#دهمین_ویژه_برنامه_نوروزی_1398”
#دهم
مهمان: #آیدا_احدیانی
‌‌با همراهی: #محسن_نامجو
اجرا: #محمد…

دوستان شب‌بخیر
شماره‌ی هزار و پانصد و بیستم
7 فروردین 1398
«#ویژه_برنامه_های_نوروزی_1398_داستان_شب»
“#نهمین_ویژه_برنامه_نوروزی_1398”
#نهم
مهمان: #حسین_وحدانی
اجرا: #محمدامین_چیت_گران
‌نهمین ویژه برنام…

دوستان شب‌بخیر
شماره‌ی هزار و پانصد و نوزدهم
6 فروردین 1398
«#ویژه_برنامه_های_نوروزی_1398_داستان_شب»
“#هشتمین_ویژه_برنامه_نوروزی_1398”
#هشتم
مهمان: #رامین_بیرق_دار
اجرا: #محمدامین_چیت_گران
‌هشتمین ویژ…

دوستان شب‌بخیر
شماره‌ی هزار و پانصد و هجدهم
5 فروردین 1398
«#ویژه_برنامه_های_نوروزی_1398_داستان_شب»
“#هفتمین_ویژه_برنامه_نوروزی_1398”
#هفتم
مهمان: #غلامرضا_طریقی
اجرا: #محمدامین_چیت_گران

دوستان شب‌بخیر
شماره‌ی هزار و پانصد و هفدهم
4 فروردین 1398
«#ویژه_برنامه_های_نوروزی_1398_داستان_شب»
“#ششمین_ویژه_برنامه_نوروزی_1398”
#ششم
مهمان: #حسن_علیشیری
اجرا: #محمدامین_چیت_گران
ششمین ویژه برنامه…

دوستان شب‌بخیر
شماره‌ی هزار و پانصد و شانزدهم
3 فروردین 1398
«#ویژه_برنامه_های_نوروزی_1398_داستان_شب»
“#پنجمین_ویژه_برنامه_نوروزی_1398”
#پنجم
مهمان: #سوگل_قلاتیان
اجرا: #محمدامین_چیت_گران
پنجمین ویژه…

دوستان شب‌بخیر
شماره‌ی هزار و پانصد و پانزدهم
2 فروردین 1398
«#ویژه_برنامه_های_نوروزی_1398_داستان_شب»
“#چهارمین_ویژه_برنامه_نوروزی_1398”
#چهارم
مهمان: #پوریا_عالمی
اجرا: #محمدامین_چیت_گران
سومین ویژه…

‌دوستان شب‌بخیر‌‌
‌شماره‌ی هزار و پانصد و چهاردهم‌‌
‌1 فروردین 1398‌‌
‌«#ویژه_برنامه_های_نوروزی_1398_داستان_شب»‌‌
‌”#سومین_ویژه_برنامه_نوروزی_1398″‌‌
‌#سوم‌‌
‌مهمان: #مرتضی_برزگر‌‌
‌اجرا: #محمدامین_چی…

‌دوستان شب‌بخیر‌
‌شماره‌ی هزار و پانصد و سیزدهم‌
‌29 اسفند 1397‌
‌«#ویژه_برنامه_های_نوروزی_1398_داستان_شب»‌
‌”#دومین_ویژه_برنامه_نوروزی_1398″‌
‌#دوم‌
‌مهمان: #مازیار_فکری_ارشاد‌
‌اجرا: #محمدامین_چیت_گ…

دوستان شب‌بخیر
شماره‌ی هزار و پانصد و دوزادهم
28 اسفند 1397
«#ویژه_برنامه_های_نوروزی_1398_داستان_شب»
“#اولین_ویژه_برنامه_نوروزی_1398”
#اول
مهمان: #رشید_کاکاوند
با همراهی: #مسعود_بهنود
اجرا: #محمدامین_…

دوستان شب ‌بخیر
شماره‌ی هزار و پانصد و یازدهم
27 اسفند 1397
داستان: «#نون_و_القلم (8)»
نویسنده: #جلال_آل_احمد
خوانش: #سیروس_رضوانی_فر

دوستان شب بخیر
شماره هزار و پانصد و دهم
26 اسفند 1397
مجموعه: «#بن_بست_امیرافشار (13)»
قسمت آخر
داستان: «#نزهت_آن_بیرون_منتظر_ماند»
نویسنده و خوانش : #مرتضی_قدیمی

دوستان شب بخیر
شماره هزار و پانصد و نهم
25 اسفند 1397
مجموعه: «#هیچی (23)»
قسمت آخر
داستان: «#عزت_طنزنویسی_ایران»
نویسنده: #پوریا_عالمی
خوانش : #یاشار_ابراهیمی

دوستان شب بخیر
شماره هزار و پانصد و هشتم
24 اسفند 1397
داستان «#مرلین_مونرو_غمگین_نیست (26)»
نویسنده و خوانش : #محمدامین_چیت_گران

دوستان شب بخیر
شماره هزار و پانصد و هفتم
23 اسفند 1397
داستان «#استعفا_نامه‌‌‌»
نویسنده: #غلامحسین_ساعدی
خوانش : #محمدجواد_گرجی

دوستان شب بخیر
شماره هزار و پانصد و ششم
22 اسفند 1397
مجموعه‌ی «#رازهای_من_و_سرزمینم (12)»
قسمت آخر
داستان «#طبقه_ششم_واحد614»
نویسنده و خوانش : #بیتا_ملکوتی

دوستان شب بخیر
شماره هزار و پانصد و پنجم
21 اسفند 1397
مجموعه: «#ده_فرمان (10)»
داستان: «#فرمان_دهم | #یادماندگی»
قسمت آخر
نویسنده و خوانش : #آرش_بابایی
میکس و مستر: #شاهین_پژهان

دوستان شب ‌بخیر
شماره‌ی هزار و پانصد و چهارم
20 اسفند 1397
داستان: «#نون_و_القلم (7)»
نویسنده: #جلال_آل_احمد
خوانش: #سیروس_رضوانی_فر

دوستان شب بخیر
شماره هزار و پانصد و سوم
19 اسفند 1397
مجموعه: «#بن_بست_امیرافشار (12)»
داستان: «#دویدن_مثل_بز»
نویسنده و خوانش : #مرتضی_قدیمی

دوستان شب بخیر
شماره هزار و پانصد و دوم
18 اسفند 1397
مجموعه: «#هیچی (22)»
داستان: «#انواع_سفره»
نویسنده: #پوریا_عالمی
خوانش : #یاشار_ابراهیمی

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و پانصد و یکم
17 اسفند 1397
داستان «#مرلین_مونرو_غمگین_نیست (25)»
نویسنده و خوانش : #محمدامین_چیت_گران

دوستان شب بخیر
شماره هزار و پانصدم
16 اسفند 1397
داستان «#مرگ_معارفه‌‌‌»
نویسنده: #غلامحسین_ساعدی
خوانش : #محمدجواد_گرجی

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و نود و نهم
15 اسفند 1397
مجموعه‌ی «#رازهای_من_و_سرزمینم (11)»
داستان «#مرگ_پروانه_ها_در_یک_پرده»
نویسنده و خوانش : #بیتا_ملکوتی

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و نود و هشتم
14 اسفند 1397
مجموعه: «#ده_فرمان (9)»
داستان: «#فرمان_نهم | #ناتمام»
نویسنده و خوانش : #آرش_بابایی
میکس و مستر: #شاهین_پژهان

دوستان شب ‌بخیر
شماره‌ی هزار و چهارصد و نود و هفتم
13 اسفند 1397
داستان: «#نون_و_القلم (6)»
نویسنده: #جلال_آل_احمد
خوانش: #سیروس_رضوانی_فر

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و نود و ششم
12 اسفند 1397
مجموعه: «#بن_بست_امیرافشار (11)»
داستان: «#ماجرای_من_و_هایده_در_برجک»
نویسنده و خوانش : #مرتضی_قدیمی

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و نود و پنجم
11 اسفند 1397
مجموعه: «#هیچی (21)»
داستان: «#جهان_خاردار_ما_و_گلدار_مسئولین»
نویسنده: #پوریا_عالمی
خوانش : #یاشار_ابراهیمی

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و نود و چهارم
10 اسفند 1397
داستان «#مرلین_مونرو_غمگین_نیست (24)»
نویسنده و خوانش : #محمدامین_چیت_گران

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و نود و سوم
9 اسفند 1397
داستان «#سمت_چپ_اتاق_اول (23)»
قسمت آخر
نویسنده و خوانش : #امیر_پروسنان

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و نود و دوم
8 اسفند 1397
مجموعه‌ی «#رازهای_من_و_سرزمینم (10)»
داستان «#دارکوب_های_خاموش»
نویسنده و خوانش : #بیتا_ملکوتی

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و نود و یکم
7 اسفند 1397
مجموعه: «#ده_فرمان (8)»
داستان: «#فرمان_هشتم | #بازماندگی»
نویسنده و خوانش : #آرش_بابایی
میکس و مستر: #شاهین_پژهان

دوستان شب ‌بخیر
شماره‌ی هزار و چهارصد و نودم
6 اسفند 1397
داستان: «#نون_و_القلم (5)»
نویسنده: #جلال_آل_احمد
خوانش: #سیروس_رضوانی_فر

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و هشتاد و نهم
5 اسفند 1397
مجموعه: «#بن_بست_امیرافشار (10)»
داستان: «#ماجرای_سونیا»
نویسنده و خوانش : #مرتضی_قدیمیداستان شب کوتاه

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و هشتاد و هشتم
4 اسفند 1397
مجموعه: «#هیچی (20)»
داستان: «#آب_پاکی»
نویسنده: #پوریا_عالمی
خوانش : #یاشار_ابراهیمی

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و هشتاد و هفتم
3 اسفند 1397
داستان «#مرلین_مونرو_غمگین_نیست (23)»
نویسنده و خوانش : #محمدامین_چیت_گران

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و هشتاد و ششم
2 اسفند 1397
داستان «#سمت_چپ_اتاق_اول (22)»
نویسنده و خوانش : #امیر_پروسنان

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و هشتاد و پنجم
1 اسفند 1397
مجموعه‌ی «#رازهای_من_و_سرزمینم (9)»
داستان «#پشت_صحنه»
نویسنده و خوانش : #بیتا_ملکوتی

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و هشتاد و چهارم
30 بهمن 1397
مجموعه: «#ده_فرمان (7)»
داستان: «#فرمان_هفتم | #شب_جدایی»
نویسنده و خوانش : #آرش_بابایی
میکس و مستر: #شاهین_پژهان

دوستان شب ‌بخیر
شماره‌ی هزار و چهارصد و هشتاد و سوم
29 بهمن 1397
داستان: «#نون_و_القلم (4)»
نویسنده: #جلال_آل_احمد
خوانش: #سیروس_رضوانی_فر

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و هشتاد و دوم
28 بهمن 1397
مجموعه: «#بن_بست_امیرافشار (9)»
داستان: «#چه_کوفتیه_این_دوست_دختر»
نویسنده و خوانش : #مرتضی_قدیمی

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و هشتاد و یکم
27 بهمن 1397
مجموعه: «#هیچی (19)»
داستان: «#استراتژی_بندری»
نویسنده: #پوریا_عالمی
خوانش : #یاشار_ابراهیمی

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و هشتادم
26 بهمن 1397
داستان «#مرلین_مونرو_غمگین_نیست (22)»
نویسنده و خوانش : #محمدامین_چیت_گران

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و هفتاد و نهم
25 بهمن 1397
داستان «#سمت_چپ_اتاق_اول (21)»
نویسنده و خوانش : #امیر_پروسنان

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و هفتاد و هشتم
24 بهمن 1397
مجموعه‌ی «#رازهای_من_و_سرزمینم (8)»
داستان «#جای_خالی_لنین»
نویسنده و خوانش : #بیتا_ملکوتی

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و هفتاد و هفتم
23 بهمن 1397
مجموعه: «#ده_فرمان (6)»
داستان: «#فرمان_ششم | #گمشدگی»
نویسنده و خوانش : #آرش_بابایی
میکس و مستر: #شاهین_پژهان

دوستان شب ‌بخیر
شماره‌ی هزار و چهارصد و هفتاد و ششم
22 بهمن 1397
داستان: «#نون_و_القلم (3)»
نویسنده: #جلال_آل_احمد
خوانش: #سیروس_رضوانی_فر

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و هفتاد و پنجم
21 بهمن 1397
مجموعه: «#بن_بست_امیرافشار (8)»
داستان: «#دیگر_هیچ_چیزی…»
نویسنده و خوانش : #مرتضی_قدیمی

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و هفتاد و پنجم
20 بهمن 1397
مجموعه: «#هیچی (18)»
داستان: «#کاملا_داخل_دید»
نویسنده: #پوریا_عالمی
خوانش : #یاشار_ابراهیمی

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و هفتاد و سوم
19 بهمن 1397
داستان «#مرلین_مونرو_غمگین_نیست (21)»
نویسنده و خوانش : #محمدامین_چیت_گران

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و هفتاد و دوم
18 بهمن 1397
داستان «#سمت_چپ_اتاق_اول (20)»
نویسنده و خوانش : #امیر_پروسنان

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و هفتاد و یکم
17 بهمن 1397
مجموعه‌ی «#رازهای_من_و_سرزمینم (7)»
داستان «#آخر_تابستان_زرد_مخملی_است»
نویسنده و خوانش : #بیتا_ملکوتی

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و هفتادم
16 بهمن 1397
مجموعه: «#ده_فرمان (5)»
داستان: «#فرمان_پنجم | #کاش_بودنت»
نویسنده و خوانش : #آرش_بابایی
میکس و مستر: #شاهین_پژهان

دوستان شب ‌بخیر
شماره‌ی هزار و چهارصد و شصت و نهم
15 بهمن 1397
داستان: «#نون_و_القلم (2)»
نویسنده: #جلال_آل_احمد
خوانش: #سیروس_رضوانی_فر

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و شصت و هشتم
14 بهمن 1397
مجموعه: «#بن_بست_امیرافشار (7)»
داستان: «#عکس_سه_در_چهار_با_مقنعه»
نویسنده و خوانش : #مرتضی_قدیمی

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و شصت و هشتم
13 بهمن 1397
مجموعه: «#هیچی (17)»
داستان: «#دونت_ووری_ونزوئلا_دونت_ووری»
نویسنده: #پوریا_عالمی
خوانش : #یاشار_ابراهیمی

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و شصت و ششم
12 بهمن 1397
داستان «#مرلین_مونرو_غمگین_نیست (20)»
نویسنده و خوانش : #محمدامین_چیت_گران

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و شصت و پنجم
11 بهمن 1397
داستان «#سمت_چپ_اتاق_اول (19)»
نویسنده و خوانش : #امیر_پروسنان

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و شصت و چهارم
10 بهمن 1397
مجموعه‌ی «#رازهای_من_و_سرزمینم (6)»
داستان «#حفره‌‌‌»
نویسنده و خوانش : #بیتا_ملکوتی

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و شصت و سوم
9 بهمن 1397
مجموعه: «#ده_فرمان (4)»
داستان: «#فرمان_چهارم | #تو_وارگی»
نویسنده و خوانش : #آرش_بابایی
میکس و مستر: #شاهین_پژهان

دوستان شب ‌بخیر
شماره‌ی هزار و چهارصد و شصت و دوم
8 بهمن 1397
داستان: «#نون_و_القلم (1)»
نویسنده: #جلال_آل_احمد
خوانش: #سیروس_رضوانی_فر

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و شصت و یکم
7 بهمن 1397
مجموعه: «#بن_بست_امیرافشار (6)»
داستان: «#سعید_مجید»
نویسنده و خوانش : #مرتضی_قدیمی

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و شصتم
6 بهمن 1397
مجموعه: «#هیچی (16)»
داستان: «#حبس_مدیر_ثامن»
نویسنده: #پوریا_عالمی
خوانش : #یاشار_ابراهیمی

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و پنجاه و نهم
5 بهمن 1397
داستان «#مرلین_مونرو_غمگین_نیست (19)»
نویسنده و خوانش : #محمدامین_چیت_گران

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و پنجاه و هشتم
4 بهمن 1397
داستان «#سمت_چپ_اتاق_اول (18)»
نویسنده و خوانش : #امیر_پروسنان

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و پنجاه و هفتم
3 بهمن 1397
مجموعه‌ی «#رازهای_من_و_سرزمینم (5)»
داستان «#سمرا‌‌‌»
نویسنده و خوانش : #بیتا_ملکوتی

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و پنجاه و ششم
2 بهمن 1397
مجموعه: «#ده_فرمان (3)»
داستان: «#فرمان_سوم | #بیراهه»
نویسنده و خوانش : #آرش_بابایی
میکس و مستر: #شاهین_پژهان

دوستان شب ‌بخیر
شماره‌ی هزار و چهارصد و پنجاه و پنجم
1 بهمن 1397
داستان: «#مردی_به_نام_اوه (40)» | قسمت آخر
نویسنده: #فردریک_بکمن
برگردان: #فرناز_تیمورازف
خوانش: #سیروس_رضوانی_فر

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و پنجاه و چهارم
30 دی 1397
مجموعه: «#بن_بست_امیرافشار (5)»
داستان: «#یک_جعبه_نان_خامه_ای»
نویسنده و خوانش : #مرتضی_قدیمی

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و پنجاه و سوم
29 دی 1397
مجموعه: «#هیچی (15)»
داستان: «#باورتون_نمیشه»
نویسنده: #پوریا_عالمی
خوانش : #یاشار_ابراهیمی

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و پنجاه و دوم
28 دی 1397
داستان «#مرلین_مونرو_غمگین_نیست (18)»
نویسنده و خوانش : #محمدامین_چیت_گران

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و پنجاه و یکم
27 دی 1397
داستان «#سمت_چپ_اتاق_اول (17)»
نویسنده و خوانش : #امیر_پروسنان

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و پنجاهم
26 دی 1397
مجموعه‌ی «#رازهای_من_و_سرزمینم (4)»
داستان «#سرهنگ_و_سرخ_پوست‌‌‌»
نویسنده و خوانش : #بیتا_ملکوتی

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و چهل و نهم
25 دی 1397
مجموعه: «#ده_فرمان (2)»
داستان: «#فرمان_دوم | #معشوقگی»
نویسنده و خوانش : #آرش_بابایی
میکس و مستر: #شاهین_پژهان

دوستان شب ‌بخیر
شماره‌ی هزار و چهارصد و چهل و هشتم
24 دی 1397
داستان: «#مردی_به_نام_اوه (39)»
نویسنده: #فردریک_بکمن
برگردان: #فرناز_تیمورازف
خوانش: #سیروس_رضوانی_فر

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و چهل و هفتم
23 دی 1397
مجموعه: «#بن_بست_امیرافشار (4)»
داستان: «#طعم_گیلاس»
نویسنده و خوانش : #مرتضی_قدیمی

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و چهل و ششم
22 دی 1397
مجموعه: «#هیچی (14)»
داستان: «#دانشجو_هواپیما_کاپیتان»
نویسنده: #پوریا_عالمی
خوانش : #یاشار_ابراهیمی

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و چهل و پنجم
21 دی 1397
داستان «#مرلین_مونرو_غمگین_نیست (17)»
نویسنده و خوانش : #محمدامین_چیت_گران

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و چهل و چهارم
20 دی 1397
داستان «#سمت_چپ_اتاق_اول (16)»
نویسنده و خوانش : #امیر_پروسنان

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و چهل و سوم
19 دی 1397
مجموعه‌ی «#رازهای_من_و_سرزمینم (3)»
داستان «#نازلی_به_سفیدی_توست‌‌‌»
نویسنده و خوانش : #بیتا_ملکوتی

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و چهل و دوم
18 دی 1397
مجموعه: «#ده_فرمان (1)»
داستان: «#فرمان_اول | #تنهایی»
نویسنده و خوانش : #آرش_بابایی
میکس و مستر: #شاهین_پژهان

دوستان شب ‌بخیر
شماره‌ی هزار و چهارصد و چهل و یکم
17 دی 1397
داستان: «#مردی_به_نام_اوه (38)»
نویسنده: #فردریک_بکمن
برگردان: #فرناز_تیمورازف
خوانش: #سیروس_رضوانی_فر

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و چهلم
16 دی 1397
مجموعه: «#بن_بست_امیرافشار (3)»
داستان: «#نیلوفر_خاله_بزرگه»
نویسنده و خوانش : #مرتضی_قدیمی

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و سی و نهم
15 دی 1397
مجموعه: «#هیچی (13)»
داستان: «#افشاگری»
نویسنده: #پوریا_عالمی
خوانش : #یاشار_ابراهیمی

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و سی‌ و هشتم
14 دی 1397
داستان «#مرلین_مونرو_غمگین_نیست (16)»
نویسنده و خوانش : #محمدامین_چیت_گران

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و سی و هفتم
13 دی 1397
داستان «#سمت_چپ_اتاق_اول (15)»
نویسنده و خوانش : #امیر_پروسنان

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و سی و ششم
12 دی 1397
مجموعه‌ی «#رازهای_من_و_سرزمینم (2)»
داستان «#جیغ‌‌‌»
نویسنده و خوانش : #بیتا_ملکوتی

دوستان شب ‌بخیر
شماره‌ی هزار و چهارصد و سی و پنجم
11 دی 1397
داستان: «#پادگان_عباس_آباد (2)»
نویسنده: #سیدامیر_سادات_موسوی
خوانش: #محمدجواد_گرجی

دوستان شب ‌بخیر
شماره‌ی هزار و چهارصد و سی و چهارم
10 دی 1397
داستان: «#مردی_به_نام_اوه (37)»
نویسنده: #فردریک_بکمن
برگردان: #فرناز_تیمورازف
خوانش: #سیروس_رضوانی_فر

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و سی و سوم
9 دی 1397
مجموعه: «#بن_بست_امیرافشار (2)»
داستان: «#مستر_بو»
نویسنده و خوانش : #مرتضی_قدیمی

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و سی و دوم
8 دی 1397
مجموعه: «#هیچی (12)»
داستان: «#فعالیت_پسته_ای»
نویسنده: #پوریا_عالمی
خوانش : #یاشار_ابراهیمی

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و سی‌ و یکم
7 دی 1397
داستان «#مرلین_مونرو_غمگین_نیست (15)»
نویسنده و خوانش : #محمدامین_چیت_گران

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و سی‌ام
6 دی 1397
داستان «#سمت_چپ_اتاق_اول (14)»
نویسنده و خوانش : #امیر_پروسنان

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و بیست و نهم
5 دی 1397
مجموعه‌ی «#رازهای_من_و_سرزمینم (1)»
داستان «#تسلیم_شدن_سروین_بانو…‌‌‌»
نویسنده و خوانش : #بیتا_ملکوتی

دوستان شب ‌بخیر
شماره‌ی هزار و چهارصد و بیست و هشتم
4 دی 1397
داستان: «#پادگان_عباس_آباد (1)»
نویسنده: #سیدامیر_سادات_موسوی
خوانش: #محمدجواد_گرجی

دوستان شب ‌بخیر
شماره‌ی هزار و چهارصد و بیست و هفتم
3 دی 1397
داستان: «#مردی_به_نام_اوه (36)»
نویسنده: #فردریک_بکمن
برگردان: #فرناز_تیمورازف
خوانش: #سیروس_رضوانی_فر

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و بیست و ششم
2 دی 1397
مجموعه: «#بن_بست_امیرافشار (1)»
داستان: «#من_آرژانتینی_شدم_و_تو_نیامدی»
نویسنده و خوانش : #مرتضی_قدیمی

دوستان شب بخیر
شماره هزار و چهارصد و بیست و پنجم
1 دی 1397
مجموعه: «#هیچی (11)»
داستان: «#رابطه»
نویسنده: #پوریا_عالمی
خوانش : #یاشار_ابراهیمی

شماره هزار و دویست و نود و یکم
مجموعه : قفسه روشن
قسمت بیست و یکم
کتاب: بوی خوش عشق
نویسنده : نیازی کلوش
برگردان : خدیجه نصیریان
ناشر: تیسا

شماره هزار و دویست و هشتاد و چهارم
مجموعه‌ی قفسه روشن (20)
کتاب پایکوبی
نویسنده: محمد کشاورز

شماره هزار و دویست و هفتاد و هفتم
مجموعه‌ی قفسه روشن (19)
کتاب خالی بزرگ
نویسنده: جمیله دارالشفایی

شماره هزار و دویست و هفتادم
مجموعه : قفسه روشن
قسمت هجدهم
کتاب: معجزه
نویسنده : آر جی پالاسیو
برگردان : شاهپور سخی
ناشر: تیسا
اجرا : محمدامین چیت گران
مدت زمان پخش: “34:’14

شماره هزار و شصت و سوم
مجموعه : قفسه روشن
قسمت هفدهم

کتاب: زنان سیبیلو مردان بی ریش
نویسنده : افسانه نجم آبادی

ناشر: تیسا

اجرا : محمدامین چیت گران

شماره هزار و دویست و پنجاه و ششم
مجموعه‌ی «قفسه روشن (16)»
کتاب «ابله»
نویسنده: فیودور داستایفسکی
اجرا : محمدامین چیت گران

شماره هزار و دویست و چهل و نهم

مجموعه‌ی «#قفسه_روشن (15)»
کتاب «تذکره اندوهگینان»
نویسنده: حسام الدین مطهری

اجرا : محمدامین چیت گران

شماره هزار و چهل و دوم داستان شب
مجموعه : #قفسه_روشن
#قسمت_چهاردهم
کتاب: در سینه ات نهنگی می تپد
نویسنده : #عرفان_نظرآهاری
ناشر: #صابرین
اجرا : #محمدامین_چیت_گران

شماره هزار و سی و پنجم داستان شب
مجموعه : #قفسه_روشن
#قسمت_سیزدهم
کتاب: آتش و خشم درون خاک سفید ترامپ
نویسنده : #مایکل_وولف
برگردان : #یاسین_قاسمی
ناشر: #تیسا
اجرا : #محمدامین_چیت_گران

شماره هزار و دویست و بیست و هشتم از داستان شب
مجموعه : #قفسه_روشن
#قسمت_دوازدهم
کتاب: #شهرزاد_خسته_س
نویسنده : #احسان_رضایی
ناشر: #قاف
اجرا : #محمدامین_چیت_گران

باری دیگر داستانی از پادکست داستان شب را بشنوید، اینبار به مناسبت روز تولد آقای نویسنده.
حکایت دلتنگی هایش حالا که به 29 سالگی رسیده.

سر بیگناه پای دار میره بالای دار نمیره. سر بی گناه پای دار میره بالای دار نه! سر بی گناه. بی گناه…
از روزی که حکمش رو دادن فقط این جمله رو با خودش تکرار می کرد. به امید این جمله روزها رو سپری می…

کودکی سرشار بود از خیال سادگی . همراه با بی خیالی که اضطراب زمان هدایتش نمی کرد. می توانستیم چشمانمان را ببندیم و از بوی مهر پاییزی مشاممان را پر کنیم و پس از کمی تامل سرمای وجودت را فرابگیرد و بخزی ز…

روزهایی هست که پشت پنجره می شینی و درخود فرو می روی به هنگام آرامی . روزهایی هست که حوصله کسی را نداشته باشی. درست همین لحظه هاست که کسی پیدا می شود تا حالت را خوش کند…

اول
گفت بعد اینکه جنگ تموم بشه ، لنینگراد رو ترک می کنم و میرم خونه ییلاقی پدربزرگم توی هامبورگ .
گفتم جنگ که هنوز تموم نشده! …
یادبگیریم که حقوق یکدیگر را رعایت کنیم.
آن چه می شنوید مجموعه ل…

ادبیات هجوم خستگی ناپذیرش را بر رایش سوم، با کتاب خاطرات اشمیت که به زودی به چاپ خواهد رسید، ادامه خواهد داد. اشمیت معروف ترین آرایشگر در آلمان زمان جنگ است که برای هیتلر و بسیاری مقامات بلندپایه نظام…

دقیقا 23 روز و 14 ساعت بود که دروغ می گفتم . وقتی جنازه رو بلند کردن و یکی ازاون میون با صدای بلند گفت : بلند بگو لااله اله الله ، بغضم ترکید. سر دست که گرفتنش با اون ترمه ای که انداخته بودن روش دیگه…

گفت زندگی مثل نخ کردن سوزنه. یه وقتی بلد نیستی چیزی رو بدوزی ولی چشات انقدر خوب کار می کنه که همون بار اول سوزن رو نخ می کنی. اما هرچی پخته تر می شی ، هرچی بیشتر یاد می گیری چجوری بدوزی، چجوری پینه بز…

بیکاری چیز بسیار بدی است. والسلام !
البته فقط وقتی که گرسنه هستم به یاد بد بودنش میوفتم. تا به حال نشده وقتی که دلم گرفته یا بی حوصله ام یادش بیوفتم. به این پارک هم فقط وقتی بیکار باشم میایم . چرا؟…

ننه ام ظهرها نمی گذارد بروم بیرون. آن وقت ها که توی یک خانه دیگر بودیم، می گذاشت . حالا نمی گذارد. از وقتی که آمده ایم توی این خانه، خانه که نه گمانم باغ است. خیلی بزرگ است. پر از گل و درخت. تازه فوار…

چادر سیاه گل دارش را سر کرد و از خانه بیرون رفت. این کار هر روزش بود. گرگ و میش صبح زود وقتی هنوزهمه بیدار نشده اند، در پیچ کوچه گم می شد. دو خیابان آن طرف تر زیرزمینی با در فلزی دو تکه ای بود که هر ر…

گفت : یادته اوایل آشناییمون همش ازم می پرسیدی چرا بهت علاقه دارم.
گفتم آره یادمه.
گفت اون زمان هرچی فکر می کردم ، نمی دونستم چرا بهت علاقه دارم.
گفتم حالا چی ؟ الان می دونی چرا بهم علاقه داری؟ …..

دهان :
بیرون توی این دنیا ، این دنیا، یک چیز کوچولو موچولو قبل از وقتش . توی یک سرا چیه؟
دختره ! بله دختر کوچولو موچولو توی …

آقای رحیمی درست در روزی که قرار بود بچش گم بشه به بازار رفت. زنش سمت چپش راه می رفت. دخترش سمت راست و خودش وسط بود. انگار می ترسید گم بشه. هی از یه جای بازار بیرون میومدن و چند متر جلوتر از یه ورودی د…

سال ها پیش در بیمارستان او را دیدم. وقتی خواهرزاده ام امیر پا به دنیا می گذاشت. مستاصل به نظر می رسید . او طفلی چند روزه به نام میلاد در دستگاه داشت. برخلاف خواهرم و همسرش در پیشانی اش نشانی از سرور ن…

یاد بگیریم که حقوق هم را رعایت کنیم.
آن چه می شنوید، مجموعه لطفا یکی مرا از مرگ نجاب بدهد، نوشته بابک زمانی و من محمود سرمدی ، گوینده سه شنبه های چپق و ممنونیم که داستان شب را همراهی می کنید.

روز یکشنبه مورخ شانزدهم خرداد ماه سال 1395 ، در اتاق کارم و به همراه یک لیوان تکیلا، که از قرص های دیازپام اشباع بود نشسته بودم. بعد از نوشیدن چند جرعه از سوغات ایالت خالیسکو ی مکزیک ، من مردم. اگر م…

صدای زنگ ساعت. دوباره روزی دیگر !
همیشه از شنیدن صدای ساعت عصبی می شوم. چون صدایش نوید از یک روز تکراری دیگر می دهد. صدایش را قطع می کنم . دوباره خوابم می گیرد. صدایی دیگر . این بار صدای زنگ گوشی….

بیگم زنی که مهربان ترین مادردنیا بود، بی آن که فرزندی داشته باشد، وقتی کم سن و سال بود، و هنوز به 15 سالگی نرسیده بود ، او را به مرید مسجد کوچه بالا شوهر دادند. بیگم بعد از 4 سال زندگی با محمد، فهمید…

یک قدم مانده به رسیدن قند لذت حل می شود در شوری ترس. نرسیدن ترس دارد. واقعی ترین ترس را روی پله نودو نهم تجربه می کنی. همان جا که یک دست مانده که بیندازی تا فتح قله. یک جای پا مانده که سفت کنی و پرچم…

هرچه طاهر فکر کرد، نتوانست بفهمد که چرا مرد سفید پوش می خواهد کف پاهای او را ببیند. با شرم دخترانه ای کفش و جورابش را درآورد. همین که قوزک استخوانی انگشتانش را دید به یاد آورد که چقدر زالو در باغ های…

برای نخستین بار وقتی یک سال و هفت ماهه بود ، آن حرکات را انجام داد. هماهنگ ، نسبتا زیبا، قدری لطیف و جذاب . یک سال و هفت ماهه بود و پاهایش را آن گونه تکان داده بود که حس کرده بودند که با ضرباهنگ آهنگ…

دخترکم !
در زندگی لحظاتی وجود دارند که عزیزند که می خواهی هیچ وقت تمام نشوند. اما خوشی ها هم مثل ناخوشی ها ابدی نیستند. می گذرند. بعد دلت را به خاطرات خوش خواهی کرد. اما یک روز چشمانت را باز می کنی…

گرد مرده پاشیده روی ده ، بی آبی . کرور کرور اهالی بقچه بسته اند ریز و خرد اثاثشان را به قصد رفتن. مردان ده سرافکنده از بی محصولی زمین و تلف شدن دام هایشان ، روی نگاه در چشم زن و بچه های گرسنه شان را ن…

من دیشب مردم! هنوز کسی خبر نداره . هنوز کسی نیومده در اتاقم رو باز کنه و بگه چقدر می خوابی ! پاشو دیگه ! چه فایده ! من که پا نمیشم ! حتی اگه همه خودشون رو بکشن . فقط احساس می کنم کف پام خیلی می خاره ….

چمدانش را می بست. بدون اینکه غرغرهای زنش را بشنود که : “می خوای کجا بری مرد؟ مگه به سرت زده ؟! ”
سال ها پیش نیز به فکر رفتن افتاده بود. اما ترسیده بود . ترسیده بود خیلی چیزها را از دست بدهد. مثلا خا…

زیر بازارچه همیشه شلوغ و پر رفت و آمد بود. بوی کهنه دیوارها و دالان های قدیمی عیان می کنه که بازارچه سال هاست که تماشاگر زندگی اجتماعی مردم این شهره. بازار درست در ضلع جنوب شرقی میدان مرکزی همدانه. بز…

سلام خاتون
چند دهمین نامه بی جوابم را می نویسم برایت . می نویسم که بدانی چگونه می گذرد این روزهایم بی تو !
این جا روزها آتش می بارد از آسمان روی سرم . تو اما دست برنمی داری از سرم. شره نمی کنی . ک…

ابر صورتی با صدای علیرضا ایرانمهر
هیچوقت کسی را که از صخره های بالای پشت تپه به من شلک کرده بود ندیدم…
شاید سربازی بیست ساله بود چون اگر کمی تجربه داشت میان سه استوار و سه ستوان یک سرباز صفر را بر…

شهر خلوت آقای نویسنده با صدای محمد امین چیتگران
میخوام بدونم اگه یکی تو بچگیش بهش تجاوز شده میتونه یه جور دیگه به موضوعات نگاه کنه؟
اون بچه بزرگ میشه اما تا عمر داره حس میکنه معصومیتشو لگد مال کردن…

ناهید با صدای پریا پارسا
زندگی همیشه اونطور که فکر می کنید بر وقف مراد نیست
میخوام داستان زندگی ناهید رو براتون تعریف کنم، زندگی ای که با آرامش و شادی شروع شد و اما همونطور باقی نموند…
داستان زند…

قراری به سرخی یاقوت با صدای ارش بابایی
متر اگر واحد است بعد از چند کیلومتر قدم زدن دل سپر می اندازد که فلانی وصالی در کار نیست…
به معیار گرم چند کیلو آب رفتن و ریختن از تن کافیست که زور عقل بچربد…

چرا می ترسی با صدای سعید اسکر زاده
میخوام داستان خودم و پسر سیزده ساله مو براتون بگم، اون روزی رو که یه سوسک توی دسشویی دیده بود و منو صدا کرد سوسک رو بکشم، چه پسر ترسویی حتی دلش نمیومد جلو چشمش سوس…

دربند با صدای نوشین فراحمدی
محمود به من اجازه داده تا زمانی که خونه پیدا کنم از اپارتمان مستقلش استفاده کنم، رفتم تو خونه فکر کنم قبل از من زنی اینجا بوده
نمیدونم روز را چطور بگذرونم، ولو شدم رو کان…

ژیوار با صدای مهدیه نساج
داستانم را گوش کنید، از کودکی های دور براتون قصه آوردم و خاطراتم رو آماده ی گفتن کردم،دلم پر است چه زود بزرگ شدیم و حالا من اینجا…

اندر مصائب چشم سوم با صدای آرش بابایی
چند روز قبل از سفر اول طی یک جدایی نرمال و توافقی با چند دهمین همدم مونثم کمی دچار مشکل شده بودم، من فهمیده بودم او به جز من با دو نفر دیگ همدمی می کند و قندان ر…

نزدیک تر شدن با صدای پردیس پرتو
خانه های آشنا و کلبه های خالی از سکنه دیگر همانطور خشک و خالی آنجا ننشسته اند و از نمای شیشه ی داخل ماشین به استقبال آدم می آیند، داغی صندلی ماشین به شلوارت نفوذ میکند…

کره جنوبی گم شده در پنج و نیم با صدای سمیرا نعمت اللهی
احترام، احترام قلابی حال آدم را به هم می زند، بیشتر شبیه یک نگاه از بالا به پایینیست که بعضی ثروتمندان دارن و…
تضاد طبقاتی، حتی در هواپیما سا…

نقشه خوان با صدای مهدیه نساج
قهرمان ها…
قهرمان ها چه کسانی هستند؟؟ آیا توی زندگی خودشون هم خودشونو قهرمان می بینند؟؟ شاید کسی دیگر را قهرمان زندگی اش بداند.
قهرمان زندگی من نقشه خوان است، نقشه خا…

برای همه چمدان بسته ها با صدای آرش بابایی
چمدان…
چمدان شما رو یاد چی میندازه؟؟چمدان بستن چطور؟؟رفتن؟یا آمدن؟
کسی که می رود به کجا می رود، کجا را دارد که برود… اما اگر عزم رفتن کند میرود، منتظر…

ویالن سل با صدای بیتا ملکوتی
برای پدرم و رنج هایش…
مرد در دفتر خاطراتش خواهد نوشت: صدای اذان مرا اد بچگی هایم می اندازد، آجر های قرمز، سرو های بلند، فواره ی میان استخر، ماهی های سیاه و قرمز و طلای…

ویالن سل با صدای بیتا ملکوتی
برای پدرم و رنج هایش…
مرد در دفتر خاطراتش خواهد نوشت: صدای اذان مرا اد بچگی هایم می اندازد، آجر های قرمز، سرو های بلند، فواره ی میان استخر، ماهی های سیاه و قرمز و طلای…

راه آخر با صدای محمود سرمدی
تا حالا پیش اومده عزیز ترین آدم زندگیتون اتفاق بدی براش بیوفته؟؟
یا مثلا همه ناامید باشن و تو امیدتو اصلا از دست ندی؟؟؟
اینجا براتون داستان حسین و خواهرشو براتون گفتم، ا…

یک عاشقانه ی نا آرام با صدای آرش بابایی
برای من کودکی کردن هایم میان حلبی ها و زباله های پایین ترین نقطه ی شهر بود، آبتنی در کانال آب حاشیه شهر و کندن زالو ها از تنم…

بارون ساز با صدای بهناز بستان دوست
مادر میگشفت مردی ارزش زندگی کردن داره که حتی اگه هیچ کاری نمیکنه بازم بتونه خوشحالت کنه…
مرد بارون ساز رو میشناسید؟؟
میدونید مرد خوب میتونه شمارو ببره به هفت سا…

خداحافظی برای من کلمه ی کوچکی است با صدای محمد امین چیتگران
کسی که بخواهد برود میرود، جلویش را نگیرید بگذارید برود
کسی که میخواهد برود رفتنش را به رخ کسی نمیکشد، خدانگداری اش را برای خودش نگه میدارد…

داستان پل با صدای محمود سرمدی
دنیایی دارند معلم ها، شماهم وقتی بهشون نگاه میکنید میفهمید جنسشون از چیه؟؟
اول مهر ماه همیشه من حواسم بود وقتی معلم ها وارد کلاس میشوند ببینم جزو کدامیک از آن پل ها هست…

داستان پاسخگوی شماره… با صدای آرش بابایی
درد دارد سرم، درد سر
نه دردسر نمیشوم برایت، فقط پشت سرت راه میایم نگاهت هم که نمیتوانم بکنم، از پس کارهایم هم خودم بر میایم تو فقط گاهی بلند معجزه کن با صد…

پاسخگوی شماره 234 بفرمایید.
نه ! جادوی آن لحن ، چو نسیمی هنوز می پیچد در سرم . تمامی ندارد . پی گردباد شدن می رود گویی. لذتش مدام است. درد دارد!
مرور غالبا دردناک است. سوال مشو. کدامین درد را مپرس ….

داستان مثل تکان گهواره با صدای نوشین فراحمدی
کافیست کمی ساز زدن بدانی تا بفهمی چه میخواهم بگویم…
وقتی تمام زندگی ات از راه ساز زدن بگذرد سخت میشود وقتی که انگشت اصلی ات را نگاه میکنی ببینی به دو ن…

داستان انار فصل ندارد با صدای محمد امین چیتگران
خانمی سوار تاکسی شد وقتی که نشست راننده بهش گفت چه رژ خوشرنگی دارید، خانم مسافر جواب داد ممنون، راننده گفت لباتونو برجسته کرده، خانم مسافر آینه ی ماشین…

داستان رهایی از چمباتمگی با صدای آرش بابایی
تجویز دکتر انتخاب یک همراه و همدم بود، طی تماسی با دوست صمیمی تمام گزینه هارو چک کردیم و به ناکارآمدی همه شان پی بردیم…
و حالا رسیدیم به گزینه ی…!

داستان آنتارکتیکا 89 درجه جنوبی با صدای مهرناز احمدیان
من هیچوقت دوست نداشتم سوار هواپیما بشم اما نه از ارتفاع میترسیدم نه از سقوط کردن
فقط وسط تکون شدید چاله های هوایی کسی رو نداشتم که دستشو بگیرم،…

داستان آلبالویی با صدای علیرضا عباسی
مادرم میرقصید اما نه با هر آهنگی دقیقا برعکس خاله شهلا، اون با هر آهنگی میرقصید و…
مادرم فقط با آهنگ هایی که متن خوبی داشت میرقصید آن هم چه رقصی، فقط در هوا نی…

داشت با خودش درد و دل میکرد که صدای آژیر قرمز توی گوشش پیچید
دوید…
مینا را بغل کرد و به طرف اتاق دیگر دوید و بعد رفت سمت زیر زمین
حالا دیگه عادت کرده بود، اما نه به نبودن محسن…
با هر انفجار گو…

داستان نقل چند سال دوری و دیری با صدای آرش بابایی
نقل چند سال دوری است و دیری، نقل بزرگ شدن است با خاطرات، نقل چین صورت است و چروک دل ، نقل حسرت است
نقل بی سر و سامانی و درد ها و درمان هایمان…
تو…

داستان برو به چاه بگو با صدای مریم صادقیان
شوهرم یک روزه خان است، دستی به قلم دارد وبا سور دادن به مریدانش آنها را را وادار میکند در روزنامه ها از اوو تجلیل کنند
اما آنچه مینویسد سر سریت، سطحی ست ژ…

یادداشت های یک پر خور را می شنوید با صدای پویا پزشکیان
من چاقم، به طرز مشمئز کننده ای چاقم، انقدر چاقم که نمیشه تصورش رو کرد
چربی چربی چربی…. امان از چربی های حال به هم زن که تمام وجودمو گرفته
آق…

از وقتی شروع کردن بهت یاد دادن دو دو تا چهار تا ، تو هم شروع کردی به جمع و تفریق و ضرب و تقسیم این که چجوری دوران سربازی اجباریتو عقب بندازی. از همون موقع ها از سیب زمینی پوره شده بدت اومد. به عدسی لب…

می خوام از فروزان براتون بگم. فروزان یک قهرمانه. حتما ذهنتونو آماده کردین که بشنوین اون در فلان رشته یا فلان شغل یا فلان هنر یا،یا،یا…اوله ! اما نه. فروزان تا دیپلم بیشتر درس نخوند. باهوش بود و پدر…

پای چپش را از کفش بیرون آورده و انداخته بود روی پای راستش و با جورابش ور می رفت. چند لحظه یک بار با هر دو دست ساق پایش را فشار می داد و ساطوری ضربه می زد . انگار به چنجه های سیخ شده ساطور می زد. نگاهم…

آن روز بعد از ظهر زن از او پرسید. این عادت قدیمیه که با خودت این طوری حرف می زنی؟ او درحالی که نگاهش را از میز می گرفت سوال را از مرد جوان پرسید. انگار این فکر همان لحظه به مغزش خطور کرد. اما مسلما ای…

ساعت نه و بیست دقیقه صبح از خواب بیدار شد. خمیازه کشان خودش را در آینه برانداز کرد. لبخند زد. با خودش گفت : حیف این همه جوونی و خوشگلی نیست که تو تخت خواب تلف بشه؟ صدایی کودکانه از بیرون اتاق گفت……

از اینجا که نشسته ام ، راحت می تونم ببینمش. به خصوص با این دوربین، که او را به من و من را به او نزدیکتر می کند. وقتی دلت خوش باشد و بیکار باشی و همسایه ای به زیبایی او داشته باشی، کارت می شود زاغ سیاه…

اواسط رمضان بود و تمامی ساعت های ایران درست ساعت سه بعدازظهر را نشان می دادند. گرما، لب های روزه داران را خشک تر کرده بود. در گرمای 42 درجه تهران، ایستگاه سر اتوبان نیایش که تاکسی های خطی و غیرخطی نگه…

منوچهر آمد. با یک سبد بزرگ گل کوکب لیمویی. از بس گریه کرده بود، چشم هاش خون افتاده بود. تا فرشته را دید دوباره اشک هاش ریخت. گفت فکر نمی کردم زنده ببینمت. از خودم متنفر شده بودم.علی را بغل گرفت و چشم…

صدای جیغ لاستیک ها ، باز شدن در ماشین، دویدن شوهرخاله بدون توجه به او و دوستاش به سمت در ورودی خونه ، اون هم ساعت 11 صبح وسط هفته و پشت بندش صدای زجه مادر، همه و همه خبر از به هم خوردن مسافرت و نابودی…

قضیه از این قرار است که خیلی سال پیش مک لوهان حبیبو کشمش را اتفاقی توی کافه ای در ابوظبی دیده و به حبیبو گفته : هر وقتی برگشتی ایران، به زینت سلام برسون و بگو اگه یه آدم با عرضه ای پا شه یه فیلمی از ز…

وقتی حاج عباس ما را به حیاط ننه زلیخا آورد، تعجب کردیم. پدر، زیر سایه درخت گردو، خشکش زده بود. حاج عباس گفت :”تا دونه آخرشو بریز.” پدر به ایوان ننه زلیخا نگاه کرد. پیرزن قوز کرده تو ایوان نشسته بود. پ…

ساعت 4 صبح است. گاهی وقت ها نیمه شب، در سکوت عجیب و غریبی که تنها عبور ناخوداگاه خواب زده ای از خیابان می تواند سکوت دنیایت را در هم بشکند، انگار زمان می ایستد تا فکر کنی. فکر کنی به همه حسرت های گذشت…

چه ایده ای !
یک ماه عسل آن هم در هندوستان. سرزمین مهارجه ها ، ببرها ، مرتاض ها. بعد از جشن عروسی از آن جایی که هواپیما تا شب پرواز نمی کرد، من و شوهرم به آپارتمانی رفتیم، که در خیابان آملامینیا گرفت…

طاهر آوازش را در حمام تمام کرد و به صدای آب گوش داد. آب را نگاه کرد که از از پوست آویزان بازوهای لاغرش با دانه های تند پایین می رفت. بوی صابون از موهایش می ریخت. هوای مه شده ای دور سر پیرمرد می پیچید….

به آبجی اشرف گفتم می رم خونه کتابامو بیارم . بهش دروغ گفتم. اگه می گفتم می خوام برم عکس مامانو از توی آلبوم بردارم ، نمی ذاشت. دهنشو کج می کرد و یه چیزی هم بهم می گفت. آخه مامان من زن بابای اونه. از و…

خودکار آبی را این بار آنقدر محکم روی کاغذ کشیدم که پاره شد. جوهر سه خط آخری که نوشته بودم آنقدر قطع و وصل بود که کلمات معلوم نبودند. هر دو را انداختم توی سطل آشغال. خودکار افتاد روی کاغذ. چشمم که به م…

مردی با موهای رو به سفیدی سوار اتوبوس شد. با دیدن افتخار خانم پشت فرمون تعجب کرد و پرسید، خانم راننده من یه سوال دارم از خدمتتون .
خواهش می کنم . بفرمایید.
اگه چرخ اتوبوس شما پنچر شه، شما، یعنی به…

دلم خوشست که نامم کبوتر حرم است. باور کن نامت را سی باره نوشته ام و پاک کردم. هی نشستم و فکر کردم هی فکر کردم و پاک کردم. برای من که دیگر هیچ بهانه ای ندارم که از تو به خودم و برای تو بنویسم ، فقط یک…

هر سال در جشن شکرگزاری همه فامیل جمع می شویم توی خانه مرتضی پسرعمه ام. مادر خوراک میگو سنتی درست می کند و می آورد. عمه صدیقه لوبیا پلو با گوشت و عمه فاطمه باقلوای خانگی. بقیه هم غذای مورد علاقه شان را…

مدتی بود احساس تنهایی می کردم . دلم یک حیوان خانگی می خواست . از پرنده ها بیزارم چون می دانم عقل حسابی ندارند. اما می توانند پرواز کنند. آخر چه کسی چنین امکانی مثل پرواز را به این بی عقل ها داد. من آد…

تکیه داد به دیوار. به تنها جایی از دیوار که خالی بود و قفسی در کار نبود. گفتم بابابزرگ حالا بین این همه پرنده چرا قناری؟ گفت والا نمی دونم. گفتم یه بار چیزایی گفتی از قناری و عمو حسین و طشت ! درست یا…

نشستم روی یه نیمکت خالی همون اول پارک. هوا نه سرد بود و نه گرم. لکه های بزرگ ابر توی آسمون، با وزش باد دائم فضا رو تاریک و روشن می کردند و فضای فضایی و ناب و به قول خودمون دو نفره . ساعت چند دقیقه ای…

پسری 10 ساله بودم که بر اثر یک حادثه متوجه شدم مادر من یک زن قهرمان و بسیار شجاع است. و امروز که 45 سال دارم و 35 سال از آن زمان گذشته ، با رفتارهایی که از او دیدم ، خیلی بیش از گذشته مادرم را یک قهرم…

والا به خدا خودمونم راضی نبودیم. هی گفتیم یه تخم مرغ زیر چرخش بشکونه کافیه دیگه. شیرینی هم نمی خوایم. ماشین چینی که دیگه شکرونه نداره. اما کریم آقا ول کن نبود. اصرار که برای پاقدم مبارک شاسی بلندش بای…

می گویم چرا کسی زنگ نمی زند بگوید: فضل الله خان ! اولین دندون پسرم کیومرث ، همین امروز صبح نیش زد. می شنوی امین آقا؟ این ها همه شان فقط بلدند نفوس بد بزنند. ناله کنند که : عمه جانم فوت کرده! دنده هام…

بیش از سه روز نتوانستند امام زاده قاسم بمانند. هاجر صبح روز چهارم بقچه خود را بست و با شوهرش عنایت الله دوباره راه افتادند. عصر یک روز وسط هفته بود. زن و شوهر سلانه سلانه تا تجریش قدم زدند. در آنجا ها…

اول اینجا تو آسایشگاه به من می گن حصیر بباف ، نقاشی کن، خط بنویس اما من به کی بگم مادرزاد غواصم . بابام هم غواص بود. بابای بابام . اون هم بابای بابای باباش و بازم بابای باباش. همگی غواص بودند. بچه که…

ما از اون خونواده هایی نبودیم که بتونیم سه شنبه ها بریم شمال، شلوارک بپوشیم جوج بزنیم با نوشابه ! شمال دور بود. جوج گرون بود. نوشابه هم که اساسا برای ما خوب نبود. فوق فوقش پنجشنبه ها عصر بابامون خونوا…

غروب یک روز تابستانی بود که پدر زهرا مرد. مثل هر روز روی تخته سنگی نشسته بود و به گاو های ده که از چرای روزانه برمی گشتند نگاه می کرد، که صدای جیغ و شیون از خونشون بلند شد. هربار که کسی توی ده می مرد،…

وقتی عاشق بودم همه چی فرق می کرد. چیزها رو این جوری نمی دیدم. همین آدم نبودم. اغلب به خودم می گفتم : شغل خوبی داری. هر روز صبح موقع رفتن، مادربزرگ رو با محبت می بوسیدم و واقعا فکر می کردم این جا جای ق…

برای پدرم
لباس شبی از حریر بنفش برای باکره ای 37 ساله دوخته ام. کتف های زیبا و خوش تراشی داشت. سعی کردم بند هایی که حریر بفش را روی تنش نگه می دارد، در قسمت شانه ها باریک باشد تا زیبایی طبیعی کتف های…

امروز گمونم باید 4 شنبه باشه. 14 یا 15 اردیبهشت 87 . صبح ساعت 5 و خورده ای از خواب پا شدم. کلید دفتر کار توی جیبم جا مونده بود. کلید عزتی، آبدارچیمون. باید زودتر می بردم اداره . قبل از اینکه عزتی برسه…

گرد و غلمبه شده مثل جغد نشسته بود و پشت پهنش را چسبانده بود به دیوار شوره زده. یک جوری میخ شده بود تو صورتم و یکریز مرا می پایید. چشم های عجیب و غریبی داشت. فقط یکی از چشماش تکون می خورد. چشم چپش. وقت…

اگرچه گفتن این مطلب برایم چندان خوشایند نیست ، اما به این نتیجه رسیده ام که توانایی نوشتنم کاملا بستگی به پنجره ای دارد که رو به خانه سرهنگ باز می شود. به نظر ابلهانه می آید اما امروز صبح ، راس ساعت 6…

امروز فهمیدم که رفته ای . درست بعد از دوسال و چهار ماه و دو روز . انگار یک نفر همه دنیا رو بلند کرد و کوبیدش توی سر من. درست روی همین موهای کوتاه پسرانه ام که همین یک هفته پیش بابت هایلایت شرابی شان د…

گاهی فقط سکوت حرف می زند. یعنی بهتر از ساکت بود تا اینکه همه حرف های دلت را به کسی بگویی و بعد همان حرف ها، چماق شوند و توی سرت بزنند و هزار بار از خدا بخواهی که کاش خفقان گرفته بودی و یا اصلا حرف نمی…

بعضی صبح ها که از خواب بیدار می شدم ، دلم می خواست با پیرهن خواب کهنه ، موهای شانه نکرده و جوراب های لنگه به لنگه ، جلوی تلویزیون بنشینم و کارتون تماشا کنم. کارتون های والت دیزنی رو دوست داشتم. دلم می…

دوباره خواب از سرم پریده بود. از لای پرده زرشکی اتاق یه ستون محکم و ثابت از نور خورشید افتاده بود روی بدنم. از بالای پیشونی تا زانو. چشم راست من رو هم گرفته بود زیرش و نمی ذاشت که به خواب بره. واسه هم…

این کیست که مثل ستون های دود از بیابان برمی آید و به مر و بخور و همه عطریات تاجران معطر است . باب سوم آیه ی شش غزل غزل های سلیمان. مرد به کفش های زن خیره می شود که نقش اژدهای سرخ داشته . می پرسد: خانم…

سیروس یه دسته گل گنده می خره می ره خواستگاری . خونواده عروس خانم اول می پرسن : چن سالته ، شغلت چیه ، ماشین داری ، خونه داری ، همه رو سیروس مثه بلبل جواب می ده. می گن باریکلا ، آفرین! به به . فقط بگید…

دم غروب بود. خسته بودم و مزه سیگار بعد از کار در دهانم به تلخی میزد. فکر کردن به خرابی های رانای فکسنیم صورتم را توی آینه ماشین دلخور می نمود. توی آینه دیدمش . پرشیای مشکی کند کرد و در سمت چپ یا راست…

برای چشم هایی که انتظار، شبنم خیزشان کرده است. داشت می مرد . اما نه از انفجار زمین و نه حتی با تیر خلاص آن عراقی ها. بلکه از خوشحالی . حتی نتوانست پا بر زمین بگذارد. چرخ بود که بر آسفالت فرودگاه رانده…

یکی از شگردهای لازم برای کارآگاه شدن، این است که آدم همیشه ی خدا شانه هایش را بالا بگیرد و قدری قوز کند. به همین علت بود که وقتی این موجود فلک زده ای موسوم به ورد باب ووک ترسان و لرزان به دفتر کار من…

پدر نایبعلی بودن ، یک اندوه مضحک بود. پدر یک دیوانه بودن . یک منگول که هیچ آزاری برای دیگران ندارد. و سعی می کند که به دیگران کمک هم بکند. اما کسی کمک او را نمی پذیرد. چون دیوانست. همین . نایبعلی از آ…

آدم ها بوی خاص خودشان را دارند مثل اثر انگشت. کاش می شد از بو ها هم بایگانی درست کرد. مثلا مادربزرگم بوی مهربانی میداد. فرقی نمی کرد کجا باشد. خواب باشد یا بیدار. مریض باشد یا سرحال . بویش مثل ادکلن ه…

همان جا کنار اتوبان وقتی زیر تیغ آفتاب مردادماه پیچیده در پتویی ضخیم می لرزدم، فهمیدم چیزهایی که می خواهیم و چیزهایی که یادمان هست زندگی ما را ساخته است. ما همان چیزهایی هستیم که به یاد داریم و می خو…

معلوم بود که فکر و خیال مصطفی جای دیگر است. بدون آنکه اصلا به حرف های من گوش داده باشد، دنباله افکار خود را گرفت و گفت : اگر ممکن باشد شیوه ای سوار کرده که امروز مهمان ها دست به غاز نزنند ، می شود همی…

اشک ها که آپلود نمی شوند! آدم ها غمگین تر از عکس هایشان هستند. غمگین تر از اینستاگرام و تلگرام . آدم های دوران عکس های کاغذی هم همین بودند. لبخند های هیچ آلبومی راست راستکی نبود. چه کسی از گریه های خو…

مشهدی شدن ، یه دل مشتاق و چند روز زحمت سفر و چند منزل بیتوته و هفت تا کفش آهنی و هفت تا عصای آهنی می طلبه گل بهار ! اما براورده کردن آرزوی یه پیرزن آرزومند ، صد سال عاشقی می خواد…
داستان “حمیدآقا چ…

گفتم مبادا سرما بخوری ؟ اما به فکر خودم بودم . این من بودم که گرما می خواستم . گرمای او را! …
داستان “برکه من”
نویسنده : حسین سناپور
خوانش : زهره زنگنه

خیره شد به عکس های عروسی لعنتی که هنوز روی میز توالتش بودند. از حماقتی که باعث لبخند زدنش در تمام عکس های عروسی اش شده بود ، لجش گرفت…
داستان “دردهای خیس”
نویسنده و خوانش : سارا آراسته

آدم ها در زندگیشان لحظاتی را تجربه می کنند که عجیب سخت می گذرد. آن قدر سخت که دیگر نمی توانند با کسی حرف بزنند. از سر ناچاری لیست تماس ها و مخاطبین تلفن های همراهشان را جستجو می کنند و هیچ کس نیست!…

من چشم هایش را می فهمیدم و خوب می دانم تمام وزن این زندگی را یک نخ پوسیده تحمل می کند. نخی که هر لحظه ممکن است با جمله ای پاره شود و زندگیمان را شبیه یک کریستالی که بر روی زمین سخت می افتد ، رها کند ت…

بعد با خودش گفت وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد. بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم. آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سر و رویش پاشید. زندگی را نوشید و زندگی را بویید. و…

انقلاب که شد در سالن های تئاتر رو بستن و ما رو انداختن بیرون. مام از اون موقع با زباله های آتیشی که تو دلمون روشن شده بود، صورتمون رو سیاه کردیم و شدیم حاجی فیروز . سیاهی صورت زد به دلو سیاهی دل زد به…

البته هجوم این افکار اتفاقی نیست. ترجیح میدهم آن را نوعی هوشیاری بنامم. چون یکدفعه چیزی از تجربه های خفته قدیمی در ذهنم بیدار شد. تجربه های حسی و تصویری از زمانی که بیست و چند ساله بودیم و برای گردش…

مردی که فقط چند ماه از عمرش باقی مانده ، امیدوار است انسان های نیکوکار و خوب از دخترش نگهداری کنند. 6 ساله چشمان آبی ، موهای بور فری ، فقط اشخاص معتبر. همان طور که ویل انتظار داشت ، خانم و آقایی با ات…

با شتاب از ماشین پیاده شد و به سمت چهارراه دوید و دست هایش را به نشانه ایست بالای سرش تکان داد و فریاد ولی هیچ کس او را نمی دید. انگار وجود نداشت! بعد از مدتی تکرار این کار خسته شد و برگشت و به ماشینش…

نامه زنی به شوهر الکلی اش
نوشته است حالا از شب تا صبح بنشین به قول خودت آب حیات بزن . رفیعی و بنان گوش کن و مزخرف بنویس . زن و بچه می خواهی چه کار ؟ ما هم بالاخره یه خاکی به سرمان می ریزیم. کی میدا…

همه تعریف کنان همیشه ایام دست تشویق به کارهایم زده بودند و گلی بر گردن جانم نهاده ، اما از کودکی هر روز تشویق برایت کابوس شود را می فهمی ؟! توقع چشمان انتظار را که هر لحظه فتحی جدید از تو می خواهند چه…

آدم با دیگران نمی تونه رشد کنه. آدم فقط با گریختن از چنگ عشقی که نسبت به ما ابراز می کنند می تونه رشد کنه . عشقی که گمان می کنند برای شناختن ما کافیه. آدم فقط با انجام کارهایی بدون حساب و کتاب پس داد…

وقتی جلوی رویم بودی نگفتم چقدر دلتنگت بودم. دلتنگ یک بار دیگر با تو حرف زدنم . برایت نگفتم برای اینکه ببینمت مردد بودم. نگفتم از تو چنان تصویر مقدسی در ذهنم ساخته بودم که هیییچ کس . حتی خودت! حق نداشت…

شب اول که ابراهیم نیامد ، تا صبح خواب به چشمش نیامد و هی از این دنده به آن دنده شد. تا سپیده صبح که هول هولکی پاشد احمدی و ممدی رو به زور از جا بلند کرد. یکی یک تکه نان داد دستشان . چادرش را انداخت سر…

گفتم اگه آدم به همین سادگی ، فقط با چندتا اصل کلی در همه جعبه های دنیا رو باز کنه که دیگه زندگی فایده ای نداره ، جذابیتی نداره ، کلا فکر کنم برای همینه که زندگیاتون تو اروپا انقدر بی مزه است. خلاقیت ن…

بیستم مارچ یکم فروردین ! آخر این تقویم را کجای دلم بگذارم که در بیستمین روز سومین ماه سال باید همه چیز نو شود؟! این جا نیمه شب اول ژانویه شور و هیجان واقعی سال نو به دل آدم نمی دهد و نوروز هم که می شو…

همیشه همین طور بود در اتوبوس ، در صف گوشت یا نان در مطب دکتر یا صف سینما همیشه به آدم های دور و بر نگاه می کرد. برای کشتن وقت یک بازی اختراع کرده بود. به آدم ها نگاه می کرد و از روی ظاهر و حرکات سعی م…

اگر تو هم با میترا خواهرم بروی بازارچه و ماهی فروش بی تربیتی بهت بگوید خانم ماهی! چکار می کنی ؟! پدرش را در می آورم . آدم پررو و بی حیا را باید کتک زد . خوب آنها هم همین کار را می کنند . باید بروی پو…

• S1(8:34) یک شب با گریه مادرم از خواب بیدار شدم از لای در پدر را دیدم که به مادرم می گفت. معطل نشو! روی میز یک کارد بود. همان که مادرم با آن گوشت تکه می کرد. بعد پدرم چرخید و تقریبا به نجوا رو به ما…

اصلا نمی فهمم چرا زن ها همه در مقابل شوهر من دیوونه ان. حتما فکر می کنن دستی تو استخدام زن های هنرپیشه داره. بالاخره هرچی باشه یکی از روسای اداره است . نباید تعجب کنم. تو خودت هم همه حیله هات رو در مو…

از همون بچگی آبجی خانم رو مادرش می زد و باهاش می پیچید ولی ظاهرا روبروی مردم ، روبروی همسایه ها براش غصه خوری می کرد دست رو دستش می زد و می گفت : “این بدبختی رو چه بکنم ها؟ دختر به این زشتی رو کی می…

رفاه بیش از حد حماقت می آورد. رفاه اعتیاد آور است و اینجا این را خوب فهمیده اند. اما سرشان را کرده اند زیر برف خوشی ها و پول آزادی و صدایشان هم در نمی آید . هر روز یک نفر به سرش می زند برود توی یک مغا…

هفت سال پیش سیاوش ریحانی پدر ملیحه پشت انبار سیب زمینی زندان به تیرک چوبی بسته و تیرباران شده بود.
البته شیلنگ آب را روی تیرک گرفته و آن را شسته بودند . البته باران نگذاشته بود که خون روی علف های کن…

معلم توی کلاس برای بچه های یک شکل مقنعه سفید روپوش طوسی از نعمت های الهی گفته بود.از دست ، پا، زبان، گوش و چشم و … شیوه به کار گیری خوب و بد هر یک را با آب و تاب بیان کرده بود و گفته بود در روز محشر…

هشت هفته بود که تنها زندگی می کرد . روز دادگاه طلاقش بود و داشت ریشش را می تراشید. صدای تلفن که بلند شد ، در حمام را نیمه باز کرد و سرش را بیرون آورد. گردنش را کج کرد و گفت بسه تو رو به مقدساتت قسم دس…

بر بلندترین جای یک روستای کوهستانی ، کنار یک شیب تند، یک سنگ بزرگ بود. هرچه بیشتر آن جا می ماند، بیشتر از پیش خزه و گل سنگ تنش را می پوشاند و هر چه بیشتر خزه و گل سنگ تنش را می پوشاند، بیشتر از پیش تن…

• S1 9:20 اگر روز بود بهتر می توانست به خودش برسد. کاش دانسته بود که مرد امشب می آید. کاش کسی به او خبر داده بود. قابلمه و فانوس را جلوتر کشید. صورتش در آینه نمایان تر شد و زردتر نمود با سرخاب درست می…

کار لجنی بود! پررویی و لچری می خواست و بدپیلگی و زبلی . کثافت کاری بود! حالا که فکرش را می کنم حالم را بهم می زند. اما تنها کاری بود که فوت و فنش را خوب یاد گرفته بودم و همه راههایش را امتحان کرده بود…

پنجشنبه 14 اسفند ساعت 11 صبح من عاشق شدم! هوا ابری بود و همه باران های عالم سر من می ریخت. گفتن از آن روزی که عاشق شدم چه خوب است. مثل این است که روی ضخمی را بخارانی نه بیشتر! عشق مثل دامنی گر گرفته ا…

یکی بود یکی نبود
فکر کرد این برف کی آمده که این قدر روی زمین نشسته . یادش نیامد. دیروز هم بود این برف . مرد نشسته بود کنار پنجره و بیرون را نگاه می کرد از لای پرده های سفید کمی غبار گرفته . دو کلاغ آ…

نمی دانم چه روزی آن هفتیر ضعیف و کوچک را خریده بود. هفتیری که دسته اش برنجی بود و توی برنج ها طرح گل را کنده کاری کرده بودند. خیلی روزها هفتیر را توی کشویش دیده بودم. فکر کرده بودم وسیله تزیینی است ….

وقتی سوال هیجان انگیزی به ذهنمان می رسید ، علم همیشه مسخره ترین جواب ممکن را برایمان در چنته داشت …
داستان “مهندسی ژنتیک”
گوشه ای از کتاب “بالاخره یه روز قشنگ حرف می زنیم”
نویسنده : دیوید سداری…

بار دوم است مامان زنگ می زند و سفارش می کند که : یادت نره شیرینی بخری ها. از بهاری هم بخر . نری یه جای جدید! حواستم جمع کن تازه باشه. اغلب عصر که بشود ، مامان و خاله هایم هوس شیرینی می کنند واگر کسی ن…

هرچه یادش بود زندگی هیچ وقت روی خوشش را به او نشان نداده بود. قسمتش نبود بچه ای داشته باشد. بقیه بچه هایش را شوهر معتادش در همان سال های اول تولدشان فروخته بود و پول هایشان را دود کرده بود توی زیرزمین…

حرفی نمی زنم . مثل همه سال های قبل این 10 سال . سکوت کردیم . حواسم ولی به نگاه های دزدگی پشت عینکش هست. نگاه های بریده بریده اش به حلقه پهن و زرد توی انگشتم . اومده بود که سکوت کنیم . اومده بود که حرف…

یکی بود یکی نبود
سوپی روی نیمکت در خیابان مدیسن نیویورک نشست و به آسمان نگاه کرد. یک برگ خشک روی بازویش افتاد. زمستان از راه می رسید و او می دانست که باید هرچه زودتر نقشه هایش را اجرا کند. با راحتی ر…

اصلاح گوشه های سبیل کار سختی است ! با یک حرکت اشتباه ، گوشه یک طرف بالا می رود و همین که دو طرف سبیل حتی یک میلیمتر بالا و پایین شوند، گوشه یک طرف بالا می رود و همین که دو طرف سبیل حتی یک میلیمتر بالا…

یکی بود یکی نبود
دلش که می گرفت میزد به خیابون و اتوبان نهایتا دو رو پر می کرد. یه جوری می رفت انگارمی خواست یه چیزی تو گوش این شهر لعنتی بگه
داستان “با من می رود با کسی نمی آید”
نویسنده و خوانش :…

درصفحه مانیتور کوچک بالای قفسه ، سه کلمه با حروف جدا از هم تکرار می شد : او زنده است . دکتر و خانم مهران چند لحظه به هم خیره شدند . یعنی چی اون زنده است ؟!
خانم مهران : من نمی فهمم.
دکتر : ضربان ق…

حوض مربعی کم ارتفاع آبی رنگ خانه ما به درد لباس شستند نمی خورد . ولی خانم هاشم آقا که آب خانه شان قطع شده ، لباس هایش را آورده خانه ما بشوید.
مامان آقای خجتی معلم کیوان را برای دختر طلاق گرفته ی خان…

صدای وحشت زده و بغض آلود مریم را از دور می شنیدم که یک بند فریاد می زد: افسانه! افسانه! افسانه! …
آن قدر در جنگل پیش رفتم که به صخره های عظیم کوه رسیدم. امکان نداشت افسانه (دختربچه توانسته باشد از…

از بچگی از فوتبال متنفر بودم از همان وقتی که علی و جواد در کوچه گل کوچیک بازی می کردند و من را بازی نمی دادند! می گفتند : آخه دخترا که فوتبال بلد نیستند!!! می گفتند پسرا شیرن مثه شمشیرن ! دخترا … بق…

مادربزرگ بلند شد و توپ را برداشت و دست هایش را بالا برد از سر کمرش تا نوک انگشتانش تیر کشید. ناله کرد و توپ را انداخت در خانه بغلی. دوباره صدای بچه ها بلند شد . هورااااااا رضا شانس آوردیا ! لابد نوه ه…

– مامان تو زنی یا مردی ؟
– زنم دیگه ! پس چیم ؟
– بابا چی اونم زنه ؟
– نه مامانی بابا مرده .
– راست می گی مامان ؟
– آره چطور مگه ؟
– هیچی مامان . دیگه کی زنه؟ …
داستان “مامان تو زنی یا م…

داستان درباره پیرمردی تارک دنیا به اسم خداداد است.
چیزی که اسباب تعجب همه شده بود ، این بود که در 2-3 سال اخیر خداداد در آبادی ها و اغلب در بازار دماوند دیده می شد که پارچه زنانه قند و چای و خرده ریز…

اگر نمی دونستی کجایی و تا آخرش می رفتی از خودت می پرسیدی : آخرش که چی ؟! راستش آخرش حتی همون هیچی هم نبود! چند تا تانک هم دیدیم بزرگ بودند اما قد یه کوه نبودند اما بزرگ بودند. این ور تر چند تا قمقمه…

آدم محو شدنش را نمی بیند . اما یک جایی بین پوشیدن شلوار حاملگی ، زیر لباس خواب فلانل و هدیه گرفتن سالاد هم زن برای کریسمس ، عاشقیت و رمانس از زندگی پر می کشد. خبری از جریان های الکتریکی که وقتی از کنا…

بله اعتراف می کنم که کار من بود. کارمن ، ویلارد پوگربین. آدم معمولی و معتدل دیروز که رئیس جمهور ایالات متحده دیروز رو امروز هدف گلوله قرار داد. ملت آمریکا خیلی خوش شانس بودن که یه بابایی از جمعیت بیکا…

یکی بود یکی نبود
وقتی سرباز صدایمان کرد پدرم روی رانم نشسته بود! باید از لابه لای جمعیتی که توی راهرو مدام در حال رفت و آمد و وراجی بودن رد می شدیم تا به اتاق قاضی برسیم…
داستان “شکایت”
نویسنده و…

داستان درباره مادری به نام آذر به نام آذر است که از شوهر معتادش جدا شده است در حالی که از او ایدز گرفته … و دختری به نام مهگل دارد که دختر بچه ای مدرسه ای است و او هم مبتلا به این بیماری است…
د…

توی عالم خودم بودم و داشتم با خودم حرف می زدم. وقتی متوجه حرف زدن خودم با خودم شدم، بغض کردم . به خودم گفتم پسر ! چرا با خودت حرف می زنی توکه این طوری نبودی ؟ خودم گفت : نمی دونم ولی بالاخره منم باید…

این داستان یک تاکسیران است که خانمی لهستانی را در آلمان سوار می کند و قرار است منتظر بماند تا او را دوباره برگرداند. و گفتگوی میان آن ها تا رسیدن به مقصد شنیدنی است. زن قصد دارد که مچ همسر خیانتکار…

رو می کنه به مادرم که : این پسره سر من داد می زنه می بینی؟ مادرم گفت داره از شما سوال می پرسه . 10 بار پرسیده جواب ندادی. سه سال پیش رفتیم شنوایی سنجی و یه سمعک درجه یک براش گرفتیم که بعد مدتی استفاده…

یک روز صبح مرا اعدام کردند. بهار بود یا زمستان نمی دانم . به هر حال یک وقتی مرا اعدام کردند. گناهم رفاقت با تمساحی استثنائی بود . تمساحی آفریقایی که گریه نمی کرد. فرمانده سعی کرد اخم کند ولی باور کنید…

مکالمه تلفنی پدری که فردای صبح عروسی دخترش با خانه آن ها تماس می گیرد و دامادش را متهم می کند که باعث آزار دخترش شده و او الان برگشته خانه پدری . در حالی که داماد ادعا می کند که او الان روی تختش خواب…

بی شرف به صورت خونی مامان خیره شد و فکر کرد دنیا از حرکت وایستاده. مامان در حالی که گریه می کرد بغلش کرد و گفت مردا همشون بی شرفن ! همشون بی شرفن! ولی تو وقتی بزرگ شدی کاری که بابات با من کرد ، با هیچ…

جووانی بوکاچیو یکی از چهره‌های برجسته تاریخ ادبیات ایتالیا است. او را در کنار دانته یکی از اصلاح‌گران زبان ایتالیایی می‌دانند. بوکاچیو همچنین از مقامات دولتی فلورانس بود و فضای بسیاری از داستان‌هایش د…

اصلا به نظر مشکوک نمی یومد. اگه کسی دست بند های دور دستشو نمی دید، هیچ حدسی نمی تونست در موردش بزنه . در باز شد و یه نفر با دوتا لیوان و یه پرونده خاکستری رنگ ، روبروی او نشست. از شکل و شمایلش معلوم ب…

وای ! چه زیباست! او در آنجا به انتظار من و من در اینجا به انتظار او! در تمام موارد مانند هم عمل می کنیم بی شک نیمه گمشده یکدیگریم!
داستان “درکوچه کسی نبود”
نویسنده و خوانش : سیامک احمدی

آن که به نظر کوچکتر می آمد گفت : کاش ظاهر ما را عوض نمی کردی . حالا احساس می کنم دنیای بزرگتری هم هست!
داستان “دنیای دیگر”
نویسنده : سرور غدیری ثانی
خوانش : حامد ثانی

گریم تمام شد . هنرپیشه آماده رفتن به صحنه بود ، که خبر مرگ کودکش را شنید. تماشاگران بی تابی می کردند. وقت به سرعت می گذشت. چاره ای نبود. تصمیم گرفت جلوی پرده ظاهر شود و ماجرا را برای مردم بازگوید. او…

آن جا بهتر از فروش کنار خیابان های اصلی است. کنار خیابان های اصلی فروش بیشتر است ولی استرس پدر آدم را در می آورد. باید یک چشمت به مشتری باشد و صد چشم دیگر به اطراف که نکند ماموران سد معبر بیایند ، ج…

بابا دکتر نمی رفت. همیشه کار می کرد. از وقتی هم سن من بود کار می کرده . پدربزرگ خیلی زود مرده و بابا مجبور بوده توی کوره آجرپزی ، توی رستوران ، توی پارک و توی ساختمون سازی کار کند. برای همین همه کار…

لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت دردآور ، دو دو سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر
کودکان بر بام ، دختران بنشسته بر روزن ، مادران غمگین کنار در .
کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته ، خلق چون بحری برآشفته به جوش آم…

آنیون گفت خوب خوردی ؟ خانم معلم به اونم یه جریمه نوشتنی داد. آنیون به قدری جا خورد که حتی گریه هم نکرد. خانم معلم شروع کرد به یکی یکیمون جریمه دادن . هممون می بایست یه عالمه جریمه می نوشتیم. دست آخر ب…

امروز دیگر حتما می پرسم تا کی می توانم هر روز صبح ببینمش . به چشم های سبزش نگاه کنم و هیچ نگویم.چیزی به سر کوچه نمانده است . ماشین را کنار می زنم . توی آینه نگاهی به خودم می اندازم . قرآن روی داشبورد…

سال 1971 بعد از میلاد مسیح سال اسپگتی بود. آن سال اسپگتی می پختم تا زندگی کنم. و زندگی می کردم تا اسپاگتی بپزم. بخاری که از قابلمه بر می خواست مایه مباهات من بود و سس گوجه فرنگی که داخل تابه قل قل می…

یکی بود یکی نبود
برای اولین بار در زندگیشان تیتا و پدرو توانستند آزادانه نرد عشق ببازند. سال های سال مجبور بودند همه گونه احتیاط به جا آورند. مبادا کسی آن ها را ببیند. مبادا کسی به آن ها مشکوک شود. م…

داستانی راجع به یک رابطه سرد
ساعت از 2 گذشته بود که با زنگ تلفنت از خواب پریدم. می گم ساعت 2 چون دقیقا قبل از ورداشتن گوشی تلفن به ساعت دیوار رو به روی تختخواب نگاه کردم . راستش منتظر تلفنت نبودم ….

مرا نفرین می کنی . در حالی که من از خداوند تقاضای صبر می کنم برای هر دویمان . می خندم از تفاوت نیتمان . کینه رفتنم را به دل می گیری در حالی که من می بخشمت که باعث شدی با پای خودم از دیار عاشقانه روزها…

ژیگولو بودن تجربه عجیبیه . مخصوصا اگر ژیگولوی خوبی نباشی
خونه ما دو طبقه بود. طبقه بالا کمستاک بالدین زندگی می کرد و طبقه پایین من با دورین. خونه یه جای قشنگی توی تپه های هالیوود ساخته شده بود. زن ها…

کوچه ما دو سو داشت . آن سوی دیگرش جور دیگری بود. حکایت همسایه جدید، حکایتی دیگر از آن سوی کوچه ماست. آن تکه قناص حیاط گَل و گشاد خانه سرهنگ ، در نوسازی تبدیل شد به خانه ای نقلی و 45 متری . هنوز رنگ د…

علیرضا یه اس ام اس رو برای هر سه تا دختر فرستاده بود. یه تایی توی ماشین سونیا نشسته بودن و پیتزا می خوردن . نوشته بود : بیا دوتایی به ماه نگاه کنیم . پیتزاها داغ و برشته بودن . دخترها با هر گاز دهنشون…

چند بار صدای آسانسور به گوشم رسید . بالاخره رفتم کنار در آسانسور.کسی داخلش نبود. مدتیست دائم فکر می کنم تلفن زنگ می زند. گوشی را که بر می دارم صدای بوق آزاد می آید. هیچ کس پشت خط نیست و من چرا فکر می…

یادم نیست چند سال پیش بود شاید 15 یا 20 سال پیش . من توی خونم نشسته بودم . یک شب گرم تابستونی کسل کننده از خونه زدم بیرون و اومدم توی خیابون. از وقت شام گذشته بود و بیشتر مردم توی خونه هاشون نشسته بود…

مرد مرده بود افتاده بود کنار پیاده رو . مردم جمع شده بودند دورش. گفت بیا بریم . ایستادم . آستینم را کشید که بیا برویم . ماندم .
مردم جمع شده بودند. کسی گفت یکی زنگ بزنه به پلیس . کسی زنگ نزد. چند نف…

فایل صوتی که خواهید شنید داستانی است جنایی از گفتگوی مردی بازرس با خانمی که با مادر سالخورده اش زندگی می کند و مادرش مستمری از دولت دریافت می کند و مامور بازرس برای بررسی حال مادر سالخورده به آنجا رف…

عزیز من خوشبختی نامه ای نیست که یک روز نامه رسانی زنگ در خانه ات را بزند و آن را به دست های منتظر تو بسپارد .
خوشبختی ساختن عروسک کوچکی است از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر به همین سادگی. به خدا به همین س…

یکی بود یکی نبود
آریا برای گردش به کنار رودخونه رفته بود. آفتاب زیبا در آسمان می درخشید و صدای جریان آب رودخونه روح اون رو نوازش می داد . پرنده ها از روی یک شاخه با هم به آسمان پر کشیدند و آریا نمی د…

من حافظه ام را از دست داده ام و دکتری که اسمش یادم نیست می گوید . نمی دانی از کجا آمدی و چه می کردی ؟ من هم یواشکی به باغ پشت پنجره نگاه می کنم و در دل می خندم . آخه چه اهمیتی داره ؟! چون نمی دونیم ک…

داستان راجع به دختری است که هیچ ظرافت زنانه ای ندارد و رفتارش با دختران دیگر متفاوت است.
یکی بود یکی نبود
آخرین دختر مجرد یک خانواده شلوغ روستایی بودم و 25 سال از عمرم می گذشت. همه خواهرهایم ازدواج…

این را مارکز معروف در یک مصاحبه تعریف کرده که یک روز ظهر وقتی مشغول استراحت بعد از ناهار بوده، پسرش با خنده می آید و می گوید : پدر تو آمده شما را می خواهد . همین طور که مارکز داشته خیره پسرش را نگاه…

بیست و پنج اوت 1983
نویسنده : خورخه لوئیس بورخس
برگردان : اسدالله امرایی
خوانش : سارا باقری
به ساعت کوچک ایستگاه که نگاه کردم ، یکی دو دقیقه از یازده شب گذشته بود. پیاده به طرف هتل راه افتادم ….

بزرگ و کوچک
نویسنده و خوانش : سهی بانو ذوالقدر
این داستان پسریه که اسمش بزرگ بود. بزرگ هر وقت که ناراحت می شد یه چیزی دور نافش شروع به چرخیدن می کرد و همراه با چرخیدن اون بزرگ احساس عجیبی می کرد. ب…

آرامترین انسان روی زمین
نویسنده : ناشناس
خوانش : یاسر رزاقی
یکی از دوستان شیوانا ، عارف بزرگ ، تاجر مشهوری بود. روزی این تاجر به طور تصادفی تمام اموال خود را از دست داد و ورشکست شد و از شدت غصه بی…

کسی در می زند
نویسنده و خوانش : المیرا مجابی
نگاهش روی دانه های عرق پیشانیم می چرخد. او در آخرین لحظه ها با نفس های تند و گرمش به یادم می آورد. در آهنی پشت سرم بسته می شود. تنم را می لرزاند. درهای…

پا برهنه
نویسنده و خوانش : آرش بختیاری
همه چیز معمولا از جایی شروع می شود که فکرش را نمی کنی. از یک صبح دل انگیز و شاید از یک جمعه بارانی و پاییزی که خبر آوردند آقا و خانم همسایه صاحب فرزندی شده ان…

بار دیگر
نویسنده و خوانش : مرحوم نادر ابراهیمی
نامه نخستین
داستان امشب برای ما یک اتفاق بزرگ است . به همت سرکار خانم هلیا ابراهیمی ، دختر مرحوم نادر ابراهیمی ؛ داستانی به ما داده اند که توسط عال…

بازی عروس و داماد
نویسنده : بلقیس سلیمانی
خوانش : آذین طالبی
زری جان 36 سالش بود و هنوز عروسی نکرده بود. برادر کوچکش که برای تحصیل روانه غرب شد، زری جان از هفت دولت آزاد شد. اول به آقا فرزین ساند…

سرگرمی
نویسنده : فرانتس کافکا
برگردان : احمد شاملو
خوانش : مهرداد بخارایی
حیوان عجیبی دارم. نسفش بره نسفش گربه که از پدرم برایم مانده . اول ها بیشتر به بره می رفت تا گربه. حالا کمابیش به یک انداز…

لانه
نویسنده : هوشنگ مرادی کرمانی
خوانش : الهام متصدی
آسمان کویر یکدست آبی بود . بلند و صاف و شفاف . هوا بد نبود و کبوتر زیبا و سفید می پرید . خیلی بالا نبود. می شد دیدش. حتی پاهاش که زیر شکمش ج…

داستان صبح سرهنگ
نویسنده و خوانش : علیرضا ایرانمهر
موسیقی و تنظیم : آرش سلگی
هنوز به صف ایستاده ایم . خشک و بی حرکت . مثل دیواری که می دانیم پشت سرمان است. بخار نفس هایمان از مقابل بینی های سرخ ب…

به آفتاب برسیم
نویسنده و خوانش : سهی بانو ذوالقدر
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود
روزی روزگاری پیش از این وقتی که تمام گل های بنفشه درومده بودن ، دخترکی که تمام زندگیشو زیر لب زمزمه می کرد…

ماشین زمان
نویسنده و خوانش : آذین پیشوا
بابا یک فرمولی در ذهنش برای تعداد ماشین های مجاز یک خانواده دارد . اگر تعداد افراد خانواده را n فرض کنیم تعداد ماشین مجاز می شود n-2 . یعنی یک خانواده 4 نفره…

اعترافات مهلک آقای الف پ
نویسنده و خوانش : امیر پروسنان
داستان کوتاه جنایی
اجازه بدهید خودم همه چیز را بگویم . من اصلا چیزی برای پنهان کردن ندارم. همه آن آپارتمان مرا می شناسند. باور بفرمایید یک…

پیک آخر
نویسنده و خوانش : قاسم کشکولی
موسیقی و تنظیم : مرتضی محقق

همین دیروز. توی میخانه ای که نداریم،
با دوستان قدیمی ای که نبودند،
پشت دود غلیظ دلتنگی نشسته بودم.
پیک دوم و سوم و… سرم ک…

سونات_زنانه
نویسنده و خوانش : علیرضا ایرانمهر
داستانی عاشقانه با توصیفات موسیقیایی 🙂
مطمئنم اگر یک پیانو داشتم دنیا رو از نو می ساختم . چون هیچ چیز در دنیا نیست که صدایی نداشته باشد. مثلا فقط صدای…

سنگ زیرین آسیاب
نویسنده و خوانش : سیامک احمدی
داستان وصف حال جوانی با مشکلات زیاد از زبان خودش
از دم در خانه تا سر کوچه به دنبالش دویدم. هرچقدر نگاهش کردم ، هرچقدر صدایش کردم ، التماس کردم فایده ا…

بچه های قصرالدشت بخوانند
از کتاب کابوس های فرامدرن
نویسنده : رضا کاظمی
خوانش : سید سامان میربستانی
داستان درباره چشم انتظاری مادری برای پسر نوجوانش است.
ساعت 9 شب بود . معصومه خانوم کم کم داشت ن…

بزرگان چلم و کلید جنندال
نویسنده : آیزاک بشویتس سینگر
برگردان : خدیجه روزگرد
خوانش : شاهین چگینی
داستان راجع به فردی احمق است که در دهکده حکمرانی می کند و بزرگان که آن ها هم احمق هستند از او پیر…

نارنجی، لیمویی تا زیتونی
نویسنده : سپینود ناجیان
خوانش : المیرا حجت

انگار دکمه آسانسور را اشتباه زده بودم . کفش هایم هم دستم بود . فرصت نکرده بودم بپوشم. طرح اندام زنی را که دیدم براق شدم . زنک…

شاهدان
نویسنده : جان آپدایک
برگردان : جمشید کارآگاهی
خوانش : مهرداد محتشم
دیروز به من خبر داده اند که فرد پروتی دار فانی را وداع گفته است . مرده!
همانطور که پیش خودم تصور می کنم از افراط در س…

یک روز صبح زود
نویسنده و خوانش : سیامک احمدی
سر گذر زیر بازارچه ، چند قدم جلوتر از سقاخانه ، حجره داشت . مال خودش نبود مال باباش بود. بابا عمرش رو داده به شما . همین چند وقت پیش بود . یک روز صبح زود…

آوا و سارا
نویسنده و خوانش : سهی بانو ذوالقدر
دو نگرش متفاوت !
آوا و سارا هر دو تو خونه مونده بودن و برنامه ای نداشتن . آوا فکر می کرد امروز چه روز خوبیه من از پنجره بیرون رو می بینم ، مردمو که هر…

غیر منتظره
نویسنده : کریستین بوبن
برگردان : نگار صدقی
خوانش : سپیده شایگان
غیرمنتظره کتابیست سرشار از اندیشه های متفاوت. کریستین بوبن نویسنده ای است که برای انتقال مفاهیمش از نثری خاص کمک می گیرد…

آروبای من
نویسنده : نورا افرون
برگردان : شیدا سالاری
خوانش : حمیدرضا دانش
نورا افرون ( Nora Ephron ) خبرنگار، مقاله‌نویس، کارگردان، تهیه‌کننده، رمان‌نویس، نمایش‌نامه‌نویس و فیلم‌نامه‌نویس آمریکا…

راننده طیاره
نویسنده : امید بلاغتی
خوانش : فاطمه زنده بودی
بچه که بودم تلویزیون آن وقتها سریالهایی می گذاشت که توی شمال بود لوکیشنش و همه جا سبز بود و بارانی و دریا داشت شمال.آدمهای مصنوعیِ دوست ن…

یازده دقیقه
نویسنده : پائولو کوئیلو
برگردان : کیومرث پارسای
خوانش : آذین طالبی
برای اینکه یک ساعت با مردی بگذرانم، 350 فرانک سوییس می‌گیرم. در واقع اغراق است. اگر در آوردن لباس‌ها را حساب نکنی…

ملت عشق
نویسنده : الیف شافاک
برگردان : ارسلان فصیحی
خوانش : سعید کمیجانی
عمدهٔ داستان دربارهٔ احوالات و ارتباط شمس و مولوی است
این کتاب در سال 1389 توسط ارسلان فصیحی از ترکی به فارسی ترجم…

صدای من
نویسنده و خوانش : شادی عسکری فهلیانی
تعداد شکلک ها و مربع هایی که روی کاغذ کشیدم تجمعی شدن از خط خطی های خودکاری که نمی داند از حرکت بعدیش چه می خواهد. لیوان را روی میز فروشنده گذاشتم و ب…

دید و بازدید عید
نویسنده : جلال آل احمد
خوانش : رهام ماهر

– سلام. حضرت آقای استاد تشریف دارند؟ بفرمایید فلانی است.
– …
صدای استاد از داخل اتاق بلند شد و از حیاط گذشت که با صدای کشیده می گفت…

سبزه میدون
نویسنده و خوانش : روشنک حیاتی
چشمام رو که باز کردم چراغای دراز و بلندی بالای سرم چشمک می زدن . نور سفیدشون چشمم رو اذیت می کرد.خواستم سرم رو بچرخونم تا ببینم کجام. چون هر جا بودم خونمون ن…

مرحوم ژوزف پسر
نویسنده و خوانش : محمدامین چیت گران
به نام خدایی که اگر حضور داشته باشد و لحظه ای بدانم که هست ، نامش سرآغاز همه خوبی هاست . واقعیت دیگر داستان هایم داستان نیستند. شخصیت ندارند . تیپ…

داستان میز میز است
نویسنده : پیتر بیکسل
برگردان : بهزاد کشمیری پور
خوانش : سارا سراب
می‌خواهم داستان پیرمردی را تعریف کنم. داستان مردی که دیگر حتی یک کلمه هم حرف نمی‌زند. مردی که چهره‌ای خسته د…

عشق و دیوانگی
نویسنده : ناشناس
خوانش : رعنا غفاریان

در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بی کاری خسته و کسل شده بودند….

هر که شد محرم دل
نویسنده و خوانش : سیامک سحرخیز
به خاطر می‌آورم سال‌ها پیش-سال ِ دوّم ریاضی فیزیک ِ دبیرستان ِ دانش- گیر کرده بودم میان ِ هنر، حقوق و رشته های ِ مهندسی و در همان حال گیر داده بودم به…

وودی آلن و من
نویسنده : دبی میلمن
برگردان : نسیم توکلی
خوانش : سمانه زنجانی
وقتی درباره عطرش نظر دادم و پرسیدم چه عطری زده ؟ حس می گفت که مثله فابرژه بود ولی می دانستم که فابرژه نیست. بوی فابرژه…

ماهی و جفتش
نویسنده : ابراهیم گلستان
خوانش : مهرزاد زمردی نیا
مرد به ماهی‌ها نگاه می‌کرد. ماهی‌ها پشت شیشه آرام و آویزان بودند. پشت شیشه برایشان از تخته سنگ‌ها آبگیری ساخته بودند که بزرگ بود و دیو…

آشفتگی
نویسنده و خوانش : آرش محمودی
سال ها پیش یه روز رفتم تئاتر فکر کنم اسمش موردریک بود. درست یادم نمیاد مال خیلی وقت پیشه . یادمه حس خیلی خوبی داشتم که برای اون نمایش نبود . بیشتر مربوط می شد به…

میهمان
نوشته : آلبر کامو
برگردان : امیر جلال الدین اعلم
راوی : مهرداد محتشم

“میهمان” داستان کوتاهی است از نویسنده فرانسوی آلبر کامو (Albert Camus) این رمان در سال 1957 منتشر شده است و در رابطه…

شال
نویسنده : علیرضا روشن
خوانش : حمیدرضا دانش
رابطه بین یک مرد و زن و گفتگوی آن دو.
مرد ایستاده بود . روبروی زن که ایستاده بود ، ایستاده بود. زن شالش را جابه جا می کرد. بی دلیل. باد نمی آمد . شا…

می نویسم حسین تو میایی پیش چشمم
نویسنده و خوانش : امیر پروسنان
یکی تو خیابان فریاد می کشد مظلوووووم . باقی جواب می دهند حسیییییین.
یک جمله ات مدام میاد جلوی چشمم : “اگر دین نداری آزاده باش!”
زیر ب…

من حسین را گم کرده ام
نویسنده و خوانش : محمدامین چیت گران
خاطرات کودکی از ماه محرم
از 4-5 سالگی ام را دیگر کمابیش به خاطر دارم . آمدن محرم را از زمانی می فهمیدم که مادرم پیراهن مشکی بر تنم می کرد…

هرمزان
نویسنده و خوانش : حسن علیشیری
آدم ها برای فراموش کردن دلتنگی ها و غصه هایشان کارهای مختلفی می کنند . به دوستانشان زنگ می زنند . در اینستاگرامشان پست های غمگین می گذارند. در خیابان های برگ…

خانه روبرویی
نویسنده : راسیپورام کریشنا نارایان
برگردان : اسدالله امرایی
خوانش : نوشین فراحمدی
جوکی وقتی از پنجره اش بیرون را نگاه می کرد، لرزه به تنش می افتاد. خانه روبرویی آن طرف خیابان را زن بی…

بهار
نویسنده : هوشنگ مرادی کرمانی
خوانش : مریم میرزایی
داستان زندگی دخترکی است روستایی که سرگرمیش در راه برگشت از مدرسه تماشا کردن و دست تکان دادن به مسافرین قطار در حال حرکت بود . تا اینکه یک…

تاکسی
نویسنده و خوانش : آذین پیشوا
دختری از یک روز عادی می گوید که در تاکسی نشسته و راننده های تاکسی مسیر رفت و آمدش را می شناسد و هر کدام را با نشانه ای به خاطر سپرده است.

فینال درون
نویسنده و خوانش : امیرحسین بهرامی
باور بکنی یا نکنی، تو، من را نمی شناسی و من را باور کرده ای و تنها یک سوال فرق را مشخص می کند . آن هم آن است که من کیستم . جواب این سوال با باور توست ….

قفس ممنوع
نویسنده و خوانش : سید علی شانه ساز
داستان تلخ کوتاهی است راجع به مردی که از گوشه و کنار ماشینی اسقاطی پرنده ای رو پیدا می کند و با خود به خانه می برد و متوجه می شود که لال است و …

گرفتاری و التماس
نویسنده : هوشنگ مرادی کرمانی
خوانش : زهرا برزکار
داستان گفتگوی تلفنی خانومی با خواهرش است که راجع به مشکلاتش در زندگی و پدر مریضی که از آن مراقبت می کند، حرف می زند و اینکه به خا…

به رسم یادگار
نویسنده و خوانش : محمدامین چیت گران
بعضی آدم ها هستند که شاید همه کتاب های خوب را نخوانده باشند ، اما چند تا کتاب را خوب خوانده اند. در هفته چند ساعتی را مطالعه می کنند. شاید در یک ف…

زبان کوچک پدرم
نویسنده رسول پرویزی
گوینده سحر برزکار
داستان زندگی پسری است به نام اکبر که به همراه خانواده برای زندگی از دهات به شهر آمده است و پدرش می خواهد لوزه اش (زبان کوچک) را عمل کن…

طشت خون
نویسنده اسماعیل فصیح
گوینده افسانه فتاحی
در فضای تهران عهد ناصرالدین شاه، عشق به نور و کمال هنری ، در تقابل با جهل و کین، سرنوشتی تلخ و مرگبار می یابد و “کمال” ، قهرمان جوان داستان ، متع…

داستان بلال فروش
نویسنده و خوانش : علی اکبر شیرازی
مردی داستان زندگیش از زمانی که در کودکی بلال فروشی می کرد و پیش پدرش کار می کرد را تا زمانی که پدر پیرش را به تفریج می برد در حالی که خودش مردی جا…

داستان ” قشنگترین شعر دنیا ”
نویسنده : زهره_شعبانی

خوانش : آذین_پیشوا

این داستان روایت دختربچه ای بازیگوش است که خاطره جالبی با دستفروش وانتی محله اشان دارد . او که شوق بسیاری برای صحبت کردن با…

یکی بود یکی نبود
پس از اتمام کار دومم خسته سوار اتومبیلم می شوم و قصد دارم به سمت منزل حرکت کنم.سوییچ را که گرداندم چشمم به آمپر بنزین افتاد. چراغش چند ساعت پیش روشن شده بود. آهی کشیدم و با خودم گفتم…

یکی بود یکی نبود
حتی وقتی می خندیم
ما چهار زنیم وقتی دور هم جمع می شویم ، می توانیم بخندیم حتی اگر غمگین باشیم . ما رژلب و پودر صورتمان را به یکدیگر تعارف می کنیم و در آینه کوچکی که دست به دست می گ…

یکی بود یکی نبود
نامه کرم چوب به دارکوب
دوست نادیده ام مدت هاست شما را از علامات صادره تان می شناسم و با طریقی که جنابعالی پیشرفت می نمایید به زودی به دیدار یکدیگر نائل خواهیم شد . صدالبته پشتکار…

یکی بود یکی نبود
شلوارهای وصله دار
غم و شادی با هم مسابقه داشتند. حیاط مدرسه غرق در خنده و گریه بود. شاگردی که از دالان مدرسه می گذشت ، لب و لوچه اش آویزان بود اما وقتی به حیاط می رسید موج شادی بچه…

یکی بود یکی نبود
همه لب
هیچ کس در خانه ما لب ندارد. دست کم در رگ چینی من چنین است. فقط من هستم که لب دارم . آن هم چه لبی . لب های آن قدر گنده که راه نفسم را بند می آورد. هر کدام از عکس های یادگاری خ…

یکی بود یکی نبود
سوزن گرامافون گیر کرده.
سرم را برمی گردانم . از پشت پنجره با شیشه های دودی آسمان را می بینم که چقدر به من نزدیک است و من در این طرف پنجره بر روی صندلی آرام نشسته ام و اسلحه ای را ب…

یکی بود یکی نبود
قوانین حمل سلاح
نویسنده : الکس بران
بازیگران : محمود سرمدی ، مریم محمودی
صدابردار و افکتور : سیامک شاه کرمی
داستان درباره پلیسی مضطرب به نام لیسا است …

https://t.me/dast…

تمامی حقوق این سایت متعلق به بستر هوشمند رساآوا است.

ویرایش 1.1

داستان شب کوتاه

داستان شب کوتاه

0

پیشنهاد شده برای شما :
0 لیلا بیات داستان جولای 15, 2019
برچسب ها :

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *