داستان بی دی اس ام اسارت قسمت هفتم

سلام حامد هستم و علاقه زیادی به بی دی اس ام دارم اگه دوست داری تست بدی و با یکی در موردش حرف بزنی و یاد بگیری بهم واتس اپ پیام بده -09164541374

نسترن دیر کرده بود…قرارشان ضلع شمال میدان انقلاب درست جلوی سینما بود…مهشید نگران و کلافه این پا و آن پا میکرد… به ساعتش نگاه کرد…یک ربع از ساعتی که قرار داشتند گذشته بود…اطراف کم کم شلوغ میشد و هر از گاهی جمعیت در یکی از پیاده روها شعار میداد و بلافاصله نیروهای ضد شورش و لباس شخصی به آن سمت حمله میکردند و جمعیت را متفرق می کردند…گاه گداری هم کسی دستگیر میشد…مهشید موبایلش را از کیفش در آورد و شروع کرد به شماره گرفتن که کسی از پشت روی شانه اش زد…:
– سلام…به کی زنگ میزنی؟
– کجایی تو؟ دلم هزار راه رفت…
– ببخشید…خیلی ترافیک بود…جلوی سینما سپیده پیاده شدم و دیگه بقیه راهو پیاده اومدم والا تا یک ساعت دیگه هم نمیرسیدم…چه خبر بود اینجا؟
– هیچی… خیابون کارگر رو که بستن …گاز اشک آور هم زدن…چند نفر هم دستگیر کردن… میخوای همینجا بمونیم؟
– نه بابا…بریم بالا…اینجا که خبری نیست…

نسترن وکیل بود…پنج سال پیش فارغ التحصیل شده بود و به خاطر وضع مالی خوب پدر و مادرش بلافاصله یک دفتر زده و مشغول به کار شده بود …به خاطر زرنگی ذاتی ای که داشت پیشرفت خوبی هم کرده بود. قد بلند و اندام متناسبی داشت و و در کل زن جذابی مینمود و عاشقان دلخسته زیادی داشت…دوستش مهشید  با اینکه در دانشگاه با او همکلاس بود اما به خاطر مشکلات مالی نتوانسته بود مدرکی بگیرد و سال سوم قید مدرک گرفتن را زده بود و در یک شرکت خصوصی منشی مدیر عامل بود…چشمهای سبزی داشت و کمی درشت جثه ترو البته کوتاه تر از نسترن بود…
نزدیک پارک لاله فضا متشنج بود…ماشینهای سیاه یگان ویژه مستقر بودند وبسیج و پلیس عملا با مردم درگیر شده بودند…نسترن شروع کرد در همراهی با جمعیت  شعار دادن…مهشید که محافظه کار تر بود او را میکشید و سعی میکرد از کانون درگیریها دور بمانند…بوی گاز اشک آور و دود همه جا را گرفته بود…فضا جوری نبود که بشود راه رفت و باید میدویدند…هر دو در امتداد بلوار کشاورز شروع به دویدن کردند…چند موتوری با جلیقه و سر و شکل بسیجی از کنارشان رد شدند و یکی از آنها با باطوم به کمر مهشید کوبید و همزمان فریاد زد…جنده ها…مهشید از درد به خودش پیچید و کمرش را گرفت…نسترن دنبال موتوری دوید و فریاد زد جنده مادر و خواهرته…بی شرف…مزدور…
موتوری دور شده بود…هر دو پیچیدند در یکی از خیابانهای فرعی تا نفسی تازه کنند… پشت سرشان یک ون مشکی به آرامی وارد خیابان شد و کمی جلوتر  ایستاد…دو مرد و یک زن از آن پیاده شدند…لباس فرم یا نظامی نداشتند اما هر دو مرد سر تا پا مشکی پوشیده و صورتشان را با کلاهی که تا زیر گردن پایین کشیده بودند و فقط جای چشمها و دهانشان سوراخ بود پوشانده بودند… زن اما چادر به سر داشت… با داد و فریاد از مهشید و نسترن خواستند که سوار شوند…نسترن حدس زد که از نیروهای ضد اغتشاش باشند و با این حال شروع کرد به داد و فریاد کردن که مگر چه کار کرده ایم و سوار نمیشویم…مهشید اما حسابی ترسیده بود و زبانش بند آمده بود…دو مرد با باطوم آنها را به سمت ماشین هول میدادند و زن هم دست مهشید را محکم گرفته بود و با خود میکشید…اوضاع بدی بود و مقاومت فایده ای نداشت…

در ون که بسته شد موبایلهای هر دو را گرفتند و چشمهایشان را با چشم بند بستند و ماشین با سرعت شروع به حرکت کرد…نسترن اجازه خواست که  با منزلش تماس بگیرد ولی زنی که همراهشان بود گفت نیازی نیست…مهشید پرسید ما را کجا میبرید و باز همان زن جواب داد «جایی که لیاقتش را دارید»…پاسخ زن به وضوح بی ادبانه بود ولی مهشید تصمیم گرفت دهان به دهان او نگذارد و کار را بدتر از این که هست نکند…ده دقیقه بعد دوباره ماشین ایستاد و از سر و صداها بر می آمد که یک نفر دیگر را هم با داد و فریاد میخواستند که سوار کنند…ظاهرا دختری بود که به شدت مقاومت میکرد و از آن بیشتر زنی که گویا مادرش بود ظاهرا با ماموران درگیر شده بود و اجازه نمیداد که دخترش را سوار کنند…صدای شوکر برقی و جیغ و فریاد زیادی از بیرون ماشین به گوش میرسید…مادر دختر فریاد میزد نمیذارم دخترم را ببرید و اگر میخواهید او را ببرید من را هم باید ببرید…زن فریاد زد:
– سوارشون کنید …هر دوشون رو…
مادر و دختر هر دو سوار ون شدند و همان مراحل تکرار شد…موبایلهایشان را گرفتند و چشمانشان را بستند…چند بار مادر آن دختر شروع کرد به حرف زدن که هر بار با حرفهای توهین آمیزی از او خواستند ساکت بنشیند و حرف نزند…نسرین اعتراض کرد که شما حق ندارید اینطور صحبت کنید…زنی که سوارش کرده بود این بار جوابی داد که برق از سرش پراند…
– زنیکه جنده خفه میشی یا نه؟
نسترن که وکیل بود میدانست که هیچ ماموری حق توهین ندارد ولی تصمیم گرفت تا ساکت بنشیند و وقتی به مقصد رسیدند به مافوق این زن  شکایتش را بکند.. همانجا تصمیم گرفت دیگر حرفی نزند و اجازه ندهد این مامورهایی که معلوم نیست از کدام دهات آمده بودند به او اهانت کنند… بیشتر از یک ساعت ماشین خیابانها را طی کرد… در این مدت دیگر هیچ حرفی رد و بدل نشد…فقط یکبار همان زن بد دهن به کسی زنگ زد و گزارش داد که چهار نفر را دارند می آورند و اضافه کرد که یک مادر و دختر هم هستند که قبل از سوار شدن خیلی کولی بازی در آوردند…و خندید…  آن دخترک تازه وارد هق هقش بند نمی آمد…نسترن پیش خودش حساب کرد که اگر بی مورد توی شهر نچرخیده باشند باید تا الان  از شهر خارج شده باشند…

بعد از یک ساعت ماشین در مسیر پر دست اندازی افتاد…جاده مشخص بود دیگر آسفالت نیست…و بعد از ده دقیقه طی مسیر ناهموار ماشین توقف کرد…کسی پیاده شد و یک دقیقه بعد دوباره سوار شد…یک مسیر کوتاه دیگر هم با ماشین طی گردید و بعد همه سرنشینان پیاده شدند…همه را همانطور با چشمان بسته در یک ستون قرار دادند و گفتند که نفرات عقبی هر دو دستشان را روی شانه نفر جلویی بگذارند و راه بیفتند…جلوتر از همه نسترن بود …یک نفر بازوی چپ او را گرفته بود و او را هدایت میکرد…نسترن یک لحظه از فشار انگشتانی که به بازویش وارد میشد احساس کرد که این انگشتان نمیتواند انگشتان یک زن باشد ولی بعد پیش خودش فکر کرد که چنین چیزی ممکن نیست…مهشید که دستانش را روی شانه نسترن قرار داده بود و پشت سرش راه می آمد از آنجا که فکر نمیکرد کارشان به تعقیب و گریز بکشد بر حسب عادتی که داشت و سر قرارهایش با مهشید همیشه کفشهای پاشنه دار میپوشید که اختلاف قدشان زیاد به چشم نیاید بوتهایی  به پا داشت که پاشنه دار بودند و همین باعث میشد روی زمین ناهموار و با چشمان بسته تعادلش چند بار به هم بخورد…چون این ماجرا تکرار شد دسته ایستاد و از مهشید خواسته شد بوتهایش را در بیاورد…او ابتدا خود داری کرد…با جوراب نایلونی روی این سنگ و کلوخ ها راه رفتن چیزی نبود که دلخواهش باشد. اما وقتی اصرار مامورین را دید و از طرفی دید واقعا راه رفتن با آن پاشنه های بلند ده سانتی روی این زمین شدنی نیست در حالی که سکندری میخورد، پس از چند بار تلاش موفق شد بوتهایش را از پایش بیرون بیاورد…با یک دست بوتهایش را برداشت و با دست دیگر شانه نسترن را گرفت و آماده حرکت شد…اما از او خواسته شد بوتها را زمین بگذارد و هر دو دستش را روی شانه نفر جلویی قرار دهد…:
مهشید با اعتراض گفت: پس چکمه هام  رو چیکار کنم؟
صدای همان زنی که در خودرو بود گفت: میتونی بذاریشون همینجا…یا اینکه به دندون بگیری و بیاریشون با خودت…!
مهشید با عصبانیت کفشها را زمین گذاشت و به دستور عمل کرد…دسته راه افتاد و بعد از چند بار پیچ و تاب خوردن از یک در آهنی بزرگ رد شد و وارد محوطه مسقف سوله مانندی شد و سرانجام توقف کرد…
صدایی شبیه موتور بالا بر به گوش رسید و بعد صدای باز شدن چند چفت آهنی و بعد از چند ثانیه احساس حرکت…شکی نبود که روی کف یک آسانسور بزرگ ایستاده اند و پایین میروند…اینجا هوا سرد تر از بیرون بود …آسانسور که توقف کرد مسیر کوتاه دیگری هم پیموده شد…و سر انجام همگی ایستادند…

صدای زن دیگری آمد و از متهمین خواست که دستهایشان را از شانه نفرات جلویی بردارند…به نفر دوم (مهشید) دستور داده شد که دو قدم به سمت راست و یک قدم به جلو بردارد و از نفر سوم هم که همان دختر کم سن و سال بود خواسته شد که دو قدم به چپ و دو قدم به جلو بردارد…دخترک که دست و پایش را گم کرده بود به جای چپ به راست رفت که صدای زنانه ای مثل پتک بر سرش فرود آمد:
– چپ…! گفتم چپ…!! تو مدرسه چی به شماها یاد میدن پس؟ چپ نمیدونی کدوم طرفه؟
دخترک هول شده بود و تعادلش را نزدیک بود از دست بدهد که یک دستی بازویش را گرفت و سر جای درستش قرار داد…و بعد هم مادر دختر را آوردند جلو …حالا ستون متهمین به یک ردیف ایستاده بودند…قبل از اینکه کسی حرفی بزند همان صدای زنانه بلند شد که:
– تا ازتون سوالی پرسیده نشده جیک نمیزنین…از جاتون هم تکون نمیخورین…با تو ام…هوی…تو که روسری سبز سرت هست…صاف وایسا…مگه اومدی مهمونی؟ سرت رو بگیر بالا…بالا…میخوام سیب زیر گلوت رو ببینم…نه…مثه اینکه حالیت نیست…
صدای الکتریسته شوکر برقی پیچید توی سالن و همه را از جا پراند…
– دلت از اینا میخواد…؟
نسترن سرش را تا جایی که میتوانست بالا گرفت…
– خوبه…خانم اردلان این مادر – دختر که گفتی این دو تان؟
صدای همان زنی که در ماشین همراهشان بود بلند شد که:
– بله خانوم…مادره اصرار کرد که باید بیاد…به خیالش مهمونی میخواستیم ببریم دخترش رو….
صدای زن با لحن مسخره ای گفت:
– خب البته مهمونی که هست…ولی احتمالا نه از اون مهمونیها که اینا فکرش رو میکنن…
مادر دختر حدودا چهل ساله بود… از ان تیپ زنهایی بود که حسابی به خودشان میرسند…ترکه ای بود و یک مانتوی بلند و شیک با حاشیه آستینهای گلدوزی شده به تن داشت…در نگاه اول فکر میکردی مدیر مدرسه ای چیزی باشد… دخترش اما شبیه بچه مدرسه ایها بود…کوله کوچکی پشتش بود و مانتوی چسبان قهوه ای رنگ و کوتاهی هم تنش بود که برجستگیهای  بدن دخترانه اش را تا حدودی نمایش میداد…ریزه بود و به نظر حدودا شانزده ساله میرسید…
صدای زن دوباره بلند شد:
خب خانوم ها…فکر کنم هنوز دقیق متوجه نیستین اینجا کجاست…ولی بالاخره میفهمید…من رو خانوم صدا میکنید…عادت بدی دارم که چیزی رو که میگم تکرار نمیکنم…حالا هرچی همراهتون هست  رو بریزید جلوی پاتون…پول، کیف، کوله، دستمال…همه چی…
زنها به تکاپو افتادند و همانطوربا چشمان بسته جیبهایشان را خالی کردند… نسترن که کیف کوچکی همراه خود داشت آن را جلوی پایش گذاشت…دخترک اما اصلا حواسش به کوله ای که پشتش انداخته بود نبود و فقط جیبهایش را خالی کرد…داستان بی دی اس ام اسارت قسمت هفتم

صدای زن دوباره بلند شد:
– تموم شد…؟ همه انجام دادن؟ یه دو ریالی هم دیگه توی جیبهاتون نیست؟ الان معلوم میشه…خانوم اردلان؟ یه نگاه میندازی؟
خانم اردلان با نگاه مسخره ای با چشم اشاره کرد به کوله ی دخترک…
– به به…خانوم کوچولو…شما هیچی دیگه همراه نداری؟
– نه خانوم…
– امممم…یه قدم بیا جلو ببینم…
دخترک آمد و جلوتر ایستاد…
باز صدای زن با همان لحن تمسخر آمیز بلند شد که:
– مامانش…دخترت میگه هیچی دیگه همراش نداره…ولی کوله ش مثه دسته خر روی دوشش هست…چی کارش کنیم حالا؟
دخترک ناگهان خیلی دستپاچه و در حالی که سعی میکرد با خنده موضوع را خاتمه دهد کوله را در آورد و گذاشت جلوی پایش…
مادر دختر که از این وضعیت حسابی عصبی شده بود بنای داد و فریاد گذاشت که اصلا  اینجا کجاست و ما را برای چی آوردید و چرا چشمهایمان را باز نمیکنید… و در همان حال بی توجه به فریادهای خفه شو  دست برد که چشم بندش را بردارد که ناگهان دستی قوی  مچش را گرفت و به عقب پیچاند و او را روی زمین خواباند و از پشت دستهایش را با یک تکه تسمه بست…مادر دخترک همچنان جیغ و داد میکرد…دخترک از شنیدن سر و صدا وحشت کرده بود و حسابی به گریه افتاده بود اما جرئت تکان خوردن نداشت…
زن مسئول فریاد زد…
– خانوم اردلان…چرا وایسادی؟؟ دهن این پتیاره رو ببند…
خانم اردلان نوار چسب پهنی آورد و دهان او را بست…
دو نفر زیر بغلش را گرفتند و او را دوباره سر جای خود ایستاندند و یک پایش را هم به حلقه ای که روی زمین فیکس شده بود بستند…
(ادامه دارد…)

agha in dastan fogholade bood edame bede too zamine lotfan mamnon

 

خیلی عالی بود – فوق العاده بود . من خیییییللللللییییی منتظرم لطفا ادامه بدید – منتظر قسمت هفتم هستم

سلام من عاشق داستانتون هستممممممممممم ولی چون نمی تونم فیبتر شکن بگیرم اگه امکانش براتو هست میشه برام از قسمت 6 به بعد ایمیل کنید ممنون میشمممممم خواهشا .ایملم
nafise2014@yahoo.com
اگه این کار رو بکنید سپاس گذارم من معتاد داستان شمامممممممممممممم مممنون میشمم

شما نویسنده نامحترم،یک ذره ارزش برای خونهایی که بچه های مردم دادن قائل نیستی؟ بازی بازی،با جون جوانان مردم هم بازی؟ یک ذره حرمت نگه دار. ای خاک بر اون بی دی اس امی که ما رو به اینجاها ببره.

اگه بچه های مردم خون دادن به خودشون مربوط هست دوست محترم من…معامله ای کردن با خدای خودشون…به بنده و شما ربطی نداره!

واقعن.والاا

 

بسیار عالی بود . قسمت هفتم لحظه شماری. از فلک هم استفاده کنید چون فلک کردن کف پا تحقیرآمیز ترین تنبیه واسه دخترهاست

جالب بود،دوست داشتم البته نه همه قسمتای داستانو ولی جالب بود

سلام.ممنون از این داستان همونه که میخواستم ولی الان خیلی وقته دارم میخونمش.ناراحتم لطفن بگید کجا میتونم داستانای دیگه رو ببینم ممنون.منتظرم.

خیلی داستانت خوب و جذاب بود کارت درسته ادامه بده که منتظره قسمت هفتمم

سلام
واقعاااااااا لذت بردم ممنون
میشه قسمت هفتم رو بزارین؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید.
( بیرون رفتن /
تغییر دادن )

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید.
( بیرون رفتن /
تغییر دادن )

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید.
( بیرون رفتن /
تغییر دادن )

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید.
( بیرون رفتن /
تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

 

مرا از دیدگاه‌های جدید به وسیلهٔ رایانامه آگاه کن.

مرا در مورد نوشته‌های تازه به وسیلهٔ رایانامه آگاه کن.

 

 

 

آقای سالو هستم و داستان مینویسم…محتویات این وبلاگ برای افرادی که عقلا و یا جسما زیر 21 سال هستند مناسب نمی باشد. همینطور برای کسانی که با خشونت، شکنجه، تجاوز و تحقیر جنسی زنان میانه ای ندارند.
من مریض نیستم…اینجا صرفا دنیای مجازی و قلمرو خیال من است…جایی که قوانین و اصول اخلاقی اش را خودم تعریف میکنم…

اگر در مورد داستانها نظری دارید و يا ايده ای دارید که دوست دارید تبدیل به داستان شود میتوانید در بخش کامنتها برایم بنویسید و یا به صورت خصوصی برایم ایمیل نمائید…آدرس ایمیل من این است:
salo1357[a]yahoo.com

(استفاده از این داستانها در وب سایتها و وبلاگهای دیگر بدون ذکر منبع و لینک مستقیم از نظر نگارنده مجاز نمی باشد.)

Enter your email address to follow this blog and receive notifications of new posts by email.

به 107 مشترک دیگر بپیوندید

 

 

دنبال‌کردن

خانوم بند بلندی که از قلاده نسترن آویزان بود را میکشید…نسترن میلرزید و آرام قدم بر میداشت…آب دهانش از سوراخهایی که بر روی توپی که در دهانش تعبیه شده بود بیرون میریخت…خانوم ناگهان ایستاد…افسار نسترن را به دست خانم اردلان داد و گفت:
– یه کم بچرخونش…ميخوام راه بره…تا من اینا رو باز کنم……
خانم اردلان سر تسمه را از خانوم گرفت و رو کرد به نسترن:
– خب خانوم وکیل…راه میری…همینطور میچرخی دور من…مثه یه اسب خوب…تا هم  بهت نگفتم وای نمیسی…
و در همان حال یک مهمیز سیاه رنگ را از خانوم گرفت و روی باسن نسترن نواخت…

خانوم با خنده رو کرد به مهشید:
– تو…بجنب این کفشها رو پای دوستت کن…
مهشید جلو رفت و کفشهای پاشنه بلندی را که خانوم از پشت میز بیرون آورده بود گرفت…جلوی نسترن زانو زد و به زحمت هر دو کفش را پایش کرد…خانوم گفت:
– خب دیگه…یالا…راه بیفت…این پاشنه های بلند کار نشادور رو میکنه…باعث میشه بدنت نمای بهتری داشته باشه موقع راه رفتن…از طرفی باعث میشه اون دسته خری هم که توی کونت گذاتم زودتر جا باز کنه…
نسترن به خاطر کفشهای پاشنه داری که پایش کرده بودند نامتعادل قدم بر میداشت…خانوم رفت سراغ دخترک که ساکت کنار مادرش ایستاده بود…:
– چطوری خانوم کوچولو؟ تا خانوم اردلان اسبمون رو یه کم تمرین میده ما وقت داریم یه بازی کوچولویی بکنیم …و در همین حال با دست بین پاهای دخترک را لمس میکرد…دخترک که دستانش از بالا بسته بود پیچ و تاب میخورد و سعی میکرد از دستان خانم خودش را دور نگه دارد…
خانم اردلان هر زمان که نسترن تعادلش را از دست میداد با مهمیز به باسن نسترن میزد…نسترن اشک از چشمهایش سرازیر شده بود و نمیدانست چطور از آن وضعیت خودش را خلاص کند…چاره ای جز راه رفتن و چرخیدن دور خانم اردلان نداشت…
خانوم دستان دخترک را باز کرد و پشت گردنش را گرفت و او را با خود به طرف میز برد…
-…دهنت رو باز کن ببینم…
دخترک دهانش را باز کرد…
– زبونت رو بیار بیرون…
دخترک زبانش را کمی بیرون آورد…
– همینقدر…!؟ زبونت رو کامل بیار بیرون…مطمئنم بیشتر از این زبون داری…
دخترک زبانش را کاملا بیرون آورد…خانم انگشتش را روی زبان دخترک کشید…چانه دخترک را گرفت و توی چشمهایش نگاه کرد…
– زبون درازی داری…از این به بعد تو مسئول برق انداختن کفشهای منی…
دخترک سر در نمی آورد…خانم روی میز نشست و کف چکمه بلند براقش را گرفت جلوی صورت دخترک…
– یالله کوچولو…تمیزش کن…با زبونت…
بدن نحیف دخترک در مقابل قامت ورزیده خانوم مثل گنجشکی بود که اسیر شاهینی شده باشد…دخترک با تردید زبانش را روی چکمه خانوم کشید…
– یالله…درست انجام بده این کار رو…بعد از یه مدت متوجه میشی این بهترین چیزی هست که ممکنه اینجا به کسی پیشنهاد بشه با زبونش تمیز کنه…
مادر دخترک تقریبا از حال رفته بود و از طنابی که دستهایش به آن بسته شده بود آویزان مانده بود…
دخترک با زبانش زیر و روی پوتین خانوم را میلیسید…
خانوم همانطور که روی میز نشسته بود آن یکی پایش را روی شانه دخترک گذاشته بود…
رو کرد به مهشید:
– چرا وایسادی بر و بر نگاه میکنی؟ برو از کشوی بالا سمت چپ میز پاکت سیگار من رو بده…فندکم هم همونجاست.
مهشید اطاعت کرد…
خانم با بی قیدی سیگاری گیراند و پک زد…به مهشید اشاره کرد کمی عقب تر بایستد…نسترن همچنان با همان وضعیت مشغول چرخیدن به دور خانم اردلان بود…خانوم همانطور که به سیگارش پک میزد نگاهش میکرد و غرق در فکر های خودش بود…پس از ده دقیقه پای چپش را که حالا کاملا تمیز شده بود گذاشت روی شانه راست دخترک و پای راستش را گرفت جلوی دهان او و گفت:
– تا بهت نگفتم همینطور ادامه میدی…
و بعد رو کرد به خانم اردلان…
– بیارش ببینم…
خانم اردلان افسار نسترن را گرفت و او را آورد جلوی خانوم…
خانوم با دست به خانم اردلان اشاره کرد که میخواهد پشتش را چک کند…همین که نسترن برگشت خانوم اردلان با ضربه ای بین پاهای او زد تا پاهایش را کمی باز کند…خانم  دستش را میان پاهای او انداخت و انتهای پلاک الکتریکی را گرفت و کمی آن را بیرون کشید و دوباره با یک فشار آن را سر جایش قرار داد…
– خب…خوبه…یه مقدار ولتاژش زیاد بوده و کمی سوزونده اطراف مقعدش رو…ولی میگن جنگ اول به از صلح آخر…
دهنش رو باز کن…
خانم اردلان دست کرد و از پشت سر بندهای توپی که در دهان نسترن بود را باز کرد و آن را با احتیاط از دهانش بیرون کشید…نسترن آب دهانش رو به زحمت قورت داد…
خانوم با لگد به تخت سینه دخترک کوبید و او را پرت کرد روی زمین… رو کرد به خانم اردلان…
– دیگه به اندازه کافی وقت تلف کردیم…باید بفرستیمشون داخل…قطارشون کن…همونجور که بلدی…مادره رو باز نکن…بذار همینجا بمونه…باهاش کار دارم من…این سه تا رو بفرست برن داخل…اونجا منتظرشونن…
و رو کرد به زنها و گفت:
– میدونم دلتون برای من تنگ میشه…مخصوصا تو خانوم وکیل…چیزی که اینجا دیدین در مقابل چیزی که اونجا میبینین چیزی نیست…هیچی نیست…خانوم اردلان باهاتون میاد…و البته اونجا با چند نفر دیگه آشنا میشین…بهتون توصیه میکنم کاملا مطیع باشین…بگذارین راحتتون کنم…شما از این لحظه فقط سه تا ماده خوک هستین…یا بهتر بگم دو تا ماده خوک و یه بچه خوک…هیچ لباسی نخواهید داشت و همه سوراخهای بدنتون…و البته همه سوراخهای ذهنتون رو باید در اختیار ارباب های جدیدتون قرار بدین…خدانگهدار…

خانم اردلان زنها را سریع به خط کرد…دتهای نسترن را از پشت گردنش باز کرد و از آنها خواست بنشینند روی زمین…و هرکدام مچ پای نفر جلویی را بگیرد…چشمبندهایشان را بستند…در آخرین لحظه دخترک که نفر آخر بود از گوشه چشم خانوم را دید که کاملا برهنه شده بود و در حال بستن یک کیر مصنوعی بلند و بند دار به خودش بود…دیگر چیزی ندید…

با فرمان خانوم اردلان دسته سه نفره چهار دست و پا به راه افتاد…نسترن جلوتر از بقیه بود و افسارش را خانم اردلان میکشید…صدای باز شدن دری شنیده شد…با عبور از در باد سردی به بدن زنها خورد…شکی نبود که در فضای باز هستند…زمین سنگریزه و خاک بود و پای زنها را خراش میداد…پس از چند دقیقه پیاده روی با آن وضعیت صدای باز شدن در دیگری شنیده شد…دسته از میان در گذشت و وارد محیط مسقف دیگری شد…
نسترن پیش خودش فکر میکرد که قطعا گرفتار یک باند تبهکار شده اند…تصمیم داشت به هر نحو ممکن و در اولین فرصت از آنجا فرار کند…از طرفی آنقدر هم ترسیده بود که نمیتوانست درست تصمیم بگیرد…مهشید اما خودش را به دست سرنوشت سپرده بود…به سرنوشتش تن داده بود…پس از مدتی از میان در دیگری رد شدند…زمین دیگر سفت نبود…روی فرش و یا موکت نرمی قرار داشتند….

ناگهان صدای خانوم اردلان به گوش رسید که داشت با کسی صحبت میکرد:داستان بی دی اس ام اسارت قسمت هفتم

–          همین سه تان…خانوم یکی شون رو نگه داشت…مادره اون دختر آخریه رو…مردنی بود…برای امشب آماده ش میکنه…آقا هم خودشون بودن…الان میان …

مخاطب خانوم اردلان زنی بود که صدای ظریفی داشت…

–          خب پس اون هیچی…این سه تا…چی کاره ن؟

–          این جلویی وکیله…خیلی زبون درازی میکرد…پلاک توی کونشه….اینم ریموتش…وسطی دوستشه…سر به راهه…آخری هم که بچه مدرسه ای باید باشه…این دو تا رو همونجا تراشیدیم…آخریه باکره ست…!

یک لحظه سکوت برقرار شد… دخترک ناگهان حس کرد کسی با پا به مچ پاهایش ضربه میزند…

–          باز کن ببینم…

 

دخترک در همان حال پاهایش را کمی باز تر کرد…حس کرد دستی میان پاهایش رفت و شروع به معاینه اش کرد…

–          آره…ظاهرا که دختره…اگه ندوخته باشه…

در همین حال در باز و بسته شد و صدای همهمه مردانه ای  به گوش رسید…چند مرد در حالی که با یکدیگر حرف میزدند و میخندیدند داخل شدند…
نسترن به وضوح تکانی خورد…

صداها به همان ناگهانی که شروع شده بود قطع شد…نسترن احساس کرد عده ای دور آنها در حال قدم زدن هستند…

یکی از مردها ظاهرا خطاب به خانومی که از قبل آنجا بود گفت…:

–          نیومدی چرا ژاله…؟ جات خالی بود…این جلویی چه جفتکی مینداخت…خانومم خوب ادبش کرد…دو تا شوک صد ولتی بهش داد…ببینش…تمام موهای اطراف مقعدش کز خورده…

زن با همان صدای لطیفش که در تضاد عجیبی با محیطی که در آن بودند قرار داشت گفت:

–          ای بابا…میدونی که…آبم با خانوم توی یه جوب نمیره…گفتم همینجا بمونم…بالاخره گذر هر گوشتی به قصابخونه میفته…!

–          اون که بله…خب…نمیخوای چشماشون رو باز کنیم؟

–          اون دختر آخریه راست کار خودته ها…

 

–          میدونم…

 

ناگهان دستی زیر بازوی دخترک را گرفت و به هوا بلندش کرد…دخترک جیغ کوتاهی کشید ولی پس از چند لحظه دوباره همه جا آرام شد…

صدای زنی که ژاله صدایش میکردند به گوش رسید:

 

–          چی کار میکنی؟ مگه شستینشون؟

 

–          ای بابا…این  که شستن نمیخواد…این چیزا رو باید مثه گوجه سبز از درخت که میچینی بذاری دهنت…مزه ش به همینه…تا الان هم خیلی صبر کردم…چشمای اون دو تا رو باز کن…

چشمهای نسترن از حدقه داشت بیرون میزد…سه مرد بودند که لباسهای سرهمی مشکی به تن داشتند…یکی از مردها همانی بود که کلاه کشبافی روی سرش داشت که تا زیر چانه پایین کشیده بود…مردی که ایرج صدایش میکردند حدود سی و چند ساله به نظر میرسید…قد بلند و چهار شانه بود…روی مبلی نشسته بود و دخترک را روی پایش نشانده بود…ژیلا زن ظریف و جذابی بود و دامن شیکی به پا داشت…معلوم بود برای این لحظه با دقت آرایش کرده بود…اتاقی بود مبله شده و بزرگ…پرده های ضخیمی پنجره ها را پوشانده بود…بیشتر شبیه یک دفتر کار خیلی شیک به نظر میرسید…
دور تا دور اتاق داربست هایی چوبی به شکلهای گوناگون بسته شده بود…از سقف اتاق هم چند آویز چنگک مانند آویزان بود که با مبلمان اتاق در تضاد عجیبی قرار داشت…در ضلعی از اتاق دیواری شیشه ای قرار داشت و پشت آن محوطه بزرگی بود که کف و دیوارهایش با کاشی پوشانده شده بود…
مهشید هم با حیرت به دور و برش نگاه میکرد…
ایرج دختر کوچکتر را روی پایش نشانده بود…زیپ لباس سر همی اش را پایین کشیده بود و کیر بزرگش را از لای زیپ باز شده بیرون انداخته بود…دو مرد دیگر به فاصله نزدیکی پشت سر زنها ایستاده بودند و انگار منتظر فرمان بودند…
سکوت را خود ایرج شکست:

–          خب تا این بچه خوک یه حالی به من میده این دو تا رو ببرین و بشورین…تو دختر جون…همونجوری که چکمه های خانوم رو با زبونت تمیز کردی میخوام این رو هم برام برق بندازی…واسه خانوم که خوب لیس میزدی…تا حالا برای کسی ساک زدی؟ بلدی؟

دخترک از ترس و خجالت زبانش بند آمده بود…

 

ژاله به طرف دخترک رفت و مویش را گرفت و کشید…
– با تو بود آقا دختر جون؟ کیر خوردی؟

–          نه خانوم…نخوردم…

 

–          خب حالا میخوری…

 

ایرج زیپ لباسش را بیشتر باز کرد…و تخمهایش را هم بیرون انداخت…و گفت:

–          آروم آروم…همه رو میکنی توی دهنت و در میاری…حتی اگه حس کردی داری خفه میشی به کارت ادامه میدی…من با فشار دست راهنماییت میکنم…تا این زنها رو تمیز میکنن وقت داریم…یالاه دختر خوب…

دخترک با اکراه طبق دستور شروع به کار کرد…همانطور که روی مبل میان پاهای ایرج دولا شده بود ایرج با دست آزادش پستانهای کوچک دخترک را میچلاند و گاهی هم از عقب دستی به میان پاهایش میکشید…آن دو مرد دیگر زنها را بلند کردند و به سمت دیوار شیشه ای بردند…
آن سوی دیوار دستهای هر دو را به فاصله یک متر از یکدیگر به آویزی که از سقف آویزان بود بستند…یک جک هیدرولیک هر دو را کمی بالا کشید…
همه چیز که آماده شد یکی از مردها به طرف نسترن رفت…بدون مقدمه نوک یکی از پستانهایش را میان دو انگشت گرفت و فشار داد و گفت:

–          الان شلنگ رو باز میکنم روت…یه کم که خیس شدی بعد این دوستم میاد میشورتت…یه ذره با اون چیزی که فکر میکنی شاید فرق داشته باشه…ولی صدات در نیاد…

نسترن سرش را تکان داد…آب را که باز کردند فشار و سرمای  آب نفسش را بند آورد…چون یک شلنگ بیشتر نبود باید یکی یکی شسته میشدند…آن مرد دیگر در کمال تعجب لباسهایش را کامل در آورده بود…بدنش عضلانی و قوی مینمود…و کیرش کاملا شق شده بود…نفر اول آب را که بست با یک تکه اسفنج آمیخته به کف شروع کرد بدن نسترن را کف زدن…این کار را بدون عجله و با حوصله انجام میداد…دور او میچرخید و همه جای بدنش را کف میزد…نسترن احساس میکرد که موقع این کار از قصد خودش را بیش از حد به او میمالد…بدتر از همه موقع کف زدن سینه ها و بین پاهای او بود که  اسفنج را به گوشه ای انداخته بود و بدون ملاحظه او را دستمالی میکرد…در حین کار با احتیاط پلاک الکتریکی را هم از بین پاهای نسترن بیرون کشید و آن را کناری گذاشت…او حتی داخل مقعد و مهبل او را هم بی نصیب نگذاشت و دو انگشت کف آلود خودش را بدون ملاحظه هرجایی که دلش میخواست حرکت میداد…مهشید که رو بروی او بسته شده بود ناظر شسته شدن دوستش به این سبک و شیوه بود…ده دقیقه بعد آن مرد دیگر عملا فقط داشت نواحی جنسی نسترن را میمالید…آن مرد دیگر شلنگ به دست عقب تر ایستاده بود و میخندید…
نسترن با وجود شرایط روحی بد ولی به خاطر این نوع شسته شدن تا حدودی تحریک شده بود و نوک سینه هایش کاملا بیرون زده بود و این چیزی نبود که از چشم آن دو مرد دور بماند…با او شوخیهای زشتی میکردند و او را وکیل جنده خطاب میکردند…از دوستش مهشید میخواستند که بی طرفانه قضاوت کند که آیا بیرون زدن نوک سینه ها و مرطوب شدن بین پاهای دوستش در این شرایط نشانه جنده بودنش نیست…؟
مهشید میدانست که چنین نمایشی در انتظار او هم هست و قلبش به شدت میزد…هیکل او به خوبی دوستش نبود و بعید نبود که کمتر از نسترن شستنش طول بکشد…نسترن با آن بدن متناسب و سینه هایی که حالا کاملا بیرون زده بود و آن صورت خوش ریختش چیزی نبود که آن دو مرد به این زودی از شستنش دست بکشند…
ولی به هر حال بعد از مدتی یکی از مردها پلاکی که بیرون آورده بود را سرجایش گذاشت و مرد دیگر با شلنگ نسترن را آب کشید…
نسترن  را باز کردند ولی از او خواستند گوشه ای بایستد و شاهد شسته شدن دوستش باشد…
شلنگ آب را به روی مهشید باز کردند و همان کارها برای مهشید هم تکرار شد…با این تفاوت که حالا ان مرد دیگر لخت شده بود و او را با اسفنج میشست…مردی که نسترن را شسته بود سر شلنگ به دستش بود و همچنان  لباسی به تنش نداشت…
مهشید همانطور که فکر میکرد به اندازه نسترن شسته شدنش طول نکشید…اما فرقی که داشت این بود که آن مرد اولی هم یکجا شلنگ را زمین گذاشت و رفت از عقب و جلو او را با انگشت تست کرد تا به قول خودش بفهمد کدام یکی شان گشاد تر هستند…طبیعی بود که از پشت نسترن به خاطر پلاک کمی گشاد تر به نظر برسد و این مساله چند دقیقه ای موضوع بحث دو مرد بود…

(ادامه دارد…)

 

خیلی خوب داره پیش می‌ره. مشتاقم مامانه چطوری قراره برای شب حاضر بشه

فقط میتونم بگم خدا شر آدمای کافر و مریض رو به خودشون برگردونه.داستان بی دی اس ام اسارت قسمت هفتم

خیلی خوبه
!

 

امیدوارم پرونده ی این وبلاگ هم مثل خیلی دیگه از وبلاگ هایی که به بی دی اس ام مربوطه ناتموم بسته نشه !

زیاد خوشم نیومد.تو رابطه های مستر-اسلیو هر دو طرف راضین که اینجوری رفتار کنن.ولی تو داستان شما این حرکات اجباری و غیر انسانی بود

جنده زر نزن خیلی هم خب بو.پس دهنتو ببند ااه

 

mishe saritar bezarid lotfan

 

edamash chi shod jenab salo?

 

واي من که خيلي ذوق کردم تروخدا زودتر بزارين خوهش ميکنم

be webloge man sar bezanid(http://iranbdsm.blogfa.com/) albate hanuz chizi nadare vali 3ta post baraye shoru gozashtam age khastid nazaratetuno ya tu nazarat bezarin ya mail konid be iran.bdsm@yahoo.com
dar zemn agar dokhtari ke slave hast va be donbale master migarde ham behem emial bede

مزخرفه! آدم ربایی تجاوز کودک آزاری همش جنایته! برای اولین بار با خوندن یه داستان با محتوای مثلا بی دی اس ام لذت نبردم که هیچ حالمم به هم خورد همین کارارو میکنین که بهمون میگن دیونه!

پس کو ادامه ش؟ ‎:/‎

 

منتظرمون نذار لطفا

 

خیلی قشنگ بود
بقیه رو زود تر بزرین

 

عالی بود . مخصوصا تیکه هایی که خانم شکنجه می داد . شکنجه های توسط میسترس و بیشتر از مستر بنویس .

hanome afsane age khoshet omad idto bezar ba ham harf bezanim

 

baghiasho bezar dg, hey miam hey nazashti, ah

 

سلام الی منم دوست دارم باهام تماس بگیر

 

من عاشق داستان های اینطوری هستم که دختر توش توسط مرد شکنجه میشه . ادامشو بذار لطفا

لطفا بقيه داستان رو بذارين

 

خیلی قشنگ بود فقط بیشتر بنویس و ادامه بده

 

kheili khashen bood

 

سلام چرا نمیزارید اخه؟؟؟؟؟؟؟
من منتظرم و باید بگم عالیه فقط امیدوارم نصفه نمونه

bezaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaar dige

 

khaheshan baghiasham bezarin

 

man y slave hasam ali bood ba khondan har dastan kosam khis mishodd ali bood

 

سرکاریم؟!؟
بقیشو چرا نمیذاری پس؟یه ماهه هی میام میبینم نذاشتی…
بدو دیگه…نویسنده هم اینقد تنبل؟!؟

واییییییییییی ادامش چی عالیهههههههههههههههههههههه

چرا ادامه نمیدین؟

 

کجاییییییییییییییین پس؟

 

in kheili ghashang bood ama aya kasi peyda mishe injori khoshesh biad? ?

 

yani yeki peyda nemishe bekhad barde dashte bashe ? albate khanom bashe hishki nict yani?

ببینید مند از این رابطه ها دوست دارم ولی اصلا اینکه کیر مردو همون اول ببرن معنی نمیده
حال میده 2 تا زن ی مردو به بردگی بگیرن انقدر اذیتش کنند حال کنند باهاش شکنجه های زیباد بدن بد کیرشو در بیارن یا بکشن داستان اینتوری بهتره

kheeeeeeeili ali bud.pas baghiash chi shod…

 

داستان جالبیه
من خودم دارم یه نسخه توپ مینویسم. البته 2 سال پیش شروعش کردم اما مثل این داستان کوتاه و توی 1 روز نیست ؛ بلکه داستانش کامله و یه زندگی رو شامل میشه که حدوداً 300 صفحه یا شایدم بیشتر میشه
خواستم بگم اگه میگفتی آخرش چی شد و سر اون مامانه چه بلایی اومد یا بگی که این نسترن خانوم عاقبتش چی میشه بد نیست!
باید یکم بهتر میساختیش.

از مامانه بیشتر بنویس

 

ببین مرتیکه بیمار که از این همه استعداد اینجوری استفاده میکنی من شخصیتم شبیه نسترن ولی با این تفاوت که من کله خر تر از اون حرفام که بتونی تصور کنی اگه من جای نسترن بودم با اون تیغ که دادی کس دوستمو شیو کنم رگ گردنه خودمو میزدم خلاص.

اگه میشه داستان رو به ایمیلم ارسال کنید و اگه کسی بازم از این داستان ها داره بفرستهmelisashaygan@yahoo.com

masteresho ziad kon plz.aliiii mercc.montazeriim

 

خیلی عالی بود فقط ما رو تو خماری نگه ندارید بقیه داستان رو نمی نویسید ؟

آقای سالوووووووووووووووووو بقیه ش چی شد پس ؟؟؟؟

خوبه
Master_jack_2007@yahoo

 

اگه اجباری نبود قشنگ تر بود

 

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید.
( بیرون رفتن /
تغییر دادن )

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید.
( بیرون رفتن /
تغییر دادن )

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید.
( بیرون رفتن /
تغییر دادن )

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید.
( بیرون رفتن /
تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

 

مرا از دیدگاه‌های جدید به وسیلهٔ رایانامه آگاه کن.

مرا در مورد نوشته‌های تازه به وسیلهٔ رایانامه آگاه کن.

 

 

 

آقای سالو هستم و داستان مینویسم…محتویات این وبلاگ برای افرادی که عقلا و یا جسما زیر 21 سال هستند مناسب نمی باشد. همینطور برای کسانی که با خشونت، شکنجه، تجاوز و تحقیر جنسی زنان میانه ای ندارند.
من مریض نیستم…اینجا صرفا دنیای مجازی و قلمرو خیال من است…جایی که قوانین و اصول اخلاقی اش را خودم تعریف میکنم…

اگر در مورد داستانها نظری دارید و يا ايده ای دارید که دوست دارید تبدیل به داستان شود میتوانید در بخش کامنتها برایم بنویسید و یا به صورت خصوصی برایم ایمیل نمائید…آدرس ایمیل من این است:
salo1357[a]yahoo.com

(استفاده از این داستانها در وب سایتها و وبلاگهای دیگر بدون ذکر منبع و لینک مستقیم از نظر نگارنده مجاز نمی باشد.)

Enter your email address to follow this blog and receive notifications of new posts by email.

به 107 مشترک دیگر بپیوندید

 

 

دنبال‌کردن

  بیست و سه سال پیش، تابستان 1359

 

رها همیشه از ویلای شمال خوشش میومد. اصلا آب و هوای شمال رو دوست داشت. هر وقت پدر و مادرش پیشنهاد رامسر می دادند ممکن نبود قبول نکنه. پدر رها یه بازاری خوش نام بود و اوضاع مالی خوبی داشت. این ویلا رو هم چندین سال پیش از شریکش خریده بود. ویلای بزرگی بود با یه باغ سبز که رها عاشقش بود. ماشین پشت در بزرگ ویلا توقف کرد. پدر رها چند بار بوق زد. بعد در حالیکه غر غر می کرد گفت
این مش رحیم هم دیگه پیر شده. تا بخواد از جاش تکون بخوره و بیاد در رو باز کنه شب شده –
خوب چرا یه سرایدار دیگه استخدام نمی کنی؟ –
مادر رها زنی بود از یه خانواده اصیل. تحصیل کرده و بسیار مبادی آداب. از نظر اون هر کسی تو زندگی وظیفه و جایگاهی داشت که باید بر طبق اون حرکت می کرد. به همین دلیل رها اصلا تعجب نکرد از این که مادرش به همین راحتی از اخراج مش رحیم حرف می زد. افسانه خانم خانمی بود لاغر اندام و سفیدرو که از زیبایی خودش به خوبی مطلع بود
رها که دلش برای مش رحیم می سوخت گفت
نمیشه که … این بنده خدا غیر از این جا جایی رو نداره. تازه احمد آقا ، پسرش هم هست. اون می تونه کمکش کنه –
افسانه در حالیکه عینکش رو تمیز می کرد گفت
شما نمی خواد تو این کارها دخالت کنی. بعدشم لازم نکرده به احمد بگی آقا. نا سلامتی اون نوکر ماست –
خوب شما خودت گفتی باید به بزرگتر احترام بگذاری –
بله گفتم. ولی کسایی که تو طبقه اجتماعی ما باشند. نه احمد که نوکر ماست. تو 16 سالته. دیگه وقتشه این ها رو یاد بگیری
در ویلا باز شد و مش رحیم دوان دوان و عرق ریزان خودش رو به ماشین رسوند. بعد از سلام احوال پرسی گرم با پدرش در ویلا رو باز کرد و ماشین به داخل ویلا وارد شد. رها می دونست که پدرش با این رفتار مادرش مخالفه. اون همیشه با مش رحیم و خانوادش گرم و صمیمی برخورد می کرد. ولی رها هیچ وقت ندیده بود که با افسانه سر این موضوع مخالفت یا جر و بحث کنه. شایدم جلوی رها این کار رو انجام نمی داد
ماشین جلوی دم در ویلا واستاد. پدر رها پیاده شد و شروع کرد به کش و قوس دادن بدنش. این چند ساعت رانندگی بدنش رو کوفته کرده بود. رها احمد رو دید که دست بسته و سر پایین به طرف ماشین می یومد. افسانه به طرف رها برگشت و گفت. به احمد دستور بده چمدون ها رو بیاره داخل. طوری که بفهمه تو اربابشی نه یه دختر کوچولو
احمد – پسر مش رحیم – یه مرد 30 ساله بود که با زن و بچه ش تو یکی از اتاق های سرایداری ته باغ زندگی می کرد. تو این چند سال خیلی به رها محبت می کرد. براش با چوب، چیزهای قشنگی درست می کرد. کلاً مرد ساده و مهربونی بود
احمد در رو برای افسانه باز کرد به سلام کرد. افسانه جواب کوتاهی داد و به طرف ویلا حرکت کرد. احمد بلافاصله در رو برای رها باز کرد و گفت
سلام رها خانم خوش اومدید –
رها با سردی نگاهی به احمد انداخت و گفت
سلام. چمدون ها رو سریع بیار تو خونه. معطل نکن. زود باش –
احمد با تعجب رها رو نگاه می کرد. سرجاش خشکش زده بود. اون به این رفتارها عادت داشت ولی رها خیلی از اون کوچکتر بود. انتظار نداشت این جوری باهاش برخورد کنه. برای همین خیلی خجالت کشیده بود
نشنیدی چی گفتم؟ تکون بخور. چمدون ها رو بیار تو خونه –
رها نگاهی به احمد که دست و پاش رو گم کرده بود انداخت و خنده اش گرفت. حس بدی نبود. احساس می کرد بزرگ و مثل خانم ها شده. عصر عذاب وجدان به سراغش اومده بود. از طرفی از نقش جدیدش لذت برده بود. و از طرفی نگران بود. به بهانه رفتن به کنار دریا احمد رو با خودش به کنار دریا برد. احمد سریع آمد. کنار دریا روی سنگی نشست. تلاش کرد سیخ و درست بشینه. همون طرز نشستنی که مادر آموزش می داد. پشت صاف. یک لبخند ملایم. و یک پا روی پای دیگه قرار می گرفت. شروع به دستور دادن به احمد کرد
بستنی می خوام. بستنی بیار –
چشم خانم –
اون صدف به نظرم خوشگله. برام بیارش –
چشم خانم –
اه، به درد نخوره،(صدف را به سمت دریا پرت کرد) اون یکی صدف رو بیار. اون یکی صدف رو می خوام –
چشم خانم –
احمد به نفس نفس افتاده بود. کمی قرمز شده بود اما نه نمی گفت. و لبخند می زد
بیا کنار ساحل راه بریم –
کمی که راه رفتند پای رها پیچ خورد. کفش پاشنه بلندی پوشیده بود که برای پیاده روی چندان مناسب نبود. شن های نرم ساحل هم کار را سخت تر می کرد. درد در تمام بدنش پیچید. لنگان لنگان به سمت سنگی رفت. احمد دستش را گرفته بود. مشخص بود نگران شده. روی سنگ نشست. احمد کفشش را درآورد. و آرام شروع به ماساژ دادن پایش کرد. حس خوبی بود. احمد با صدای مهربانی از او پرسید پات درد می کنه؟ چشمان رها پر از اشک بود اما ماساژ کمی درد را کاهش داده بود. احمد به رها نگاه کرد. می خوای کاری کنم دردش کامل خوب شه؟ رها با کنجکاوی نگاهش کرد
آره –
احمد خم شد و قوزک پای رها را بوسید. رها تعجب کرد. به شدت لذت برده بود. احمد با بدجنسی به بالا نگاه کرد
خوب شد؟ –
رها خندید
مگه من بچه ام که با این بوس ها گول بخورم؟ –
خب پس من از امروز تا هر وقت پاتون خوب شه هر روز می بوسمش. قبوله؟ –
رها خندید. قبوله
بعد احمد پیشنهاد داد که تا خانه او را کول کند. و رها پذیرفته بود
به بدن داغ و مردانه احمد فکر می کرد. و آرامشی که در آن پشت داشت. آرام سرش را در بدن احمد فرو برد
از دستم ناراحتی؟ –
معلومه که نه خانم جوان –
ولی من تو رو خیلی اذیت کردم –
ولی من شما رو دوست دارم و به نظرم خیلی مهربونید. من از کاراتون ناراحت نشدم –
و رها حس می کرد بار سنگینی از روی دوشش برداشته شده. و لذت می برد. چقدر احمد را دوست داشت
امروز، سه شنبه 1 مرداد 1392
رها نگاهی به ساعتش انداخت. الان نیم ساعتی بود که علی زیر پاهاش بود. پاهاش رو از پشت علی بلند کرد
پاشو برو تو آشپزخونه. همبرگر می خورم با سالاد کاهو و آب معدنی. سفره شام تا نیم ساعت دیگه باید پهن باشه –
علی از جا بلند شد. علاقه زیادی که به آشپزی داشت و هنری که در غیاب مامانش هر از چند گاهی به خرج می داد باعث شده بود هیچ نگرانی بابت پخت و پز نداشته باشه. همه چیز رو بلد بود و سرخ کردن همبرگر هم کار سختی نبود. شروع به کار کرد. همبرگر ها رو از فریزر درآورد و گذاشت تو ماکروفر تا یخش آب بشه. بعد رفت سراغ کاهو و گوجه فرنگی تا سالاد مورد علاقه رها رو درست کنه. تو دلش قند آب می کردند. می خواست تا اونجا که ممکنه از این بازی لذت ببره
رها لپ تاپش رو برداشته بود و داشت نگاهی به فایل های سیو شده علی می نداخت. با خودش فکر می کرد که بعضی از این فانتزی ها چندان هم چندش آور و نفرت انگیز نیستند. کم کم داشت متوجه می شد که چندان هم این دنیا برای اون غیر دوست داشتنی نیست. البته نسبت به چند ساعت پیش. بی اختیار خندید. نگاهی به پسرش انداخت که داشت سفره رو می چید و یواشکی از زیر چشم اون رو نگاه می کرد
سرت به کارت باشه برده! 10 دقیقه دیگه میز باید حاضر باشه –
علی میز رو شام رو آماده کرده بود. رو به مادرش کرد و گفت
شام حاضره ارباب لطفا تشریف بیارید –
رها لپ تاب رو کنار گذاشت و به طرف میز اومد. علی رو دید که صندلی رو براش عقب نگه داشته که بشینه. با خودش گفت ( این وروجک یه طوری رفتار می کنه انگار یه عمری برای نوکری تعلیم دیده) بدون اینکه خودش رو از تک و تا بندازه با غرور روی صندلیش نشست. روی میز دو تا بشقاب بود تو هر کدوم یه همبرگر بزرگ و مقداری گوجه فرنگی و خیار شور خرد شده. نون باگت اسلایس شده و سالاد کاهو مورد علاقه ش هم تو یه کاسه بزرگ آماده بود. بطری آب معدنی به همراه لیوان کنار هر بشقاب و سس کچاپ مورد علاقش. مثل اینکه همه چی رو به راه بود. رها لبخندی زد و گفت
خوبه… کارت رو خوب انجام دادی –
علی از تعریف مامانش خوشحال شد. و رفت طرف صندلی که سر جاش بشینه که با نگاه متعجب رها رو به رو شد

اینکه از کارت تعریف کردم به این معنا نیست که بخوام با نوکرم سر یه میز غذا بخورم. ضمن اینکه یادم نمیاد بهت اجازه داده باشم که غذا بخوری. تو وقتی غذا می خوری که من بگم و چیزی رو می خوری که من مشخص کنم. مفهومه برده؟
علی جا خورده بود. انتظار این جاش رو دیگه نداشت. خیلی گرسنه بود و همبرگر با سس کچاپ هم خیلی دوست داشت. همون جور بلا تکلیف کنار میز واستاده بود. رها در حالیکه مشغول غذا خوردن بود. نیم نگاهی هم به پسرش داشت. نگاه علی معذبش کرده بود و نمی گذاشت راحت غذا بخوره. به فکرش رسید علی رو بفرسته تو آشپزخونه تا اونجا غذاش رو بخوره اما نباید از خودش ضعف نشون می داد. علی باید صبر می کرد. باید تمام مدت غذا خوردن به او خدمت می کرد.
شروع به دستور دادن کرد. آب رو بیار. این غذا چرا کم نمک شده؟
غذاش تمام شد
ظرف ها رو می شوری. بعد می ری تو آشپزخونه و غذات رو اونجا می خوری –
چشم ارباب –

ادامه دارد

 

 

داستان بی دی اس ام اسارت قسمت هفتم

توجه: داستانها محصول ذهن نویسندگانشان هستند، بنابراین از انطباق دادن تمام جزئیات آنها با واقعیت پرهیز شود

 

 

Fill in your details below or click an icon to log in:

 

You are commenting using your WordPress.com account.
( Log Out /
Change )

You are commenting using your Google account.
( Log Out /
Change )

You are commenting using your Twitter account.
( Log Out /
Change )

You are commenting using your Facebook account.
( Log Out /
Change )

Connecting to %s

 

Notify me of new comments via email.

 

Notify me of new posts via email.

 

 

 

 

خب اولین خاطره رو از مهناز شروع میکنم،دوست صمیمی و همراه همیشگیم؛ مهناز دختر لاغر با اندامی کشیده و توپره و تقریبا قدش ۱۶۵ و الان ۲۶ سالشه،پوستش کمی تیره و ظاهرش معمولیه،۳ ساله ازدواج کرده و الان یه پسر ۷ ماهه داره. یه راست میرم سر روزی که مهناز برده من شد. ۵ سال پیش،یه روز تابستونی گرم،زنگ خونم به صدا دراومد،مهناز بود،معمولا هر دو سه روز یکبار همدیگرو می‌دیدیم،مهناز اون روز یه مانتوی طوسی با شال خاکستری و شلوار جین آبی و کفش کتونی پوشیده بود،وقتی کفشاشو درآورد جوراب سفیدش دلربایی میکرد،وقتی وارد خونم شد باهم روبوسی کردیم،هوای گرم تابستون بدنشو داغ کرده بود و بوی گرم بدنش حال شهوتباری بهم داد. چون من تنها زندگی میکنم عادت داره تو خونم مانتو و روسریشو در بیاره،وقتی مانتوشو درآورد تیشرت راه راه با خطوط باریک سفید و صورتی که تنگ بود و اندک برامدگی شکم و نافشو معلوم میکرد و وقتی شالشو درآورد پوست کمی تیره صورتش و موهای سیاهی که با کش موی سبز روشن جمعشون کرده بود حسابی برام جذابش کرد. بعداز کمی پذیرایی و بگوبخند،پیشنهاد دادم شطرنج بازی کنیم،میدونستم از شطرنج فقط چیدن و حرکت دادن مهره‌هاشو بلد بود. قبل از شروع بازی شرط کردم برنده از بازنده جایزه بگیره. گفت:اگر من بردم جایزم چیه؟ گفتم:هرچی بخوای. خندید و گفت:چه مهربون!یه مانتو چطوره؟ گفتم:قبول،اگرم تو باختی جایزم اینکه هرکاری ازت خواستم بکنی. گفت:باشه. و بازی رو شروع کردیم،همونطور که از قبل میدونستم شطرنج افتضاحی بازی کرد و تو کمتر از ۵ دقیقه کیش و مات شد. طبق شرطمون حالا که باخته بود،باید هرکاری ازش میخواستم میکرد و این یعنی بهشت من. ازش خواستم باهم بریم اتاق خواب و دوتا پتو بیاریم. پتوهارو آوردیم تو پذیرایی و رو زمین پهن کردیم،ازش خواستم رو پتو دراز بکشه و اونم دراز کشید. تیشرتشو زدم بالا و هردو دستمو رو شکمش گذاشتم و شکمشو چندبار به تو فشار دادم،با اینکه لاغر بود،اما شکم و پهلوهاشو چربی گرفته بود و واسه همین نافش عمیق شده بود،عمقش بیشتراز ۲ سانت بود. بعداز شکمش،رفتم سراغ نافش،طبق عادتم اول نافشو بو کردم،ناف مهناز بویی شبیه تیشرت نو میداد. ازین که نافشو بو کردم خیلی خجالت میکشید،انگشتمو کردم تو نافش و فشار دادم،خندش گرفت و لبخندی زد و لباشو کمی پایین و بالا برد. انگشتمو از نافش درآوردم و رفتم سراغ صورتش،ازش خواستم دستمو ببوسه و وقتی لباشو برای بوسیدن دستم جلو آورد،لبها و دهانش رو گرفتم و تو دستم جمع کردم و مهناز با صدای آروم و شهوتباری که خندشم گرفته بود اووووووووووم اووووووووووم کرد، اما سعی نکرد لباشو از دستم دربیاره،با اون یکی دستم دماغشم گرفتم و راه تنفسش رو بستم. بعداز تقریبا ۱۰ ثانیه دیگه طاقتش تموم شد و دستهامو گرفت و دهانش رو از دستم درآورد و منم دماغش رو ول کردم. بعد مهناز رو با پتو غلتاندم و لوله کردم و با بند نخی دور پتویی که مهناز رو توش لوله کرده بودم رو بستم تا مهناز نتونه خودش رو آزاد کنه و از پتو بیرون بیاد. مهناز که خندش گرفته بود،مثل کرم رو زمین می‌خزید و سعی میکرد از پتو بیرون بیاد،اما نتونست. دوباره دهانش رو تو دستم جمع کردم و دماغش رو گرفتم،لباشو تو دستم جلو و عقب کرد و دهنش رو آزاد کرد و خندید،بهم گفت:چرا اینجوری میکنی؟ گفتم:خودت قبول کردی اگر باختی هرکاری خواستم بکنی،الان اختیارت دست منه،پس غر نزن! خندید. بلند شدم و رفتم از آشپزخانه تلمبه لوله بازکنی رو آوردم،یکی از همونایی که عکسشو سر صفحه گذاشتم. اومدم و دوزانو نشستم بالای سرش و سرش رو لای پاهام گذاشتم و محکم با پاهام نگهش داشتم تا نتونه سرشو تکون بده،با یه دستم از غبغبش گرفتم و با دست دیگه تلمبه رو روی صورتش گذاشتم و صورت مهناز رو تلمبه زدم،وقتی مهناز زیر تلمبه نفس میکشید صدای دم و بازدم نفسش مثل هوا و پف میومد و حال شهوتباری بهم میداد. بعداز هر چندباری که صورت مهناز رو تلمبه میکردم،تلمبه رو از صورتش برمیداشتم تا بهتر نفس بکشه و دوباره تلمبه کردنشو شروع می‌کردم. بعداز هفت هشت دقیقه تلمبه کردن صورت مهناز،جوراباشو از پاش دراوردم و توی هم جمعشون کردم و دماغ مهناز رو گرفتم و مجبورش کردم دهنشو باز کنه،جورابا رو گذاشتم تو دهنش و دماغشو نگه داشتم. کمی سرش رو تکون داد و منم دماغش رو ول کردم و رفتم چسب کارتن آوردم و همونطور همانطورکه جوراب تو دهنش بود و دهنش کمی باز مونده بود،با چسب دهنش رو بستم و دوباره دماغش رو گرفتم و بعداز چند ثانیه ول کردم،بندها رو از دور پتو باز کردم و مهناز رو از پتو بیرون آوردم. مهناز رو شکمش دراز کشیده بود و کمی پاهاشو باز کرده بود و دستهاشو بالاتر از سرش گذاشته بود. تیشرتش کمی بالا رفته بود و کمرش دیده می‌شد. حال نداشت چسب دهنش رو باز کنه و جورابو از دهنش دربیاره.شلوارش رو کمی پایین آوردم. اصلا حال تقلا و مقاومت نداشت. زیر شلوارش یه شرت طوسی روشن مایل به سفید پوشیده بود که باسنش رو کمی فشار میداد.شرتش رو خواستم بیارم پایین که باسنش رو کمی بالا آورد تا راحتتر بتونم پایین بیارمش. تلمبه رو برداشتم و روی یه طرف باسنش فشار دادم که تلمبه چسبید به باسنش. تلمبه رو با فشار از باسنش کشیدم و درآوردم که باسنش لرزید. دوباره گذاشتم و مثل وقتی که سینک ظرفشویی میگیره و آبش تخلیه نمیشه باسن مهناز رو تلمبه زدم. بعداز چند دقیقه تلمبه کردن مهناز،تلمبه رو گذاشتم کنار و مهناز رو کاملا لخت کردم. از خجالت فقط زمین رو نگاه میکرد و سرش رو بالا نمیاورد. با بندهایی که دور پتو بسته بودمش،اینبار بدنش رو حلقه حلقه بستم،طوری که بدنش رو در حالت صاف و دراز قرار بده. کشیدمش طرف میل بارفیکس و به صورت ایستاده نگهش داشتم و با بند از زیربغلهاش به بارفیکس بستمش تا به حالت ایستاده بمونه. بدنش عرق کرده بود و بوی گرمی میداد. چسب دهنش روباز کردم و جورابو از دهنش درآوردم. دیگه نمیخندید. با خجالت نگاهش رو ازم میدزدید. ازش لب گرفتم و هرکدوم از پستوناشو تو یه دستم گرفتم و ماساژ دادم. از بارفیکس بازش کردم و طرف مبل کشیدمش و روی مبل نشوندمش و دوباره جورابشو گذاشتم تو دهنش و چسب زدم. از رو مبل بلندش کردم و پتوها رو دولا کردم و روی هم انداختم تا نرم باشه،مهناز رو طرف پتوها کشیدم و ایستاده نگهش داشتم و ولش کردم تا روی شکمش بیفته،وقتی مهناز رو شکمش افتاد،چربی های پهلوهاش و باسن و ران پاهاش لرزید و بیشتر شهوتیم کرد. تقریبا ۴ ساعت بود که بردگی منو میکرد. با اینکه خیلی شهوت داشتم،اما باید ولش میکردم. برای آخرین بار رفتم سراغ نافش و انگشتمو کردم توش و شکمش رو کمی فشار دادم و نافش رو بو کردم،نافش هنوز هم بو میداد. چسب دهنش رو باز کردم و جوراب رو درآوردم و بندها رو از دور بدنش باز کردم. بدنش رو مثل خمیر ورز دادم و دیگه تموم کردم،مهناز هم لباساشو پوشید و روی مبل نشست. باهاش راجع به احساسش موقع برده بودن صحبت کردم که فقط با خجالت لبخندهای مصنوعی میزد و جوابای کوتاه میداد. بعداز اون ما هنوزم صمیمانه باهمیم و همدیگرو دوست داریم. مهناز رو بازهم برده خودم کردم. اما فقط مهناز نیست،زنهای دیگه هم هستن که برام بردگی کردن. زنهایی که برام از هر مردی جذابترین!

سیمِ آخر؛ مکانی برای داستانهای ناگفتنی

 

لعنتی چرا انقدر و خوب و قشنگ بود داستانت؟؟؟حسابی شهوتی کردم(خودارضایی:sad:)ولی بدون تند تند ادامش رو بنویس که منتظرمراستی از همین تریبون هم اعتراض میکنم که چرا قسمت های بعدی شیاطین ساده و مخصوصا قدیسان خون آشام رو اپ نمیکنید

عالیقسمت بعدی رو کی اپ میکنید؟

 

قسمت بعدی منتشر میشه یا نه؟داستان خیلی خوب بود حیفه نیمه بمونه

ناشناس عزیز. این داستان رو کلورو منتشر کرده اما اونطوری که من فهمیدم خودش ننوشته. چند وقته ازش خبری ندارم. احتمال میدم گرفتار باشه. خودم هم به شدت گرفتارم و سرم شلوغه و نتونستم ازش خبر بگیرم. نمیتونم جواب قطعی بدم به شما که چیکار میکنه. شاید مجبورش کردم که ادامه اش رو خودش بنویسه. به قول شما حیفه نیمه بمونه. داستان بی دی اس ام اسارت قسمت هفتم

این داستان مال خودش نیست و بقیه ای هم در کار نیس تا اونجا که من میدونم!

به نظر خیلی واقعی میاد…کاش صرفا یه داستان فانتزی باشه(حتی شوخیش هم قشنگ نیست ).

خیلی بده ولی خیلی حال بهم داد

 

 

 

 

 


26
یکشنبه
مهٔ 2013

 


Posted by ساشا in کنيز شخصی

 


≈ بیان دیدگاه

 

برچسب‌ها

 

فتیش, مازوخیسم, کنيز, آموزش برده, ارباب, ارباب و کنيز, بی دی اس ام, باندیج, برده, تحقیر, سادیسمداستان بی دی اس ام اسارت قسمت هفتم

  چشم هاشو بست و اون روز شنبه رو به یاد آورد. روی یکی از صندلی های ردیف پنجم نشسته بود.غم عمیقی توی وجودش بود که از نظر همه پنهون مونده بود.از کل فضای اونجا فقط و فقط شکل کف پوش و رنگ صندلی هارو میدید.اکثر برده ها تو اتاق بازدید بودن و اون و چند تا برده گریون دیگه تو سالن انتظار نشسته بودن.

بهشون گفته شده بود که حق ندارن بالا رو نگاه کنن.اما اون یکبار چشمش به یکی از خریدارا افتاده بود و با باز شدن شلاق بلندش سریع سرشو پایین انداخته بود.

یک برده دست اول بود و به همین دلیل هنوز لباس تنش بود.توی این منطقه قانونی وجود داشت که برده های دست اول رو با لباس و بدون اینکه بهشون تجاوز بشه یا کتک بخورن برای فروش می آوردن.اگر غیر از این بود اربابا به عنوان دست اول قبول نمیکردن و میگفتن دست خوردست.حکم آکبند بودن رو داشت.

طبق مدارک 25 ساله و بیوه بودیکبار زایمان داشت که البته با توجه به سینه هاش گویا به بچه شیر نداده بود.قدش 165 سانت و وزنش 52 کیلو بودتاریخ اتمام آخرین پریودش سه روز قبل بود..سایز سینه هاش 75 بود و موهای بلند و صاف و در عین حال حالت داری داشت.پوستش کاملا سفید بود و رنگ چشماش قهوه ای تیره.ابرو ها و موهاش شدیدا مشکی بود.اندازه کس و کونش به دلیل دست اول بودن نوشته نشده بود.

پیرهن ساده گلبهی تنش بود و صندلای سفید.شبیه هر چیزی بود جز برده کارگر!!!

جذابیت فوق العاده ای داشت که میون اون برده های گوشتالو به چشم نمیومد.قاعدتا چنین موجودی باید به شرکتای برده های جنسی اجاره ای فروخته میشد.چه بسا به خاطر زیباییش اون رو شخصی به عنوان برده جنسی میخرید اما فروشنده به دلایلی اون رو تو بازار برده های کارگر قرار داده بود.

مشخص بود که دختر نازپرورده ای بوده که به دلیل نامعلومی سرانجامش به بردگی کشیده شده.اسمش رو عوض کرده بودن و گذاشته بودن مریم.شمارش توی اون سالن 158 بود اما حتی یک نفرم درخواست نداده بود.

دلیلش اندام ظریفش بود و اربابایی که اونجا بودن برای مزرعه شون دنبال برده اومده بودن و حالا که پای پول وسط بود دلشون یه کارگر حسابی میخواست.

صد البته که دست اول بودن برده ها دردسر تربیت داره و توی این فصل برداشت محصول هیچ اربابی حوصله تربیت یه زن بیوه و افسرده و سوسول رو نداره.

کمی حواس جمع و دقت به لیست تقاضا و نگاه به فروشنده ها مشخص میکرد مرد سپید موی قد بلندو لاغر اندامی که سیبلشو از عصبانیت میجویید صاحب این برده نحیفه.

بلخره اسم مریم 158 خونده شد و مردی از پشت موهای براقش رو به آرومی گرفتو به اتاق بازدید برد.

اتاق بازدید اتاقیه که ارباب ها برده های مورد نظرشونو اونجا بررسی میکنن.از اونجایی که کم پیش میاد برده دست اولی رو توی بازار کارگرا بیارن اتاق بازدید انفرادی نداشتن اما مردی که قصد خرید مریم رو کرده بود پول خوبی بابت اینکه اتاق رو فقط به اون بدن داده بود.

خواسته بود چشمای مریم بسته باشه و با آرامش بیارنش.

توی اتاق بازدید مرد خریدار که صدای محکم و بمی داشت ازش خواست لباسش رو دربیاره.دخترک معطل کرد و این باعث شد کشیده محکمی از خریدارش بخوره طوری که به زمین افتاد و گوشش برای چند ثانیه سوت میکشید.

مرد از موهاش بلندش کرد و دوباره گفت:

 

– لخت شو

 

مریم بی نوا شروع به باز کردن دکمه های پیراهنش کرد کرد و لباسش رو دراورد.مرد دستور داد سوتین و شورتش رو هم در بیاره اما بهش تشر نزد.چاره ای جز اطاعت نداشت.بدنشو با دستاش پوشونده بود که با دسته شلاق مرد فروشنده از روی تنش کنار رفت.

– چند نفر لختتو دیدن؟

 

– سه نفر!

 

– کیا؟

 

– شوهرم و فروشندهام.

 

سینه های گرد و متوسطی داشت.هاله اش قهوه ای پر رنگ بود مثل رنگ چشماش.نوک سینه هاش از ترس سیخ شده بود.در کل بدن تمیزی داشت و مویی روی تنش نبود.کسش تازه تراشیده شده بود و تپل و قشنگ بود.

خریدار کمی دورش چرخید و بهش گفت بپوش.مریم با چشمای بسته روی زمین دنبال سوتینش میگشت که خریدار پشت سرش ایستاد و چشماشو باز کرد سوتین توریشو رو جر داد و دم گوشش گفت

– دیگه بهش احتیاج نداری!

 

مریم فهمید که خریده شده.بدون اینکه حتی سایزهاش بررسی  بشه!چیزی که ازش میترسید.

دوباره با چشمای بسته  از اتاق خارج شد.نمیدونست که کجا میره.گویا به قسمت فروش رفته بودن.پیرمرد فروشنده چونه میزد که این دست اوله و خریدار میگفت رو دستت میمونه آخه کی اینو میخره؟

بلخره توافق شد و امضاها انجام شد.اثر انگشت برده هم زیر قرداد فروش زده شد .

ارباب اسمشو عوض کردو گذاشت ماری.این توی فرمش ثبت شد.

و به این ترتیب اسم مریم 158 رو تابلو الکترونیکی بازار قرمز شد.

ارباب موهاش رو گرفته بود و خمش کرده بودو دنبال خودش میکشیدش.چهار دست و پا نشده بود ولی کمرش خم بود و تو وضعیت خوبی نبود

البته این وضع برای برده های چند ساله خیلیم خوب بود اما ماری قصه ما به این چیزا عادت نداشت.

ارباب جدیدش و میشه گفت اولین ارباب زندگیش گوشه ای منتظر کسی بود.مردی نزدیکش شد و گفت

– امروز چیز خوبی اینجا نبود همه از رده خارج بودن.یه مشت آشغال.کی به اینا پول میده؟ اصلا دلم نمیاد به این آشغالا پول بدم.یه مشت جنس بنجلن به خدا!

اربابش گفت

 

– خیلی حرص نخور بابک جان.اگه محصولت زیاد بود بیا برده های منو بگیر.من مثل تو یه مشت زن دور خودم جمع نکردم که زود پس بیفتن.چهارتا برده مرد اگه داشتی مث سگ واست کار میکردنداستان بی دی اس ام اسارت قسمت هفتم

– مردا فرار میکنن.کلشون داغه.دردسر دارن.حوصلشونو ندارم..حالا این آشغالو چرا خریدی..اینکه توالتاتم نمیتونه تمیز کنه!

– یاد میگیره…

 

دو مرد به سمت بیرون راه افتادن و ماری داخل صندوق عقب با همون چشمای بسته خوابید و منتظر موند.صندوق تنگی بود.ماشین ارباب یک ماشین اسپرت دو دره بود و مشخص بود که صندوقش کوچیکه.دستو پاش روهم بسته بودن و دهنبند توپی هم توی دهنش بود.

حدود یک ساعت تو راه بودن.میون راه چند بار ایستادن و توقف های کوتاه داشتن.

وقتی ماری صدای سگی رو شنید و سرعت ماشین کم شد شصتش خبردار شد که به مزرعه رسیدن.

اصلا و ابدا حالش خوب نبود و نمیدونست قراره چه بلایی سرش بیاد.حتی فکر اینکه شبیه برده های خونه پدر شوهرش کار کنه حالش رو بد میکرد.

در صندوق باز شد و مردی که صدای کلفتی داشت گفت

 

– ارباب نگفته بودین خرید دارین هیچی آماده نکردیم.

– مگه قفس آماده کردن کار داره؟بجنب مرتضی بذارش بیرون

– چشم کاوه خان!

 

ماری رو با یه حرکت بغل کرد و روی سنگ فرش های حیاط گذاشت.

ارباب موهاشو گرفت و دنبال خودش کشوند.حدودا 5 دقیقه تا انتهای باغ راه بود که به خاطر زنجیرای پای برده بیشتر طول کشید.

کاوه خان باغ بزرگی داشت.

 

ظهر بود که به باغ رسیده بودن و برده های کارگر دیگه مشغول خوردن غذا بودن.

البته تو منطقه به برده ها غذا نمیدادن اما کاوه فکر دیگه ای میکرد.

اون میدونست که برده ها به امید غذا هم که شده بهتر کار میکنن تا به جاهای دیگه فروخته نشن و بهره وریشون بیشتر میشد.

کاوه اقتصاد خونده بود و با همین کارا و فکرا مزرعه سیب زمینی پدرش رو توسعه داده بود.

حالا غیر از اون یه عمارت فوق العاده زیبا و استخر بزرگ و باغ تزتتینی و باغی البالو که شامل میوه های دیگه تابستونی بود و همین طور یک باغ سیب که به همین محدوه چسبیده بود داشت.البته توی روستا باغ های دیگه ای هم داشت.

همه رو با ده تا برده که 5 تا زن و 5 تا مرد بودن سرو سامون میداد.5 تا سرکارگر داشت که از بین اونا مرتضی همیشه تو باغ میموند

سه تا کلفت و یک پرستار بچه و یک راننده که خریدهارو انجام میداد و زنش و پسرش که البته مال این زن نبود توی خونه زندگی میکردن.

2 تا گاو ماده و دوتا اسب نر داشت.4تا مرغ ویک خروس هم توی  مزرعه بودن و خبری از بز و بزغاله نبود.بیشتر طالب کشاورزی  بود تا دام داری و همین چندتا حیوونم به خاطر نیاز روزانه نگه میداشت.

در ضمن اینکه وضع مالی خوبی داشت و مشاور چندتا شرکت بزرگ بود و نیازی به درآمد از راه دام داری نداشت.

مریم با اینکه سر ظهر رسیده بود چیزی از نهار بهش نمیرسید.البته توی خونه کاوه خان فقط صبحانه کامل میدادن و نهار نون خشک و آب بود و شام هم داروی تقویتی.

وقتی کاوه خان با ماری به طویله برده ها رسید همه شوک شده بودن یک برده با لباس!.عباس یکی از سرکارگرا گفت

– ارباب جدیده؟

 

کاوه فقط نگاهش کرد که یعنی به تو مربوط نیست!

 

دستور داد پتو و بالشت و تشک بذارن توی قفس خالی ته سالن.

شنیدنش برای ماری به شدت عجیب بود چون فکر میکرد که باید روی زمین سفت مثل یه حیوون بخوابه اما حالا ته دلش یک جورایی خوشحال بود.فکر اینکه بعد دو هفته روی زمین خوابیدن میتونه بالشت داشته باشه اشتیاق عجیبی رو برای رفتن به داخل قفس درونش ایجاد میکرد.

ارباب با صدای بلند گفت کسی حق نداره باهاش حرف بزنه.درموردش سوال کنه.بهش دست بزنه یا نزدیکش بشه.هیچکس حق نداره حتی بهش فک کنه!

بعد رو به عباس گفت قلاده و مچ بند!

 

عباس به اتاقی پشت سالن رفت که ماری بعد ها فهمید اسمش اتاقه تنبیهه.با یک قلاده و دو جفت مچ بند برگشت.همشون آهنی بودن و به دست و پا و گردن دخترک وصل شدن.ارباب دوباره به عباس گفت

–  ببرش تا ته باغ سیب و بیارش! از موهاش بگیر

 

بعد خودش به اتاقکی که بیرون از طویله برده ها و در مجاورت اون بود رفت.میخواست جی پی اس قلادشو فعال و امتحان کنه.

چیزی بین ماری و عباس رخ نداد و دخترک بعد از ده دقیقه به قفسش فرستاده شد.تو این مدت به خاطر تقلا برای راه رفتن چشم بندش شل بود و به شدت میترسید بیفته و تنبیه بشه.

از زیر چشم بند برده های برهنه رو دید زد و پاهای چکمه پوش اربابش رو هم دید.

هیچ دیدی نسبت به قفسش و اندازش نداشت برای همین چمباتمه زده بود و  همونطور به پهلو خوابید روی زمین.تشک اونقدرا نرم نبود اما از زمین سیمانی بهتر بود.

چند ساعتی گذشت و تقریبا هوا رو به تاریکی بود که ارباب دوباره برگشت.از قفس کشیدش بیرون و بردش توی حیاط.چشماشو باز کرد.چشماش کمی اذیت شدن به خاطر نور.فکش به خاطر دهنبندش به شدت درد گرفته بود.

با این حال دیدن باغ به اون بزرگی و زیبایی خالی از لطف نبود.چندتا حوض نزدیک طویلشون بود و از صدا و بوی چهارپایان معلوم بود طبقه بالای طویله برده ها طویله و اسطبل دام ها قرار گرفته.

تو اون لحظه تقربا همه تو محوطه باغ بودن.برده ها لخت مشغول کارهاشون بودن و هر از گاهی شلاق میخوردن و اسبا توی تیکه سیب زمینیا مشغول کشیدن  گاری!

از پشت بهش چسبید طوری که کیرش کون ماری رو لمس میکرد.دم گوشش نجوا کرد:

– خیلی شانس آوردی که هنوز لباس به تنته!قرار نیست که حمالی کنی مگر اینکه من دلم بخواد یا اینکه بخوای تنبیه بشی.

اگر با کسی حرف بزنی یا کسی باهات حرف بزنه یا بهت دست بزنه به جای اون اسبا با تن لخت میبندمت به گاری.دلت میخواد؟

دخترک با تکون دادن سرش به طرفین اعلام کرد نه.

 

ارباب دهن بندشو بازکرد.

 

– پس هرچی میگم گوش کن.دست و پای الکی نزن.التماس بیخودم نکن.هر چی کمتر تقلا کنی برات بهتره.بخوای نخوای برده ای.هرچی که قبلا بودی فراموش کن و بدون که اینجا برات بهترین جاست.فهمیدی؟

دخترک سرشو تکون داد.اینجا بود که ارباب با عصبانیت پرتش کرد زمین و فریاد زد که دهنتو باز کن و جواب منو بده فهمیدی؟

ماری که با شکم خورده بود زمین گفت بله آقا!

 

هنوز کلمات کامل از دهانش بیرون نیومده بودن که ضربه سنگینی از شلاق به پشتش نواخته شد.

ارباب موهاشو گرفتو سرشو کشید بالا و گفت امشب حالیت میکنم فرق ارباب و آقا تو این خونه چیه.وقتی شبو کنار یه اسب نر بگذرونی میفهمی دنیا دست کیه!به کارگرا میگی آقا به من میگی ارباب

پهنای صورتش از اشک پر شده بود به التماس افتاد که غلط کردم ارباب نمیدونستم!

که شلاق دومو خورد.

 

– برای اینکه نادونی بیچاره.اگه نادون نبودی میفهمیدی که اجازه نداری تا نگفتم توضیح بدی.حالا هم خفه شو و مثل سگ دنبالم بیا.

هنوز صورت اربابشو ندیده بود و مثل بید میلرزید.دفعه اولی بود تو عمرش که شلاق میخورد.

همینطور 4 دستو پا و  با دهنی که دوباره بسته شده بود دنبال کاوه میرفت تا رسیدن به پارکینگ ماشینا.انداختش تو صندوق عقب و راه افتاد.از دکتر برای چکاپش وقت گرفته بود.

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در وردپرس.کام.
پوسته: Chateau کاری از Ignacio Ricci.

جرعه ای از خیال من سر بکشید، به سلامتی عشق، به سلامتی درد

 

 

 

داستان بی دی اس ام اسارت قسمت هفتم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

داستان بی دی اس ام اسارت قسمت هفتم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سلاماین نوشتتون عالیهفقط شما ادمو جون به سر میکنین تا داستان تازه بذاریندوماهی هست که ازتون خبری نبودشایدم بیشتر…تند تند مطلب بذارینمثلا روزی دوتاداستان دنباله دار بذارین لطفا

سلامممنون که خوندید و نظر دادید.خیلی بیشتر از این حرف ها…یک سال طول کشیده تا قسمت 6 به قسمت 7 برسه! دو ماه هم به خاطر اینه که قسمت 6 رو برداشتم و دوباره گذاشتم…والا من نوع نوشتنم اینجوریه که خیلی وقت صرف می کنم واسه نوشتن هر پست، واسه داستان نوشتن که خیلی بیشتر حتی!اگه بخوام روزی دو پست که هیچ، یکی هم بذارم کلاً از کار و زندگی می افتم!!ولی حتماً سعی می کنم قسمت بعدی رو زودتر بنویسم…اگه توجه کنید همین عاشقانه های یک زن برده داستان دنباله داره ها!

سلامالبته من تمام داستانای شمارو خوندممنظورم از داستان دنباله دار یه رمانیه داستان بلند شما واقعا توانایی نوشتن دارینشما فرد پراستعدادین هستین و مطمئنم اگر شروع به نوشتن رمان کنین طرفدارای زیادی پیدا میکنینداستانای شما یه جورایی انگار دنبال همن درعین حال جداکاش وقت داشتین و یه رمان مینوشتینمن مشتاقانه منتظر پست های بعدی شما هستیم

سلاموقتتون بخیرمن داستان شمارو خوندم و براتون یه پیشنهاد دارم یا شایدم بشه گفت یه درخواست..اگه امکان داره ادامه داستان مراحل تبدیل این زن به برده باشهاینکه چطور از این زن برده ای متولد میشهچطور تربیت میشهارباب چطور اموزشش میدهدوس دارم بدونم فردای روزی که دختر پذیرفت دلبر باشه چی میشهچی پیش میادمن خیلی کنجکاومممنون میشم حس کنجکاویمو ارضا کنینبا سپاس

خیلی عالیه واقعا قلم و حست حرف ندارهفقط خیییلی دیر داستان ها رو ادامه میدی برای ما که دنبالت میکنیم خیلی سخته که سالی یک بار میایم و یه داستان میخونیم البته خودت ببین چقدر خوبی که همچین دنبال کننده هایی داری :)واقعا دید خیلی جالبی نسبت به بی دی اس ام داری که تو این همه مدت هیج جایی ندیدمروی داستانات خیلی فکر میکنم 🙂

عاشقانه هات واقعا عاشقانست و قابل تقدیر که وقت زیاد میگذاری مطلب با کیفیت ارائه میدی گاهی به اینجا سر میزنم خوشحالم هنوز چراغی روشنه!

یه خانم سلطه پذیر ایمیل بزنه…Omid2619@yahoo.com

 

 

 

برای اشتراک در این بلاگ و دریافت اخرین اخبار بلاگ ایمیل خود را وارد کنید و در خبرنامه ی بلاگ عضو شوید. یک ایمیل حاوی لینک تائید به میل شما ارسال خواهد شد.

 

مرا نام‌نویسی کن!

4

 

میسترس نیلوفر رو به سامان کردند و گفتند برو عقب!
سامان کمی عقب رفت و مثل سگ های خوب منتظر بود!
میسترس نیلوفر یه تیکه جدا کردند و خواستند برای سامان بندازند که سامان و دیدند و خندشون گرفت و زدند زیر خنده!
یه حس خاصی به سامان دست میداد!حسی همراه با تحقیر و لذت!
جلوی بانوئی زیبا و جذاب مثل سگ ها 4 دستا پا بود و له له میزد برای غذا!
از پائین بانوی خودش و نگاه میکرد و به کوچیکی خودش و بزرگی بانوی خودش پی میبرد!

بعد از چند لحظه میسترس نیلوفر خندشون تمام شد و با دست غذا و میگرفتند بالا!
«اها ها نگا کن!بپر ببینم!بالاتر!ای دیوونه.» و خنده های میسترس نیلوفر!
«این و میندازم!بیافته زمین من میدونم و تو!» و پرتابی قوسی و نسبتا دقیق که این زمان و به سامان میداد تا بتونه دهانش و زیر فرود امدن غذا قرار بده!
لحظات شادی و سپری میکردند و بعد از چند تیکه میسترس نیلوفر گفتند»وای چقدر خندیدم!بیا جایزه هم بهت بدم!»
از قیافه میسترس نیلوفر و اشارشون سامان منظور میسترس نیلوفر و متوجه شد!
سامان هم کمی جلو رفت و کلش و گرفت بالای رون های میسترس نیلوفر و رو به بالا و دهانش و باز کرد!
میسترس نیلوفر هم کله سامان و گرفت و بیشتر بالا کشید و گفت ام ام اممممممم! در عرض چند ثانیه افتخاری بزرگ نصیب سامان شده بود و تمام شده بود!
بعد با فشاری صورت سامان و گزاشتند رو پاشون و با دستشون با موهای سامان بازی میکردند و میگفتند سگ خوبم!
چند دقیقه ای میشد که سامان مثل یه سگ خونگی و لوس سرش و رو پای میسترس نیلوفر گزاشته بود و میسترس نیلوفر با دست نوازشش میکردند!
بعد از چند دقیقه سامان و ول کردند و هولش دادند عقب و پاهاشون و بلند کردند و پاشدند!
من تو اتاقم!اینارو جمع کن و بشور بیا تو اتاق!
میسترس نیلوفر با همان شکوه و ابهتشون رفتند و سامان پاشد و مشغول شد!
بعد از 15 دقیقه که کارش تمام شد 4دست و پا شد و رفت خدمت میسترس نیلوفر!
میسترس نیلوفر رو تخت دراز کشیده بودند و مشغول تلفن حرف زدن با یکی از دوستاشون بودند!
سامان هم رفت و جلو پاهای بانوی خودش و جلو تخت و اول صندل های میسترس نیلوفر و بوسید و مرتب کرد و گزاشت بقل تخت و سجده کرد و سرش و گزاشت رو زمین!
چند دقیقه گزشت و میسترس نیلوفر بدون توجه به سامان مشغول بودند!
بعد از چند دقیقه سامان برخورد پای میسترس نیلوفر و با سرش و احساس کرد
کلش و بلند کرد دید بله پاهای زیبا و پرستیدنی میسترس نیلوفر هست!
صورت میسترس نیلوفر و نگاه کرد که دید میسترس نیلوفر با چشم اشاره ای به پاهاشون کردند!
سامان دقیقا نمیدونست کدام افتخار نصیبش شده!باید بو کنه یا یه وسیله برای بازی باشه یا ببوسه و بلیسه؟
برای همین سعی کرد بیشتر از حسش کمک بگیره!
اول بدون انجام کاری فقط سرش و برد دم پاهای میسترس نیلوفر و میسترس نیلوفر اروم با پاشون با صورت سامان بازی میکردند وکف پاشون و رو سر و صورت سامان میکشیدند!
بعد از چند دقیقه که میسترس نیلوفر پاشون و رو لب سامان گزاشتند سامان حس کرد که احتمالا منظور میسنرس نیلوفر اینه که سامان افتخار بوسیدن پاهاشون و دارند
برای همین خیلی اروم و با دقت پاهای میسترس نیلوفر و میبوسید!
چند دقیقه ای گزشت و سامان قرق در رویا بود و با اشتیاق و شدت هرچه تمام تر به پاهای ناز و پرستیدنی میسترس نیلوفر بوسه میزد.
میسترس نیلوفر هم مشغول تماشای سامان و صحبت و خندیدن با دوستشون بودند و گهگاه پاشون و میچرخوندند تا سامان افتخار بوسیدن تک تک نقاط پاشون و داشته باشه!
میسترس نیلوفر تلفنشون که تمام شد و رو به سامان کردند گفتند
«نه خوشم امد!حس خوبی به ادم دست میده!»
سامان هم کلی ذوق کرد و با اشتیاق بیشتری مشغول شد!
میسترس نیلوفر اروم پاشون و کشیدند و رو شانه سامان گزاشنه و ان یکی پاشون و رو لب های سامان گزاشتند!
میسترس نیلوفر دوباره رو به سامان کردند و گفتند»چه سگ سفیدی دارما!همچین سفید مفیدی!تنشو نگاه!چرا تو تنت اصلا مو نداره داگی؟»سامان هم بدون حرف مشغول بود!
میسترس نیلوفر پاشون و کشیدند و گفتند بسه!
حالا اروم ماساژم بده!
سامان تو ماساژ دادن هم نسبتا وارد بود!
یعنی از بچگیش که این حس و داشت میدونست اگه روزی افتخار داشتن میسترس و پیدا کنه حتما باید ماساژور خوبی باشه!
برای همین از هرجا که میتونیست چیزهائی یاد گرفته بود!
برای همین اروم از انگشتای پای میسترس نیلوفر شروع کرد که میسترس نیلوفر گفتند نه!
پام و بزار اخر و به پشت برگشتند و سامان متوجه شد که باید از پشت میسترس نیلوفر شروع کنه!رفت که شروع کنه گفت سرورم با لباس؟
میسترس نیلوفر گفتند»اِمممممممممممممممممم،اَه خوب وایسا!»برای همین نشستند و تاپشون و دراوردند و پرت کردند رو صورت سامان و سامان تا به خودش بیاد میسترس نیلوفر خوابیده بودند!
سامان که میسترس نیلوفر و نگاه کرد به پشت خوابیده بودند فقط بند های سفید سوتین میسترس نیلوفر مشخص بود و بدن ناز و جو گندمیه کمی برنزه شده ی میسترس نیلوفر و سامان بدون حرف شروع کرد از کتف های میسترس نیلوفر!
در هنگام ماساژ میسترس نیلوفر از سامان سوال میکردند و حرف میزدند و …!
بعد از اینکه ماساژ پشت میسترس نیلوفر تمام شد سامان سوال کرد که سرورم قلنج هم میخواید بشکونید؟
میسترس نیلوفر گفتند»اییییی نه،بدم میاد!»
میسترس نیلوفر پاشدند و «گفتند تاپم و بده»
سامان تاپ میسترس نیلوفر و که تا کرده بود در نهایت احترام تقدیم کرد و میسترس نیلوفر گرفتن و پوشیدن و دوباره خوابیدن
برای همین سامان اروم رفت پائین و خواست از رانهای میسترس نیلوفر شروع کنه!
میسترس نیلوفر خندیدند و گفتند «ای سگ ترسو!بیا بالا!یالا به بینم!»
سامان هم رفت سراغ باسن های میسترس نیلوفر که میسترس نیلفور گفتند»شلوارکم و بکش پائین!
سامان هم دستش و که برد تا شلوارک میسترس نیلوفر و بکشه پائین میسترس نیلوفر گفتند»هو،فقط شلوارک!»
سامان اشتباهی داشت شورت میسترس رو هم پائین میکشید!
یه شورت بندی که از پشت بند سفیدش و رگه های صورتی کمرنگش مشخص بود.
سامان سریع شروع کرد به ماساژ دادن در انتها هم از میسترس نیلوفر اجازه گرفت برای بوسیدن!که با اجازه میسترس نیلوفر سامان 2تا بوسه اروم بر باسن های میسترس نیلوفر زد و شلوارک و کشید بالا!
احساس عجیب غریبی سامان داشت اما لذت بخش!
بعد نوبت ران های میسترس نیلوفر بود که از رو همان شلوارک انجام شد و امد پائین و پائین تا به پاهای میسترس نیلوفر رسید!
میسترس نیلوفر چرخیدند و رو به سامان شدند و گفتند بزار بشینم و تو زیر تخت به پاهام برس!
میسترس نیلوفر نشتند به سامان اشاره کردند که صندلشون و بزاره زیر تخت و دراز بکشه!
بعد پاهاشون رو سینه و صورت سامان گزاشتند و سامان با دست مشغول ماساژ دادن شد و با لب های ان یکی پای میسترس نیلوفر و نوازش میکرد و میبوسید!
میسترس نیلوفر هم با شصت پاشون با لب و پلک و صورت سامان بازی میکردند و میخندیدن!
بعد از چند دقیقه گفتند خوب! پاهاشون و بلند کردن و وایسادن و پاشون و گزاشتند رو سامان و میخواستند رو سامان وایسند!
رفتند بالا که حفظ تعادل براشون سخت بود و هی اینور انور میرفتند جیغ میزدند و میخندیدن!
سامان گفت خوب سرورم دستای من و بگیرید!
میسترس نیلوفر گفتند اره!و دستای سامان و گرفتند و رو سینه های سامان ثابت وایسادند!
سامان میخواست به روی خودش نیاره!ولی خیلی بیشتر از انی که فکر میکرد سخت بود!
تازه با اینکه میسترس نیلوفر سبک بودند!
خودش پیش خودش میگفت وای تو این کلیپا پس چجوری با کفش پاشنه بلند میردن رو اسلیو؟!
میسترس نیلوفر هم بعد از چند ثانیه پاشون و بلند کردن گفتند این حرکت و تو یه کلیپ دیدم وایسا!
بعد با انگشتای پاشون فک سامان و به پائین هل دادند و گفتند اممممممم و یه بار دیگه افتخار به سامان دادند که رو گونه سامان افتاد!
میسترس نیلوفر گفتند «اَه 80 امتیاز!
یکی دیگه!
اممممم و اهاااا درست شد!ایندفه نشانه گیری میسترس نیلوفر درست بود!بعد دست سامان و ول کردند و گفتند انم از صورتت پاک کن و بخور!
سامان هم سریع اطاعت کرد و بعدش از بانوی خودش تشکر کرد!
میسترس نیلوفر هم پاشون و رو لب سامان گرفتند و سامان یه بوسه بر پاهای میسترس نیلوفر زد نشستند رو تخت!
داشتند با پاشون با سامان بازی میکردند که موبایل سامان شروع کرد به زنگ خوردن!
سامان به رو خودش نیاورد که میسترس نیلوفر گفتند به بین کیه!سامان گوشیش و از تو جیبش دراورد و یکی از دوستاش بود به اسم سحر!و به میسترس نیلوفر گفت «سحره،زیاد مهم نیست سرورم!»
میسترس نیلوفر گفتند دوسته نزدیکه؟
سامان گفت نه
دوستات و میشناسه؟
چند بار دیدتشون فقط سرورم
و تلفن قطع شد!
میسترس نیلوفر گفتند اه حیف شدااا!میخواستم یکم بخندم!کی هست حالا؟
سامان»هیچکی سرورم،چند ساله همینطوری باهم دوستیم هر 6ماه 6ماه میریم بیرون و یه حال و احوال و همین!6ماه پیش این به من یه زنگ زده!تا الان که 6ماه دومشه جلو شما زنگ زده بانوی من!»
میسترس نیلوفر اهائی گفتند که دوباره موبایل سامان زنگ خورد!
میسترس نیلوفر گفتند «مطمئنی 6ماه 1باره؟ گوشی بده من!»
سامان که کمی تعلل کرد میسترس نیلوفر اینبار با صدای کمی بلندتر و چشمائی چپ گفتند «میگم بده به من!»
تا سامان داد میسترس نیلوفر جواب دادند و گفتند»بله،سلام،نخیر دارن وظیفشونو انجام میدن!و همان هنگام با پا به صورت سامان زدند!،من؟ نیلوفر سرور سامان،شما؟»
چرا قطع کرد پس؟
که دوباره گوشی سامان زنگ خورد و میسترس نیلوفر جواب دادند!
«بله،چرا قطع میکنی؟شما؟من که گفتم سرور سامان!باور ندارید بگم خودش بگه؟گوشی!»
گوشی روبرو دهن خودشان گرفتند و گفتند «سامان من کی هستم؟»
سامان اروم گفت «سرورمید بانوی من»میسترس نیلوفر گفتند بلندتر بگو بشنون و سامان با صدای بلندتر تکرار کرد!
میسترس نیلوفر گوشی و گرفتند دم گوششون و گفتند شنیدی که تلفن باز قطع شد!
میسترس نیلوفر هم گوشی انداختند تو بقل سامان و گفتند»بگیر بابا دوستاتم مثل خودت بی حالن!»
«دفه اخرتم باشه من جلوی یکی میخوام بگم برده و سگمی اینقدر شل بازی در میاریا!من فقط جلو خانواده و دوستای صمیمیت این افتخار و ازت میگیرم(لبخند)!همین!جلوی دوستاتم پرو بازی در بیاری مجبور میشی قلادت و به بندی!خرفهمه؟»
سامان»چی سرورم؟»
میسترس نیلوفر»خنده،خر فهم!از همان شیرفهم میاد!»
سامان»بله سرورم!غلط کردم و گوه خوردم!دیگه تکرار نمیشه و در همین حال سجده کرد و به پاهای میسترس نیلوفر افتاد و شروع کرد تند تند بوسیدن!»
میسترس نیلوفر پاشون و بلند کردن و گزاشتن رو سر سامان و گفتند «افرین برده ی خوب! و با پاشون با موهای سامان بازی میکردند،ولی من با این التماس شما اسلیو ها مشکل دارم!افتخار و رویاتون افتادن و سجده کردن و بوسیدن پاهامونه!التماستون و گوه خوریتون هم همینه!اصلا حال نمیده!»داستان بی دی اس ام اسارت قسمت هفتم

خیلی خوب بود مرسی

 

manam mistress mikhaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaam.ye mistress biad mana be onvane bardeo sagesh ghabol koneh.ke manam karayee ke saman vaseh miastress nilofar anjam mideh vasash anjam bedam.behtaram anjam midam.
mani_slave_bardeh@yahoo.com

خیلی خوب بود

 

آخر سر داستان تموم شد به صورت یه فایل پی دی اف درش بیار

fileeeeee pdf roo payam

 

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید.
( بیرون رفتن /
تغییر دادن )

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید.
( بیرون رفتن /
تغییر دادن )

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید.
( بیرون رفتن /
تغییر دادن )

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید.
( بیرون رفتن /
تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

 

مرا از دیدگاه‌های جدید به وسیلهٔ رایانامه آگاه کن.

مرا در مورد نوشته‌های تازه به وسیلهٔ رایانامه آگاه کن.

 

 

داستان بی دی اس ام اسارت قسمت هفتم
داستان بی دی اس ام اسارت قسمت هفتم

0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.