رمان عاشقانه بدون سانسور در تلگرام

رمان عاشقانه بدون سانسور در تلگرام
رمان عاشقانه بدون سانسور در تلگرام

رمان عاشقانه بدون سانسور در تلگرام

 

وسطای سال یه کارگاه داشتیم که مدرکاش دست من بود سال جدید که شروع شد فهمیدم فرهاد درسش تموم شده و دیگه نمیتونم ببینمش .یه روز که جلسه داشتیم با بچه های انجمن وقتی وارد اتاق شدم خشکم زد فرهاد اومده بود به بچه ها سربزنه اونروز یکی از بهترین روزام بود . وقتی که جلسه تموم شد اومد پیشم گفت نمیخوای مدرک منو بدی گفتم چرا ولی الان همراهم نیست ازم شمارمو خواست و منم بهش دادم .

چند روز بعد اس داده بود که فردا اگه میتونم بیاد دنبالم و مدرکشو بدم . فرداش اومد دنبالم و امانتیش و دادم و گفت اگه مشکلی نباشه برسوندم دانشگاه منم قبول کردم و باهاش رفتم . عصرکه کلاسم تموم شد اومده بود جلو در واستاده بود سلام کرد و گفت کارم داره و برسوندم و تو راه بهم بگه.

داستان عاشقانه من پریا و عشقم فرهاد !

خرید مانتو ارزان در شیراز

وقتی داشتیم برمیگشتیم گفت پریا ببخش ولی میخوام یه چیزی بگم امیدوارم ناراحت نشی . گفت : از روز اولی که دیدمت عاشقت شدم و هر روز بدتر از دیروز دیوانه وار دوستت دارم اگه ناراحت نمیشی باهم باشیم ؟ من نتونستم چیزی بگم واقعا چی شده بود؟ خواب بودم یابیدار؟ یعنی به عشقم رسیدم/؟ نتونستم دیگه چیزی بگم فقط جلو در ازش خداحافظی کردم و وقتی وارد خونه شدم مستقیما رفتم تو اتاقم تا صبح بهش فکرکردم صبح اس داده بود امیدوارم ازم ناراحت نشده باشی ولی چیکارکنم که عاشقتم ؟ چندروزبعدبهش جواب دادم وقبول کردیم که باهم باشیم براهمیشه نه یکی دو روز بلکه همه روزای عمرمون .

هر روز با هم بودنمون قشنگتر از دیروش میشد یه سال گذشت و ما با هم نامزد کردیم همه بهمون میگفتن لیلی ومجنون واقعی حتی استادا عشقمونو تحسین میکردن چه روزایی با هم داشتیم الان که دارم مینویسم صورتم داره بااشکام شسته مییشه . هر روز بیشتر از دیروز عاشق هم میشدیم من ترم آخرم بود وقرار بود ۲۵بهمن روز عشق روز دلهای عاشق روز ولنتاین باهم عروسیممونو جشن بگیریم .

داستان عاشقانه من پریا و عشقم فرهاد !

 

 

 

همه چی خیلی خوب داشت پیش میرفت . ۲۰روزمونده بود تا بهم رسیدن و خیلی خوشحال بودیم . ۵  بهمن   ۹۱بود که اومدخونمون گفت دوستام گفتن آخرین مسافرت مجردیمو باهاشون برم آجازه میدی برم ؟ مگه میتونستم بگم نه وقتی جونم براش درمیرفت ؟ رفتن شیراز و تو حین مسافرتش روزی۱۰ دوازده بارتلفنی میحرفیدیم . رفت که ای کاش ۱۰سال باهام حرف نمیزدولی اجازه نمیدادم .

روز دهم بهمن بودگفت فردا بر میگردم و منم از دلتنگی و خوشحالی دوباره دیدنش رو جام بند نبودم در برابرش یه بچه ۲ ساله بودم که نمیتونستم نه بگم بهش . صبح ازخواب بیدارشدم و کارامو انجام دادم و خودمو حاضر کردم تابیاد.  تلفنو برداشتم و بهش زنگ زدم ولی جواب ندادساعت نزدیکه  ۵عصربود و هر چی زنگیدم جواب نداد دیگه داشتم از نگرانی میمردم که خواهرش زنگ زد داشت گریه میکرد گفتم فقط بگو که فرهاد خوبه.

داستان عاشقانه من پریا و عشقم فرهاد !

 

 

 

گفت ببخش زن داداش ولی فرهاد دیگه نمیتونه باتو باشه پسر بد قولی نبوده ولی این دفه رو حرفش نمونم دوتو مسافرتش عاشق شده و نمیتونه دیگه باهات باشه گفتم ابجی چی میگی ؟گفت اگه باورت نمیشه بیا فلان بیمارستان هر دو تاشونو ببین توراه فقط گریه کردم رسیدم بیمارستان دیدم همه هستن نمیدونستم چی شده بدو رفتم پیش خواهرش گفتم چی شده ؟گفت فرهاد و حلال کن که نمیتونه  دیگه باهات باشه اخه عاشق یکی دیگه شده اسمش فرشتس البته بهش میگن عزراییل .

داستان عاشقانه من پریا و عشقم فرهاد !

 

اینو که شنیدم ازحال رفتم وقتی بهوش اومدم همه سیاه پوش بالاسرم بودن وقتی به خودم اومدم بالا سر فرهاد بودم سفید پوش آروم خوابیده بود و لبخند قشنگش رو هنوز داشت . آره فرهاد پریا که روزی قرارگذاشت براهمیشه پیشم بمونه زیرحرفش زد تو راه برگشت نزدیکای همدان تصادف کردند و هر۴ نفرشون باهم رفتن پیش خدا رفتن خونه ابدیشون . الان قرار ملاقات منو فرهاد هر روز پنجشنبه توی بهشت محمدیه با یه دسته گل سفید و کلی اشکهای من .

ولی من نزدم زیرقولم فرهادم تاروزی که بلیط سفرم جور بشه تابیام پیشت فقط جای تو تو قلبمه وحلقه عشق تو تو دستم. خیلی دوست دارم عشقم . سالگرد جداییمون داره میرسه ولی یه لحظم از تو فکرم بیرون نیستی.

امیدوارم هیچ عشقی عاقبتش مثل من و فرهاد نشه….

 

هر سه خیره بودیم به سقف…بدون اینکه حرفی بزنیم….

سر و تن ایمان بوی شامپو میداد و من عاشق این بو بودم….

آهسته گفتم:

 

-حموم خوش گذشت!؟

 

خندید و دستشو نه خیلی محکم به شکمم کوبوند و جواب داد:

رمان عاشقانه بدون سانسور در تلگرام

 

-خیلییی…جات خالیییی!

 

دستشو از رو شکمم که درد گرفته بود کنار زدم و گفتم:

-تو فعلا منو ناقص نکن…نمیخوام جام خالی باشه!

 

یلدا خندید و بعد گفت:

 

-ولی شما دوتا خیلی کلک و نامردین…! دیوونه ها خب اگه همو میخواستین دیگه چرا هیچی نمیگفتین….چقدر من بدیخت هی به ایمان دختر معرفی میکردم!

ایمان مثلا متاسف گفت:

 

-نمیدونم کی نفرینم کرد که عاشق این گربه شدم…..

 

یلدا دستشو به شونه ایمان زد و گفت:

 

-گرفتار شدی برادر ….گرفتار…

 

با ناز و شوخ طبعی و کمی اغراق گفتم:

 

-داداشت روانی من بود …میگفت یا یاسمن یا مرگ…دو سه بار میخواست خودشو از بالای همین ساختمون بندازه پایین…میگفت جواب مثبت ندم سر به بیابون میزاره …خلاصه….هییی….دیگه مجبور شدم بخاطر اینکه مثل جناب قیص مجنون نشه رضایت بدم….

شلیک خنده ی ایمان به هوا رفت…از اینهمه اغراق من شوکه نه ولی روده بُر شده بود…

رو کرد سمت آبجیش و گفت:

 

-ببین چه خودشو تحویل میگیره لامصب…..!

 

یلدا که نقطه ضعفمو میدونست گفت:

 

-یکم قلقلکش بده شکنجه بشه راست و دروه رو لو بده ….

ایمان اطاعت امر کرد و شروع کرد قلقلک دادنم…هی تو خودم میپیچدیم و با خنده میگفتم:

-غلط کردم…غلط کردم ایمان…دروغ گفتم…

 

سواستفاره کرد و گفت:

 

-بگو شکر خوردم

 

عصرم هست پارت

 

مقابل آینه ایستادم تا اگه آثاری از جرم رو بدنم دیدم به فکر چاره ای واسه مخفی کردنش باشم….

ترس من از موندن آثار بوسه هامون بود….از خونمردگی ها….

ایمان پشت سرم ظاهر شد…دکمه های پیرهنشو تند تند بست و بعد با کلافگی رو به منی که بیشتر از نیم ساعت مقابل آینه ایستاده بودم کرد و گفت:

-چیه هی جا جای بدنتو تو آینه نگاه میکنی….!؟؟ اومدی پزشکی قانونی !؟؟

کش توی جیبمو درآوردم….موهامو دم اسبی بستم و گفتم:

-خب میتزسم جای خونمردگی رو بدنم باشه…نمیخوام امیرحسین یا عمه یا بقیه ببینن…..

دستمو کشید و منو برگردوند سمت خودش و گفت:

 

-نیست….خیالت راحت….من اصلا گردنتو میک نزدم….

 

-واقعااا!؟؟؟

 

-آره بابا…..بوسو بده بریم بیرون…..

 

سرشو آورد جلو و لبامو بوسید….

 

شالمو رو سرم انداختم واز خونه زدم بیرون…وقتی داشتیم از پله ها پایین میومدیم پرسید:

-میای خونه ی ما یا میری خونه خودتون !؟؟؟

 

-بستگی داره

 

رمان عاشقانه بدون سانسور در تلگرام

 

-به چی!؟

 

-به اینکه یلدا کجا باشه….

 

-بلدا خونه ماست!

 

بازوش رو گرفتم و گفتم:

 

-پس میام اونجا….

 

باهمدیگه رفتیم سمت خونشون….آقا رحمان که تازگی ها برگشته بود هی قربون صدقه یلدایی میرفت که خودشو واسه باباش لوس میکرد……

اگه یلدا صدرصد عزیز بود حالا صدو چهل درصد عزیزترشده بود چون تو شکمش یه کره خر خوشگل موشگل بود که تا به دنیا اومدنش زمان زیادی هم باقی نمونده بود…..

با صدای بلند گفتم:

 

-سلااااام…..

 

آقا رحمان که داشت برای یلدا آب میوه میگرفت گفت:

 

-به به….عروس گلم…دخترقشنگم….یاسمن ملوسم….بیا که پدرشوهرت خیلی دوست داره….

خندیدمو گفتم:

 

-چطور مگه !؟

 

با اشاره به آبمیوه گیر گفت:

 

-چون تازه داشتم آبمیوه آماده میکردم…..

 

زبونمو رو لبهام کشیدمو دستمو رو شکمم و بعد رفتم و رو صندلی کنار یلدا نشستم و گفتم:

-ممندن عمو رحمان…..

 

ایمان از خوردن آب میوه استقبال نکرد…رفت توی اتاقش و چند دقیقه بعد درحالی که لباسهای دیگه ای تنش بودن اومد بیردن….

براش یه کار پیش اومد و بدون اینکه توضیحی در موردش بده رفت بیرون…..

آقا رحمان هم بعد آماده کردن آب میوه ها به عشق گل و گیاهاش رفت توی حیاط و باز من موندم و یلدا…..

آبمیوه اش رو تا ته و یه نفس خورد….به لیوان خالی و ظزف پر پوست و هسته ی میوه نگاه کردمو گفتم:

-بخدا الکی اسم من بد در رفته هاااا…..تو که بیشتر از من میلونبونی!!!

پشت دستشو رو لبهای تَرش کشید و جواب داد:

 

-بدجنس نشو….بچه داداشتو هم حساب کن….همه چیزارو اون میخوره …..

-الان قانع شدم…..

 

با کرختی کش و قوسی به بدنم دادم و خمیازه ای کشیدم…..گوشه تیشرت تنم رفت بالا و جای دندونای ایمان رو شکمم از چشم یلدا دور نموند….

چشمامو تنگ کرد و گفت:

 

-ای نااااااااجنس……واسه همین دیر اومدی آره!؟

 

چون اولش متوجه نشدم داره چی میگه پرسشی نگاهش کردمو بعد گفتم:

-چی؟؟

 

-نخودچی! بعد رفتن من درحال عشق و حال بورین اره!؟

 

سینه سپر کردمو جدی گفتم:

 

-نه!

 

با دست پیرهنمو داد بالا و گفت:

 

-آره از این آثار روی شکمت مشخص…..

 

سرمو خم کردم و به جای بوسه ها و گازهای ایمان رو پوست سفید تنم نگاه کردمو بعد که فهمیدم راه در رویی وجود نداره پشت کله امو خاروندمو گفتم:

-کار غیر منشوری انجام ندادیم جون تو…..

 

چپ چپ نگام کرد و گفت:

 

-برو خودتو گول بزن…..میگم یاسی…..پایه ای یه چیز باحال بهت نشون بدم !؟ یه چیزی که در واقع متعلق به خودت…..!؟؟؟نظرت چیه!؟

-کنجکاو گفتم:

 

-چی هست!؟

 

-خودت باید ببینی…..

 

-باشه بریم ببینیم…..

 

با احتیاط از روی صندلی بلند شد و بعد همراه هم رفتیم سمت اتاقش…..

من روی تخت نشستم و یلدا تو کمدش دنبال چیری میگشت که کنجکاوی منو تحریک کرده بود…

چند دقیقه بعد با یه صندوقچه ی کوچیک چوبی اومد سمتم و کنارم روی تخت نشست…..

درش رو باز کرد و یه جعبه کوچیک دیگه بیرون آورد و بعد اونو به طرفم گرفت و گفت:

-اینو مامانم از مشهد گرفت…..این از حالا به بعد مال توئه….

یه انگشتر بود….یه انگشتر خیلی زیبا….همونی که متو یلدا یبار شیطونی کرریمو از توی اتاق ایمان دیدش زدیم…

سرمو بلند کردمو گفتم:

 

-حالا چرا مال من !؟

 

صورتش یکم غمگین شد….آه عمیقی کشید و گفت:

 

-مامانم اینو نگه داشته بود برای روزی که بده به زن ایمان….خب اون روز رسیده و این انگشتر باید مال تو بشه….

چشمام روی اون انگشتر زیبا و طلا به گردش در اومد…..

انگشتری که قبلنها همیشه فکر میکردم قراره برسه به مینا…..اما حالا قسمت خودم شده بود…

لبخندی به پهنای صورت زدم و گفتم:

 

-واقعا از حالا به بعد مال من !؟؟

 

سرشو تکون داد و گفت:

 

-آره….مال تو……

 

لمسش کردمو سرانگشتمو رو نگین خوشگلش کشیدم…..

 

این انگشتر ثابت میکرد آینده چقدر غیر قابل پیش بینی….. من اون زمان وقتی داشتم قایمکی این انگشترو دید میزدم هیچوقت یه درصد هم فکر نمیکردم یه ردز این انگشتر مال خودم

بشه درحالی که نامزد رسمی ایمانم…..

 

سرمو بلند کردم….

 

لبخندی به پهنای صورت زدمو یلدا رو درآغوش گرفتم…..

آرایشگر ازم خواست چشمامو باز کنم….مشتاق بودم خودمو تو تور سفید و آرایش عروس ببینم….

آرایشی که درموردش خیلی بهش تذکر داده بودم….

 

یه آرایش خیلی خیلی ساده ….

 

راسنش من همیشه کاملا مخالف اون عروسهایی بودم که صد مَن کرم به صورتشون میزدن و هزار جور مدل آرایش میکردن….

برای همین یک میلیون بار تاکید کردم یه آرایش کاملا ساده میخوام بدون رنگ کردن مو و ابرو ….. !

گرچه بهم تذکر داده بود ممکن زیاد تغییر نکنم اما من حرفشو جدی نگرفتم و کاری رو گفتم انجام بده که فکر میکردم درست…..

آخه عروس هرچه ساده تر و بی آلایش تر بهتر و تو دل بروتر!!!

کنارم ایستاد و گفت:

 

-خب عروس خانم…خوبه!؟؟ میپسندی….!؟؟ چون آرایشت خیلی ملیح بوده و هست من رو مدل موهات خیلی کار کردم امیدوارم که حسابی خوشت بیاد….

به صورت و مدل موهام نگاه کردم….

 

خب خوشگل ده بودم…تقریبا همون چیزی که خودم میخواستم….زیبایی در عین سادگی….

با رضایت لبخند زدمو گفتم:

 

-آره خوب….

 

-همونی شده که میخواستی!؟؟

 

لبخند دندون نمایی زدم و گفتم:

 

-آره مرسی!

 

-پس امیدوارم شازه دوماد هم بپسنده…..

 

-امیدوارم…بازم ممنون….

 

با محبت گفت:

 

-خواهش میکنم عروسک …ایشالله که خوشبخت بشی!فقط بزار من تور روی موهات روهم درست کنم…. زمان زیادی نمیبره…..

رو صندلی نشستم تا تور روی سرم رو درست کنه….

 

سمیه که کلا سرش تو گوشیش بود اومد سمتمو گفت:

 

-آرایش در حد مگان مارکل وقت درحد سکینه پلنگ….. پس کی تموم میشه!؟؟

چپ چپ نگاهش کردمو گفتم:

 

-عه! اونقدری که تو به من نق میزنی ایمان نمیزنه….

خندید و بعد دوباره شروع کرد چت کردن و بعد از چند ثانیه گفت:

-آمین بهت تبریک گفته!

 

بدون اینکه سرمو تکون بدم گفتم:

 

-از طرف من ازش تشکر کن…

 

پس ناقلا داشت با آمین چت میکرد…حالا حتما گزارش لحظه به لحظه هم بهش داده…. !

هم چت میکرد و هم لبخند میزد….سرشو بالا گرفت و گفت:

-میاد آرایشگاه دنبالم….!

 

-کی!؟

 

-ممدقُلی…خب آمین دیگه…

 

متعجب گفتم:

 

-آمین!؟؟ واقعا با اون میای!؟؟

 

حق به جانب گفت:

 

-خب معلوم که با اون میام….نکنه فکر کردی قراره دنبال ماشین عروس تا خود تالار عین اسب بتازم؟!

گرچه دیگه ایمان به یه سری موضوعات در مورد آمین آگاهی پیدا کرده بود اما با این حال بازم من دلم نمیخواست اونا همدیگرو ببینن…..

تلفنم که زنگ خورد دستمو دراز کردم و برداشتمش…ایمان بود:

“-سلام تپل…آماده نشدی!؟؟

 

-چرا دیگه تقریبا آماده ام..

 

-من با فیلمبردارها جلو درم…آناده شدی زنگ بزن…

 

-باشه چیز زیادی نمونده…بهت زنگ میزنم….

 

-پس منتظرتم زودتر یه تمومش کن

 

“”

 

گوشی رو که گذاشتم کنار آرایشگر ازم فاصله گرفت و رو به آینه بهم گفت:

-خب یاسمن خانم….این شما و اینم مدل جدیدتون !

 

خندیومو با بلند شدن از روی صندلی گفتم:

 

-واااای مرسی…..

 

-خواهش میکنم خوشبخت بشی!!!

 

زنگ زدم به ایمان و آماده شدنم رو بهش اطلاع دادم….

ظاهرا هنوز کلی مقدمه چینی بود که باید انجام میدادیم….

سمیه خداحافظی کرد و رفت پیش آمین اما من موندم چون فیلمبردار میخواست…..بعداز انجام یه سری کارها و رفتن به عکاسی و گرفتن عکس و کلیپ خلاصه از اینجور چیرها بالاخره سوار ماشین ایمان شدم تا بریم توی تالار…

با خستگی سرمو به عقب تکیه دادمواون اما کاملا برخلاف من بود…. یعنی هنوزم انرژی داشت…لبخند زد و رو کرد سمتمو گفت:

-راستی جلو فیلمبردارها نشد بهت بگم….

 

پرسشی نگاهش کردمو گفتم:

 

-چی رو….!؟

 

عاشقانه نگاهم کرد وجواب داد:

 

-این که امشب ماه شدی…

 

از ذوق زیاد نیشم تا بناگوش واکردم….وقتی ایمان ازم تعریف میکرد زیادی ذوق زده میشدم…

پرسیدم:

 

-واقعاااا ؟؟؟

 

-آره خیلیییییی…..

 

-خیلس خوشگل شدم‌…..!؟

 

-اونقدر زیاد که دلم‌میخواد زودتر عروسی تموم بشه و باهم تنها بشیم…..

شیطون نگاهش کردمو گفتم:

 

-باهم تنها بشیم چی میشه !.؟؟

 

زبونشو رو لبهاش کشید و گفت:

 

-خیلی چیزا….

 

چون خودم دوست داشتم از زیر زبونش حرف بکشم گفتم:

 

-مثلا….

 

-حالا وقتی تنها شدیم میفهمی…..

 

ماشین رو یه گوشه نگه داشت ..نگاهی به اطراف انداختم…قطعا اونجایی که ماشین رو نگه داشته بود تالار نبود….

روشو برگردوند سمتم و با لبخند نگاهم کرد….دسته گل رو توی دستم جا به جا کردمو گفتم:

-رسیدیم!؟؟

 

ابروهاشو بالا انداخت :

 

-نووووچ!

 

-پس چرا اینجا نگه داشتی….؟!

 

گوشیشو از جیبش بیرون آورد و گفت:

 

-چون مطمئنم اگه رسیدیم اونجا دیگه نمیزارن تو و من یه ثانیه هم باهم تنها باشیم…پس بهتره همین حالا یه چندتا سلفی باهم بگیریم…

خندیدمو گفتم:

 

-خل و چل دیوونه! بخاطر همین ماشین رو اینجا نگه داشتی….!؟

گوشی رو بالا گرفت و جواب داد:

 

-آره …حالا یه لبخند بزن عکس بندازم….

 

نیشمو وا کردم و سرمو کج و بعد دسته گل رو جوری که مشخص باشه تو دستم گرفتم و آماده ی عکس انداختن شدم….

چند تا عکس سلفی گرفت….البته بهتره بگم یه دل سیر ..گوشیش که زنگ خورد بیخیال عکس انداختن شد…نگاهی به شماره انداخت و گفت:

-امیرحسین! حتما باز زنگ زده بگه کجایین!

 

جواب داد و همزمان ماشین رو روشن کرد….یکم صحبت کرد و بعد گوشی رو کنار گذاشت و خودش گفت:

-دیدی گفتم….

 

-گفت کجایین!؟

 

-آره!

 

-پس زودتر برو که هی پشت سرهم زنگ نزنن!

 

باشه ای گفت و ماشین رو با سرعت بیشتری روند و صدای ضبط موسیقی روهم بیشتر کرد…..

راستش هنوزم باور نمیکردم من عروس شدم و قراره از این به بعد خودم خانم یه خونه بشم….

ازدواج با کسی که دوستش داریم یکی از شیرینترین اتفاقایی که ممکن برای هرکسی بیفته ….

من هیچوقت فکر نمیکردم کسی که قراره تا به این حد دوستش داشته باشم ایمان باشه….

ایمانی که چشم دیدنمو نداشت و همیشه بهم میپروند و اذیتم میکرد….

با این حال

 

من زندگی ای که هنوز شروعش نکرده بودمو دوست داشتم….ایمان رو دوست داشتم….

خونه نقلیمون رو دوست داشتم….

 

من حالم خوب بود…و بخاطر این حال خوب از خدا ممنون بودم!!!

تا رسیدیم تالار، ایمان چندبار پشت سرهم بوق زد و اون موقع بود که فهمیدن ما اومدیمو عین دسته ی ملخ ها به سمتمون حمله ور شدن…

یکی اسپند دود میکرد…یکی کل میزد….یکی هوار میشکید….یکی جیغ…یکی دست میزد یکی بشکن…..

دی جی هم که بی امون میخوند …..

 

از ماشین که پیاده شدم اول از همه امیرحسین و یلدا اومدن سمتمون….

امیر با ایمان دست داد و یلدا هم بالای سرمون اسپند دود میکرد……

دست ایمانو گرفتم و با دست دیگه ام

 

گوشه لباس رو گرفتم و راه افتادم….

 

وسط اون شلوغی راستش درست و حسابی نمیتونستم با اون کفشای پاشنه بلند قدم بردارم…..

کنار گوشش گفتم:

 

-هوامو داشته باش یه وقت نیفتم…

 

خندید و گفت:

 

-به من چه! میخواستی عین سیندرلا کتاب‌بزاری رو سرت وتمرین کنی…

اخم کردمو درحالی که صدا به صدا نمی رسید گفتم:

 

-عه! دوست داری یاسمنت مسخره اینو اون بشه….!؟

 

دستمو محکمتر گرفت و گفت:

 

-باشه نترس…هواتو دارم!!

 

تالار اونقدر شلوغ شده بود که من اصلا خیلی رو نمیشناختم….یعنی حس میکردم خیلی صورتها واسم جدید و ناشناخته ان…..

دی جی میخوند و بقیه هم حال میکردن و لذت میبردن…امیرعلی و خانمش چون مذهبی بودن خیلی تو همچین بزن و بکوبهایی شرکت نمیکردن ولی امیرحسین نه….اون اهل خوش گذرونی بود و کم هم نمیذاشت….

منو ایمان پشت سفره عقد ایستاده بودیم و جواب تبریکهای مهمونها رو میدادیم که بهزاد درحالی که شلنگ تخته مینداخت و حرکات موزون انجام میداد اومد سمتمون…

خندید و گفت:

 

-هنوزم دیر نشده ها ایمااااان….اگه پشیمونی لغوش کنیم….؟؟؟

ایمان خندید اما من چشم غره ای بهش رفتمو گفتم:

 

-بهزاد خبیث….

 

یه قری به کمرش داد و بعد گفت:

 

-خب نگه دروغ میگم… آنچه شرط …اه ضرب المثل یادم رفت….آهان…آنچه شرط یاسمن بود گفتیم…

با عصبانیت گفتم:

 

-باز چی زدی بالا که داری چرت و پرت میگی….!؟؟

 

مثلا دلخور گفت:

 

-عه عه عه….من کی گل زدم!؟؟؟

 

-پس گل زدی!؟

 

-شایعه پرونی نکن….من بچه خوبی ام….راستی چقدر دختر خوشگل اینجاستاااا…جون میده واسه مخ زدن …

ابنو گفت و یه نگاه خبیث به دخترا انداخت و بعد دست ایمان رو گرفت و گفت:

-دیگه نوبتی هم باشه نوبت توئہ…بپر بیا وسط….

 

ایمان مقاومت کرد و گفت:

 

-نه نه من بلد نیستم…..

 

دستشو کشید و گفت:

 

-باباتو بیاااا….من خودم‌یادت میدم….

 

اینو گفت و ایمان رو به زور دنبال خودش کشوند وسط جمع…..

آخرای عروس بود و مهمونها یکی یکی میومدن پیشمون و بعداز گفتن تبریک خداحافظی میکردن و می رفتن ….

همکارای ایمان که خیلی هم زیاد بودن جز اولین نفراتی بودی که تبریک گفتن و رفتن….

وقتی امیرعلی دور و ورم بود تبدیل میشدم به یه عروس با وقار و وقتی ازم دور میشد با سمیه و بقیه دوستام حسابی ورجه وورجه میکردم….

اما دیگه اون اواخر هیچ انرژی ای واسم نمونده بود و هی مدام خمیازه میکشیدم…

خیلی خسته شده بودم….دلم میخواست زودتر برم خونه اول تورم رو دربیارم وبعد صورتمو بشورمو بعد هم یه دوش بگیرمو روزم رو کامل بخوابم….

به به! که با همین تصور خستگی رو تحمل میکردم!

 

رو کردم سمت ایمان و پرسیدم:

 

-ایمان ساعت چند !؟؟؟

 

مچ دستش رو بالا آورد..نگاهی به ساعت انداخت و با کمی خستگی جواب داد:

-سه و نیم صبح…

 

متحیر گفتم:

 

-واقعااااا !؟

 

-اهوووم….

 

لب و لوچه امو آویزون کردمو گفتم:

 

-وای ایمان….کی میشه بریم خونمون من رو تخت دراز بکشم یه دل سیر بخوابم…..!؟

لبخندی معنی دار زد و گفت:

 

-بخوابی!؟؟؟ عمراااا….مگه من میزارم….من همش منتظرم باهم تنها بشیم….

دستشو گرفتمو گفتم:

 

-نه خیر…فکرشو هم نکن…من دلم نمیخواد….تازه خیلی خستمه …وقتی رفتیم خونه من لباسمو درمیارم…صورتمو میشورم، دوش میگیرم بعد میام روی تخت دراز میکشم و میخوابم….

اول جواب تبریک دوستش رو از دور داد و بعد رو کرد سمتم و گفت:

– اول لباستو درمیاری، بعد صورتتو میشوری، بعد حموم میکنی بعد میای روی تخت دراز میکشی و لنگاتو میدی بالا…..

حرفاشو که زد خندید….با اینکه میدونستم داره شوخی میکنه و سر به سرم میزاره ولی بازم نق زنون گفتم:

-ایماااااان….خیلی بدجنسی من گناه دارم…..

 

چرخید و خیره شد به بهزاد و امیرحسین و امیرعلی ای که داشتم بهمون نزدیک میشدن و بعد گفت:

-باشه….امشبو برات مرخصی رد میکنم…..

 

بهزاد به ما که نزدیک شد گوشی توی دستشو دراورد و یه چندتا سلفی گرفت و گفت:

-این دخترای لامصب چراهمشون عین هم هستن! نفهمیدم اصلا به کی شماره دادم به کی ندادم….قاطی کردم…بسوزه پدر علم پزشکی زیبایی….

امیرعلی سرفه ای تصنعی کرد تا بهزاد رو عقل بیاد و بعد گفت:

-آدم باش لطفا…آدم شو… من صدبار امشب تورو دیدم هر صدبار داشتی کرم می ریختی….دختری هم مونده که بهش شماره نداده باشی!؟؟؟

بهزاد که اصلا اهل کم آوردن نبود گفت:

 

-حاج امیرعلی خان شما بفرما که آیا تقصیر منه که خدا از اون گلهای خوب ودرجه یکش مارو ساخته و یه سطل نمک قاطی جذابیتمون کرده؟؟؟ نه خداوکیلی تقصیر من…!؟

بابا دخترا خودشون ول نمیکردن….

 

امیرحسین دستشو گذاشت رو شونه اش و گفت:

 

-بابا جذابیت…بابا ژن برتر….بابا کوه نمک….بابا شیرین عسل….مگسا بهت حمله نکن…..

-اختیار داری….حشره کش همرام….

 

چند دقیقا بعد شوهرخاله هم اومد….بیچاره دستشو گذاسته بود رو پهلیش و لنگون لنگون قدم برمیداشت ….

خود بهزاد شروع کرد مسخره کردن و بعد گفت:

 

-بابارو…لامصب اندازه سه تا خردادیان امشب رقصید…

باز امیرعلی یه چشم غره بهش رفت و گفت:

 

-بهزاد میبندمت به درختهاااا….

 

دستشو رو سینه اش گذاشت و گفت:

 

-چشم چشم دیگه هیچی نمیگم!…..

 

فامیلهای دور رفتن و فقط خودمونی ها مونده بود و من چه ذوقی کردم وقتی فهمیدم بالاخره قراره از تالار بزنیم بیرون……

البته کسی زورش به بهزاد نرسید چون میگفت حتما باید بریم یه چرخی هم تو شهر بزنین و دنبال ماشین عروس بوق بوق راه بندازیم…..

کاری که خواست رو انجام دادیم ….البته امیرعلی مدام ازمون میخواست بخاطر آسایش مردم هن که شده زودتر بریم خونه و دور دور رو تمومش کنیم….

من خودم که از خوام بود آخه دیگه از خستگی نای راه رفتن هم نداشتم……

ساعت ۵ صبح بود که بقیه ماشینهارو قال گذاشتیم و اومدیم خونه…..

باوز کردنی بود اما عمع و آقا رحماح زودتر از ما رسیده بودن و داشتن جلوی خونه در انتظار ما اسپند دود میدادن…..

ایمان خندید و گفت:

 

-انگار حالا حالا ها گیریم…..

 

بی حوصله گفتم:

 

-وای ایمان جون یاسی زودتر بریم خونه خودمون…..من خیلی خسته ام….

-چشم عزیزم….یه چند دقیقه دیگه تحمل کنیم میریم خونه خودمون…..

این بهتری جمله ی ممکن بود….

 

سلام زندگی مشترک…..

 

سلام خونه ی جدید…..

 

سلام عالی بود دیگه چندتا پارت مونده؟

 

سلام معلوم نیست

 

سلام لطفاتموم نشه ادامه داشته باشه .یه چیردیگه نه به اون موقع هاکه اینقدصحنه داشت نه به الان نویسنده روچیشده

فرزندم …خبر رسیده نویسنده هر پنجشنبه مراسم ختم انعام شرکت میکنه ….ایمان بیاورید ای عزیزان ……خخ

میشه ادرس کانال تلگرام رمان دختر حاج اقا رو بدید

رمانو سانسور کردین؟؟!!!

 

حالا جدای از سانسور کردن من حس میکنم حتی رمانو خلاصش کردین! ://
یجوری بود این پارت!
یهو انگار یش رف !
اینجور ب ادم القا میشه ک نوبسنده فقط قصد داره سریعتر رمانو تموم کنه بره!
:/مانو سانسور کردین؟!

آره واقعا انگار سانسور شده

 

سلام پارت بعد رو کی میزارید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خدایی 5 روز خعلییییییییییییییییییییییی

5 روز دیگه

 

عااالییی بود
واییی رفته رفته قشنگترم میشه
توروخدا تمومش نکنید
زود زود پارت بذارید

داستان باید تمام بشه یه پارت فقط وصف عروسی شون بود دیگه حرفی برای گفتن نداره بهتره با خوشی و خوبی تمام بشه مثل رمان عروس استاد نشه

واقعا دمت گرم ب خوب نکته ای اشاره کردی ???

 

رمان ک عالیهههه
ولی خدایی آب رفته؟؟
اصن نفهمیدم چیشد!هی از این شاخه ب اون شاخه میپرید؟؟؟

احتمالا گشت ارشاد اومده بوده سراغ نویسنده ???

دوستان راست میگن انگارسانسورش کردین حالاسانسورهیچی چرانصفشونمیگیدلزیه جاپریده یه جادیگه

رمان عاشقانه بدون سانسور در تلگرام
رمان عاشقانه بدون سانسور در تلگرام

0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.