داستان کوتاه در مورد ظلم

داستان کوتاه در مورد ظلم

داستان کوتاه در مورد ظلم

داستان کوتاه در مورد ظلم

  سلطان محمود غزنوی شبی هر چه کرد خوابش نبرد. غلامان را گفت: حکما به کسی ظلم شده او را بیابید. پس از کمی جستجو غلامان باز گشتند و گفتند: سلطان به سلامت باشد دادخواهی نیافتیم. اما سلطان را دوباره خواب نیامد. خود برخاست و با جامه مبدل بیرون شد. در پشت قصر و در کنار حرمسرا ناله ای شنید که خدایا ! محمود اینک با ندیمان خود در حرمسرا نشسته و نزدیکی قصرش اینچنین ستم می شود. سلطان گفت: چه می گویی؟ اینک من محمودم و از پی تو آمده ام . بگو قصه چیست؟ آن مرد گفت: یکی از خواص تو که نامش را نمی دانم شب ها به خانه من می آید و به زور زن مرا مورد آزار و اذیت خود قرار می دهد. سلطان گفت : اکنون کجاست؟ جواب داد: شاید رفته باشد. شاه گفت: هر وقت آمد مرا خبر کن و او را به پاسبان قصر معرفی کرد و گفت:  هر زمان این مرد مرا خواست به من برسانیدش حتی اگر در نماز باشم. شب بعد باز همان سرهنگ به خانه آن مرد بینوا رفت. مرد مظلوم به سرای سلطان شتافت. سلطان محمود با شمشیر برهنه به راه افتاد. در نزدیکی خانه صدای عیش مرد را شنید دستور داد چراغ را خاموش نگاه دارید. آنگاه آن ظالم را با شمشیر کشت. پس از آن دستور داد تا چراغ بیفروزند و در صورت کشته نگریست. پس دردم سر به سجده نهاد.  آنگاه صاحبخانه را گفت: قدری نان بیاورید که بسیار گرسنه ام . عرض کرد:  سلطانی چون تو چگونه به نان درویشی چون من قناعت توان کرد؟ سلطان گفت: هر چه هست بیاور. مرد تکه ای نان آورد و سبب خاموش و روشن کردن چراغ و سجده و نان خواستن سلطان را پرسید. سلطان محمود گفت: آن شب که از قصه تو  آگاه شدم با خود اندیشیدم در زمان سلطنت من کسی جرات این کار را ندارد مگر یکی از فرزندانم . گفتم چراغ را خاموش کن تا محبت پدری مانع اجرای عدالت نشود. چراغ که روشن شد نگاه کردم دیدم بیگانه است سجده شکر گذاشتم. اما غذا خواستنم از این رو بود که از  آن شب که از چنین ظلمی در ملک خود اطلاع یافتم با پروردگار خود عهد بستم لب به آب و غذا نزنم تا داد تو را از آن ستمگر بستانم. اکنون از آن ساعت تا حال چیزی نخورده ام.

December 7, 2015

April 5, 2015

داستان کوتاه در مورد ظلم

January 12, 2015

زنى به حضور حضرت داوود آمد و گفت: اى پیامبر خدا، پروردگار تو ظالم است یا عادل؟
حضرت داوود فرمود: خداوند عادلى است که هرگز ظلم نمى کند.
سپس فرمود: مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است که این سؤال را مى کنى؟
زن گفت: من بیوه زن هستم و سه دختر دارم، با دستم، ریسندگى مى کنم، دیروز شال بافته خود را در میان پارچه اى گذاشته بودم و به طرف بازار مى بردم، تا بفروشم و با پول آن غذاى کودکانم را تهیه سازم، ناگهان پرنده اى آمد و آن پارچه را از دستم ربود و برد، و تهیدست و محزون ماندم و چیزى ندارم که معاش کودکانم را تامین نمایم.
هنوز سخن زن تمام نشده بود، در خانه حضرت داوود را زدند، ناگهان ده نفر تاجر به حضور حضرت داوود آمدند، و هر کدام صد دینار (جمعا هزار دینار) نزد آن حضرت گذاردند و عرض کردند: این پولها را به مستحقش بدهید.
حضرت داوود از آن ها پرسید: علت این که شما دست جمعى این مبلغ را به اینجا آورده اید چیست؟
عرض کردند: ما سوار کشتى بودیم، طوفانى برخاست، کشتى آسیب دید، و نزدیک بود غرق گردد و همه ما به هلاکت برسیم، ناگهان پرنده اى دیدیم، پارچه سرخ بسته ای سوى ما انداخت، آن را گشودیم، در آن شال بافته دیدیم، به وسیله آن، مورد آسیب دیده کشتى را محکم بستیم و کشتى بى خطر گردید و سپس طوفان آرام شد و به ساحل رسیدیم، و ما هنگام خطر نذر کردیم که اگر نجات یابیم هر کدام صد دینار، بپردازیم و اکنون این مبلغ را که هزار دینار از ده نفر ما است به حضورت آورده ایم تا هر که را بخواهى، به او صدقه بدهی.
حضرت داوود به زن نگاه کرد و به او فرمود:
پروردگار تو از دریا برایت هدیه مى فرستد، ولى تو او را ظالم مى خوانى؟
سپس هزار دینار را به آن زن داد، و فرمود: این پول را در تامین معاش کودکانت مصرف کن، خداوند به حال و روزگار تو، آگاهتر از دیگران است.

بسیار زیبا بود

داستان کوتاه در مورد ظلم

خیلی خوب بید

عالی ♥

کاملا حقیقت دارد و از دست خدا بر می آید.
مشابه این ماجرا برای خودم ودیگر افراد خداپرست به صورت معجزه اتفاق افتاده.
من نیز داستانها را نوشته ام.

داستان بسیار عالی بود اما چقدر خوب بود که منابع اون را هم اعلام می کردید

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

داستان کوتاه در مورد ظلم

 

موقعی که خلافت به عمربن عبدالعزیز منتقل شد، هیأت هایی از اطراف کشور برای عرض تبریک و تهنیت به دربار وی آمدند که از آن جمله هیأتی از حجاز بود. کودک خردسالی در آن هیأت بود که در مجلس خلیفه به پا خاست تا سخن بگوید. خلیفه گفت: آن کس که سنش بیشتر است، حرف بزند. کودک گفت: ای خلیفه مسلمین! اگر میزان شایستگی، سن بیشتر باشد، در مجلس شما کسانی هستند که برای خلافت شایسته ترند. عمر بن عبدالعزیز از سخن طفل به عجب آمد، او را تأیید کرد و اجازه داد حرف بزند. کودک گفت: از شهر دوری به اینجا آمده ایم. آمدن ما نه برای طمع است نه به علت ترس! طمع نداریم برای آن که از عدل تو برخورداریم و در منازل خویش با اطمینان و امنیت زندگی می کنیم. ترس ندایم زیرا خویشتن را از ستم تو در امان می دانیم. آمدن ما در این جا فقط به منظور شکرگزاری و قدردانی است. عمربن عبدالعزیز به کودک گفت: مرا موعظه کن! کودک گفت: ای خلیفه مسلمین! بعضی از مردم از حلم خداوند و همچنین از تمجید مردم دچار غرور شدند. مواظب باش این دو عامل در شما ایجاد غرور ننماید و در زمامداری گرفتار لغزش نشوی. عمر بن عبدالعزیز از گفتار کودک بسیار مسرور شد و از سن او سوال کرد. گفتند: دوازده ساله است

المستطرف، ج 1، ص 46؛ کودک از نظر وراثت و تربیت، ج 2، ص 279.

 

اللهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم

 

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

وقتی اسکندر جهت فتح ممالک قطع مسالک می کرد در اقصای مغرب به شهری رسید که در آب و هوا و نعمت و صفا نظیر آن را ندیده بود فرمان داد تا در آن حوالی سراپرده بر پا نمایند .

ناگاه به قبرستانی رسیدند دید بر قبر یکی نوشته شده او یکسال عمر کرده و بر دیگری نوشته سه سال و بر دیگری پنج سال و خلاصه هیچ یک را عمر از پانزده سال و بیست سال بیش نبود در حیرتشد که چگونه در چنین آب و هوای خوب عمر اندک باشد.

فرستاد جمعی از اعیان شهر را حاضر کردند و همه را معمّر و کهن سال یافت.

از معمای عمر کم قبرها پرسید.

گفتند: اموات ما نیز مانندما عمر زیاد کرده اند ولی روش ما این است که از ایام زندگی خود آن چه برای تحصیل علم و دانش و تکمیل نفس گذراندیم از عمر خود شماریم و بقیه را باطل و بیهوده دانیم پس هر که از مادرگذرد آن مقدار زمان را حساب کنند و بر روی قبر او نویسند که با علم و دانش بوده است .

 اسکندر را این سخن و عادت بسیار پسندیده آمد وآنها را تحسین کرد .

منبع: داستان هایی از فضیلت علم، ص16

 

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم

 

 

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرحیم

 

خداوند به یکی از پیامبران خویش وحی نمود که به مؤمنین بگو:

«لا تلبسوا لباس اعدائی و لا تطمعوا مطاعم اعدائی و لا تسکلوا مسالک اعدائی فتکونوا اعدائی کماهم اعدائی»؛

لباس دشمنان مرا نپوشید، غذا های دشمنان مرا نخورید و روش های دشمنان مرا پیروی نکنید که اگر چنین کنید شما هم دشمنان من خواهید بود همچنان که آنان دشمنان من هستند.

تاثیر لباس در شخصیت انسان بسیار واضح است. تاثیر لباس اینقدر زیاد است که حضرت علی علیه السلام در نهج البلاغه در خطبه متقین، که صد و ده صفت مومنین را بیان می کند، می فرمایند دومین صفت، لباس آنهاست.

«فَالْمُتَّقُونَ … وَ مَلْبَسُهُمُ الاْقْتِصادُ»

لباس مستقیما روی شخصیت انسان تاثیر می گذارد.

شما اگر لباسی را بپوشید که برای یک انسان خوب، عالی و بزرگوار است تاثیر خودش را می گذارد.

همچنین اگر کسی لباسی بپوشد که برای فلان خواننده بدکاره آمریکایی است، بداند که رویش تاثیر می گذارد.

اندازه لباس هم تاثیرگذار است.

«من تشبه بقوم فهو منهم»؛ هر کس به قومی شباهت پیدا کند از آن قوم است.

چه دلش پاک باشد چه نباشد، کم کم به آن سمت گرایش پیدا می کند.

 

داستانک:

فرعون دلقکى داشت که از کارها و سخنان او لذت مى برد و مى خندید. روزى به در قصر فرعون آمد تا داخل شود، مردى را دید که لباسهاى ژنده بر تن ، عبایى کهنه بر دوش و عصایى بر دست دارد.

پرسید: تو کیستى ؟ گفت : من پیامبر خدا موسایم که از طرف خداوند براى دعوت فرعون به توحید آمده ام . دلقک از همانجا بازگشت ، لباسى شبیه لباس موسى پوشیده و عصایى هم به دست گرفت ، نزد فرعون آمد. از باب مسخره و استهزاء تقلید سخن گفتن حضرت موسى علیه السلام کرد.

داستان کوتاه در مورد ظلم

آن جناب از کار او بسیار خشمگین شد. هنگامى که زمان کیفر فرعون و غرق شدن او رسید و خداوند او را بالشکرش در رود نیل غرق ساخت ، آن مرد تقلیدگر را نجات داد. موسى عرض کرد:

پروردگارا! چه شد که این مرد را غرق نکردى ، با این که مرا اذیت کرد؟ خطاب رسید: اى موسى ! من عذاب نمى کنم کسى را که به دوستانم شبیه شود، اگر چه بر خلاف آنها باشد.

انوار نعمانیه ، ص ۳۵۴٫

 

اگر زندگی ما شبیه اولیای خدا باشد چه می شود؟

 

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم

 

آورده اند: در زمانهای قدیم، حاکمی زندگی می کرد که در اثر کهولت سن، پیر و ناتوان شده بود. این حاکم پیر ، دو پسر داشت که هر دوی آنها ، دلیر ، شمشیرزن ، دانا و باهوش بودند . حاکم پیر می دانست که پس از مرگش ، پسران او برای رسیدن به حکومت ، به جنگ و جدال خواهند پرداخت . لذا تصمیم گرفت که پیش از مرگ ، خودش تکلیف آنها را روشن کند . برای این منظور ، مملکت را دو قسمت کرد و حکومت بر هر قسمت را به یکی از پسرانش سپرد . روزها و هفته ها و ماهها گذشت تا لحظه موعود فرا رسید ……

آورده اند: در زمانهای قدیم، حاکمی زندگی می کرد که در اثر کهولت سن، پیر و ناتوان شده بود. این حاکم پیر ، دو پسر داشت که هر دوی آنها ، دلیر ، شمشیرزن ، دانا و باهوش بودند . حاکم پیر می دانست که پس از مرگش ، پسران او برای رسیدن به حکومت ، به جنگ و جدال خواهند پرداخت . لذا تصمیم گرفت که پیش از مرگ ، خودش تکلیف آنها را روشن کند . برای این منظور ، مملکت را دو قسمت کرد و حکومت بر هر قسمت را به یکی از پسرانش سپرد . روزها و هفته ها و ماهها گذشت تا لحظه موعود فرا رسید و حاکم پیر ، جان به جان آفرین تسلیم کرد . با مرگ حاکم ، حکومت پسرانش آغاز شد . آنها بدون اینکه به یکدیگر کاری داشته باشند ، به حکومت در سرزمین خود پرداختند . آنها چنان به امور حکومتی سرگرم شدند که یکدیگر را به کلی فراموش کردند . حاکم قبل از مرگ به آنها سفارش کرده بود که که اگر می خواهند در کار حکومت موفق شوند ، باید مردم بیچاره را فراموش نکنند و در هر شرایطی عدل و داد را رعایت کنند . یکی از آن پسرها ، به وصیت پدر عمل کرد و کمر به خدمت مردم بست . اما دیگری به روشی که خود می خواست ، حکومتش را اداره کرد و در کارش به تنها چیزی که فکر نمی کرد ، وضع و حال مردم بیچاره بود . یکی عدل و داد را پیشه کرد و پیش از انجام هر کاری ، به خوب و بد آن می اندیشید . اما دیگری شیوه ظلم و ستم را درپیش گرفت و به این وسیله خودش را در چاه ظلمت گرفتار کرد . حاکم عادل ، جواهرهای خزانه مملکت را برای بهبود وضع مردم خرج کرد و به دستگیری از بیچارگان و تهیدستان پرداخت . اما حاکم ظالم ، برای آنکه بر جواهرات خزانه خود بیفزاید ، مالیاتهای سنگین و کمرشکن ، از مردم بیچاره گرفت . به مرور زمان ، در سرزمینی که حاکم عادل حکومت می کرد ، خزانه مملکت خالی شد ، اما مردم به آسایش و راحتی رسیدند . حاکم برای افراد فقیر و درویش ، خانه و سرپناه ساخت . عدل و داد او باعث شد که اوضاع زندگی همه مردم خوب شود و شادی و سرور و خوشبختی بر همه جا سایه افکند . مردم وقتی عدالت حاکم جوان را دیدند ، با او یکدل شدند و در مشکلات و مصیبتها ، یار و همراه او بودند . اما حاکم ظالم ، روز به روز بر دامنه ثروت و دارایی خود می افزود و می گفت خوشبختی سرزمینش در این است که خزانه مملکت ، همیشه پر از طلا و جواهر باشد . او آنقدر دستمزد لشکریانش را کم کرد که به تدریج ، مهر حاکم جوان از دل آنها بیرون رفت و در دل با او دشمن شدند . بازرگانان کشورهای همسایه نیز وقتی که شنیدند در آن کشور ، ظلم و ستم حکومت می کند ، رابطه خود را با بازرگانان آن قطع کردند . خرید و فروش متوقف / و بازارها کساد شد . به این ترتیب ، کشور ضعیف شد و دشمن که از این وضعیت با خبر شده بود ، به آنجا حمله کرد . حاکم ظالم که از ابتدای حکومت خود ، کوچکترین خدمتی به مردم نکرده بود ، نمی توانست انتظار یاری از سوی مردم داشته باشد . او آنقدر ظلم کرده بود که مردم برای فرا رسیدن مرگش دعا می کردند . پس کسی یاریش نکرد و شکست خورد . اما بشنوید از حاکم عادل ، او که همیشه به فکر مردم بود ، در سختی ها نیز مردم را در کنار خود داشت . این دو حاکم پیر شدند و بالاخره مردند . اما حاکم عادل ، خوبیهای خود را به عنوان عمل نیک به آن دنیا برد و نامش به نیکی ماند و حاکم ظالم ، ظلم و بیدادگری را توشه آخرت خود ساخت و نامش به بدی ماند .نکته ها: قوام دولت و ملت به عدالت استاز دیدگاه علی علیه السلام مقوله عدالت چنان ارزشمند و پراهمیت است که نادیده گرفتن آن، ثبات اجتماعی را متزلزل می کند و شکست یک ملت را موجب می شود. و اجرای آن مایه پایداری و استحکام جامعه است : «العدل قوام البریّة و الظلم بوار الرعیّة.»(1) یعنی : عدالت، مایه قوام و پایداری مردم است و ستم و ظلم، موجب هلاک ملت است.انسجام و حفظ وحدت اجتماعی و امنیت عمومی در گرو برخوردها و رفتارهای عادلانه می باشد و به عکس، تفرقه و جدایی، اختلاف گروهی و ملی و تشنجات اجتماعی، از ظلم و بی عدالتی برمی خیزد. عدل و دادگری نه تنها باعث قوام و استمرار اجتماع انسانی است و نوع آنها را گرد هم آورده و جامعه سالم و پیشرفته ای را به وجود می آورد بلکه برترین عامل نگهدارنده حکومتها و دولتهاست.دولتها و حکومتهایی که به عدالت رفتار نکنند پایه حاکمیتشان بسیار سست و ضعیف است و اقتدارشان موقت خواهد بود؛ زیرا با ستمگری و بی عدالتی، نابودی خود را امضا کرده اند. حضرت علی علیه السلام در این باره می فرمایند : «مَنْ جارَتْ ولایتُهُ زالت دولَتُهُ.»(2) یعنی : کسی که در دایره حکومتش ظلم و ستم کند، حکومتش از بین خواهد رفت. و یا «مَنْ عَمِلَ بالعدلِ حَصَّنَ اللهُ مُلْکَهُ»(3) یعنی : کسی که به عدالت عمل کند خداوند قلمرو حکومتش را حفظ خواهد نمود. و در حفظ ثبات و پایداری دولت می فرمایند : «ثباتُ الدول بالعدل.»(4) یعنی : ثبات و پایداری دولتها، به برپایی قسط و عدل است. و یا : «زینُ المُلکُ العدل.»(5) یعنی : زینت پادشاهی و زیور حکومت داری، اجرای عدالت است.در نظم و نثر فارسی که غالبا منشأ روایی دارند نیز به این موضوع اشاره شده است. سعدی چنین سروده است :خبر داری از خسروان عجم / که کردند بر زیر دستان ستم؟ نه آن شوکت و پادشاهی بماند / نه آن ظلم بر روستایی بماند خطا بین که بر دست ظالم برفت / جهان ماند و او با مظالم برفت خنک روز محشر تن دادگر / که در سایه عرش دارد مقر چو خواهد که ویران شود عالمی / کند ملک در پنجه ظالمی (6)این شاعر و ادیب نامور با استعانت از سخن علی علیه السلام که فرمودند : «لیستْ تَصْلُحُ الرعیةُ اِلّا بصلاح الولاةِ و لا تَصْلُحُ الولاة اِلّا باستقامة الرعیة.»(7) چنین سروده است :که خاطر نگهدار درویش باش / نه در بند آسایش خویش باش خرابی و بد نامی آید زجور / رسد پیش بین این سخن به غور بر آن باش تا هرچه نیت کنی / نظر در صلاح رعیت کنی از آن بهره ورتر در آفاق نیست / که در ملک رانی به انصاف نیست پاورقی ها:1 -همان، ص 141، ح 857 و 856.2 -همان، ج 2، ص 187، ح 715.3 -همان، ص 209، ح 1068.4 -همان، ج 1، ص 329، ح 30.5 -همان، ص 385، ح 23.6 -بوستان سعدی باب اول ص 59 7 -یعنی : کار ملت جز با اصلاح زمامداران و وضع زمامداران جز با درستی کار ملت اصلاح نمی شود. نهج البلاغه، خطبه216. 

 

داستان کوتاه در مورد ظلم

منبع : گروه دل آریا

در دوران قدیم در یکی از شهرهای ایران که عده زیادی از مردم به کشاورزی مشغول بودند.پادشاهی جوان که تازه به تاج و تخت نشسته بود، بسیار ظالم بود و هر روز بیشتر از قبل به مردم ستم می کرد و مالیاتی زیاد از مردم می گرفت.

بالاخره مردم از این همه آزار و اذیت خسته شدند و تصمیم گرفتند همه با هم از آن شهر سفر کنند تا در جای دیگری زندگی کنند.بعد از این ماجرا تنها تعداد کمی از مردم در شهر پادشاه بدجنس باقی ماندند.با کم شدن مردم دیگر کسی نبود که کشاورزی کند و محصولی بفروشد تا مالیات آنرا به پادشاه دهد.به همین دلیل خزانه پادشاه کم کم خالی شد.

دشمنان نیز هنگامی که فهمیدند اوضاع مالی شاه خراب شده تصمیم گرفتند تا به او حمله کنند.

 هر که فریادرس روز مصیبت خواهد    گو در ایام سلامت به جوانمردی گوش

         بنده ی حلقه بگوش ار ننوازی، برود       لطف کن لطف، که بیگانه شود حلقه بگوش

داستان کوتاه در مورد ظلم

شاه وزیر خود را خواست و گفت: حالا می گویی چه کنیم و چگونه با این مشکل کنار بیاییم؟ وزیر گفت:

 ای شاه، آن چیزی که موجب برگشتن مردم می شود تا برای تو سپاهی باشند در زمان حمله دشمنان،مهربانی و کرم و رحمت می باشد که مردم بتوانند در پناه آن، احساس امنیت و آرامش خاطر داشته باشند.ولی متاسفانه شما اینچنین نمی کنید و به همین دلیل مردم از سرزمین پادشاهی شما رفته اند.

نکند جور پیشه سلطانی          که نیاید ز گرگ چوپانی

پادشاهی که طرح ظلم افکند        پای دیوار ملک خویش بکند

پادشاه از نصیحت وزیر عاقل و خوش فکرش خوشش نیامد و دستور داد تا او را به زندان بیندازند.

دشمنان او به شهر حمله کردند و مردم هم بدون جنگ و خونریزی خود را تسلیم کردند.

شاه هم با چند تن از نوکران فرار کرد.

پادشاهی کور، روا دارد ستم بر زیر دست           دوستدارش روز سختی دشمن زورآور است

با رعیت صلح کن، و ز جنگ خصم ایمن نشی    ز آنکه شاهنشاه عادل را رعیت لشکر است

 

خداوند حکیم در قرآن کریم سوره ی مبارکه ی هود آیه 113 مردم را از سازش با ستم منع می فرماید و به آنهایی که با ظالمان سازش می کنند وعده ی عذاب داده است:

وَلَا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ وَمَا لَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ أَوْلِيَاءَ ثُمَّ لَا تُنْصَرُونَ

داستان کوتاه در مورد ظلم

و (شما مؤمنان) هرگز نباید با ظالمان همدست و دوست شوید و به آنها  دلگرم باشید و گر نه آتش (کیفر آنان)  شما را هم فرا خواهد گرفت و در آن حال جز خدا هیچ دوستی نخواهید داشت و هرگز کسی شما را یاری نخواهد کرد

در این صفحه ضمن بیان یک داستان تاریخی  نسبت مستقیم مردم و حاکمان ، و چگونگی ارتباط این دو با هم  تشریح شده است. 

به نسبت حاکمان را با خلایق
مثل باشد خلایق هرچه لایق….

 ( و انصافا امروزه مصداق این حکایت در جامعه ی ما چقدر محسوس و ملموس است….. ) 

.

شهید مظلوم دکتر بهشتی می فرماید:

   از نظر اسلام، ستم پذیری فرقی با ستم كردن ندارد. ستم پذیران همان قدر کناهکار محسوب می شوند که ستمکاران گناه کارند

تحریم و فشار اقتصادی سخت است
بر دل به مثال آتشی در رخت است

اما نکشد رئیس و حاکم سختی
سختی همه سهم مردم بد بخت است

☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆


زنده باد مسئولین جمهوری اسلامی ایران……!!!!

با وجود چنین سیاستمدارانی که امروزه در ایران حکومت می کنند برای بنده ثابت شده است که نه تنها آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند که هیچ کس و هیچ قدرت دیگری از اسرائیل و انگلیس گرفته تا داعش و عربستان و همچنین ملت قهرمان ایران هیچکدام در برابر ایشان هیچ غلطی نمی توانند بکنند…..

سال 1396 در جریان انتخابات ریاست جمهوری مردم بینوای ایران که از وضعیت حاکم بر جامعه و شرایط ناگوار زندگی شان خسته شده بودند به سوی صندوق های آرا هجوم آورده و در اعتراض به وضع موجود و برای مخالفت با سیستم حاکم به کسی رای دادند که فکر می کردند وی چهره ای در مقابل نظام است در حالی که واقعا او برای عموم مردم ایران بدترین گزینه بود…..

چند ماه بعد وقتی مردم فهمیدند که چه کلاه گشادی سرشان رفته است ؛ دست به شورشی بی سابقه زدند اما کاری از پیش نبردند…..

پس از اعتراضات مردمی دولت برای اینکه مردم را به غلط کردیم بیندازد پس از اغتشاشات مزد مردم را داد و با ایجاد تورمی بی سابقه فقط در عرض حدود پنج ماه ارزش پول ایران را پنج برابر کاهش داد و دلار 3 هزار تومانی را به 15 هزار تومان رساند….
تورمی که در طول تاریخ ایران سابقه نداشته است….
البته لازم به ذکر است که یارانه همچنان همان 45 هزار تومانی است که در زمان دلار هزار تومانی تصویب و پرداخت می شد…..

در این بین مردم بینوا کمپین تحریم خرید خودروهای ایرانی را نیز به راه انداختند اما با این حال لگنی به نام پراید از حدود 20 ملیون تومان به حدود 40 ملیون تومان رسید…..
و جالب اینکه مردم قهرمان ایران برای خرید همان لگن های کذایی صف کشیدند…..

خلاصه اینکه خدمت دولتمردان ایران عرض می کنم که همچنان راحت  سوار بر خر مراد باشید و هر غلطی که خواستید بکنید  زیرا در مقابل شما هیچکس هیچ غلطی نمی تواند بکند
پس خیال تان راحت:

همچنان مردم سواری می دهند
پیش تان تن را به خواری می دهند….

همچنین به هموطنان فهیم و عزیز خود عرض می کنم که:

قدر مسئولین جمهوری اسلامی ایران را بدانید که ایشان شایسته ترین حاکمان برای شما هستند….

الهی به پای هم پیر شوید

به نسبت حاکمان را با خلایق 
مثل باشد خلایق هرچه لایق…..

18 شهریور 1397

ضمن تشکر از شما کاربر گرامی به خاطر بازدید از این سایت از جنابعالی دعوت می کنم برای مطالعه ی دیگر حکایات و داستان هایی که توسط بنده به نظم درآمده اند   بر روی 

  حکایات منظوم   

کلیک نموده و از روی فهرست اشعار در آن صفحه ؛ حکایت مورد نظرتان را انتخاب و مطالعه فرمائید 

همچنین در صورت تمایل برای آشنایی بیشتر با شاعر اشعار این سایت لطفا بر روی

   مفیدی    

کلیک نمایید

داستان کوتاه در مورد ظلم

سلامت و موفق و سرافراز باشید

ان شاءالله

شامل 40 صفحه شعر

کلیه اشعار درج شده در این سایت، سروده اینجانب، حسین مفیدی‌فر می‌باشد.

طراحی وب سایت توسط حسن علیقلی – ۰۹۳۳۳۶۸۲۳۶۷

ﻛﺎﺭ ﺑﺮﺍﻯ ﻇﺎﻟﻤﺎﻥ

 ﺷﺨﺼﻰ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﻣﻬﺎﺟﺮ ﻣﻰ ﮔﻮﻳﺪ: ﻧﺰﺩ ﺍﻣﺎﻡ ﺻﺎﺩﻕ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ، ﻋﺮﺽ ﻛﺮﺩﻡ ﻓﻠﺎﻧﻰ ﻭ ﻓﻠﺎﻧﻰ ﺧﺪﻣﺖ ﺷﻤﺎ ﺳﻠﺎﻡ ﺭﺳﺎﻧﺪﻧﺪ. 

داستان کوتاه در مورد ظلم

ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﺳﻠﺎﻡ ﺑﺮ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺎﺩ.

 ﮔﻔﺘﻢ: ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ ﺩﻋﺎ ﻧﻴﺰ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ .

 ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﭼﻪ ﻣﺸﻜﻠﻰ ﺩﺍﺭﻧﺪ؟

 ﮔﻔﺘﻢ: ﻣﻨﺼﻮﺭ ﺩﻭﺍﻧﻴﻘﻰ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﺍﺳﺖ.

 ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺎ ﻣﻨﺼﻮﺭ ﭼﻪ ﻛﺎﺭ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ؟ 

ﮔﻔﺘﻢ: ﺑﺮﺍﻯ ﺍﻭ ﻛﺎﺭ ﻣﻰ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﻣﻨﺼﻮﺭ (ﻋﺼﺒﺎﻧﻰ ﺷﺪﻩ ﻭ) ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﺤﺒﻮﺱ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ.

 ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﻣﮕﺮ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻛﺎﺭ ﻛﺮﺩﻥ ﺑﺮﺍﻯ ﺍﻭ (ﺣﻜﻮﻣﺖ ﻇﺎﻟﻢ ) ﻧﻬﻰ ﻧﻜﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ؟ ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭ ﻛﺮﺩﻧﻬﺎ ﺁﺗﺶ ﺭﺍ ﺩﺭ ﭘﻰ ﺩﺍﺭﺩ! 

ﺑﻌﺪ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﺧﺪﺍﻳﺎ ﺿﺮﺭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻥ ﻭ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﺑﺪﻩ. 

ﻣﻬﺎﺟﺮ ﮔﻔﺖ: ﺍﺯ ﻣﻜﻪ ﺑﺎﺯﮔﺸﺘﻢ ﻭ ﺍﺯ ﺣﺎﻝ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ ﺳﺌﻮﺍﻝ ﻛﺮﺩﻡ، ﮔﻔﺘﻨﺪ، ﺁﻧﻬﺎ ﺁﺯﺍﺩ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ (ﺑﻪ ﺣﺴﺐ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﺳﻪ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺩﻋﺎﻯ ﺍﻣﺎﻡ ﺁﻧﻬﺎ ﺁﺯﺍﺩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ). 

کتاب یکصد موضوع پانصد داستان ، بخش ظلم و ستم

 http://10000dastan.blog.ir 

 کانال ” داستانهای زیبا ، کوتاه و آموزنده ” :

 https://telegram.me/joinchat/BSAfBzvMavvBN4-DcNFfFA

خسرو حکیم رابط کتابی دارد از روزنوشته‌ها و خاطرات خود به نام «من با کدام ابر». در آن داستانی دارد به نام «سه تفنگدار» که مضمون آن به شرح زیر است:
روز سه‌شنبه در کلاس پنجم دبستان، به دانش‌آموران گفتم که شنبه امتحان تاریخ و جغرافیا دارید: شفاهی
روز پنجشنبه گفتم: امتحان تاریخ و جغرافیا داریم. همین امروز: کتبی.
همه اعتراض کردند که امتحان قرار نبود امروز باشد و قرار بود شنبه باشد.
همینطور قرار نبود کتبی باشد و قرار بود شفاهی باشد.
گفتم: همین است که هست. امروز است و کتبی است.
هر کس نمی‌خواهد بیاید جلوی کلاس بایستد.
از کلاس شصت نفری، سه نفر آمدند و جلوی کلاس ایستادند. سوالات را روی تخته نوشتم و بچه‌ها پاسخ‌ها را روی کاغذ نوشتند.
وقتی امتحان تمام شد. گفتم: از هر کدام از شما، ده نمره کم می‌کنم از تاریخ و ده نمره از جغرافیا.
و به این سه نفر بیست نمره می‌دهم در تاریخ و بیست نمره در جغرافیا.
تا بیاموزید که زیر بار ظلم نروید. درس امروز ما ظلم ستیزی است…

تا دبستانی و دبیرستانی بودیم ، ترس از معلم زبانمان را بند می آورد . زمانی هم که دانشجو شدیم دغدغه لجبازی استاد و انداختنهای مغرضانه اش و شهریه و مشروط شدن و جاماندن… “فرمانبردار” بارمان آورد…کار به اعتراض نرسید.از چهره مان خوششان نمی آمد نمره نمیدادند…ظاهرمان با عقایدشان سازگاری نداشت اصلا بحسابمان نمی آوردند…روی نمره ای که گرفته بودیم حرف داشتیم ، برای بیرون کشیدن برگه امتحان و قبول زحمت بازبینی ؛ نقدا ۲نمره کم می کردند! به بعضی هاشان این امر مشتبه شده بود که “ارباب” اند نه “استاد”…خلاصه بگویم ؛ ما دانشجویی نکردیم که ظلم ستیزی و احقاق حق و اعتراض را بیاموزیم ، مشق گردن کجی و سکوت و مجیزگویی کسانی را زدیم که در عین “ظلم” و بی عدالتی باور داشتند پادشاه اند و معترض را باید یا از کلاس تبعید کرد که عبرتی شود برای سایرین یا در امتحان گردن زد که مبادا دگر تکرار شود!! …ما همان تسلیم شدگان امتحانیم…غالبمان ظلم عجینیم…

آفرین به این معلم با این خلاقیت …

این همون درس هست که باید از عاشورا می آموختیم… واقعه ای که ۱ بار اتفاق افتاد و هر سال یادآوری می شود ولی هنوز نفهمیدیم!

با سلام
ما باید بیاموزیم، بیندیشیم و عمل کنیم . به امید روزی که همه با هم ظلم ستیز و دروغ ستیز باشیم.
با تشکر از زحمات شما

داستان کوتاه در مورد ظلم

ولی باور کن اگه ما میرفتیم بهمون صفر میداد ?

سلام و عرض ادب استاد
داستانی از بعد کمیت ،کوتاه و از بعد کیفیت ، بی نهایت
سپاس فراوان

با سلام …
تو این کلاس شاید کسی باشه که مدیر خوبی بوده اونقدر تو کارش و روزمرگیش برنامه داره که کار امروزش به فردا موکول نیست و هر لحظه آماده امتحانه این دانش اموز اگه امتحان داده دلیلش لذتیه که از برنامه ریزیش و اماده باش بودنش میبره یه مدیری که اماده هر اتفاقی هست …لذتی که میبره از قضاوت معلمش بالاتره…البته مطلبتون خیلی جالب بود….

البته در دنیای واقعی اون سه نفر به شهادت می رسن ..بقیه به پول و ماشین و ….

یک با یک برابر نیست

معلم پای تخته داد میزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسیها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وآن یکی در گوشه‌ای دیگر «جوانان» را ورق می زد.
برای اینکه بیخود های‌و هو می کرد و با آن شور بی‌پایان
تساویهای جبری را نشان می‌داد
با خطی خوانا بروی تخته‌ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت : یک با یک برابر است
از میان جمع شاگردان یکی‌برخاست
همیشه یک نفر باید بپاخیزد…
به آرامی سخن سر داد:
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچه‌ها ناگه به یک سو خیره گشت و
معلم مات بر جا ماند
و او پرسید: اگر یک فرد انسان، واحد یک بود
آیا یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون، چون قرص مه می‌داشت بالا بود
وآن سیه چرده که می نالید پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می‌پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده می‌گردید؟
یا چه‌کس دیوار چین‌ها را بنا می‌کرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می‌گشت؟
یا که زیر ضربه شلاق له می‌گشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه‌کس آزادگان را در قفس می‌کرد؟
معلم ناله‌آسا گفت:
بچه‌ها در جزوه‌های خویش بنویسید:
یک با یک برابر نیست…….
خسرو گلسرخی شاعر ونویسنده(متولد ۱۳۲۲)

ممنون
حالا اگه یه معلم دیگه (مثلاً معلم دینی، یا هر معلمی با یه حس و حال دیگه) این کارُ می‌کرد از اون سه نفر نمره کم می‌کرد! به خاطر احترام نذاشتن به معلم و پیروی نکردن از رهبر و این جور چیزا… (یه چیزی مثل این جواب که حتماً خیری تو این کار بوده و…)

من مطلب شما رو پرينت گرفتن ببرم سركلاس بخونم آخه استاد ما از اين كارا زياد ميكنه!البته جابجايي امتحان منظورم هست!

مثل همیشه جای هیچ حرفی نیست.

تاریخ ما در جای جای جغرافیای خود لحظه ها، ماهها و سالهای زیادی زیر بار ظلم ظالمان بوده و کم نبودند شیر زنان و دلاور مردانی که روایت ظلم ستیزی را به تصویر کشیدند. اگر امروز به فرزندان خود حکایت قهرمانی مبارزانی چون بابک خرمدین ، ستار خان و میرزا را تا به امروز!!! نگوییم ، دیر نیست روزی که ظلم از لغت نامه ها پاک شده و آشتی و مدارا جای آن را خواهد گرفت.

عالی بود.
ممنون

یادم باشه حتما این کتاب رو تهیه کنم و بخونم
مرسییییی

ماهم یه بار برای اعتراض این کارو کردیم با این تفاوت که اکثریت بچه های کلاس اعتراض کردند و معلم از ۴۰ نفر به ۲۵ نفر صفر داد..ولی روز به یادماندنی بود و البته آخر ترم مجبور شد صفرها رو حذف کنه.

سلام
آفرین با این “سه تفنگدار”
تقریبا چند سال پیش من با دو دوست دیگه ام که اتفاقا ماهم سه تفنگدار بودیم سر کلاس تاریخ و جغرافیا با معلم مون همچین کاری کردیم فقط ما سرجامون بسط نشستیم و گفتیم ما امروز امتحان نداریم!!!!! و امتحان هم ندادیم.معلم بیچاره شکایت مون را به ناظم کرد. فرداش هم یه تذکری بهمون دادن و همین.
آخه ما بچه زرنگای مدرسمون بودیم….

الان رسیدم خونه
پنج دقیقه قدم می‌زنم و با خودم فکر می‌کنم که مطلبی که در ذهن دارم رو بنویسم تا وقتی که یکی از پست‌های جدید وبلاگ معلم‌م که مرتبط با موضوع من باشه براش کامنت بزارم.
قبل از نوشتن به سایت‌ش سر می‌زنم… به یه مطلب جدید کاملا مرتبط برخورد می‌کنم!!!…احساس فوق‌العاده‌ای از خوندن نوشته‌هاش بهم دست میده…
حالا دوست دارم سوالم رو بپرسم. استاد من،
درس‌های شما رو هر روز تمرین می‌کنم. امروز برای خرید دو کالای متفاوت یکی به ارزش ۱میلیون و ۶۵۰ هزار تومان و دیگری به ارزش ۱۸۰۰تومان به دو فروشگاه متفاوت مراجعه کردم.
از ارزش نسبی هر دو کالا به خوبی اطلاع داشتم. اما با قیمت های ۱میلیون و ۷۵۰هزارتومان برای اولی و ۲۹۰۰تومان برای دومی مواجه شدم.
در نهایت کالای اول رو ۱میلیون و ۶۶۵ و دومی رو ۲۹۰۰خریدم.
برای تخفیف و چانه زنی، از هر دو فروشنده سوال پرسیدم که:
چرا ” این قیمت ” ، فکر می‌کردم ” این قیمت’ ” باشه؟
فروشنده اول: با نگاه و پوزخند عجیبش سعی کرد من رو از ناآگاهی در بیاره و دوست داشت برام توضیح بده. من هم دوباره سوالم رو تکرار کردم و تمایل به خروج از فروشگاه نشون دادم …(من به کالا احتیاج فوری داشتم، اما نه با این تلورانس قیمت)
فروشنده دوم: از سوال من ناراحت شد. گفت؛ داری برا من تعیین قیمت می‌کنی؟! سعی کرد کار زشت من رو بهم یادآوری کنه. اصلا مهم نبود که من چهار ساله مشتریه همین فروشگاهم. و…
در هر دو حالت سَرم رو انداختم پایین، پول کالاها رو (اولی ۸۵درصد و دومی ۰ درصد،کمتر) پرداختم و اومدم بیرون.
اما اصلا احساس خوبی ندارم از خرج کردن این همه انرژی روانی. من الان درد دل نکردم!. اما دنبال راهکار این پیچدگی‌های رفتاری انسان ها هستم؟
سوال مشخص: در مقابل درخواست حقوق فردی، اگر این سوال پیش بیاد که من حق درخواست اضافی ندارم، چگونه باید برخورد کرد؟
مهرنوش: چگونه بیان کنیم که ما رو از کلاس پرت نکنن بیرون؟
نرگس: مرز باریک درخواست‌ها و احترام (یا بهتر بگم:برداشت شخص مقابل از درخواست ما) چگونه است؟
افسان:تو قصه ها دنبال ظلم ستیزی بگردیم؟
و…
من تجربه های مثبت هم در خرید کردن داشتم. و سعی کردم با افراد متفاوت، با لحن و کلام متفاوت درخواست خودم رو بیان کنم.
به نظر من بخشی از کارم ایراد داره، کم تمرین می‌کنم، خودم رو به جای طرف مقابل در همون لحظه قرار نمیدم، بیش از اندازه فکر می‌کنم حق با منه، و … در حالی که یقین دارم مطالب بیشتری برای آموختن وجود داره.
دوست عزیز، استاد من،
بخش مهمی از آموزش های شما پیرامون این مطالب بوده و هست.
امروز همون لحظه که از شدت ناراحتی گوش‌هام قرمز شده بود. نفس عمیقی کشیدم و با خودم فکر کردم احتمال داره **یکبار دیگه به این فروشگاه سر بزنم** بنابراین جواب فروشنده رو ندادم ولی اعتراضم رو کرده بودم.

اما این ، نباید موجب ناامیدی بشه. احتمالا شما هم فرصت خواهید کرد و سولات دوستان رو پاسخ خواهید گفت…
با تشکر از مطلب عالی شما، و عذرخواهی از باب گزافه گویی خودم.

سلام
دانش آموز که سهله من دانشجو هم جرئت ندارم به استادم اعتراض بکنم حتی اگر از ساعت ۸:۴۵ صبح تا ۱۳:۲۰ ظهر !!!!مرا معطل یک نظردهی ده دقیقه ای خودش کرده باشد(اتفاقی که همین امروز افتاد). جالب ماجرا اینجاست که من میلیون ها تومن پول شهریه دانشگاه میدهم و به جای اینکه دنبال این باشم که به میزان پولی که از من گرفته اند به من خدمات ارائه کنند دنبال اینم که استاد گرام ناراحت نشود و درسم راحذف نکند تا دوباره پول شهریه بدهم. راستی آخرشم استاد جواب درست و حسابی به من ندادن و موند برای فردا….

سلام استاد گرامی.مثل همیشه عالی بود.

ممنونم زهره جان از لطفت و اینکه وقت گذاشتی و کامنت نوشتی.
حتی یک کامنت کوتاه هم در حد اظهار لطف تو کلی حال آدم رو خوب می‌کنه.

سلام و خداقوت محمدرضای عزیز
بسیار آموزنده بود
ممنون

داستان فوق العاده اي بود
درسي كه هممون بايد ياد بگيريم و به بچه هامونم ياد بديم
البته من هنوز بچه اي ندارم!

چه درس خوبی. اما واقعا چند درصد از معلمها و در کل آدمها این طور رفتار می کنند؟ می دونم درست ترین راه، ایستادگی در برابر ظلمه، اما ترس از برخوردهای ناشایستی که تو جامعه ی ما حتی در مقابل انتقادات به جا هم دیده می شه اجازه نمی ده که حرفمون رو بزنیم و در مواردی هم که برخوردها و متلکها و… رو به روی خودمون نمی یاریم و حرف می زنیم و با اعتراض چندباره به یک موضوع نتیجه ای نمی گیریم، نهایتا خسته می شیم و دست از اعتراض هر چند به جا بر می داریم و سعی می کنیم بی خیال بشیم. فکر می کنم خیلی از مردم الان توی این بی خیالی از اجباری به سر می برن.

این مضمون داستان، نشانگر ظلم ستیزی نیست؛
بر فرض واقعیت داشتن داستان،‌ این شرطی سازی کودک پنجم دبستانی برای طلب وفای به عهد است که خودش هم مستلزم چند ظلم دیگر بوده‌است.
کسی حق ندارد برای آموزش آنچه ظلم ستیزی می نامد با روان دیگران و به خصوص کودکان بازی کند.

سوال خوبیه … آموزش به چه بهایی؟!

نمی‌خوام مستقیم به سوال تو جواب بدم یا نوشته‌ی خودم رو تایید و تکذیب کنم. چون نقل قول کرده‌ام و نه تایید.

اما سوال تو سوال خوبی نیست. چون آموزش به هر بهایی می‌ارزد.

کاش مثل معلم‌های قدیم من را فلک می‌کردند و مداد لای انگشتانم می‌گذاشتند و سرم را می‌تراشیدند و …

تا وقتی به دیپلم رسیدم بدانم که مراحل سختی را گذرانده‌ام و یک انسان دیگرم و الان باید کارهای بزرگی بکنم و راه درازی بروم چون از راه درازی آمده‌ام.
نه اینکه فکر کنم به ورودی یک دانشگاه رسیده‌ام…

بسیار ممنون از وقتی که گذاشتید. و پاسخ ارزشمند شما.
متوجه شدم. هزینه‌ی یادگرفتن تو ۲۳ سالگی خیلی خیلی بیشتر از اون ۱۰ نمره‌ی منفی تو ۱۳ سالگیه.

ببخشید اما هر ظلمی رو می شه این جوری توجیه کرد
تازه این هم هست که مثلا آدمی مثل دایی من به خاطر فلک کردن های مدرسه به دیپلم هم نرسید و چیزی که آموخت این بود که مدرسه جای رشد کردن نیست.

چقدر عالی وبجا بود
کشور ما هم داره به مردمش درس ظلم ستیزی میده …غافل از اینکه مردم خودشان ظلم پذیرند تازه معترض هم هستند

براي من اين كه مقابل يكي ديگه بايستم و اعتراض كنم مثل قصه دراومده، بس كه ديدم توي اين كشور اگر بجنگم تنها چيزي كه مي يابم باختنه. آموختم هر اتفاقي مي يفته من فقط طوري رفتار كنم كه به هدفم نزديكتر شم و با هيچ چيزي كاري نداشته باشم كه اگه بخوام با اصول، اينجا زندگي كنم ديوونه مي شم…اين رويه رو تا حدي كه به چارچوب هام اخلاقيم لطمه نزنه ادامه مي دم. مثلا مقابل اون معلم مي گم باشه و سعي مي كنم جواب سوال ها رو بدم و فقط بهش مي گم امتحان قرار بوده شنبه باشه نه امروز. اما هيچ انتظار درك و تغيير و اتفاقي ندارم و مشغول امتحان دادن مي شم…مي دونين تلخه اما حس مي كنم ظلم از ي حدي كه (حد قابل تصور) بيشتر مي شه، آدم ترجيح ميده باهاش نجنگه و انرژي و وقتش رو براي بدست آوردن خواسته هاش بذاره چون زورش به ظلم نمي رسه….. ولي در عين حال من به كودكم همين اصول ظلم ستيزي رو ياد خواهم داد شايد روزگار اون از روزگار من كم دردسر تر ساخته بشه….

دارم فکر میکنم که معلم چه معنای بزرگی داره و چه راحت بعضی هامون با این اسم چه ادعاها که نمیکنیم! تو کامنتا feedback بچه ها نشون میده که دقیقاً این ظلم ستیزی توی بقیه case ها چه جوری جواب گرفته و این بچه ها چه نتیجه ای برای آینده شون گرفتن…

استاد عزیز
ممنونم که درس های بزرگ رو با بهترین روش ها بهمون یادآوری میکنید..
معنای واقعی معلم بعد از شما برام تفهیم شد.
خسته نباشید.

عالی بود استاد

داستان کوتاه در مورد ظلم

سلام محمد رضا جان
به نوشته ات واينكه آدم هميشه بايد از حقش دفاع كنه ايمان دارم اما گاهي اوقات مرز باريكي هست بين ظلم ستيزي و احترام.گاهي اوقات طرف حساب ما يكي از عزيزان زندگيمون هستند كه ايستادن جلوشون وپافشاري بر حقمون يه جورحرمت شكنيه

چه جالب !
یه بار منو چند تا از دوستام در اعتراض به معلممون اینکارو کردیم پرتمون کرد بیرون فرداشم مامان بابامو خواستن

چه معلم دوست داشتنی ی … ?

جالب و بود و ردخور تحسین
با خودم فکر می کنم من جزو کدوم گروه بودم و چه تلح می اندیشم احتمالا جزئ دسته ای که نفرات بیشتری داشت

سلام استاد عزیز
من قبل از رفتن به محل کارم یه سری به خونم {اینجا} می زنم.من تا حالا اسم ایشون رو نشنیده بودم و از مطالبشون استفاده نکرده بودم.”متاسفانه”
اما سریع پس از خوندن این نوشته، جستجویی کردم وبا خودم قرار گذاشتم، آثارشونو مطالعه کنم.
ممنونم از هدیه ی با ارزشی که امروز به من دادید.
پایدار وبرقرار باشید.

مرسی به خاطر معرفی این کتاب و گفتن این درس
حتما تهیش میکنم و میخونم ،زیر بار ظلم هم….

* تهیه اش

یاد تصویری افتادم که اولین بار تو فیس بوک دیدم. تصویر کلاس درسی که معلم به شاگرداش میگه: “امروز میخوام در مورد دموکراسی براتون صحبت کنم.” بچه ها میپرسن: “چرا؟؟” معلم جواب میده:”چون من میگم!!!!!”
اون زمان با ما اینطوری کار میکردن استاد : ))

ممنون که گاهی اوقات یادآوری می کنید، یادآوری برخی مطالب که فراموش شده اند.

نمره شما هم بیست باد تا ابد در درس زندگی…

داستان کوتاه در مورد ظلم

داستان کوتاه در مورد ظلم

0

0 boy داستان آگوست 10, 2019
برچسب ها :

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *