داستان ضرب المثل مرغ همسایه غازه کوتاه

داستان ضرب المثل مرغ همسایه غازه کوتاه

داستان ضرب المثل مرغ همسایه غازه کوتاه

داستان ضرب المثل مرغ همسایه غازه کوتاه


فروردین ۱۹, ۱۳۹۷

درزمان های دورحاکمی با لباس مبدل به برای سرکشی ودرک اوضاع به میان مردم میرفت از قضا روزی از محلی میگذشت سه نفر مرد با هم درحال گفتگو بودند حاکم از آنان اجازه گرفت تالحظه ای در کنارشان باشد.یکی از مردان گفت آرزو دارم فرمانده لشگرکشورم باشم دومی گفت من دوست دارم وزیر دارائی کشورباشم.سومی آهی کشید وگفت شنیده ام حاکم همسر زیبائی داردمثل ماه .

ای کاش می شد من شبی رادر آغوش همسر حاکم میخوابیدم تامن هم مثل حاکم لذت میبردم.حاکم که کناری نشسته بودپس ازشنیدن آرزوهای آنان از جمع خداحافظی وبه محل حکومت رسید فورا دستور داددر فلان نقطه سه نفر هستند آنهارا به پیش من بیاورید.پس ازآوردن آنها حاکم گفت یکی ازماموران من درکنارشما بوده وآرزویتان راشنیده منهم دوست دارم برآورده کنم.

نفراول را فرمانده لشکر کردنفردوم رافرمانده دارایی.وبه نفرسوم گفت متاهلی جواب داد بله گفت میخواهم همسرم را فردا شب دراختیارت بگذارم تا به آرزویت برسی آن شخص که ترسیده بود به حاکم گفت غلط کردم گوه خوردم خودم همسر دارم .حاکم گفت نه امروز استراحت کن تا فرداشب.

دستوردادهمسر آن مرد را آوردند حاکم به او گفت شوهرت چنین آرزوئی داشته به خادمان دربار گفته ام تورا امروزبه حمام ببرند لباس فاخر بپوشانند وبه زیباترین وجه آرایش کنند وشبی را درکنارت همسرت باش وهر درخواستی داشت جواب مثبت بده ولی متوجه باش به او نگوئی همسرش هستی وانمود کن زن حاکمی .فرداشب آن مردرا حاکم خواست وگفت امشب همسرم نزد تو می آید هر چه خواستی لذت ببر.داستان ضرب المثل مرغ همسایه غازه کوتاه

آن مرد ترسید فکر کرد میخواهنداورابکشند اورابه اطاقی بردندکه ازقبل آماده بود وزنش را داخل اطاق فرستادندومردکه ازفرط زیبائی آن زن مبهوت شده بود باور کرد زن حاکم است وهرگونه که قصدکامجوئی داشت زنش دراختیار او بود .صبح ماموران آمدند واو را به نزدحاکم بردند .حاکم گفت همسرم چگونه بود؟آن مرد سرش را به زیر انداخته وگفت قبله عالم بسلامت باد خدا سایه تان رامستدام بدارد خیلی لذت بردم دیشب یک شب رویائی بود واقعا همسرتان مرابه آرزوی دیرینه ام رساند.

حاکم ازقبل دوتا تخم مرغ آماده کرده بود یکی معمولی ودیگری را رنگ آمیزی کرده بودند به او نشان داد وگفت این دوباهم چه فرقی دارند مرد جواب یکی ساده است ودیگری رنگ شده وحاکم تخم مرغ ها راشکست وگفت الان چه مرد جواب دادهر دو دارای زردی ومقداری سفیده هستند وفقط رنگ آمیزی تفاوت آنها بود.

حاکم گفت احمق نادان کسی که دیشب دربسترتوبود همان همسر دائمی توست که اورا به اینجا آورده به حمام رفت ولباس فاخر پوشید وآرایش کرد به نزد توآمد توی نفهم اگربه همسرت توجه کرده وبرای او خرج کنی تازیبائی هایش را بروز دهد وبا عشق وعلاقه درکنارش بخوابی هیچ فرقی بازن حاکم ندارد.همه زنان درخلقت وآفرینش یکی هستنداگرهمه به همسرانشان توجه کنند هیچ چشمی دنبال زن دیگری نخواهد بود.

برای دیدن لیست ضرب المثل ها روی عکس زیر کلیک کنید:

 

برچسبداستان ضرب المثل ضرب المثل

اردیبهشت ۱۴, ۱۳۹۸

اردیبهشت ۲, ۱۳۹۸

فروردین ۲۶, ۱۳۹۸

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاه

وب‌سایت


ملانصرالدین برای خرید پاپوش نو راهی شهر شد در راسته ی کفش فروشان انواع مختلفی از کفش ها وجود داشت که او می توانست هر کدام را که می خواهد انتخاب کند فروشنده حتی چند جفت هم از انبار آورد تا ملا آزادی بیشتری برای تهیه کفش دلخواهش داشته باشد ملا یکی یکی کفش ها را امتحان کرد ، اما هیچ کدام را باب میلش نیافت هر کدام را که می پوشید ایرادی بر آن وارد می کرد بیش از ده جفت کفش دور و بر ملا چیده شده بود و فرشنده با صبر و حوصله ی هر چه تمام به کار خود ادامه می داد ملا دیگر داشت از خریدن کفش ناامید می شد که ناگهان متوجه ی یک جفت کفش زیبا شد آنها را پوشید دید کفش ها درست اندازه ی پایش هستند چند قدمی در مغازه راه رفت و احساس رضایت کرد بالاخره تصمیم خود را گرفت می دانست که باید این کفشها را بخرد از فروشنده پرسید : قیمت این یک جفت کفش چقدر است ؟ فروشنده جواب داد : این کفش ها ، قیمتی ندارند ملا گفت : چه طور چنین چیزی ممکن است ، مرا مسخره می کنی ؟ فروشنده گفت : ابدا ، این کفش ها واقعا قیمتی ندارند ، چون کفش های خودت است که هنگام وارد شدن به مغازه به پا داشتی !!!   نکته  : این داستان زندگی اکثر ما انسان هاست همیشه نگاه مان به دنیای بیرون است ایده آل ها و زیبایی ها را در دنیای بیرون جست و جو می کنیم خوشبختی و آرامش را از دیگران می خواهیم فکر می کنیم مرغ همسایه غاز است خود کم بینی و اغلب خود نابینی باعث می شود که انسان خویشتن را به حساب نیاورد و هیچ شأنی برای خودش قائل نباشد   ما چنان زندگی میکنیم که گویی همواره در انتظار چیز بهتری در آینده هستیم در حالی که اغلب آرزو می کنیم ای کاش گذشته برگردد و بر آن که رفته حسرت می خوریم پس تا امروز ، دیروز نشده قدر بدانیم و برای آینده جای حسرت باقی نگذاریم

March 5, 2016

November 30, 2015

داستان ضرب المثل مرغ همسایه غازه کوتاه

November 4, 2015

تبلیغات

موضوعات

لینک دوستان

آخرین مطالب ارسالی

پربازدید ترین مطالب سایت

داستان ضرب المثل مرغ همسایه غازه کوتاه

داستان ضرب المثل مرغ همسایه غازه

داستان ضرب المثل مرغ همسایه غازه

درزمان های دورحاکمی با لباس مبدل به برای سرکشی ودرک اوضاع به میان مردم میرفت از قضا روزی از محلی میگذشت سه نفر مرد با هم درحال گفتگو بودند حاکم از آنان اجازه گرفت تالحظه ای در کنارشان باشد.یکی از مردان گفت آرزو دارم فرمانده لشگرکشورم باشم دومی گفت من دوست دارم وزیر دارائی کشورباشم.سومی آهی کشید وگفت شنیده ام حاکم همسر زیبائی داردمثل ماه .ای کاش میشدمن شبی رادر آغوش همسر حاکم میخوابیدم تامن هم مثل حاکم لذت ملکه زیباییمیبردم.حاکم که کناری نشسته بودپس ازشنیدن آرزوهای آنان از جمع خداحافظی وبه محل حکومت رسید فورا دستور داددر فلان نقطه سه نفر هستند آنهارا به پیش من بیاورید.پس ازآوردن آنها حاکم گفت یکی ازماموران من درکنارشما بوده وآرزویتان راشنیده منهم دوست دارم برآورده کنم.نفراول را فرمانده لشکر کردنفردوم رافرمانده دارایی.وبه نفرسوم گفت متاهلی جواب داد بله گفت میخواهم همسرم را فردا شب دراختیارت بگذارم تا به آرزویت برسی آن شخص که ترسیده بود به حاکم گفت غلط کردم گوه خوردم خودم همسر دارم .حاکم گفت نه امروز استراحت کن تا فرداشب. دستوردادهمسر آن مرد را آوردند حاکم به او گفت شوهرت چنین آرزوئی داشته به خادمان دربار گفته ام تورا امروزبه حمام ببرند لباس فاخر بپوشانند وبه زیباترین وجه آرایش کنند وشبی را درکنارت همسرت باش وهر درخواستی داشت جواب مثبت بده ولی متوجه باش به او نگوئی همسرش هستی وانمود کن زن حاکمی .فرداشب آن مردرا حاکم خواست وگفت امشب همسرم نزد تو می آید هر چه خواستی لذت ببر.آن مرد ترسید فکر کرد میخواهنداورابکشند اورابه اطاقی بردندکه ازقبل آماده بود وزنش را داخل اطاق فرستادندومردکه ازفرط زیبائی آن زن مبهوت شده بود باور کرد زن حاکم است وهرگونه که قصدکامجوئی داشت زنش دراختیار او بود .صبح ماموران آمدند واو را به نزدحاکم بردند .حاکم گفت همسرم چگونه بود؟آن مرد سرش را به زیر انداخته وگفت قبله عالم بسلامت باد خدا سایه تان رامستدام بدارد خیلی لذت بردم دیشب یک شب رویائی بود واقعا همسرتان مرابه آرزوی دیرینه ام رساند.حاکم ازقبل دوتا تخم مرغ آماده کرده بود یکی معمولی ودیگری را رنگ آمیزی کرده بودند به او نشان داد وگفت این دوباهم چه فرقی دارند مرد جواب یکی ساده است ودیگری رنگ شده وحاکم تخم مرغ ها راشکست وگفت الان چه مرد جواب دادهر دو دارای زردی ومقداری سفیده هستند وفقط رنگ آمیزی تفاوت آنها بود. حاکم گفت احمق نادان کسی که دیشب دربسترتوبود همان همسر دائمی توست که اورا به اینجا آورده به حمام رفت ولباس فاخر پوشید وآرایش کرد به نزد توآمد توی نفهم اگربه همسرت توجه کرده وبرای او خرج کنی تازیبائی هایش را بروز دهد وبا عشق وعلاقه درکنارش بخوابی هیچ فرقی بازن حاکم ندارد.همه زنان درخلقت وآفرینش یکی هستنداگرهمه به همسرانشان توجه کنند هیچ چشمی دنبال زن دیگری نخواهد بود

منابع بیشتر

موضوع: داستان ضرب المثل ها,

نویسنده: paray

تاریخ: سه شنبه 12 ارديبهشت 1396 ساعت: 14:28

نظرات(setCommentID(40))

تعداد بازديد : 8739

به این پست رای دهید:

مطالب مرتبط

بخش نظرات این مطلب

آمار

ورود کاربران

عضويت سريع

مطالب پیشنهادی

داستان ضرب المثل مرغ همسایه غازه کوتاه

آرایش

مدل مو

مدل لباس

آکاایران: داستان جالب: مرغ همسایه غاز نیست

آکاایران: او حتماً شایستگی آن را داشته و مطمئناً برای رسیدن به این جایگاه و موقعیت، تلاش زیادی کرده است.ممکن است این فکر که دیگران در شرایط بهتری از شما قرار دارند، خوش بخت تر و خوش شانس ترند، از نعمت های بیش تری برخوردارند و در زندگی شان هیچ مشکلی ندارند، مدت ها ذهن شما را به خود مشغول کرده باشد. این نوع طرز فکر، سبب می شود که مدام بخواهید خودتان را با دیگران مقایسه کنید اما واقعیت، چیز دیگری ست. اشکال کار در شیوه ی تفکر شماست. فیلتر ذهنی، روشی ست که شما با استفاده از آن، سعی می کنید برخی از اطلاعات را نادیده بگیرید و برخی دیگر را پررنگ  کنید. این کار به تحریف اطلاعات منجر می شود و سبب می گردد که نتوانید واقعیت ها را آن گونه که هست، ببینید. برای مقابله با تحریف شناختی، به کارگیری تکنیک های زیر می تواند مفید باشد:

1- تفکر همه یا هیچ را کنار بگذارید:

هیچ چیز سیاه و سفید و مطلقی وجود ندارد؛ همه چیز نسبی ست؛ بنابراین نمی توان انسان ها را صرفاً در دو طبقه ی سیاه و سفید یا بدبخت و خوشبخت جای داد. به یاد داشته باشید که قانون خوشبختی، نسبی ست و هیچ کس صددرصد خوشبخت یا بدبخت نیست. بسیاری از افرادی که شما در ظاهر، آنان را در طبقه ی بدبخت قرارمی دهید، ممکن است واقعاً بدبخت نباشند، بلکه از نعمت هایی در زندگی شان بهره  مند باشند که شما از آن ها بی خبرید. از طرفی، بسیاری از افرادی که در ظاهر خیلی خوشبخت به نظر می رسند نیز ممکن است در زندگی شان با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم  کنند و دلیلی نمی بینند که درمورد آن با شما یا دیگران حرفی بزنند؛ بنابراین لازم است در دسته بندی انسان ها به جای استفاده از دو طبقه ی سیاه و سفید، افراد را به صورت طیف دسته بندی نمایید.

2- خود را با دیگران مقایسه نکنید:

مقایسه کردن خود با دیگری، غیرمنطقی ست، زیرا شما بی تردید از نظر تاریخچه ی زندگی و موقعیت فعلی با دیگری در یک سطح نیستید؛ بنابراین چنین مقایسه ای، غیرمنصفانه است و شما را به نتایج نادرستی می رساند و به اعتمادبه نفس شما لطمه خواهد زد. به جای این کار، امروز خود را با دیروزتان مقایسه کنید.

3- براساس ظاهر دیگران درباره ی آنان قضاوت نکنید:

قضاوت درباره ی دیگران براساس ظاهر، داوری درستی نیست و نمی توان صرفاً با قضاوت درباره ی ظاهر افراد، به نتایجی راجع به شخصیت و رفتار آنان رسید؛ برای نمونه عده ای ممکن است با دیدن امکانات مادی ظاهری یک فرد به این نتیجه برسند که او خوشبخت است، درحالی که خوشبختی، احساس رضایت درونی ست و ربطی به امکانات بیرونی ندارد. از طرفی، افرادی هم هستند که باوجود مشکلات فراوان، سعی می کنند ظاهر خود را با سیلی سرخ نگه دارند و مایل نیستند که سفره ی دل خود را پیش هرکسی بازکنند و دیگران را در مشکلات خویش سهیم نمایند. افرادی هم هستند که در ظاهر، خود را خیلی خوب و کامل و بدون نقص نشان می دهند اما ممکن است واقعاً این گونه نباشند و در درازمدت متوجه شوید که بسیار خودخواه، دیگرآزار و پرخاشگرند؛ بنابراین برای قضاوت درباره ی افراد نباید عجله کرد، بلکه باید افراد را در موقعیت های مختلف و برای مدت زمان طولانی مورد مشاهده قرار داد تا به جمع بندی درستی درباره ی آنان رسید.

4- با گذشته ی خود رقابت کنید:

برای سنجش پیشرفت خود، نیازی نیست که به دیگران نگاهی بیندازید تا متوجه جایگاه خود شوید، بلکه اگر نگاهی به گذشته ی خود بیندازید و ببینید مسیر زندگی را در این سال ها (به طور نمونه 5سال اخیر) چگونه طی کرده اید، قبلاً کجا بودید و درحال حاضر کجا قرار دارید؛ بدون شک متوجه خواهید شد که آیا از فرصت های زندگی استفاده کردید و رشد کردید یا فرصت ها را ازدست دادید و در جا زدید؟

5- با احساس حسادت نسبت به دیگران مقابله کنید:

اگر نسبت به کسی حسادت می ورزید، از خودتان بپرسید چه چیزی سبب می شود که نتوانم نقاط قوت دیگران را ببینم؟ چه نقطه  ضعفی در من هست که مرا از دیدن نقاط قوت و ضعف دیگران بازمی دارد؟ خود را به جای طرف مقابل بگذارید و مسأله را از دیدگاه او ببینید. مطمئناً شما هم از این که مورد حسادت قرار گیرید، خوشحال نمی شوید و این را حق مسلم خود می دانید که از مواهب و نعمت هایی برخوردار باشید؛ بنابراین هرگاه نسبت به کسی احساس حسادت داشتید، به خودتان بگویید او در جایی ست که باید باشد؛ حتماً شایستگی آن را داشته و مطمئناً برای رسیدن به این جایگاه و موقعیت، تلاش زیادی کرده است.

6- به مواهبی که خداوند به شما داده است، فکر کنید:

فکرکردن درباره ی نعمت های خدادادی و مواهبی که زندگی در اختیار شما گذاشته است، می تواند دیدگاه تان را نسبت به خودتان و دیگران تغییر دهد؛ به این ترتیب، احساس خواهید کرد که آن قدر هم که فکر می کنید، در وضع بدی قرار ندارید و فرد نسبتاً خوشبختی هستید. برای تأثیر بیش تر می توانید فهرستی از مواهب زندگی را روی کاغذی بنویسید و همیشه با خودتان به همراه داشته باشید و در مواقع لازم به آن نگاه بیندازید.

منبع :

سایت سرگرمی ، طنز ، جوک ، اس ام اس، معما ، تست هوش ، حکایات

این داستان کوتاه از ملانصرالدین حکایت امروز ماست که همیشه فکر میکنیم مرغ همسایه غازه…

ادامه مطلب

تا همین چند هفته پیش، مثل
پارسال و پارسال و سالهای قبل،
سفت و سخت روی حرفم بودم که
زمین به آسمان هم برسد، من
خلبان می شوم! آدم درست و
حسابی که کله اش کار کند بی دلیل
چیزی را نمی گوید و حرفی را

نمی زند.

اگر خلبان بودم توی آسمانها
برای خودم ویراژ می دادم و در یک
چشم بهم زدن از این شهر به آن
شهر می رفتم. از آن طرف توی هر
سفرم، فک و فامیل و دوست و
همسایه و بی بی را بغل دستم
می نشاندم و توی آسمانها
چرخشان می دادم تا دلی از عزا
دربیاورند.

بی بی هم می توانست برای
خودش پز بچه اش را بدهد و پیش
دوست و دشمن غبغب بگیرد و
بگوید: «بچه م، امین، حالا واسه
خودش یه پا خلبانه و ده تا ده تا
طیاره رو زیر فرمون داره. اگه شما
هم دلتون طیاره سواری می خواد،
رودروایسی نکنین. بش می سپارم
هر جا خواستین ببره برسونتون!»

منم که خوب کسی نبودم
حرف بی بی را زمین بگذارم. از او
به یک اشاره از من به سر دویدن!
شق گردنی می کردم و تمام
«زمین مانده ها» را به آسمان
می بردم.داستان ضرب المثل مرغ همسایه غازه کوتاه

بگذریم، حالا ورق برگشته و
آرزوی خلبانی از سر من افتاده
است. این خیالات مربوط به زمانی
می شد که ویر خلبانی توی جانم
بود. به قول معروف گذشته ها
گذشته و خلبانی را پاک بوسیده ام و
گذاشته ام کنار.

اما اگر بپرسید: «خوب،
بچه جان، به خلبانی می خواهی چه
کاره شوی؟» از جوابتان خیلی رک
و پوست کنده می گویم: «بی برو
برگرد مرغ فروش می شوم!»

تا که این را می شنوید لابد
چشمهایتان گرد می شود و
می گویید: «خلبانی کجا،
مرغ فروشی کجا!» اگر قدری دندان
روی جیگر بگذارید برایتان
می گویم چه شد خیال خلبانی از
سرم افتاد و بجایش شغل شریف
«مرغ فروشی» را انتخاب کردم،
حال آنکه اگر تا همین چند وقت
پیش سرم را هم می بریدند حاضر
نمی شدم به کمتر از خلبانی رضایت
بدهم!

تغییر عقیده من با چند نفر
خیلی ارتباط دارد. یکی از آنها
«شاپور خپل» است.

شاپور را که بسکه چاق و تپل
و مپل است ما می گفتیم «شاپور
خپل»؛ شاید کم گفته باشم.

روراستش، از بابای «شاپور»
توی محل ما پولدارتر پیدا نمی شد
و از لفت و لیس و عایدی چیزی
کم و کسر نداشتند.

شاپور هم که حسابی به پول
بابایش می نازید همه چیزهای نو و
دست اول را توی دست و بالش
داشت. از توپ چل تیکه گرفته تا
ماشینهای جورواجور اسباب بازی و
تا بالاخره یک خروس جنگی
قشنگِ یکه که این اواخر بابایش
برای خریده بود.

شاپور هم خروسش را دم به
دم می کشاند توی کوچه تا دل همه
ما بچه های «خروس ندیده» را آب
بکند.

بعلاوه به خروسه یاد داده
بودند دور خودش بچرخد و بپرد و
کله بزند و این طوری از بقیه
زهرچشم بگیرد.

شاپور برایمان قیافه می گرفت
و می گفت: «حق دارید از دور
خروسم را نیگا کنین. بدا به حالتان
اگه نزدیکش بشین. می گم نوکتان
بزنه!»

ما را می گویید، هم از خروسه
خوشمان می آمد و از دیدنش غش
و ریسه می رفتیم و هم خدایی اش،
از شکل و شمایلش بخصوص
وقتی بال بال می زد، ترس به
دلمان می افتاد.

خروس جنگی و نترسی بود! با
آن تاج سر درشتش و دم دراز
رنگاوارنگش، توی آن کوچه دم و
دستگاهی به هم زده بود و صدای
قوقولی قوقویش تا هفت محله
می رسید.

تا آن وقت، خروسی به آن
قدی ندیده بودیم. بال بال که
می زد گرد و خاک کوچه را ور
می داشت و ما دل توی دل
نداشتیم که نکند یکهویی بپرد
توی سر و کولمان و با نوکش
ناکارمان بکند.

شاپور هم از بابت خروسش
چنان فیس و افاده ای برایمان
می آمد که آن سرش ناپیدا! از وقتی
بابایش خروسه را برایش خریده
بود، شیر شده و چپ و راست به
بچه ها دستور می داد که این کار را
بکنید و آن کار را نکنید و گرنه
حساب شما با خروس است.

ما هم از ترس خروس شاپور
نفسمان بالا نمی آمد و همه مان
شده بودیم فرمانبر و فرمانبردار
شاپور خپل!

همه این روده درازیها برای
این است که بگویم بی دلیل نیست
امین حرفش را پس می گیرد و
می زند زیر قرارش که زبانم لال
فردا پشت سرش بگویند: «این
بچه مخش عیب کرده، مگه
خلبانی چش بود که ولش کرد و
رفت سراغ مرغ فروشی!»

القصه، از وقتی شاپور خپل با
آن خروسش شده بود رییس و
فرمانده محل و برایمان دم در
آورده بود، چیزی نمی گذشت که
نمی دانم کدام شیرپاک خورده ای به
گوش بی بی رسانید: این امین شما
دلش لک زده واسه یه خروس!

یک روز من توی خانه بودم که
دیدم بی بی با یک مرغ گل باقالی
که پاهایش را بسته بودند، آمد و
گفت: «این مرغ توئه، خوب ازش
مواظبت بکن.» و بعد ولش کرد و
برود توی باغچه برای خودش
قدقد بکند.

من که اولش ذوق کرده بودم تا
یاد خروس «شاپور خپل» افتادم که
چه قده و مرغ من در مقابلش
عددی نیست، خنده ام روی لبم
خشکید. بی بی پرسید:

ـ هان، چیه؟ مثل اینکه
خوشحال نشدی؟

گفتم:

ـ من مرغ می خوام چیکار؟
مرغها که عرضه ای از خودشون
ندارن. یه نوک خروس شاپور بزنه
توی کله اش، جا در جا می افته و
غش می کنه. من یه خروس
می خوام که تا خروس شاپور ببینه
از قدی گری بیفته و حسابی کار
دستش بیاد. این مرغه رو ببرم توی
محل، بچه ها با انگشت نشونم
می دن و هرهر بم می خندن.

بی بی دلداریم داد:

ـ ببین مرغ تو چه پرهای
قشنگی داره، مرغ تو تخم می کنه و
تو می تونی هر صبح، صبحونه از
تخم مرغش نیمرو درست کنی و
بخوری.

با لب و لوچه درهم و ناراضی
گفتم:

ـ من یه خروس می خوام
قوقولی قوقو که می کنه چهارستون
خروس شاپور خپل را به لرزه
دربیاوره! این مرغه اگه تخم
بیست زرده هم بکنه به درد من
نمی خوره.

بی بی سری تکان داد و گفت:

ـ مگه بد گفتن مرغ همسایه
غازه!

من که حالیم نمی شد بی بی
چه می گوید، قضاقورتی جواب
دادم:

ـ زور یه غاز هم به زور خروس
شاپور نمی رسه، چه برسه به این
مرغ لاغرمردنی!

و با دستم مرغ گل باقالی را
نشان دادم.

بی بی دیگر چیزی نگفت. مرغ
را همان جا گذاشت و رفت. مرغه
هم هنوز هیچی نشده، انگار صد
سال بود خانه ما را می شناخت.
صاف رفته بود توی باغچه و داشت
با ناخنهایش خاک باغچه را می کند
و چال می کرد. باغچه را که خوب
چال کرد خودش را حسابی توی آن
جای داد و شروع کرد زل زل نگاه
کردن به دور و برش.

رفتم نزدیکتر و چشم دوختم
به قد و بالایش. با آن چشمهای
گرد زردش به نظرم قشنگ آمد اما
دلم به داشتنش راضی نمی شد.
قشنگی به چه درد من می خورد؟

هرچه فکر می کردم یک
جوری می کشانمش توی کوچه و از
بابتش پیش این و آن جولان
می دهم و غبغب می گیرم، دیدم
امکانش نیست که نیست. اصلاً آن
مرغه بوی و خاصیت پز دادن را
نداشت! حتی چند روز بعد که
صدای قدقدش حیاط را برداشته
بودم و برایم تخم گذاشت، باز
فکرم عوض نشد.

دیدم نباید صدایش را دربیاورم
و به این و آن بگویم توی خانه مان
مرغی دارم. مرغ دارم که دارم.
مرغی که به درد نوک زدن و به هوا
پریدن و حریف خروس شدن
نخورد، همان بهتر که آدم اصلاً
اسمش را هم نیاورد.داستان ضرب المثل مرغ همسایه غازه کوتاه

با خودم گفتم حتما بی بی
نخواسته و یا دلش نیامده پولش را
برای یک خروس بی قابلیت دور
بریزد. اما اگر بی بی خروس شاپور
خپل را با چشمهای خودش می دید
می فهمید آدم نمی تواند توی آن
محل بدون داشتن یک خروس قد
زندگی کند و برای خودش «امین»
باشد!

از طرف دیگر برای اینکه دل
من خوش باشد یک مرغ بی دست
و پا برایم خریده تا کم کم فکر
خروس از کله ام بیفتد.

در این وقت بود که کم کم
خیالم راه کشید طرف شغل شریف
مرغ و خروس فروشی! با خودم
می گفتم در مرغ دانی پنجاه شصت
خروس جنگی نگه می دارم و از
خوشی کبکم خروس می خواند! و
توی محل از بابت «خروس داریم»
صاحب آبرویی خواهم شد. به این
ترتیب بود که قید خلبانی را زدم و
به هرچه طیاره بود پشت کردم.

* * *

موضوع انشایمان بود: «در
آینده می خواهید چه کاره بشوید؟»

انشای بلندبالایی نوشته بودم
و طی شرح مبسوطی دلیل انتخاب
شغل «مرغ و خروس فروشی» را
گفته بودم.

از همان اول کلاس این پا و
آن پا می کردم تا آقامعلم صدایم
بزند و بگوید: «امین، بیا انشایت را
بخوان که پنجاه شصت جفت
گوش منتظرند بشنوند تو در این
دنیای بزرگ چه کاره می شوی؟»

اما، آقامعلم نه که از انشای من
بی خبر بود، چند نفر دیگر را گفت
بیایند انشایشان را بخوانند. از جمله
آنها، حبیب بود. انشای حبیب توی
کلاس ما حرف نداشت و هر وقت
انشا می خواند همه ساکت
می شدند. حبیب خواند:

در آینده می خواهید چه کاره
بشوید؟

بر ما واضح و مبرهن است که
باید برای آینده خود نقشه ای داشته
باشیم و نقشه بکشیم وقتی بزرگ
شدیم می خواهیم چه کاره بشویم و
چگونه به مملکت و دین خود
خدمت بنماییم و مثل معلم
جغرافی مان ـ که یادش بخیر ـ که
درس نقشه های مختلف را یادمان
می دهد، من هم برای آینده خود
نقشه ای دارم. اما راستش را بگویم
به ننه ام سپرده ام: «من کاری به
شغلم ندارم و هرچه را شما بگویید
می شوم. اگر دلتان خواست آشپز
می شوم یا خیاط و یا بنا و یا دکتر و
مهندس. میل خودتان است.»

من می دانم همه دوست دارند
در آینده کاره ای بشوند و سری
توی سرها دربیاورند و بیشتر
دلشان می خواهد دکتر و مهندس و
معلم بشوند و شغل شریف و اسم و
رسم داری داشته باشند اما این
سؤال خیلی سختی است که از
بعضی ها پرسیده می شود شما
می خواهید در آینده چه کاره بشوید.

مثالش خودم هستم که بیش
از بیست بار است نظرم را عوض
می کنم و از این شاخه به آن شاخه
می پرم و خودم هم هنوز نمی دانم
تکلیفم چیست.

از شما چه پنهان، گیر کار من
«ثریاخانم اینا» است که نمی گذارند
من یک شغل آبرومند و شریفی
داشته باشم.

در حال حاضر که روبه روی
شما ایستاده ام و دارم انشایم را
می خوانم و شما گوش می کنید،
تصمیم دارم قهوه خانه ای باز کنم و
بشوم قهوه چی و جلوی مشتریها و
بخصوص بابایم دیزی پردنبه و
چرب و پرگوشت و نخودی بگذارم
تا هرچه دلش می خواهد دیزی
بخورد!

بابای من از دیزی خیلی
خوشش می آید و به اصطلاح
می میرد برای دیزی! که تویش
تلیت بکند و با یک سر پیاز بخورد.
ننه من چون می داند شوهرش
کشته مرده دیزی است تا می تواند
دیزی به خورد ما می دهد اما بابای
من وقتی دیزیش را خورد و تمام
کرد اخم و تخم می کند و به ننه
می گوید: «دیزی که می گن، دیزی
«ثریاخانم اینا»!»

«ثریاخانم» همسایه دیوار به
دیوار ماست و یک بار برای ما
دیزی فرستاده که اصلاً هم به دل
من نچسبید. اما بابای من عادتش
است که چیزهایی که خودمان
داریم به چشمش نمی آید و مدام
«ثریاخانم» را به رخ می کشد. من
دلم خیلی به حال ننه ام می سوزد و
می بینم چقدر کار می کند و زحمت
می کشد. بنابراین تصمیم دارم
قهوه خانه ای باز کنم و از دیزیهای
دست پخت خودم جلوی بابایم
بگذاریم تا بخورد و اینقدر نگوید
دست پخت «ثریاخانم اینا!»

یک بار هم می خواستم
آمپول زن بشوم. جریانش از این
قرار بود که یک روز دختر بزرگ
«ثریاخانم» که درس سوزن زنی
می خواند آمد خانه مان و محض
رضای خدا آمپول خواهر کوچیکه ام
را که تب داشت زد و هر چقدر هم
اصرارش کردیم پول نگرفت.

بابایم که فهمید باز به ننه ام
سرکوفت زد که چرا خواهر بزرگم را
نگذاشته درس آمپول زنی یاد بگیرد
تا آمپول هایمان را وقتی مریض
می شویم او بزند و باید برود از
ثریاخانم تربیت کردن و بزرگ
کردن بچه ها را یاد بگیرد.

و یا اینکه یک شب بعد از
اینکه از میهمانی ثریاخانم
برگشتیم، بابایم تا می توانست به
ننه ام غر زد که برود خانه داری را از
ثریاخانم یاد بگیرد که چه خانه
مرتب و منظمی برای شوهرش
فراهم کرده است.

ننه هم مثل همیشه چیزی
جواب بابایم را نمی داد. حال آنکه
خانه ما خیلی تمیزتر و قشنگ تر از
خانه «ثریاخانم اینا» است و همه
این را می دانند و می توانند بیایند
ببینند.

یک بار هم تصمیم داشتم
خیاط بشوم و آن وقتی بود که ننه ام
پیراهنی برای بابایم با هزار زحمت
دوخت اما بابایم لب و لوچه اش را
داد توی هم و گفت: «تو باید بروی
خیاطی کردن را از ثریاخانم یاد
بگیری.» حال آنکه ثریاخانم اصلاً
و ابدا از خیاطی سر در نمی آورد و
خبر دارم دست چپ و راست چرخ
خیاطی را هم نمی شناسد!

باری، یک بار هم تصمیم
گرفته بودم هفت هشت ده کار را
بلد بشوم. و همه کارهای ننه ام را
خودم انجام بدهم چرا که خیلی دلم
به حال ننه می سوزد.

آن وقت بابا نمی تواند
«ثریاخانم» را به رخ من بکشد و
ننه دیگر زخم زبان هایش را
نمی شنود و من هم رک و
پوست کنده به بابایم می گویم:
«مرغ همسایه غاز است!»

به هر حال، من هنوز هم
بلاتکلیفم و نمی دانم تا کی
می توانم شغلم را به خاطر
«ثریاخانم اینا» عوض بکنم؟»

آن روز آقامعلم نخواست من
انشایم را بخوانم و از این بابت
چقدر خوشحال شدم. ظهر که به
خانه برمی گشتم نرسیده به خانه
شاپور صدای داد و فریاد و التماس
می آمد. چند نفر از بچه های بیکاره
هم جمع شده بودند و به صدای
گریه و زاری شاپور گوش می دادند
و برای خودشان می خندیدند.

از داد و بیدادهای شاپور
می آمد که بابایش با کمربند و
پس گردنی افتاده به جانش.

در این حیص و بیص در
خانه شان باز شد و شاپور با
چشمانی گریان خودش را انداخت
بیرون. توی یک دستش خروس
سربریده اش را گرفته بود و از ته
دل نعره می کشید. من که پاک ماتم
برده بود نمی دانستم از بابت

خروس سربریده شاپور ناراحت
باشم و یا از حالت بی ریخت
نعره زدن شاپور بخندم. که مثل
نی نی کوچولوها پاهایش را بر زمین
می کوفت!

حالا قضیه چی بوده؟ بابای
شاپور داشته از دستشویی در
می آمده که خروسه قدی می کنه و
چون از جانش سیر شده بود می پرد
بالا سر او! بابای شاپور هول
می کند و خونش به جوش می آید و
همان دم سرش را می برد و
می گذارد کف دست شاپور. بعد هم
که می بیند شاپور دست بردار نیست
و داد و فریادش به آسمان می رود
بیشتر عصبانی می شود و می افتد
به جانش و حسابی کتکش می زند.

به خانه که برگشتم صدای
قدقد مرغم حیاط را برداشته بود.
فی الفور پریدم و برایش آب و دانه
آوردم و جلویش گذاشتم. مرغه
آبش را که نوک زد سرش را بالا
گرفت یعنی «خدایا تو را شکر!»

از جایش بلند شده بود که دیدم
تخمی درشت زیر پایش انداخته
است. تخم مرغ را برداشتم و مرغ
گل باقالی را در بغل گرفتم. حیوونی
مثل اینکه صاحبش را می شناخت.
چشمهایش را هم گذاشت و توی
بغلم جا خوش کرد. زیر گوشش
گفتم: «ببخش مرغ عزیزم، تازه
فهمیده ام مرغ خونه از غاز همسایه
بهتر است!»

ننه پرسید: «ناهارت را بکشم
می خوری؟» گفتم: «ناهار امروز من
نیمرو است. اینم ناهار من!» و
تخم مرغ را نشانش دادم.

* * *

انشایم را خواندم:

«آری، در این دنیای وانفسا
آدم باید دنبال کاری باشد و آن کار
را تا آخرش رها نکند. و اینجوری
نباشد که با بادی به یک سمت
برود. مثلاً وقتی تصمیم گرفت تا
آخر عمرش خلبان طیاره باشد نباید
با دیدن یک خروس که بعدا سرش
هم بریده می شود، فورا نظرش
برگردد و بگوید خلبانی خوب نیست
و آدم باید مرغ فروش بشود و همه
عمرش را با مرغ و خروسها
بگذراند!

نخیر، این خوب نیست. آدم
باید راهش را بگیرد و برود جلو و
هرچه جلویش می آید و یا جلوی
چشمانش می آورند، محل نگذارد.
در غیر این صورت است که
می شود: «مرغ همسایه غاز است!»
چرا که در این صورت آدم قدر
نعمتهایی که خداوند به او و
خانواده اش داده ندانسته و مدام
چشمش به زندگی دیگران است.
مثل بابای حبیب که من از انشای
حبیب فهمیدم قدر ننه اش را
نمی داند و از باب جزع دادن او مدام
«ثریاخانم اینا» را به رخش
می کشد. حبیب بیچاره هم که
چاره ای توی دلش نیست و
می خواهد یک جوری از ننه اش
پشتیبانی بکند، یک روز می گوید
می خواهم قهوه چی بشوم و روز
دیگر خیاط و بنا و نجار. بنابراین
می بینیم که گیج و ویج مانده و
نمی تواند کاری برای خودش
انتخاب بکند.

مثال دیگرش خودم هستم که
قدر مرغ گل باقالی خودم را که
بی بی برایم آورده بود؛ نمی دانستم
و چشمم دنبال خروس قد شاپور
خپل می دوید.

اما اینک می دانم از مرغ من
کارهایی سر می زند که صدتا
خروس مثل خروس شاپور هم
نمی توانند آن کارها را بکنند.

اگر بخواهم برایتان بگویم
همین تخم کردن مرغ است که با
این اوضاع و احوال، هیچ خروسی
نمی تواند تخم بکند و مفید به حال
جامعه باشد.

پس نتیجه می گیریم آدم نباید
کفران نعمت بکند و حسود مال
مردم باشد. من که هنوز نمی دانم
این ننه حبیب چه هیزم تری به
شوهرش فروخته که به قول
حبیب، چپ و راست «ثریاخانم
اینا» را پیش می کشد.

من وقتی انشای حبیب را
شنیدم دلم سوخت و یکراست
رفتم قضیه را به بی بی ام گفتم.
بی بی هم ناراحت شد و گفت: «چه
کار می شد کرد، بعضی از مردها
همینجوری هستن، قدر زن و
زندگی خودشون رو نمی دونن و
توی خیالشون اگه یکی دیگه
زنشون می شد بهترشون بود! واسه
همین زندگی را به کام زن و
بچه شون تلخ می کنن.» بعد به من
گفت: «اینه که گفتن مرغ همسایه
غاز است. یعنی آدم به نعمتهای
خدا راضی نیست و سر و گوشش
پی زندگی دیگرون می جنبد. اما
نمی دونه که اگه همین آدم بره توی
نخ زندگیهایی که حسرتشون رو
می خوره می بینه زن و بچه و
زندگی خودش صد شرف و خیلی
بهتر و مرتب تر از بقیه س!»

باری، در اینجا انشایم به پایان
می رسد.

از آنجایی که نمی توان در
دنیای امروزه بدون طیاره زندگی را
سپری کرد، خلبانی را مناسب حالم
می دانم.

به بی بی که گفتم مرغ و
خروس فروشی از سرم ورپریده و
روی حرف قبلی ام هستم کلی
خوشحال شد و بم گفت: «آره،
بچه م، مرغ همسایه هم مرغه،
تازه، چه بسا مرغ خودمان صد بار
بهتر و مفیدتر باشد.»

«این بود انشای من.»

تا همین چند هفته پیش، مثل@@N@@پارسال و پارسال و سالهای قبل،@@N@@سفت و سخت روی حرفم بودم که@@N@@زمین به آسمان هم برسد، من@@N@@خلبان می شوم! آدم درست و@@N@@حسابی که کله اش کار کند بی دلیل@@N@@چیزی را نمی گوید و حرفی را@@N@@

نمی زند.

اگر خلبان بودم توی آسمانها@@N@@برای خودم ویراژ می دادم و در یک@@N@@چشم بهم زدن از این شهر به آن@@N@@شهر می رفتم. از آن طرف توی هر@@N@@سفرم، فک و فامیل و دوست و@@N@@همسایه و بی بی را بغل دستم@@N@@می نشاندم و توی آسمانها@@N@@چرخشان می دادم تا دلی از عزا@@N@@دربیاورند.

بی بی هم می توانست برای@@N@@خودش پز بچه اش را بدهد و پیش@@N@@دوست و دشمن غبغب بگیرد و@@N@@بگوید: «بچه م، امین، حالا واسه@@N@@خودش یه پا خلبانه و ده تا ده تا@@N@@طیاره رو زیر فرمون داره. اگه شما@@N@@هم دلتون طیاره سواری می خواد،@@N@@رودروایسی نکنین. بش می سپارم@@N@@هر جا خواستین ببره برسونتون!»

منم که خوب کسی نبودم@@N@@حرف بی بی را زمین بگذارم. از او@@N@@به یک اشاره از من به سر دویدن!@@N@@شق گردنی می کردم و تمام@@N@@«زمین مانده ها» را به آسمان@@N@@می بردم.

بگذریم، حالا ورق برگشته و@@N@@آرزوی خلبانی از سر من افتاده@@N@@است. این خیالات مربوط به زمانی@@N@@می شد که ویر خلبانی توی جانم@@N@@بود. به قول معروف گذشته ها@@N@@گذشته و خلبانی را پاک بوسیده ام و@@N@@گذاشته ام کنار.

اما اگر بپرسید: «خوب،@@N@@بچه جان، به خلبانی می خواهی چه@@N@@کاره شوی؟» از جوابتان خیلی رک@@N@@و پوست کنده می گویم: «بی برو@@N@@برگرد مرغ فروش می شوم!»

تا که این را می شنوید لابد@@N@@چشمهایتان گرد می شود و@@N@@می گویید: «خلبانی کجا،@@N@@مرغ فروشی کجا!» اگر قدری دندان@@N@@روی جیگر بگذارید برایتان@@N@@می گویم چه شد خیال خلبانی از@@N@@سرم افتاد و بجایش شغل شریف@@N@@«مرغ فروشی» را انتخاب کردم،@@N@@حال آنکه اگر تا همین چند وقت@@N@@پیش سرم را هم می بریدند حاضر@@N@@نمی شدم به کمتر از خلبانی رضایت@@N@@بدهم!

تغییر عقیده من با چند نفر@@N@@خیلی ارتباط دارد. یکی از آنها@@N@@«شاپور خپل» است.

شاپور را که بسکه چاق و تپل@@N@@و مپل است ما می گفتیم «شاپور@@N@@خپل»؛ شاید کم گفته باشم.

روراستش، از بابای «شاپور»@@N@@توی محل ما پولدارتر پیدا نمی شد@@N@@و از لفت و لیس و عایدی چیزی@@N@@کم و کسر نداشتند.

شاپور هم که حسابی به پول@@N@@بابایش می نازید همه چیزهای نو و@@N@@دست اول را توی دست و بالش@@N@@داشت. از توپ چل تیکه گرفته تا@@N@@ماشینهای جورواجور اسباب بازی و@@N@@تا بالاخره یک خروس جنگی@@N@@قشنگِ یکه که این اواخر بابایش@@N@@برای خریده بود.

شاپور هم خروسش را دم به@@N@@دم می کشاند توی کوچه تا دل همه@@N@@ما بچه های «خروس ندیده» را آب@@N@@بکند.

بعلاوه به خروسه یاد داده@@N@@بودند دور خودش بچرخد و بپرد و@@N@@کله بزند و این طوری از بقیه@@N@@زهرچشم بگیرد.

شاپور برایمان قیافه می گرفت@@N@@و می گفت: «حق دارید از دور@@N@@خروسم را نیگا کنین. بدا به حالتان@@N@@اگه نزدیکش بشین. می گم نوکتان@@N@@بزنه!»

ما را می گویید، هم از خروسه@@N@@خوشمان می آمد و از دیدنش غش@@N@@و ریسه می رفتیم و هم خدایی اش،@@N@@از شکل و شمایلش بخصوص@@N@@وقتی بال بال می زد، ترس به@@N@@دلمان می افتاد.

خروس جنگی و نترسی بود! با@@N@@آن تاج سر درشتش و دم دراز@@N@@رنگاوارنگش، توی آن کوچه دم و@@N@@دستگاهی به هم زده بود و صدای@@N@@قوقولی قوقویش تا هفت محله@@N@@می رسید.

تا آن وقت، خروسی به آن@@N@@قدی ندیده بودیم. بال بال که@@N@@می زد گرد و خاک کوچه را ور@@N@@می داشت و ما دل توی دل@@N@@نداشتیم که نکند یکهویی بپرد@@N@@توی سر و کولمان و با نوکش@@N@@ناکارمان بکند.

شاپور هم از بابت خروسش@@N@@چنان فیس و افاده ای برایمان@@N@@می آمد که آن سرش ناپیدا! از وقتی@@N@@بابایش خروسه را برایش خریده@@N@@بود، شیر شده و چپ و راست به@@N@@بچه ها دستور می داد که این کار را@@N@@بکنید و آن کار را نکنید و گرنه@@N@@حساب شما با خروس است.

ما هم از ترس خروس شاپور@@N@@نفسمان بالا نمی آمد و همه مان@@N@@شده بودیم فرمانبر و فرمانبردار@@N@@شاپور خپل!

همه این روده درازیها برای@@N@@این است که بگویم بی دلیل نیست@@N@@امین حرفش را پس می گیرد و@@N@@می زند زیر قرارش که زبانم لال@@N@@فردا پشت سرش بگویند: «این@@N@@بچه مخش عیب کرده، مگه@@N@@خلبانی چش بود که ولش کرد و@@N@@رفت سراغ مرغ فروشی!»

القصه، از وقتی شاپور خپل با@@N@@آن خروسش شده بود رییس و@@N@@فرمانده محل و برایمان دم در@@N@@آورده بود، چیزی نمی گذشت که@@N@@نمی دانم کدام شیرپاک خورده ای به@@N@@گوش بی بی رسانید: این امین شما@@N@@دلش لک زده واسه یه خروس!

یک روز من توی خانه بودم که@@N@@دیدم بی بی با یک مرغ گل باقالی@@N@@که پاهایش را بسته بودند، آمد و@@N@@گفت: «این مرغ توئه، خوب ازش@@N@@مواظبت بکن.» و بعد ولش کرد و@@N@@برود توی باغچه برای خودش@@N@@قدقد بکند.

من که اولش ذوق کرده بودم تا@@N@@یاد خروس «شاپور خپل» افتادم که@@N@@چه قده و مرغ من در مقابلش@@N@@عددی نیست، خنده ام روی لبم@@N@@خشکید. بی بی پرسید:

ـ هان، چیه؟ مثل اینکه@@N@@خوشحال نشدی؟

گفتم:

ـ من مرغ می خوام چیکار؟@@N@@مرغها که عرضه ای از خودشون@@N@@ندارن. یه نوک خروس شاپور بزنه@@N@@توی کله اش، جا در جا می افته و@@N@@غش می کنه. من یه خروس@@N@@می خوام که تا خروس شاپور ببینه@@N@@از قدی گری بیفته و حسابی کار@@N@@دستش بیاد. این مرغه رو ببرم توی@@N@@محل، بچه ها با انگشت نشونم@@N@@می دن و هرهر بم می خندن.

بی بی دلداریم داد:

ـ ببین مرغ تو چه پرهای@@N@@قشنگی داره، مرغ تو تخم می کنه و@@N@@تو می تونی هر صبح، صبحونه از@@N@@تخم مرغش نیمرو درست کنی و@@N@@بخوری.

با لب و لوچه درهم و ناراضی@@N@@گفتم:

ـ من یه خروس می خوام@@N@@قوقولی قوقو که می کنه چهارستون@@N@@خروس شاپور خپل را به لرزه@@N@@دربیاوره! این مرغه اگه تخم@@N@@بیست زرده هم بکنه به درد من@@N@@نمی خوره.

بی بی سری تکان داد و گفت:

ـ مگه بد گفتن مرغ همسایه@@N@@غازه!

من که حالیم نمی شد بی بی@@N@@چه می گوید، قضاقورتی جواب@@N@@دادم:

ـ زور یه غاز هم به زور خروس@@N@@شاپور نمی رسه، چه برسه به این@@N@@مرغ لاغرمردنی!

و با دستم مرغ گل باقالی را@@N@@نشان دادم.

بی بی دیگر چیزی نگفت. مرغ@@N@@را همان جا گذاشت و رفت. مرغه@@N@@هم هنوز هیچی نشده، انگار صد@@N@@سال بود خانه ما را می شناخت.@@N@@صاف رفته بود توی باغچه و داشت@@N@@با ناخنهایش خاک باغچه را می کند@@N@@و چال می کرد. باغچه را که خوب@@N@@چال کرد خودش را حسابی توی آن@@N@@جای داد و شروع کرد زل زل نگاه@@N@@کردن به دور و برش.

رفتم نزدیکتر و چشم دوختم@@N@@به قد و بالایش. با آن چشمهای@@N@@گرد زردش به نظرم قشنگ آمد اما@@N@@دلم به داشتنش راضی نمی شد.@@N@@قشنگی به چه درد من می خورد؟

هرچه فکر می کردم یک@@N@@جوری می کشانمش توی کوچه و از@@N@@بابتش پیش این و آن جولان@@N@@می دهم و غبغب می گیرم، دیدم@@N@@امکانش نیست که نیست. اصلاً آن@@N@@مرغه بوی و خاصیت پز دادن را@@N@@نداشت! حتی چند روز بعد که@@N@@صدای قدقدش حیاط را برداشته@@N@@بودم و برایم تخم گذاشت، باز@@N@@فکرم عوض نشد.

دیدم نباید صدایش را دربیاورم@@N@@و به این و آن بگویم توی خانه مان@@N@@مرغی دارم. مرغ دارم که دارم.@@N@@مرغی که به درد نوک زدن و به هوا@@N@@پریدن و حریف خروس شدن@@N@@نخورد، همان بهتر که آدم اصلاً@@N@@اسمش را هم نیاورد.

با خودم گفتم حتما بی بی@@N@@نخواسته و یا دلش نیامده پولش را@@N@@برای یک خروس بی قابلیت دور@@N@@بریزد. اما اگر بی بی خروس شاپور@@N@@خپل را با چشمهای خودش می دید@@N@@می فهمید آدم نمی تواند توی آن@@N@@محل بدون داشتن یک خروس قد@@N@@زندگی کند و برای خودش «امین»@@N@@باشد!

از طرف دیگر برای اینکه دل@@N@@من خوش باشد یک مرغ بی دست@@N@@و پا برایم خریده تا کم کم فکر@@N@@خروس از کله ام بیفتد.

در این وقت بود که کم کم@@N@@خیالم راه کشید طرف شغل شریف@@N@@مرغ و خروس فروشی! با خودم@@N@@می گفتم در مرغ دانی پنجاه شصت@@N@@خروس جنگی نگه می دارم و از@@N@@خوشی کبکم خروس می خواند! و@@N@@توی محل از بابت «خروس داریم»@@N@@صاحب آبرویی خواهم شد. به این@@N@@ترتیب بود که قید خلبانی را زدم و@@N@@به هرچه طیاره بود پشت کردم.

* * *

موضوع انشایمان بود: «در@@N@@آینده می خواهید چه کاره بشوید؟»

انشای بلندبالایی نوشته بودم@@N@@و طی شرح مبسوطی دلیل انتخاب@@N@@شغل «مرغ و خروس فروشی» را@@N@@گفته بودم.

از همان اول کلاس این پا و@@N@@آن پا می کردم تا آقامعلم صدایم@@N@@بزند و بگوید: «امین، بیا انشایت را@@N@@بخوان که پنجاه شصت جفت@@N@@گوش منتظرند بشنوند تو در این@@N@@دنیای بزرگ چه کاره می شوی؟»

اما، آقامعلم نه که از انشای من@@N@@بی خبر بود، چند نفر دیگر را گفت@@N@@بیایند انشایشان را بخوانند. از جمله@@N@@آنها، حبیب بود. انشای حبیب توی@@N@@کلاس ما حرف نداشت و هر وقت@@N@@انشا می خواند همه ساکت@@N@@می شدند. حبیب خواند:

در آینده می خواهید چه کاره@@N@@بشوید؟

بر ما واضح و مبرهن است که@@N@@باید برای آینده خود نقشه ای داشته@@N@@باشیم و نقشه بکشیم وقتی بزرگ@@N@@شدیم می خواهیم چه کاره بشویم و@@N@@چگونه به مملکت و دین خود@@N@@خدمت بنماییم و مثل معلم@@N@@جغرافی مان ـ که یادش بخیر ـ که@@N@@درس نقشه های مختلف را یادمان@@N@@می دهد، من هم برای آینده خود@@N@@نقشه ای دارم. اما راستش را بگویم@@N@@به ننه ام سپرده ام: «من کاری به@@N@@شغلم ندارم و هرچه را شما بگویید@@N@@می شوم. اگر دلتان خواست آشپز@@N@@می شوم یا خیاط و یا بنا و یا دکتر و@@N@@مهندس. میل خودتان است.»

من می دانم همه دوست دارند@@N@@در آینده کاره ای بشوند و سری@@N@@توی سرها دربیاورند و بیشتر@@N@@دلشان می خواهد دکتر و مهندس و@@N@@معلم بشوند و شغل شریف و اسم و@@N@@رسم داری داشته باشند اما این@@N@@سؤال خیلی سختی است که از@@N@@بعضی ها پرسیده می شود شما@@N@@می خواهید در آینده چه کاره بشوید.

مثالش خودم هستم که بیش@@N@@از بیست بار است نظرم را عوض@@N@@می کنم و از این شاخه به آن شاخه@@N@@می پرم و خودم هم هنوز نمی دانم@@N@@تکلیفم چیست.

از شما چه پنهان، گیر کار من@@N@@«ثریاخانم اینا» است که نمی گذارند@@N@@من یک شغل آبرومند و شریفی@@N@@داشته باشم.

در حال حاضر که روبه روی@@N@@شما ایستاده ام و دارم انشایم را@@N@@می خوانم و شما گوش می کنید،@@N@@تصمیم دارم قهوه خانه ای باز کنم و@@N@@بشوم قهوه چی و جلوی مشتریها و@@N@@بخصوص بابایم دیزی پردنبه و@@N@@چرب و پرگوشت و نخودی بگذارم@@N@@تا هرچه دلش می خواهد دیزی@@N@@بخورد!

بابای من از دیزی خیلی@@N@@خوشش می آید و به اصطلاح@@N@@می میرد برای دیزی! که تویش@@N@@تلیت بکند و با یک سر پیاز بخورد.@@N@@ننه من چون می داند شوهرش@@N@@کشته مرده دیزی است تا می تواند@@N@@دیزی به خورد ما می دهد اما بابای@@N@@من وقتی دیزیش را خورد و تمام@@N@@کرد اخم و تخم می کند و به ننه@@N@@می گوید: «دیزی که می گن، دیزی@@N@@«ثریاخانم اینا»!»

«ثریاخانم» همسایه دیوار به@@N@@دیوار ماست و یک بار برای ما@@N@@دیزی فرستاده که اصلاً هم به دل@@N@@من نچسبید. اما بابای من عادتش@@N@@است که چیزهایی که خودمان@@N@@داریم به چشمش نمی آید و مدام@@N@@«ثریاخانم» را به رخ می کشد. من@@N@@دلم خیلی به حال ننه ام می سوزد و@@N@@می بینم چقدر کار می کند و زحمت@@N@@می کشد. بنابراین تصمیم دارم@@N@@قهوه خانه ای باز کنم و از دیزیهای@@N@@دست پخت خودم جلوی بابایم@@N@@بگذاریم تا بخورد و اینقدر نگوید@@N@@دست پخت «ثریاخانم اینا!»

یک بار هم می خواستم@@N@@آمپول زن بشوم. جریانش از این@@N@@قرار بود که یک روز دختر بزرگ@@N@@«ثریاخانم» که درس سوزن زنی@@N@@می خواند آمد خانه مان و محض@@N@@رضای خدا آمپول خواهر کوچیکه ام@@N@@را که تب داشت زد و هر چقدر هم@@N@@اصرارش کردیم پول نگرفت.

بابایم که فهمید باز به ننه ام@@N@@سرکوفت زد که چرا خواهر بزرگم را@@N@@نگذاشته درس آمپول زنی یاد بگیرد@@N@@تا آمپول هایمان را وقتی مریض@@N@@می شویم او بزند و باید برود از@@N@@ثریاخانم تربیت کردن و بزرگ@@N@@کردن بچه ها را یاد بگیرد.

و یا اینکه یک شب بعد از@@N@@اینکه از میهمانی ثریاخانم@@N@@برگشتیم، بابایم تا می توانست به@@N@@ننه ام غر زد که برود خانه داری را از@@N@@ثریاخانم یاد بگیرد که چه خانه@@N@@مرتب و منظمی برای شوهرش@@N@@فراهم کرده است.

ننه هم مثل همیشه چیزی@@N@@جواب بابایم را نمی داد. حال آنکه@@N@@خانه ما خیلی تمیزتر و قشنگ تر از@@N@@خانه «ثریاخانم اینا» است و همه@@N@@این را می دانند و می توانند بیایند@@N@@ببینند.

یک بار هم تصمیم داشتم@@N@@خیاط بشوم و آن وقتی بود که ننه ام@@N@@پیراهنی برای بابایم با هزار زحمت@@N@@دوخت اما بابایم لب و لوچه اش را@@N@@داد توی هم و گفت: «تو باید بروی@@N@@خیاطی کردن را از ثریاخانم یاد@@N@@بگیری.» حال آنکه ثریاخانم اصلاً@@N@@و ابدا از خیاطی سر در نمی آورد و@@N@@خبر دارم دست چپ و راست چرخ@@N@@خیاطی را هم نمی شناسد!

باری، یک بار هم تصمیم@@N@@گرفته بودم هفت هشت ده کار را@@N@@بلد بشوم. و همه کارهای ننه ام را@@N@@خودم انجام بدهم چرا که خیلی دلم@@N@@به حال ننه می سوزد.

آن وقت بابا نمی تواند@@N@@«ثریاخانم» را به رخ من بکشد و@@N@@ننه دیگر زخم زبان هایش را@@N@@نمی شنود و من هم رک و@@N@@پوست کنده به بابایم می گویم:@@N@@«مرغ همسایه غاز است!»

به هر حال، من هنوز هم@@N@@بلاتکلیفم و نمی دانم تا کی@@N@@می توانم شغلم را به خاطر@@N@@«ثریاخانم اینا» عوض بکنم؟»

آن روز آقامعلم نخواست من@@N@@انشایم را بخوانم و از این بابت@@N@@چقدر خوشحال شدم. ظهر که به@@N@@خانه برمی گشتم نرسیده به خانه@@N@@شاپور صدای داد و فریاد و التماس@@N@@می آمد. چند نفر از بچه های بیکاره@@N@@هم جمع شده بودند و به صدای@@N@@گریه و زاری شاپور گوش می دادند@@N@@و برای خودشان می خندیدند.

از داد و بیدادهای شاپور@@N@@می آمد که بابایش با کمربند و@@N@@پس گردنی افتاده به جانش.

در این حیص و بیص در@@N@@خانه شان باز شد و شاپور با@@N@@چشمانی گریان خودش را انداخت@@N@@بیرون. توی یک دستش خروس@@N@@سربریده اش را گرفته بود و از ته@@N@@دل نعره می کشید. من که پاک ماتم@@N@@برده بود نمی دانستم از بابت@@N@@

خروس سربریده شاپور ناراحت@@N@@باشم و یا از حالت بی ریخت@@N@@نعره زدن شاپور بخندم. که مثل@@N@@نی نی کوچولوها پاهایش را بر زمین@@N@@می کوفت!

حالا قضیه چی بوده؟ بابای@@N@@شاپور داشته از دستشویی در@@N@@می آمده که خروسه قدی می کنه و@@N@@چون از جانش سیر شده بود می پرد@@N@@بالا سر او! بابای شاپور هول@@N@@می کند و خونش به جوش می آید و@@N@@همان دم سرش را می برد و@@N@@می گذارد کف دست شاپور. بعد هم@@N@@که می بیند شاپور دست بردار نیست@@N@@و داد و فریادش به آسمان می رود@@N@@بیشتر عصبانی می شود و می افتد@@N@@به جانش و حسابی کتکش می زند.

به خانه که برگشتم صدای@@N@@قدقد مرغم حیاط را برداشته بود.@@N@@فی الفور پریدم و برایش آب و دانه@@N@@آوردم و جلویش گذاشتم. مرغه@@N@@آبش را که نوک زد سرش را بالا@@N@@گرفت یعنی «خدایا تو را شکر!»

از جایش بلند شده بود که دیدم@@N@@تخمی درشت زیر پایش انداخته@@N@@است. تخم مرغ را برداشتم و مرغ@@N@@گل باقالی را در بغل گرفتم. حیوونی@@N@@مثل اینکه صاحبش را می شناخت.@@N@@چشمهایش را هم گذاشت و توی@@N@@بغلم جا خوش کرد. زیر گوشش@@N@@گفتم: «ببخش مرغ عزیزم، تازه@@N@@فهمیده ام مرغ خونه از غاز همسایه@@N@@بهتر است!»

ننه پرسید: «ناهارت را بکشم@@N@@می خوری؟» گفتم: «ناهار امروز من@@N@@نیمرو است. اینم ناهار من!» و@@N@@تخم مرغ را نشانش دادم.

* * *

انشایم را خواندم:

«آری، در این دنیای وانفسا@@N@@آدم باید دنبال کاری باشد و آن کار@@N@@را تا آخرش رها نکند. و اینجوری@@N@@نباشد که با بادی به یک سمت@@N@@برود. مثلاً وقتی تصمیم گرفت تا@@N@@آخر عمرش خلبان طیاره باشد نباید@@N@@با دیدن یک خروس که بعدا سرش@@N@@هم بریده می شود، فورا نظرش@@N@@برگردد و بگوید خلبانی خوب نیست@@N@@و آدم باید مرغ فروش بشود و همه@@N@@عمرش را با مرغ و خروسها@@N@@بگذراند!

نخیر، این خوب نیست. آدم@@N@@باید راهش را بگیرد و برود جلو و@@N@@هرچه جلویش می آید و یا جلوی@@N@@چشمانش می آورند، محل نگذارد.@@N@@در غیر این صورت است که@@N@@می شود: «مرغ همسایه غاز است!»@@N@@چرا که در این صورت آدم قدر@@N@@نعمتهایی که خداوند به او و@@N@@خانواده اش داده ندانسته و مدام@@N@@چشمش به زندگی دیگران است.@@N@@مثل بابای حبیب که من از انشای@@N@@حبیب فهمیدم قدر ننه اش را@@N@@نمی داند و از باب جزع دادن او مدام@@N@@«ثریاخانم اینا» را به رخش@@N@@می کشد. حبیب بیچاره هم که@@N@@چاره ای توی دلش نیست و@@N@@می خواهد یک جوری از ننه اش@@N@@پشتیبانی بکند، یک روز می گوید@@N@@می خواهم قهوه چی بشوم و روز@@N@@دیگر خیاط و بنا و نجار. بنابراین@@N@@می بینیم که گیج و ویج مانده و@@N@@نمی تواند کاری برای خودش@@N@@انتخاب بکند.

مثال دیگرش خودم هستم که@@N@@قدر مرغ گل باقالی خودم را که@@N@@بی بی برایم آورده بود؛ نمی دانستم@@N@@و چشمم دنبال خروس قد شاپور@@N@@خپل می دوید.

اما اینک می دانم از مرغ من@@N@@کارهایی سر می زند که صدتا@@N@@خروس مثل خروس شاپور هم@@N@@نمی توانند آن کارها را بکنند.

اگر بخواهم برایتان بگویم@@N@@همین تخم کردن مرغ است که با@@N@@این اوضاع و احوال، هیچ خروسی@@N@@نمی تواند تخم بکند و مفید به حال@@N@@جامعه باشد.

پس نتیجه می گیریم آدم نباید@@N@@کفران نعمت بکند و حسود مال@@N@@مردم باشد. من که هنوز نمی دانم@@N@@این ننه حبیب چه هیزم تری به@@N@@شوهرش فروخته که به قول@@N@@حبیب، چپ و راست «ثریاخانم@@N@@اینا» را پیش می کشد.

من وقتی انشای حبیب را@@N@@شنیدم دلم سوخت و یکراست@@N@@رفتم قضیه را به بی بی ام گفتم.@@N@@بی بی هم ناراحت شد و گفت: «چه@@N@@کار می شد کرد، بعضی از مردها@@N@@همینجوری هستن، قدر زن و@@N@@زندگی خودشون رو نمی دونن و@@N@@توی خیالشون اگه یکی دیگه@@N@@زنشون می شد بهترشون بود! واسه@@N@@همین زندگی را به کام زن و@@N@@بچه شون تلخ می کنن.» بعد به من@@N@@گفت: «اینه که گفتن مرغ همسایه@@N@@غاز است. یعنی آدم به نعمتهای@@N@@خدا راضی نیست و سر و گوشش@@N@@پی زندگی دیگرون می جنبد. اما@@N@@نمی دونه که اگه همین آدم بره توی@@N@@نخ زندگیهایی که حسرتشون رو@@N@@می خوره می بینه زن و بچه و@@N@@زندگی خودش صد شرف و خیلی@@N@@بهتر و مرتب تر از بقیه س!»

باری، در اینجا انشایم به پایان@@N@@می رسد.

از آنجایی که نمی توان در@@N@@دنیای امروزه بدون طیاره زندگی را@@N@@سپری کرد، خلبانی را مناسب حالم@@N@@می دانم.

به بی بی که گفتم مرغ و@@N@@خروس فروشی از سرم ورپریده و@@N@@روی حرف قبلی ام هستم کلی@@N@@خوشحال شد و بم گفت: «آره،@@N@@بچه م، مرغ همسایه هم مرغه،@@N@@تازه، چه بسا مرغ خودمان صد بار@@N@@بهتر و مفیدتر باشد.»

«این بود انشای من.»

این مجله مخصوص کودک و نوجوان می باشد.

پیام زن
ویژه مسائل زنان و خانواده

دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم
محمد جعفری گیلانی
سید ضیاء مرتضوی

3

7733305
7738743
7733305
payam-zan_man@aalulbayt.org

قم، صندوق پستی 371…

پرسمان
فرهنگی، اجتماعی، دانشجویی

مرکز فرهنگی نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری
سید محمدرضا فقیهی
محمد باقر پور امینی
1380
3

7747240
7735473
7743816
info@porseman.net
www.porseman.n…

مبلغان
فرهنگی – تبلیغی
حوزه

1385/6/1
3
mbl

درمهارت نوشتاری

در این پست قصد داریم معانی برای ضرب المثل” مرغ همسایه غاز است ” قرار دهیم تا شما را با این ضرب المثل آشنا کنیم. با ما همراه باشید.

۱- چیزی که دیگران دارند با ارزش تر است.

۲- برخی از افراد همواره از آنچه که دارند ناراضی هستند و تصور می کنند که دارایی دیگران نسبت به اموال خودشان برتراست.داستان ضرب المثل مرغ همسایه غازه کوتاه

۳- آدم های خود کم بین و حریص به مال دیگران، حتی مرغ همسایه را به شکل غاز تصور می کنند.

۴- به کسی که حرف غيرمنطقی و بيهوده ای بزند و با لج بازی روی حرف خودش پافشاری كند، این ضرب المثل را می گويند.

۵- هنگامی از این ضرب المثل استفاده می‌شود که یک فرد داشته‌های دیگران را بسیار برتر و بالاتر از داشته‌های خود قلمداد می‌کند.

۶- بعضی از افراد پیروزی‌ها و موفقیت‌های خود را ناچیز، بلکه هیچ ارزیابی می‌کنند، اما در مورد کمترین دستاورد اطرافیان، چنان داد سخن می‌دهند که گویی از بزرگترین معجزه قرن حرف می‌زنند!

۷- گاهی اوقات معنی این ضرب المثل باور داشتن دیگران و عدم خودباوری است.

۸- هنگامی که کسی به آنچه که خودش دارد، قانع نباشد و چشم به مال، دارایی، خانه، لباس و… دیگران داشته باشد و اموال و دارایی ها و امکانات دیگران به چشم او بهتر، کامل تر، زیباتر جلوه کند، می گویند.

 

مرغ همسایه غازه _ دانشچی

هرگونه سوال و دریافت مشاوره تحصیلی (از ابتدایی تا دکتری) مدارس و دانشگاه ها ( تیزهوشان، نمونه دولتی، سراسری، دانشگاه آزاد، علمی کاربردی و پیام نور ) با شماره های زیر تماس بگیرید.

تماس از تلفن ثابت 9099071375 (سراسر کشور) – تماس از تلفن ثابت 9092305784 (در تهران) – تماس از طریق موبایل همراه اول : 99221106

پاسخگویی بصورت 24 ساعته

برچسب زده شده با :ضرب المثل مرغ همسایه غاز است مرغ همسایه غاز است مرغ همسایه غازه معانی مرغ همسایه غاز است همسایه بد

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

دیدگاه

نام *

ایمیل *

شش
 + 

 = 
12

.hide-if-no-js {
display: none !important;
}

در زمان هاي نه چندان دور ، هر روستايي صاحبي داشت که به او ” خان ” مي گفتند .

 ضرب المثلهایی از دور دنیا در مورد ازدواج را در ادامه مطلب مطالعه فرمایید :

ضرب المثل زيبا و خواندني را در ادامه مطلب مطالعه كنيد :

فرمانرواي جديدي به شهر ملا نصرالدين آمده بود و هريک از بزرگان شهر مجبور بودند طبق آداب و رسوم آن زمان ، به ديدن حاکم بروند و برايش هديه اي ببرند . ملا نصرالدين اين کارها را دوست نداشت . اما هرچه بود ، او هم يکي از بزرگان شهر به حساب مي آمد و بايد به ديدن حاکم جديد مي رفت . ملا نصرالدين به همسرش گفت : ” يکي از مرغهاي خانه را بگير و بپز تا براي حاکم ببرم .” همسرش مرغي را خوب پخت و در سيني بزرگي گذاشت . دور و بر آن را با سبزي و چيزهاي ديگر تزئين کرد و بعد پارچه تميزي روي غذا کشيد و به دست ملا نصرالدين داد . بوي مرغ ، دل ملا نصرالدين را برد و با خود گفت : کاش حاکم جديدي نداشتيم که مجبور باشم اين غذاي خوشبو و خوشمزه را براي او ببرم . اگر اين جور نبود ، الان با همسرم مي نشستيم و يک شکم سير غذا مي خورديم . اما چاره اي نبود . ملا نصرالدين سيني غذا را روي دست گرفت و به راه افتاد . در راه دو سه بار سرپوش غذا را برداشت و به مرغ پخته نگاهي انداخت . گرسنه اش بود . حتي اگر گرسنه هم نبود ، مرغ توي سيني بدجوري وسوسه اش مي کرد .فکرهاي جورواجور درباره سهيم شدن در آن غذا از ذهنش مي گذشت . خلاصه بوي خوب غذا کار خودش را کرد و ملا نصر الدين ديگر نتوانست قدم از قدم بردارد . سرپوش غذا را برداشت و يک ران مرغ را کند و به دندان کشيد . لب و دهنش را که پاک کرد ، با خود گفت : اين چه کاري بود من کردم ؟ حالا اگر حاکم بپرسد يک لنگ مرغ چه شده ، جوابش را چه طور بدهم ؟ کاش برگردم و فردا با مرغ پخته ديگري به ديدنش بروم . کمي با خودش فکر کرد و به اين نتيجه رسيد که همان مرغ را به حاکم هديه دهد . مقداري از سبزي هاي دور و بر مرغ را روي قسمتي که کنده شده بود ، ريخت و به راه افتاد . به خانه حاکم رسيد . ورود او را به شهرشان خير مقدم گفت و برايش آرزوي سلامتي کرد . بعد گفت : ” همسرم آشپز خوبي است . از او خواستم براي جنابعالي مرغي بپزد . ” حاکم از محبت ملا نصر الدين و همسرش تشکر کرد و سرپوش سيني را کنار زد و در يک نگاه فهميد که مرغ توي سيني يک پا دارد . حاکم خنديد و گفت : ” حتما ً همسر شما يک لنگ مرغ را خورده که از خوش مزه بودن غذا مطمئن شود . ” ملا نصر الدين نمي دانست چه جواب بدهد . ناگهان از پنجره اتاق چشمش به غازهاي کنار استخر خانه حاکم افتاد که روي يک پا ايستاده بودند . با اطمينان خنده اي کرد و گفت : نه قربان . او آشپز خوبي است و به چشيدن غذا نيازي ندارد .” حاکم گفت : ” پس چرا مرغي که براي من آورده اي ، يک پا دارد ؟ ملا نصرالدين خنديد و گفت : ” همه مرغهاي شهر ما يک پا دارند . لطفا ً از همين پنجره ، غازهاي خانه خودتان را نگاه کنيد . همه روي يک پا ايستاده اند .” حاکم به غازها نگاه کرد . در همين موقع يکي از کارکنان خانه او با چوب غازها را دنبال كرد تا آنها را به لانه شان ببرد . غازها به طرف لانه دويدند . حاکم به ملا نصرالدين گفت : ” مي بيني که آن ها دو پا دارند . ” ملا نصرالدين گفت : ” اولا ً اگر با آن چوب شما را هم دنبال مي کردند ، غير از دو پايي که داشتيد دو پا هم قرض مي کرديد و فرار مي کرديد ، در ثاني من اين مرغ را زماني گرفته ام که با خيال راحت استراحت مي کرده و فقط يک پا داشته است . حاکم فهميد که نمي تواند از پس زبان ملانصر الدين برآيد ، به کارکنانش گفت : ” اين مرغ يک پا را به داخل خانه ببريد تا با زن و بچه ام بخوريم . ”

در روزگاران گذشته آب آشاميدني و آب کشاورزي ايران از قنات به دست مي آمد . يکي از کارهاي خير نيکوکاران هم کندن چاه آب و کندن قنات بود تا به مردم آب برسانند . داستان ضرب المثل مرغ همسایه غازه کوتاه

روزي نيکوکاري تصميم گرفت با کندن چند حلقه چاه ، قناتي درست کند و آب به مردم برساند . او يک چاه کن ماهر را استخدام کرد و تپه اي در اختيار او گذاشت تا کارش را انجام دهد . چاه کن چند نفر را به کار گرفت و همه مشغول کندن چاه هاي قنات شدند . روزها و هفته ها کار کردند و چاه کندند ، اما به آب نرسيدند . هر روز عصر ، مرد نيکوکار به چاه کن و همکارانش سر مي زد ، حقوق روزانه آنها را مي داد و از اين که چاه ها به آب رسيده اند يا نه پرس و جو نمي کرد . روزها و هفته هاي آغاز کار ، چاه کن جوابهاي اميدوارانه مي داد و مي گفت : ” انشاء ا… به زودي به آب مي رسيم ” ، اما با گذشت زمان ، اميد او به نااميدي تبديل شد . ديگر دست و دلش به کار نمي رفت . هيچ کدام از چاه هايي که کنده بودند ، به آن نرسيده بود ، با وجود اين که چاه هاي کنده شده عميق تر از چاه هاي قنات هاي ديگر شده بودند ، اما هيچ کدام به سفره هاي آب هاي زير زميني راه پيدا نکرده بودند . کم کم چاه کن بناي غر زدن را گذاشت و از نامناسب بودن تپه و زميني که مرد نيکوکار براي حفر قنات انتخاب کرده بود ، سخن به ميان آورد . با اين که مرد نيکوکار بايد زودتر از چاه کن نااميد مي شد ، اين طور نشد . او هر شب بعد از دادن اجرت چاه کن و همکارانش مي گفت : ” به خدا توکل کنيد و کارتان را ادامه بدهيد . حتما ً به آب مي رسيد . “کار کندن چاه ها ادامه پيدا کرد تا اينکه يک روز چاه کن به صاحب کار گفت : ” من که فکر نمي کنم اين چاه ها به آب برسد . هم ما داريم آهن سرد مي کوبيم و عمر خودمان را هدر مي دهيم ، هم تو داري بيهوده پول خرج مي کني . بهتر است تا بيشتر از اين ضرر نکرده اي ، دست از اين کار برداري و جاي بهتري را براي درست کردن قنات انتخاب کني . “مرد نيکوکار گفت : ” اين جا تپه خوبي است . در اين نزديکي ، آباديهاي بسياري است که مردم آن به آب نياز دارند . بهتر است کارمان را ادامه بدهيم و به لطف خدا اميدوار باشيم . ” چاه کن گفت : ” من تا حالا ده قنات درست کرده ام . هيچ کدامشان اين همه کار نبرده و به اين ديري به آب نرسيده است . من که ديگر دست و دلم به کار نمي رود . ” مرد نيکوکار گفت : ” هرچه چاه هاي قنات ديرتر به آب برسد ، بهتر است چون به سفره هاي آبي که در عمق بيشتر زمين است ، راه پيدا مي کند و آب بيشتر و بهتري به مردم مي رسد ، نااميد نشو و به کارت ادامه بده . “چاه کن گفت : ” قربان ، من کارم کندن چاه است و مي دانم که از چاه هاي روي اين تپه آبي در نمي آيد . بگذار کارمان را تعطيل کنيم و برويم ، ما ديگر خسته شده ايم . “مرد نيکوکار گفت : ” به حق چيزهاي نديده ! من که هر روز پول مي دهم و به نتيجه نمي رسم ، بايد خسته و نااميد شده باشم نه شما . اين چاه ها چه به آب برسد و چه نرسد ، کارتان را مي کنيد و پولتان را مي گيريد ؟ چرا بي خودي نق مي زنيد ؟ ” اگر از اين چاه ها براي من آب در نمي آيد ، براي شما که نان در مي آيد . سرتان را بيندازيد پايين و کارتان را بکنيد . ديگر هم از اين حرف هاي نااميد کننده نزنيد . “چاه کن و همکارانش چاره اي نداشتند . مرد نيکوکار راست مي گفت . در هر صورت آنها ضرر نمي کردند و هر روز اجرتشان را مي گرفتند . آن ها باز هم مشغول کندن چاه شدند . آن قدر کندند و کندند تا به آب رسيدند . آبي بسيار زياد ، شيرين و گوارا . از آن به بعد به کسي که در انجام کاري که برايش سود دارد ، بهانه تراشي کند ، مي گويند چرا اين کار را نمي کني ؟ ” اگر براي من آب ندارد ، براي تو که نان دارد . “

آورده اند که در زمانهاي قديم ، کشتي گير پيري زندگي مي کرد که در فن کشتي گيري نام آور و بي نظير بود . هيج کشتي گيري را ياراي مقاومت دربرابر او نبود . پشت پهلوانهاي نامدار زيادي را بر خاک نشانده بود و به مرتبه استادي در فن کشتي رسيده بود . کشتي گير پير ، سيصد و شصت فن مهم کشتي را مي دانست که بعضي از آنها را به شاگردانش ياد مي داد . او در گوشه اي دنج و آرام ، به تربيت کشتي گيران جوان مي پرداخت و ديگر با کسي کشتي نمي گرفت . همه کشتي گيران به او احترام مي گذاشتند و او را به استادي قبول داشتند .

آشی برایت بپزم که یک وجب روغن رویش باشد که کنایه است از اینکه برایت نقشه شومی کشیده ام و حالت را می گیرم.توی کتاب «سه سال در دربار ایران» نوشته دکتر فووریه٬ پزشک مخصوص ناصرالدین شاه مطلبی نوشته شده که پاسخ این مسئله یا این ضرب المثل رایج بین ماست.او نوشته :ناصرالدین شاه سالی یکبار (آن هم روز اربعین) آش نذری می پخت و خودش در مراسم پختن آش حضور می یافت تا ثواب ببرد.در حیاط قصر ملوکانه اغلب رجال مملکت جمع می شدند و برای تهیه آش شله قلمکار هریک کاری انجام می دادند. بعضی سبزی پاک می کردند. بعضی نخود و لوبیا خیس می کردند. عده ای دیگ های بزرگ را روی اجاق می گذاشتند و خلاصه هرکس برای تملق و تقرب پیش ناصر الدین شاه مشغول کاری بود. خود اعلیحضرت هم بالای ایوان می نشست و قلیان می کشید و از آن بالا نظاره گر کارها بود.سر آشپزباشی ناصرالدین شاه مثل یک فرمانده نظامی امر و نهی می کرد.به دستور آشپزباشی در پایان کار به در خانه هر یک از رجال کاسه آشی فرستاده می شد و او می بایست کاسه آن را از اشرفی پر کند و به دربار پس بفرستد.کسانی را که خیلی می خواستند تحویل بگیرند روی آش آنها روغن بیشتری می ریختند.پر واضح است آن که کاسه کوچکی از دربار برایش فرستاده می شد کمتر ضرر می کرد و آنکه مثلا یک قدح بزرگ آش (که یک وجب هم روغن رویش ریخته شده) دریافت می کرد حسابی بدبخت می شد.به همین دلیل در طول سال اگر آشپزباشی مثلا با یکی از اعیان و یا وزرا دعوایش می شد٬ آشپزباشی به او می گفت: بسیار خوب! بهت حالی می کنم دنیا دست کیه! آشی برات بپزم که یک وجب روغن رویش باشد!

آورده اند که : پسربچه اي بود که اصلاً نمي دانست دزدي يعني چه و به چه کاري مي گويند دزدي . اين پسربچه نيمرو و هرغذايي را که با تخم مرغ تهيه مي شد ، خيلي دوست داشت . يک روز که خيلي دلش مي خواست نيمرو بخورد به مادرش گفت : ” مامان برايم نيمرو درست کن . “مادر گفت : ” بعدا ً درست مي کنم . چون تخم مرغ هايمان تمام شده و بايد منتظر بمانيم تا مرغمان تخم کند .”پسر بچه که دوست نداشت به خاطر يک نيمروي ساده ، دو روز صبر کند ، از خانه بيرون رفت . همسايه آنها چند تا مرغ و خروس داشت که در مرغداني از آنها نگهداري مي کرد . پسربچه به طرف مرغداني رفت و از لاي نرده هاي مرغداني دو سه تا تخم مرغ برداشت و به طرف خانه شان به راه افتاد . اتفاقا ً ظهر بود و هوا گرم بود و همسايه ها در اتاق هايشان استراحت مي کردند . هيچ کدام از همسايه ها آمدن و رفتن پسر بچه را نديد و هيچ کس متوجه تخم مرغ دزدي او نشد . پسربچه با خوشحالي به خانه برگشت . تخم مرغها را به مادرش داد و گفت : بگير ، مادر اين هم تخم مرغ ، حالا برايم نيمرو درست مي کني ؟مادر گفت : اي واي تخم مرغها را از کجا آوردي؟پسر خنديد و گفت : از توي مرغداني همسايه .مادر به جاي اينکه به بچه اش بگويد : چه کار بدي کرده اي ؟ اين کار دزدي است و بايد تخم مرغها را به جاي اولشان برگرداني ، فکري کرد و گفت : کسي هم تو را ديد؟پسر گفت : نه مادر کسي مرا نديد ؟مادر با مهرباني گفت : باشد برايت نيمرو درست مي کنم ، اما يادت باشد که تو کار خوبي نکرده اي که از مرغداني همسايه تخم مرغ برداشته اي . پسرک فهميد همسايه ها نبايستي متوجه کارش مي شدند .چند روز بعد باز هم تخم مرغ نداشتند . پسرک اين بار پاورچين پاورچين به مرغداني همسايه نزديک شد و مراقب دور و اطراف بود که همسايه ها متوجه نشوند . به مرغداني نزديک شد ، چند تا تخم مرغ برداشت و با سرعت به خانه شان برگشت .وقتي كه تخم مرغها را به مادرش داد ، مادر اعتراضي نکرد . فقط پرسيد : همسايه ها تو را ديدند يا نه؟ و در ادامه با مهرباني گفت : پسرم کاري که کرده اي، کار خوبي نيست.چند دقيقه بعد نيمرو حاضر شد و مادر و پسر مشغول خوردن نيمرو شدند .کم کم پسرک بزرگ شد . گاه و بيگاه چيزي از اين و آن مي دزديد . چيزهايي را که دزديده بود ، يا به خانه مي آورد يا با دوستانش که مثل خودش بودند ، حيف و ميل مي کرد . چند سال بعد پسرک دزد که ديگر جوان بلند بالايي شده بود ، گرفتار شد . او به خانه اي رفته و شتري را دزديده بود و صاحبخانه و اطرافيانش او را دستگير کرده بودند . او که هرگز فکر نمي کرد گرفتار شود ، تلاش زيادي کرد كه از دست آنان فرار کند . اما هرچه بيشر تلاش کرد ، بيشتر کتک خورد . بالاخره دزد کتک خورده و نااميد را نزد قاضي بردند .قاضي بعد از آنکه جرم دزد ثابت شد ، گفت : طبق قانون بايد انگشتان دست دزد بريده شود . وقتي جلاد براي بريدن دست دزد آمد ، دزد فرياد زد دست نگه داريد ، به من کمي فرصت بدهيد ، مي خواهم مادرم را ببينم . به دستور قاضي مادر دزد را آوردند . دزد گفت : اگر قرار است کسي مجازات شود ، آن فرد مادر من است. چون او جلو دزدي هاي کوچک مرا نگرفت. او از من که فقط چند تا تخم مرغ دزديده بودم ، يک دزد حرفه اي ساخت. قاضي سکوت کرد . مادر به گناه خويش اعتراف کرد . دل قاضي به حال دزد بينوا سوخت و او را بخشيد. اما دستور داد مادرش را به زندان بيندازند . از آن به بعد هر وقت بخواهند بگويند اگر جلوي خطاهاي كوچك كسي گرفته نشود ، او مرتكب خطاهاي بزرگتر مي شود ، اين ضرب المثل را بكار مي برند : ” عاقبت تخم مرغ دزد ، شتر دزد مي شود . ” 

آورده اند که در روزگاران قديم ، مرد تنبلي زندگي مي کرد که در کارهاي زندگي خود سستي مي کرد و همواره کار امروز را به فردا و کار فردا را به پس فردا مي انداخت . تنبلي او تا بدان پايه بود که او حتي کارهاي بسيار کوچک را که انجامشان نياز به زحمت زياد نداشت ، پشت گوش مي انداخت و با خود مي گفت : ” حالا ولش کن . وقت بسيار است و بعدا ً آن را انجام مي دهم ! ” و کارهاي کوچک مي ماند تا با کارهاي کوچک ديگر درهم مي آميخت و مشکلات بزرگ درست مي کرد . از قضاي روزگار ، در کنار خانه اين مرد ، درختچه اي کوچک روئيده بود که شاخه هايش پر از خارهاي تيز و برنده بود . درختچه اي بي بار و بي بو و بي خاصيت که فقط خار خود را به دست و پاي اين و آن فرو مي کرد . از آنجا که اين درختچه ، سر راه مردم روئيده بود و هر روز گروه زيادي از كنار آن رفت و آمد مي کردند ، باعث آزار و اذيت مردم بود . لباسهاي مردم به خارهاي تيز اين درختچه گير مي کرد و پاره مي شد . رهگذران هر روز به آن مرد تنبل تذکر مي دادند که اين درختچه بي مصرف را از کنار در خانه خود بردارد . مرد تنبل در پاسخ آنها مي گفت : ” چشم . حتماً فردا آن را از ريشه در مي آورم و دور مي اندازم . ” اما فردا مي رسيد و باز درختچه سر جايش بود . مردم دائم به او تذکر مي دادند و او هم هميشه قول مي داد که فردا آن را از ريشه درآورد . روزها و هفته ها و ماهها گذشت و درختچه قوي تر و پر شاخ و برگ تر شد و خارهاي بيشتر و محکمتري به بار آورد . مرد تنبل قصه ما هم روز به روز تنبل تر مي شد . درختچه آنقدر بزرگ شده بود که بريدن آن و يا از ريشه درآوردنش ، نياز به توان و زحمت بسيار داشت که از مرد تنبل ساخته نبود . بالاخره کار به جايي رسيد که مردم به او گفتند : ” اگر درخت خاردار را هرچه زودتر از سر راه برنداري ، از تو شکايت مي کنيم “. عاقبت همين طور شد و مردم در نزد حاکم شهر از او شكايت كردند . حاکم دستور داد كه مرد را بياورند . حاکم به او گفت : ” اي مرد تنبل که آوازه تنبلي ات در تمام شهر پيچيده است ، چرا آن درخت خاردار را از کنار خانه ات بر نمي داري ؟ چرا باعث اذيت و آزار مردم مي شوي ؟ مگر نمي بيني که هر روز گروهي لباسهايشان پاره و دست و پايشان زخمي مي شود . چرا به اين همه اعتراض مردم توجه نکرده و تاکنون آن را از بين نبرده اي ؟ ” مرد تنبل گفت : ” من که به همه معترضان گفته ام که آن درخت را هرچه زودتر خواهم بريد . ” حاکم گفت : ” اما مردم مدعي هستند که مدتهاست از تو درخواست کرده اند و تو هميشه امروز و فردا کرده اي . اين زمان آنقدر طولاني شده که يک بوته ضعيف و کوچک ، به يک درخت تناور و بزرگ تبديل شده است . ” مرد تنبل گفت : ” چشم ! ديگر تکرار نمي شود . همين فردا آن را قطع خواهم كرد . ” حاکم خنديد و گفت : ” اي مرد ، دست از تنبلي بردار . چرا فردا ؟ همين امروز اين کار را انجام بده تا خيال مردم آسوده شود . به تو نصيحت مي کنم كه در تمام کارهاي زندگي ات دست از امروز و فردا گفتن برداري . از من بشنو و هيچوقت انجام کارها را چه بزرگ و چه کوچك به فردا موكول نکن . پس هم اکنون برو و آن درخت خاردار را قطع كن .” چند نفر که براي شکايت از مرد تنبل نزد حاکم آمده بودند ، به تنبلي ها و امروز و فردا گفتن هاي مرد تنبل مي خنديدند و او را مسخره مي کردند . يکي از آنها گفت : ” اين فردي که من مي شناسم ، اصلاح شدني نيست . او به تنهايي نمي تواند اين درخت را ببرد . بايد دست به دست هم بدهيم و آن درخت را ببريم و ريشه اش را بسوزانيم تا خلق خدا آسوده خاطر شوند. ” مرد تنبل از اين حرف بسيار ناراحت شد و گفت : ” حالا که درباره من اين طور فکر مي کنيد ، من همين الان مي روم و به تنهايي آن درخت را قطع مي كنم “.مرد تنبل اين را گفت و به خانه رفت . تبري برداشت و به جان درخت خاردار افتاد . چند ضربه که به درخت زد ، متوجه شد که بريدن آن درخت ، کار بسيار دشواري است . تنه آن انگار از آهن بود و تبر به آن فرو نمي رفت . عرق از سر و روي مرد تنبل جاري شد و همچنان ضربه پشت ضربه بر تنه درخت فرود مي آورد . بالاخره با تلاش فراوان توانست آن درخت را ببرد . حالا مانده بود ريشه آن که بسيار دشوارتر از بريدن آن بود . مرد تنبل مشغول کار بود که ديد همسايه هايش بيل و کلنگ در دست به کمکش آمده اند . آنها آمدند و گفتند : ” تو درخت را بريدي و حسابي خسته شده اي . ريشه را ما در مي آوريم . ” همسايه ها با کمک هم ، ريشه درخت را درآوردند و سوزاندند و مردم محل از آن پس با خاطري آسوده از آن مسير مي گذشتند . پندها: اهمال‌كاري يا تنبلي يعني به آينده محول كردن كاري كه تصميم به اجراي آن گرفته‌ايم. به طور كلي، به تعويق انداختن كار، رفتاري ناپسند و ناراحت‌كننده است كه پيامدهاي ناخوشايندي در بر دارد و هرگز نمي‌توان از تاخير در انجام كارها، به تصور و گمان بهتر ارائه كردن آنها دفاع كرد. اهمال‌كاري به هر شكلي كه باشد، رفتاري نامطلوب و نكوهيده است كه بتدريج در وجود انسان به صورت عادت درمي‌آيد. پس با آن مبارزه كنيد، زيرا پيامدهاي تاخير در كار، براي خود شخص نيز رنج‌آور است و احساسي كه از اين تاخير در او ايجاد مي‌شود، علاوه بر زيان‌هاي پيش‌بيني شده و نشده، شرمساري و بيزاري از خويشتن را نيز در بر دارد.از كار كردن نهراسيد و تنها به خوب ارائه كردن آن توجه نداشته باشيد چون هميشه قضاوت درباره كار انجام نشده پوچ و بي‌حاصل است.

روزی
رمالی نزد مرد تاجري
رفت و گفت : “اگر پول خوبی به من بدهی جای یکی از گنج ها را به تو می
گویم.”تاجر
با آن که مشکل مالی نداشت اما قبول کرد و فردای آنروز نزد دوستش رفت ماجرا
را
برایش گفت.
دوستش که فرد فهمیده ای بود گفت:”تو چقدر ساده ای.رمال اگر از جای گنج ها
خبر
داشت که خودش می رفت گنج ها را پیدا می کرد.”اما تاجر که خودش را گم کرده
بود
در جوابش گفت :”وقتی که من صاحب گنج شدم آن وقت می فهمی که اشتباه کردی.”
دوستش که نمی خواست تاجر گول رمال ها را بخورد نقشه ای کشید و سراغ تاجر
رفت و به
او گفت:”بهتر است که فردا او را به خانه من دعوت کنی تا من هم ثروتی به دست
بیاورم.”تاجر خوشحال شد و ماجرا را به رمال گفت.رمال قبول کرد و دوست تاجر
هم
غذای مفصلی ترتیب داد.وقتی همه سر میز غذا نشستند میزبان سه بشقاب غذا آورد
. او
روی دو تا از بشقاب ها یک قطعه گوشت بزرگ مرغ گذاشته بود اما در بشقاب سومی
مرغ را
ته بشقاب گذاشته بود و روی آن پلو ریخته بود.بشقاب سوم را جلوی رمال
گذاشت.رمال
وقتی دید که مرغ ندارد به دوست تاجر گفت :”این چه وضع مهمانداری است؟برای
خودتان پلو با مرغ آوردید ولی برای من پلو خالی.”
دوست تاجر با قاشق پلو ها را کنار زد و با خنده و تمسخر گفت:”تو که مرغ زیر
پلو را نمی بینی چطور ادعا می کنی که از گنج های زیر زمین اطلاع داری؟”
رمال فهمید که از او زرنگ تر هم هست .به همین دلیل سریع آن جا را ترک
کرد.تاجر هم فهمید
که دوست خوبی دارد و نباید به رمال ها و فال گیرها اعتماد کند.
از آن به بعد به کسانی که ادعا می کنند از گذشته و آینده خبر دارند و یا به
دروغ
ادعا می کنند که در کاری مهارت دارند گفته می شود : رمال اگر غیب می دانست
گنج
پیدا می کرد.”

 بشر به امید
زنده است و در سایه آن هر ناملایمی را تحمل می کند. نور امید و
خوشبینی در همه جا می درخشد و آوای دل انگیز آن در تمام گوش ها طنین
انداز است : « مایوس نشوید و به زندگی امیدوار باشید. » مفهوم این جمله را
مردم و اکثریت افراد کشور در عباراتی دیگر زمزمه می کنند :« مگر دنیا
را چه دیدی؟ ستون به ستون فرج است . »می گویند در ازمنه گذشته جوان بی گناهی
به اعدام
محکوم شده بود زیرا تمام امارات و قراین ظاهری بر ارتکاب جرم
و جنایت او حکایت می کرد. جوان را به سیاستگاه بردند و به ستونی بستند تا حکم اعدام را اجرا کنند. طبق روال به او پیشنهاد کردند که در این واپسین دقایق عمر خود اگر تقاضایی داشته باشد در حدود امکان برآورده خواهد شد. محکوم
بی گناه که از همه طرف راه خلاصی را مسدود دید نگاهی به اطراف و جوانب کرد و گفت : «اگر برای شما مانعی نداشته باشد مرا به آن ستون مقابل ببندید.» درخواستش را اجابت کردند و گفتند : «آیا تقاضای دیگری نداری؟ »جوان بیگناه پس از لختی سکوت و تامل
جواب داد : «می
دانم که زحمت شما زیاد می شود ولی میل دارم مرا ازاین ستون
باز کنید
و به ستون دیگر ببندید.» عمله سیاست که تاکنون مسئول و
تقاضایی به این
شکل و صورت ندیده و نشنیده بودند از طرز و نحوه درخواست جوان
محکوم دچار حیرت شده پرسیدند : « انتقال از ستونی به ستون دیگر جز آنکه اجرای حکم را چند دقیقه به تاخیر اندازد چه نفعی به حال تو دارد؟»
محکوم بی
گناه که هنوز بارقه امید در چشمانش می درخشید سر بلند کرد و
گفت : «دنیا
را چه دیدی؟ ستون به ستون فرج است ! »مجددا عمله سیاست برای انجام آخرین
درخواستش دست به
کار شدند که بر حسب اتفاق یا تصادف و یا هر طور دیگر که
محاسبه کنیم در
خلال همان چند دقیقه از دور فریادی به گوش رسید که : «دست
نگهدارید،
دست نگهدارید، قاتل دستگیر شد.» و به این ترتیب جوان بی گناه
از مرگ حتمی نجات یافت.

 شاخ و شانه
کشیدن کنایه از تهدید و ارعاب است که کسی به منظور انتقام یا
ترساندن طرف مقابل تهدید برآید و از هر اقدامی برای تامین مقصود خویش خودداری
نکند. این عبارت در اصل شاخ و شانه بوده است ولی در اصطلاح عامه
حرف «و» را غالبا تلفظ نمی کنند و «شاخ شانه» مي گویند.
سابقا راه و رسم گدایی تا این اندازه پیشرفت نکرده بود که فی المثل باند و جمعیت و حزب و تشکیلات داشته باشند فقط چند چشمه بلد بودند و به آن وسایل سدجوع و تحصیل درهم و دینار می کردند. یکی از
آن چشمه ها که گدایان ایران در روزگار قدیم بازی می کردند شاخ و شانه کشیدن بوده است.
شاخ و شانه عبارت بودند از شاخ نوک تیز و شانه استخوان گوسفند که
گدایان شاخ را در دست راست و شانه را در دست چپ می گرفتند و بر در خانه
و جلوی دکان می رفتند و مطالبه وجه می کردند چنانچه صاحب خانه و
دکاندار در پرداخت وجه استنکاف و امتناع می کرد گدای سمج آن شاخ را
به نوعی روی شانه یعنی شاخه استخوان گوسفند می کشید که صدای چندش آوری از
آن برمی خاست و شنونده را به ستوه آورده مجبور می کرد چیزی به گدا
بدهد و او را از سر خود باز کند .

 این مثل را برای مردم حسود می آورند و می گویند :

پیرزنی که پیش پسر و عروسش بسر می برد زندگانی را به سختی می گذراند، زیرا عروسش غذای کافی به او نمی داد، همیشه در وقت بردن غذا برای پیرزن سنگی را توی دوری می نهاد و مقداری پلو رویش می ریخت و آن را طوری می برد که شوهرش می دید و در دل از اینکه زنش آن چنان صادقانه به مادرش خدمت می کرد خوشحال می شد،بیچاره پیرزن هم از ترس جرات نمی کرد موضوع را به پسرش بگوید لابد با همان غذای ناچیز می ساخت، روز به روز در اثر گرسنگی لاغرتر می شد. یک روز که جمعه بود با خود گفت : «امروز جمعه است. به خانه دامادم بروم هم از دخترم دیدن کنم و هم یک شکم سیر غذای مناسبی بخورم  . »با این خیال به خانه دخترش رفت. دختر از دیدن مادرش که مدت زیادی بود او را ندیده بود خوشحال شد و غذای خوب و چربی برایش پخت ولی از بی اقبالی پیرزن هنگامی که می خواست سفره را با غذا پیش مادرش ببرد شوهرش پیدا شد، با دیدن سفره و غذا فهمید که این غذا به خاطر مادرزنش پخته شده، شروع کرد به داد و فریاد و کتک زدن زنش. پیرزن بدبخت غذا نخورده بیرون رفت و به سوی خانه پسرش راه افتاد و در راه زیر لب زمزمه می کرد: «سرش پلو، زیرش سنگ، قربونت بشم یه دونه پسر »

پسری را به آهنگری بردند تا شاگردی کند، استاد گفت : «دم آهنگری را بدم !» شاگرد مدتی ایستاده، دم را دمید، خسته شد؛ گفت : «استاد اجازه میدی بنشینم و بدمم ؟»


گفت : «دراز بکش و بدم»؛بعد از مدتی باز خسته شد؛ گفت : «استاد اجازه میدی بخوابم و بدمم ؟»

مردي خري ديد به گل در نشسته و صاحب خر از بيرون كشيدن آن درمانده. مساعدت را (براي كمك كردن) دست در دُم خر زده قُوَت كرد (زور زد). دُم از جاي كنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست كه “تاوان بده”! مرد به قصد فرار به كوچه‌اي دويد، بن بست يافت. خود را به خانه‌اي درافكند. زني آنجا كنار حوض خانه چيزي مي‌شست و بار حمل داشت (حامله بود). از آن هياهو و آواز در بترسيد، بار بگذاشت (سِقط كرد). خانه خدا (صاحبِ خانه) نيز با صاحب خر هم آواز شد. مردِ گريزان بر بام خانه دويد. راهي نيافت، از بام به كوچه‌اي فروجست كه در آن طبيبي خانه داشت. مگر جواني پدر بيمارش را به انتظار نوبت در سايه ديوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پير بيمار فرود آمد، چنان كه بيمار در جاي بمُرد. پدر مُرده نيز به خانه خداي و صاحب خر پيوست! مَرد، همچنان گريزان، در سر پيچ كوچه با يهودي رهگذر سينه به سينه شد و بر زمينش افكند. پاره چوبي در چشم يهودي رفت و كورش كرد. او نيز نالان و خونريزان به جمع متعاقبان پيوست! مرد گريزان، به ستوه از اين همه، خود را به خانه قاضي افكند كه “دخيلم!”. مگر قاضي در آن ساعت با زن شاكيه خلوت كرده بود. چون رازش فاش ديد، چاره رسوايي را در جانبداري از او يافت و چون از حال و حكايت او آگاه شد، مدعيان را به درون خواند.نخست از يهودي پرسيد .گفت: “اين مسلمان يك چشم مرا نابينا كرده است. قصاص طلب مي‌كنم. “قاضي گفت: “دَيتِ مسلمان بر يهودي نيمه بيش نيست.. بايد آن چشم ديگرت را نيز نابينا كند تا بتوان از او يك چشم بركند!” و چون يهودي سود خود را در انصراف از شكايت ديد، به پنجاه دينار جريمه محكومش كرد! جوانِ پدر مرده را پيش خواند .گفت: “اين مرد از بام بلند بر پدر بيمار من افتاد، هلاكش كرده است. به طلب قصاص او آمده‌ام.” قاضي گفت: “پدرت بيمار بوده است، و ارزش حيات بيمار نيمي از ارزش شخص سالم است. حكم عادلانه اين است كه پدر او را زير همان ديوار بنشانيم و تو بر او فرودآيي، چنان كه يك نيمه جانش را بستاني!” و جوانك را نيز كه صلاح در گذشت ديده بود، به تأديه سي دينار جريمه شكايت بي‌مورد محكوم كرد! چون نوبت به شوي آن زن رسيد كه از وحشت بار افكنده بود، گفت: “قصاص شرعاً هنگامي جايز است كه راهِ جبران مافات بسته باشد. حالي مي‌توان آن زن را به حلال در فراش (عقد ازدواج)  اين مرد كرد تا كودكِ از دست رفته را جبران كند. طلاق را آماده باش!” مردك فغان برآورد و با قاضي جدال مي‌كرد كه ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دويد. قاضي آواز داد: “هي! بايست كه اكنون نوبت توست!” صاحب خر همچنان كه مي‌دود فرياد كرد: “مرا شكايتي نيست. محكم كاري را، به آوردن مرداني مي‌روم كه شهادت دهند خر مرا از كره گي دُم نبوده است. 

به نقل از “كتاب كوچه” ، گرد آورنده شادروان احمد شاملو 

ناملایمات و ناگواری­های زندگی از اندازه فزون و گاهی از حدود مقدورات و توانایی بشر خارج است.واقعا مرد می­خواهد که بار سنگین مصایب و تالمات را بر دوش کشد و در مقابل حوادث و وسواس هاي شیطانی استقامت و پایداری نماید .ایوب از فرزندان لاوی بن یعقوب و از انبیا و امرای معروف عرب بود که یک قرن قبل از ابراهیم پیغمبر در سرزمین یمن می­زیست. مدفنش در هشتاد مایلی عدن بر قله­ کوه جحاف قرار دارد. مردی ثروتمند و نیکوکار بود به قسمی که تا ده نفر گرسنه را سیر نمی­کرد نان نمی­خورد و تا ده نفر مستمند را نمی­پوشانید هرگز جامعه نمی­پوشید . ايوب «هفت هزار میش و بره و سه هزار شتر و پانصد جفت گاو نر و پانصد ماده الاغ داشت . »تا اینکه امتحان الهی بر ایوب نازل گشت و خداوند خواست ایوب را بیازماید. پس مال او برفت ، فرزندانش هلاک گشتند و بدبختی بر او چیره گشت.زینا همسر ایوب که از آن همه رنج و بلا و مصیبت به تنگ آمده و سخنان دلنشین شیطان نیز مزید بر علت شده بود بی­درنگ به سوی ایوب شتافت و گفت : «تا کی خدای تو را به رنج و زحمت می­دارد و به دست درد و مصیبت باید مبتلا باشی ؟ آن همه مال و ثروت چه شد ؟ جگر گوشه­های عزیزت به کجا رفتند ؟ دوستان و آشنایانت کجا هستند ؟ آن همه عزت و جوانی و جاه و جلالت کو ؟ چرا از خدا نمی­خواهی که بیش از این ترا رنج ندهد و ابرهای تیره مصایب و بلیات را از بالای سرت دور کند ؟ »ایوب گفت : «روزگار عزت و سلامت چند سال دوام داشت ؟» زینا جواب داد : »هشتاد سال» ایوب گفت : «اکنون چند سال است که در رنج و بلا به سر می­بریم ؟»زینا جواب داد : «هفت سال »ایوب گفت : «من از خدا شرم دارم پیش از آن که روزگار رنج و بلا با دوران نعمت و آسایش برابر شود رفع گرفتاری خود را از او بخواهم. معلوم می­شود که ایمان تو ضعیف و سستی گرفته ، من اگر روزی از این رنج و بلا رهایی پیدا کنم ترا صد تازیانه خواهم زد. از نزد من دور شو که دیگر خوردن و آشامیدن از دست تو حرام می­دانم . »سپس حق تعالی در برابر صبر ایوب دو برابر مال و منالش را به او باز پس داد. هفت فرزندش را زنده کرد و فرزندان صالح دیگری نیز نصیبش ساخت و در خانه­اش یک روز از صبح تا شام ملخ طلا بارید و هفتاد سال دیگر به عزت بزیست !!!

زیاد برای شما اتفاق افتاده که از دوست و رفیقی دعوت کردید تا برای صرف شام یا ناهار به منزلتان بیاید. با وجود آنکه ممکن است تشریفات و تکلفات زیادی برای این مهمانی قایل شده باشید ولی به سابقه خوی تواضع و فروتنی که از قدیم و ندیم در سرشت ایرانی خمیره شده است میهمان را اصطلاحا به عنوان صرف نان و پیاز دعوت می­کنید در حالی که احتمال وجود بره بریان و ران بوقلمون و کبک و تیهو بر روی سفره می­رود.این ضرب المثل گاهی در جای دیگر هم به کار می­رود و آن موقعی است که آدمی نخواهد زیر بار منت دون همتان برود و به طبع جیفه دنیا حقی را باطل کند و یا باطلی را لباس حقیقت بپوشاند. در این مورد از هر گونه تهدید و ارعابی نهراسیده جواب می­دهد : «به نان و پیاز قناعت می­کنم و زیر بار منت نمی­روم.»عبارت نان و پیاز در ابتدای امر خیلی ساده و عادی به نظر می­رسد و شاید هرگز گمان نرود که ممکن است ریشه تاریخی داشته باشد در صورتی که چنین نیست و همان سابقه تاریخی آن را ورد زبان خاص و عام و ضرب المثل وضیع و شریف قرار داده است.یعقوب لیث موسس سلسله صفاریان را همه کس می­شناسد. تاریخ جهان نظیر چنین حادثه­جویی را کمتر به خود دیده است. یعقوب پس از آنکه به عمارت سیستان رسید و هرات و کرمان و کابل و طبرستان را نیز با مشقات و رنج­های فراوان در حیطه تصرف آورده قلمرو نفوذ و قدرت خویش را تا قسمت علیای رود سند پیش برد در این موقع شنید که «المعتمد بالله» خلیفه­ عباسی به صاحبان ری و خراسان و طبرستان نوشت که یعقوب عاصی و متمرد است، از او فرمان نپذیرند. پس نیت باطن و چهره ضدتازی و نهضت میهنی خویش را نشان داد و به منطقه فارس حمله کرد. «ابن واصل تمیمی» که از طرف خلیفه حاکم فارس بود با یورش یعقوب از آن دیار رانده شد و کار منطقه جنوب ایران فیصله یافت. یعقوب از دوران جوانی آرزو داشت که روزی حکومت عرب را از سرزمین ایران براندازد و اکنون در سی و دو سالگی برای تحقق این آرزوی بزرگ و شکوهمند می­شتافت و با قشون منظم و مجهز خویش جانب بغداد را در پیش گرفت. سپاهیان یعقوب و خلیفه در منطقه­ «دیرالعاقول» واقع در مشرق دجله بین بغداد و تیسفون (مداین) با هم روبرو شدند. در این جنگ بر سر راه یعقوب نهری عظیم کندند و آب دجله را به سوی محل استقرار و تمرکز سپاهیانش گشودند و با تمهید و تفصیلی که در کتاب ارزنده­ «یعقوب لیث» تالیف دکتر «محمد ابراهیم باستانی پاریزی» آمده :«… لشکر یعقوب بیشتر هلاک شدند. خود یعقوب جان به هزار حیله به کنار کشید.» در این جنگ جمعی از یاران یعقوب مثل حسن درهمی و محمدبن کثیر کشته شدند و خود یعقوب هم سه تیر به گلو و دست­هایش خورد و بر اثر گشودن آب دجله در نهر سبت قریب ده هزار راس از چهارپایان اردوی یعقوب از بین رفت و از پشت سر هم که اردوگاه یعقوب را آتش زده بودند شتران و قاطرها و بار و بنه و همچنین پنج هزار نفر شتر بختی که در این اردو بود همه سوختند و یا پراکنده شدند. تنها یعقوب لیث و یا به قول مورخین «یعقوب سندان» که با این شکست فاحش کمترین خللی در اراده و تصمیم او وارد نیامده برای تجدید قوا نه مصالحه و پوزش به «گندی شاپور» عقب نشست.ولی به علت بیماری قولنج و به قولی دل درد بستری گردید. در این موقع قاصد خلیفه با تحف و هدایای بسیار و لوا (درفش) و منشور حکومت فارس به نزد وی آمد تا او را از جنگ بازدارد. یعقوب دستور داد مقداری پیاز و نان خشک و یک قبضه شمشیر در طبقی نهند و پیش فرستاده خلیفه آورند. چون این بساط حاضر شد رو به رسول کرد و گفت : «خلیفه را بگوی که من خسته و وامانده­ام و شاید بمیرم و تو از دست من خلاص شوی و من نیز از تو. اما اگر زنده ماندم این شمشیر میان من و تو حکم می­شود. در صورتی که تو غالب آمدی من با این نان و پیاز می­سازم و ترک عمارت می­گویم.» به قولی دیگر گفته است : «من رویگر زاده­ام و از پدر رویگری آموخته­ام و خوردن من نان جوین و پیاز و ماهی و تره بوده است و این پادشاهی و گنج و خواسته از سر عیاری و شیرمردی به دست آورده­ام. نه از میراث پدر یافته ­ام و نه از تو دارم … اگر از بستر بیماری برخاستم حکم میان من و خلیفه این شمشیر است … اگر مطلوب من تسری پذیرفت فبها، و الا نان کشکین و حرفه­ رویگری برقرار است. یا آنچه گفتم به جای آورم یا با سر نان جوین و ماهی و پیاز و تره شوم.»و به گفته­ «سرجان ملکم» : «نه خلیفه و نه روزگار بر کسی که عادت به خوردن این گونه طعام کرده است دست نخواهند یافت.»

اما ریشه ­تاریخی این ضرب المثل :

هر کس برحسب تصادف یا شانس و اقبال و یا به طور کلی بر اثر سعی و تلاش پیگیرش توفیقاتی حاصل کند اصطلاحا گفته می شود فلانی نقش آورده است یعنی محرومیت ها و ناکامی های گذشته را جبران کرد و در انجام مقصود به مراد دل رسید.اکنون باید دید نقش چیست و چه عاملی موجب گردیده که به صورت ضرب المثل درآمده است.نقش در کتب و فرهنگ ها به معانی : تصویر، شبیه، صورت و شکل تمثال، پیکر و … آمده است ولی در این ضرب المثل واژه نقش را از نظر معنی و مفهوم، نه از جهت ریشه اشتقاقی، نباید مشتق و متفرع از نقاشی و نقش و نگار دانست بلکه از اصطلاحات بازی است که به همان جهت و سبب مورد استناد و تمثیل قرار گرفته است.در ادوار گذشته از بازی ها و تفریحات نیمه سالم که مور توجه و تعلق خاطر غالب جوانان از طبقه سوم و چهارم بود بازی سه قاپ در صف اول جای داشت. این بازی همان طوری که از نامش برمی آید از سه قاپ تشکیل شده و هر قاپ چهار گوشه غیرمنظم دارد، یک طرف آن محدب، طرف دیگر و سطوح جانبی آن مقعر است. طرف محدب را «بوک» طرف مقعر را «جیک» و از دو سطح جانبی طرف ناصاف سرکج را «اسب» و طرف دیگر را که نسبتا ناصاف است «خر» می گویند.بدیهی است سلامت و اصالت قاپ ها باید قبلا از طرف داور کاسه کوزه دار تضمین شده باشد و آنگاه بازی ادامه پیدا کند.طرز بازی سه قاپ این است که چند نفر بر روی زمین به طور چمباتمه می نشینند و هر کدام به نوبت سه قاپ را در لای انگشتان دست راست خود قرار می دهند و یک جا به زمین می اندازند.شگردبازی این است که قاپ باز، پس انداختن قاپ ها کف دستش را محکم به پهلوی رانش بکوبد تا صدایی از آن برخیزد. برد و باخت در بازی سه قاپ به طرز قرار گرفتن قاپ ها در روی زمین ارتباط دارد و قبل از آنکه قاپ ها به زمین انداخته شود سایر بازیکنان هر کدام به دلخواه خود مبلغی می خوانند و آن گاه سه قاپ انداخته می شود.به طور کلی در بازی سه قاپ سه شکل عمده وجود دارد به نام «نقش» و «بز» و «بهار» که نقش می برد و بز می بازد و برای بهار برد و باختی مترتب نیست.تعداد نقش ها شش شکل، تعداد بزها پنج شکل و تعداد بهارها هجده شکل است که به اقتضای مقال فقط شش صورت نقش را که برای ریزنده قاپ موجب برد می شود شرح می دهد :1- اگر اسب با دوجیک بنشیند، آن را نقش یا تک، نقش یا یک پا نقش و یا تک نقش اسبی می گویند که قاپ انداز همان مبلغ شرط بندی را از طرف مقابل می برد.2- اگر خر با دو بوک بنشیند آن را تک نقش خری می گویند که مانند تک نقش اسبی فقط یک سر می برد.3- اگر فقط دو تا از قاپ ها به شکل اسب و قاپ سوم به شکل جیک یا بوک بنشیند این شکل دو اسب نامیده می شود که در واقع دو تا نقش به حساب می آید و دو سر می برد.4- اگر فقط دو تا از قاپ ها به شکل خر بایستد و قاپ سوم به شکل جیک یا بوک بنشیند این شکل را دو خر می نامند که مثل دو اسب دو برابر داو بازی برنده می شود.5 – اگر هر سه قاپ به شکل خر  یا اسب بایستند این شکل را سه خر یا سه اسب گویند که قاپ انداز سه برابر آنچه را که حریفان شرط بسته اند برنده می شود.ضمنا باید دانست که این نقش را نقش خرکی می گویند که در میان عوام الناس به صورت ضرب المثل درآمده است.چنانچه هر سه قاپ به شکل اسب بایستد این شکل را سه اسب می نامند که مانند شکل سه خر سه برابر داو بازی برنده می شود.با این ترتیب به طوری که ملاحظه شد نقش آوردن مراحل ششگانه دارد و کمال مطلوب هر قاپ باز این است که نقش سه اسب و سه خر بیاورد.اگر این دو نقش که به ندرت اتفاق می افتد برای قاپ باز دست نداد نقش دو اسب و دو خر و یا لااقل تک نقش اسبی و تک نقش خری برایش حاصل آید که در هر صورت مقصود نقش آوردن و برنده شدن است و به همین ملاحظات رفته رفته به صورت ضرب المثل درآمده مجازا در موارد مشابه مورد استعمال و استناد قرار می گیرد.

بعضی ها هنگام احسان و نیکوکاری هم دست از تعصب و تقید برنمی دارند و از کیش و آیین و سایر معتقدات مذهبی سائل مستمند پرسش می کنند به قسمی که آن بیچاره به جان می آید تا پشیزی در کف دستش گذارند در حالی که نوع پروری و بشر دوستی از آن نوع احساسات و عواطف عالیه است که ایمان و بی ایمانی را در حریم حرمتش راهی نیست به راه خود ادامه می دهد و هر افتاده ای را که بر سر راه بیند دستگیری می کند.احسان و نیکوکاری با دین و مسلک کاری ندارد و بیچاره در هر لباس بیچاره است و گرسنه به هر شکلی قابل ترحم می باشد. وقتی که آدمی را خداوند به جان مضایقت نفرمود افراد ثروتمند و مستطیع مجاز نیستند به نان دریغ ورزند.اگر چنین موردی پیش آید جواب این زمره از مردم را با استفاده از عبارت مثلی بالا می دهند و می گویند : «نانش بده، ایمانش مپرس»

هنگامی كه یك نفر گرفتار مصیبتی شده و روی ندانم كاری مصیبت تازه ای هم برای خودش فراهم می كند این مثل را می گویند.یك قوزی بود كه خیلی غصه می خورد كه چرا قوز دارد؟ یك شب مهتابی از خواب بیدار شد خیال كرد سحر شده، بلند شد رفت حمام. از سر تون حمام كه رد شد صدای ساز و آواز به گوشش خورد. اعتنا نكرد و رفت تو. سر بینه كه داشت لخت می شد حمامی را خوب نگاه نكرد و ملتفت نشد كه سر بینه نشسته. وارد گرم خانه كه شد دید جماعتی بزن و بكوب دارند و مثل اینكه عروسی داشته باشند می زنند و می رقصند. او هم بنا كرد به آواز خواندن و رقصیدن و خوشحالی كردن.درضمن اینكه می رقصید دید پاهای آنها سم دارد. آن وقت بود فهمید كه آنها از ما بهتران هستند. اگرچه خیلی ترسید اما خودش را به خدا سپرد و به روی آنها هم نیاورد.از ما بهتران هم كه داشتند می زدند و می رقصیدند فهمیدند كه او از خودشان نیست ولی از رفتارش خوششان آمد و قوزش را برداشتند. فردا رفیقش كه او هم قوزی بود از او پرسید : «تو چكار كردی كه قوزت صاف شد؟» او هم ماجرای آن شب را تعریف كرد. چند شب بعد رفیقش رفت حمام. دید باز حضرات آنجا جمع شده اند خیال كرد كه همین كه برقصد از ما بهتران خوششان می آید.وقتی كه او شروع كرد به رقصیدن و آواز خواندن و خوشحالی كردن، از ما بهتران كه آن شب عزادار بودند اوقاتشان تلخ شد. قوز آن بابا را آوردند گذاشتند بالای قوزش آن وقت بود كه فهمید كار بی موردي كرده، گفت : «ای وای دیدی كه چه به روزم شد، قوزی بالای قوزم شد !»مضمون این تمثیل را شاعری به نظم آورده است و در قالب مثنوی ساده ای گنجانده است كه نقل آن را در اینجا خالی از فایده نمی دانيم با این توضیح كه نام سراینده آن را نتوانستیم پیدا كنیم .شبی گوژپشتی به حمام شد                        عروسی جن دید و گلفام شدبرقصید و خندید و خنداندشان                     به شادی به نام نكو خواندشانو را جنیان دوست پنداشتند                       زپشت وی آن گوژ برداشتنددگر گوژپشتی چو این را شنید                     شبی سوی حمام جنی دویددر آن شب عزیزی زجن مرده بود               كه هریك زاهلش دل افسرده بوددر آن بزم ماتم كه بد جای غم                    نهاد آن نگونبخت شادان قدمندانسته رقصید دارای قوز                          نهادند قوزیش بالای قوزخردمند هر كار برجا كند                          است آنكه هر كار هر جا كند

وقتی که کسی مورد تهدید قرار گیرد و بخواهد متقابلا جواب دندان شکنی به تهدید کننده بدهد تا طرف مقابل، او را آدمی عاجز و زبون تصور نکند غالبا کف دستش را به او نشان می دهد و عبارت مثلی بالا را بر زبان می آورد.در سال 56 و 57 قبل از میلاد مسیح ارد اشک سیزدهم به تخت سلطنت ایران نشست. ارد نخستین پادشاه ایران است که در زمان سلطنش دولت ایران مجبور شد با امپراطوری مقتدر روم دست و پنجه دلیرانه نرم کند.در عهد سلطنت ارد سه تن از سرداران بزرگ روم به نام های پومپه و ژولیوس سزار و مارکوس کراسوس زمامدار قلمرو وسیع امپراطوری روم گردیده اند. سزار در این وقت کشور گالیا یا گالی ها یعنی کشور فرانسه امروز را فتح کرد و حکومت آن منطقه با فرماندهی قسمتی از سپاهیان روم را بر عهده داشت. پومپه حکمرانی اسپانیا را با سمت سردار از مجلس سنا گرفت. کراسوس به حکمرانی سوریه و سرداری سپاهی که می باید به آن مملکت برود مامور گردید ولی سناتورها اجازه ندادند که در این سمت و ماموریت با دولت اشکانی پارت جنگ کند. کراسوس که مردی خسیس و طماع بود پس از استقرار در سوریه به منظور فتح ایران و هند عازم خاور شد و بر روی رود فرات پلی ساخت و چند شهر میان دو رود را تصرف کرد.آن گاه به علت فرارسیدن فصل زمستان به سوریه بازگشت تا در فصل بهار با آمادگی کامل به جنگ پادشاه اشکانی برود. چون موعد مقرر فرا رسید دستور داد سپاهیان را از قشلاق ها جمع کنند و منتظر فرمان باشند. در این وقت سفیرانی از طرف ارد اشک سیزدهم رسید و با کلماتی موجز و قاطع موضوع ماموریت خود را به کراسوس بیان کردند. پیام آنان قریب به این مضمون بود : «اگر این لشکر را رومی ها فرستادند پادشاه ما با آن جنگ خواهد کرد و به کسی امان نخواهد داد ولی اگر چنان که به ما گفته اند بر خلاف اراده و نیت دولت روم است و شما صرفا برای منافع شخصی با اسلحه داخل مملکت پارتی ها شده شهرهای ما را تصرف کرده اید ارشک برای نشان دادن اعتدال خود حاضر است که به ضعف و پیری شما رحم کند و به سپاهیان رومی که در شهرهای ما هستند اجازه بدهد از خاک ما بیرون بروند، زیرا پادشاه ما این رومی ها را زندانیان خود می داند نه ساخلوی شهرها.»کراسوس با تکبر و خودپسندی تمام جواب داد : «قصد و نیتم را در سلوکیه به شما اعلام خواهم کرد !»ویزیگس معروفترین سفیر ایرانی چون سخن نیشدار کراسوس را شنید پوزخندی زد و کف دستش را نشان کراسوس داده گفت : «کراسوس، اگر از کف دست من مویی روییده شود تو هم سلوکیه راخواهی دید.»

این مثل در مورد افراد زودباور و ساده لوح به کار می رود و از آن معانی و مفاهیم احمق و نفهم استنباط می کنند.مثلا گفته می شود : «فلانی را هالو گیر آوردم» یا اینکه : «خیال می کنی هالو گیر آوردی که می خواهی بنجل آب کنی ؟»هالو محرف خالو یعنی دایی است که لرها و بختیاری ها تلفظ می کنند، زیرا مخرج «خ» ندارند و به همین قیاس خدا را هدا و خرما را نیز هرما می گویند.همان طوری که در میان شیرازی ها واژه کاکو به رسم احترام به جای آقا به یکدیگر گفته می شود لرها و بختیاری ها کلمه هالو را نسبت به بزرگ ترها به کار می برند و از آن به منظور اظهار ادب و ادای احترام استفاده و اصطلاح می کنند؛ مثلا موقعی که می خواهند بگویند ای آقا می گویند هی هالو.در قرون و اعصار گذشته، سکنه لرستان به علت دشواری جاده ها با شهری ها ارتباطی نداشتند و از عادات و آداب شهرنشینان واقف نبودند. فقط عده قلیلی طبقه متمکن و مستطیع یا به قول لرها طبقه هالو بودند که گه‌گاه به منظور تجارت و مبادله کالا به شهرهای بزرگ می رفتند و شهریان به خصوص کسبه و بازاری ها از سادگی و زودباوری آن ها سوء استفاده می کردند و هر طور دلشان می خواست در خرید و فروش اشیا و اجناس به الوار ساده دل روشن ضمیر تحمیل می کردند.در پایان معامله وقتی که از آن کاسب متعدی و بازاری بی انصاف راجع به استفاده سرشار و سود کلانش می پرسیدند با پوزخند مسخره آمیزی جواب می داد : «امروز هالو گیر آوردم» یعنی لر ساده لوح زودباوری را به تور زدم و هر چه کالای بنجل و پس افتاده داشتم آب کردم.

افراد بسیار زیرک و باهوش و در عین حال رند و حقه باز و حیله گر را در عرف و اصطلاح عامه به «هفت خط» مثل می زنند و فی المثل می گویند :« فلانی از آن هفت خط هاست .»هفت خط استاد چیره دستی بود که از هفت خط به بالا را که نگارش آن برای سایر خطاطان و خوشنویسان خالی از اشکال نبود در نهایت زیبایی و هنرمندی می نگاشت.اهمیت و اعتبار استادان هفت خط به درجه ای بود که اصطلاح هفت خط بعدها به صورت ضرب المثل درآمد و در مقام تجلیل و بزرگداشت استادان هنرمند در هر فن و حرفه می گفتند : «فلانی از هفت خط هاست.» یعنی به کلیه رموز و دقایق هنر اختصاصی خویش واقف و آگاه است و نظیر و بدیلی ندارد.

این ضرب المثل را در مورد کسانی می گویند که اول کاری را با شتاب شروع می کنند و در آخر خسته می شوند و دست از کار می کشند.روزی یک هولی را می بردند نمک بارش کنند، در موقع رفتن پرسیدند : «هولی کجا می روی ؟» با شادی گفت : «نمک، نمک، نمک». چون نمک بارش کردند و برگشت، بارش سنگین بود و رنج می برد، پرسیدند : «هولی از کجا می آیی؟» با بیچارگی و بدبختی گفت : «ن… م…ک، ن… م…ک، ن… م…ک»

چون مطلبی آنقدر واضح و روشن باشد که احتیاج به تعبیر و تفسیر نداشته باشد، به مصراع بالا استناد جسته ارسال مثل می کنند.این مصراع از شعر زیر است که ناظم آن را نگارنده نشناخت :پرسی که تمنای تو از لعل لبم چیست        آنجا که عیانست چه حاجت به بیانستطبسی حائری در کشکولش آن را به این صورت هم نقل کرده است :خواهم که بنالم زغم هجر تو گویم            آنجا که عیانست چه حاجت به بیانستولی چون بنیانگذار سلسله گورکانی هند مصراع بالا را در یکی از وقایع تاریخی تضمین کرده و بدان جهت به صورت ضرب المثل در آمده است، به شرح واقعه می پردازیم :ظهیر الدین محمد بابر هنگامی که پس از فوت پدر در ولایت فرغانه حکومت می کرد و شهر اندیجان را به جای تاشکند پایتخت خویش قرار داد، در مسند حکمرانی دو رقیب سر سخت داشت که یکی عمویش امیر احمد حاکم سمرقند و دیگری داییش محمود حاکم جنوب فرغانه بود. بابر  به توصیه مادربزرگش ایران از یکی از روساي طوایف تاجیک به نام یعقوب استمداد کرد. یعقوب ابتدا به جنگ محمود رفت و او را به سختی شکست داد و سپس امیر احمد را هنگام محاصره اندیجان دستگیر کرد. بابر که آن موقع در مضیقه مالی بود، خزانه امیر احمد در سمرقند را که دو کرور دینار زر بود به تصرف آورد و آن پول در آغاز سلطنت بابر در پیشرفت کارهایش خیلی موثر افتاد. بابر با وجود آنکه در آن زمان بیش از سیزده سال نداشت شعر می گفت و با وجود خردسالی، خوب هم شعر می گفت. این شعر را هنگام مبارزه با عمویش امیر احمد سروده است :با ببر ستیزه مکن ای احمد احرار          چالاکی و فرزانگی ببر عیانستگردیر بپایی و نصیحت نکنی گوش        آنجا که عیان است چه حاجت به بیانستمصراع اخیر به احتمال قریب به یقین پس از واقعه تاریخی مزبور که به وسیله بابر در دو بیتی بالا تضمین شده است، به صورت ضرب المثل درآمده در السنه و افواه عمومی مصطلح گردیده است.

عبارت مثلی بالا در مواردی به کار می رود که مدعی در مقابل مدارک مثبت، دست از لجاج بر ندارد و بدیهیات و واضحات را با کمال بی پروایی انکار کند.در این گونه موارد از باب استشهاد و تمثیل گفته می شود : «فلانی از بیخ عرب شد.»پیداست بزرگان و دانشمندان خراسان به مصداق «الناس علی دین ملوکهم» از امرای خویش پیروی کرده همه تازی آموختند و در زبان تازی تا آنجا پیش رفتند که غالب آنان را ذو لسانین می نامیدند.اهالی خراسان چون بازار خط و زبان عربی را تا این پایه گرم و رایج دیدند به جهت علاقه و دلبستگی خویش به فرهنگ و ادب پارسی، هر ایرانی را که عربی می نوشت و یا به عربی صحبت می کرد از باب تعریض و کنایه می گفتند : «فلانی از بیخ عرب شد» یعنی عرق و حمیت و نژاد ایرانی بودن را فراموش کرده و یکسره به دامان عرب آویخته.در واقع چون ایرانیان در آن عصر و زمان حاضر به قبول نفوذ بیگانگان نبودند و در عین حال قدرت مبارزه و مخالفت علنی با هیئت حاکمه را هم نداشته اند لذا حس ملیت و وطن خواهی خویش را در عبارت مثلی بالا قالب گیری کرده آن را به رخ مجذوبان و مرعوبان عرب می کشیدند.از آنجا که عبارت از بیخ عرب شد مترجم بیان و احساسات قاطبه ایرانیان وطن دوست بود که پس از چندی همه جا ورد زبان گردید و رفته رفته به صورت ضرب المثل درآمد.

 عبارت مثلی بالا در مورد آن دسته افراد حریص و طماع به کار می رود که بخواهند از دو نفع و فایده مغایر و مخالف یکدیگر سودمند گردند و حاضر نباشند از هیچ یک صرف نظر کنند.این گونه افراد از هر رهگذر حتی اگر به ضرر دیگران هم منتهی شود جلب نفع شخصی را از نظر دور نمی دارند.قبایل عرب هر کدام بتی به نام داشتند که با آداب مخصوص به زیارت آن می رفتند و قربانی تقدیم می کردند. معروفترین بتهای سرزمین عربستان عبارت بودند از : «هبل» بر وزن زحل، «ود» بر وزن رد، «بعل» بر وزن لعل، «منات»، «عزی»، «سعد»، «سواع»، «یغوث»، «یعوق»، که تقریبا کلیه قبایل عرب در زمان جاهلیت آنها را می پرستیدند و قربانی می دادند.علاوه بر بت های مذکور، صدها بت دیگر هم مورد ستایش و نیایش بود که ذکر اسامی آنها از حوصله و بحث این مقال خارج است.اما جالبترین بت پرستی ها که مورد بحث ما می باشد بت پرستی طایفه «حنیفه» بوده است زیرا کار جهل و انحطاط و گمراهی را این طایفه به جایی رسانیده بودند که بت معبود خویش را از آرد و خرما می ساختند و آن را می پرستیدند. در یکی از سال های قحطی که شدت گرسنگی به حد نهایت رسیده بود افراد قبیله حنیفه آن خدای خرمایی را بین خود قسمت کردند و خوردند !!پس از این واقعه در میان سایر قبایل عرب اصطلاح «اکل ربه زمن المجاعة» رواج یافت و با تحریف و تصرفی که در این اصطلاح به عمل آمد عبارت فارسی «هم خدا را می خواهد هم خرما را» در میان ایرانیان به صورت ضرب المثل درآمد .

مسایل بغرنج و پیچیده و راه­های پر پیچ وخم را که در حصول به مقصود و وصول به مقصد ایجاد اشکال کند به «هفتخوان» یا «هفتخوان رستم» تعبیر و تشبیه می­کنند .در تاریخ باستانی ایران دو هفت خان آمده است که یکی مربوط به «رستم دستان» و دیگری مربوط به «اسفندیار» است.این هفت خوان­ها در داستان­های شاهنامه آمده است.

داستان ضرب المثل مرغ همسایه غازه کوتاه

داستان ضرب المثل مرغ همسایه غازه کوتاه

0

0 ادل پغمانی داستان آگوست 10, 2019
برچسب ها :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *