فايده علم نحو

خواص دارویی و گیاهی

?2?-فائده علم نحو
و فائدته: امر دوم بيان فائده نحو است يعنى فائد? علم نحو حفظ زبان از خطاى در گفتار است يعنى اگر كسى نحو بحواند و قواعد او را بداند، و رعايت قوانين او را بنمايد در لسان از خطا محفوظ ماند و مرفوع را منصوب و منصوب را مجرور نخواند و در نتيجه كلام را درست معنى كند، و كلام درست معنى مى‌دهد و خفاء و ابهامى در او نمى‌ماند، و وحشت و دهشتى از او حاصل نمى‌گردد، و گفته‌اند مثل رعايت نحو در كلام مثل رعايت نمك در طعام است كه اعمالشان مصلح و اهمالشان مفسد است.
عن الخطأ: خطأ بر وزن فرس و به مد بر وزن عطاء بعضى گفته غلط است و در قرآنست (وَ مَنْ قَتَلَ مُؤْمِناً خَطَأً) و علماء گفته‌اند (الخطاء خطأ و الصّواب خطأ) المقال: مصدر ميمى است بر وزن ملام به معناى قول يعنى گفتار.

علم نحو یکسری قواعدی است که به سبب دانستن چنین قواعدی حالتهای آخر کلمات و طریقه ترکیب کلمات با یکدیگر در جملات دانسته می شود

چنانکه از عبارت بالا ظاهر است فایدهی چنین علمی درک صحییح کلام عرب و عبارات عربی می باشد. ما در این علم یاد می گیریم که آخر هر کلمه چرا و چگونه تغییر می کند و کلمه ای با کلمهی دیگر چگونه ترکیب میشود و جمله ای در عربی ساخته می شود.

این مجموعه برای شروع موفقیت شما در یادگیری زبان عربی کافی است

شامل تمركز و تقويت حافظه در ضمن يادگيري ! تكرار مطالب در فواصل زماني مختلف !برگرفته شده از جديدترين متد آموزشي روز جهان ، مقدماتی تا پیشرفته

توجه کنید: این محصول دارای گارانتی بدون قید و شرط فروشگاه با ضمانت بازگشت پول و یا تعویض میباشدپس با اطمینان خرید کنید

این محصول به صورت اورجینال از فروشگاه ارائه میشود و شماره مجوز در توضیحات درج گردیده

فقط  35000 تومان!          شماره مجوز: ۱۱-۳۴۵۷۶۲۳

با این مجموعه استثنایی در 90 روز زبان عربی را به صورت کامل فرا بگیرید

 

«مقدمه»

 

آنچه در اين سطور مي خوانيد خلاصه اي است از علم نحو، كه با شيوه اي زيبا همراه با شواهد و مثال هايي گويا، براي علاقمنداني كه دوست دارند اين علم را در كوتاه ترين زمان فرا گيرند تدوين يافته است.

پيش از شروع در مباحث اصلي، لازم مي دانم به عنوان مقدمه به تعريف، فايده و موضوعِ علم نحو پرداخته و هر يك از «كلمه» و «كلام» را كه موضوع اصلي اين علم مي باشند توضيح دهم.

البته بايد دانست كه مباحث اين فن، در سه بخش و تحت عناوين: بخش اول مباحث مربوط به اسم، بخش دوم مباحث مربوط به فعل و بخش سوم مباحث مربوط به حرف تنظيم شده، و از آنجا كه هر بخش داراي مباحث متفاوتي مي باشد، از اين رو هر بحثي در فصلي جداگانه مطرح و همراه با مثال هاي متناسب و تمرين هاي لازم به اتمام رسيده است.

«تعريف علم نحو»

 

آن گونه كه صاحبان اين علم گفته اند، علم نحو، دانستن اصول و قواعدي است كه انسان به وسيلۀ آن اعراب و حركات آخر واژگان عربي ، و نحوۀ تركيب برخي از آن واژگان با ترخي ديگر را مي شناسد.

«فايده علم نحو»

 

در بارۀ فايدۀ علم نحو نيز گفته اند: اگر فراگيرندگان اين علم، اصول و قواعد اين فن را رعايت كنند بي گمان مي توانند زبان خود را از خطاهاي گفتاري مصون بدارند؛ بدين توضيح كه مثلا اگر با كلماتي چون «ان» و «زيد» و «قائم» روبرو شوند مي توانند آن را بطور صحيح خوانده و بگويند: «إنَّ محمداً قائمٌ»؛ اين يك خبر است، و مقصود گوينده اين است كه بگويد: «بطور يقين محمد ايستاده است». در صورتي كه اگر قواعد نحوي را رعايت نكنند و بجاي آن بگويند: «إنّ قائماً محمدٌ» مي فهميم كه گوينده خواسته بگويد: «احدي غير از محمد نايستاده است» در حالي كه اين معنا خلاف مقصود گوينده است.

 

 

«موضوع علم نحو»

 

موضوع علم نحو نيز تك واژگان و جمله ها در كلام عرب (كلمه و كلام) است؛ بدين توضيح كه مباحثي كه در اين علم مطرح مي شود، همه يا در بارۀ چگونگي كلمه (تك واژگان) از جهت معرب يا مبني بودن است، و يا در بارۀ چگونگي تركيب دو يا چند كلمه با يكديگر؛ يعني علم نحو، هم به شما مي آموزد كه مثلا «حسن، احمد، موسي، حيث و …» معرب اند؛ يعني حرف آخر آنها اعراب هاي گوناگون را مي پذير، و يا مبني بوده و حرف آخر آنها هميشه يكنواخت است. و هم به شما مي آموزد كه مثلا تركيب «زيد» با «قائم» در مثال «زيدٌ قائمٌ»، و تركيب «قامَ» با «زيدٌ» در مثال «قامَ زيدٌ» چگونه تركيبي است، و اين گونه تركيبات داراي چه فوايدي هستند.

 

 

«تعريف كلمه و كلام»

 

پس از اين كه دانستيم موضوع علم نحو «كلمه و كلام» است، اكنون به تعريف هر يك از كلمه و كلام بپردازيم:

1- «كلمه»: كلمه «لفظي» است كه براي يك معناي ويژه و خاص قرار داده شده باشد؛ مثلا واژگاني مانند: انسان، محمد، زينب، و …، هر يك براي يك معناي خاصي قرار داده شده و همانگونه كه مشاهده مي كنيم، «انسان» بيش از يك حقيقت و «محمد» بيش از يك انسانِ نر و «زينب» بيش از يك انسان ماده را نمي فهمانند.

بنابراين، كلمه واژه اي است كه داراي معناي خاص باشد، ولي در عين حال هر كلمه اي داراي يكي از سه حالت بوده و بدينجهت يا «اسم» است، يا «فعل» است و يا «حرب» كه توضيح هر يك را در بخش هاي سه گانه خواهيد خواند.

2- «كلام»: كلام نيز «لفظي» است كه حد اقل، از دو كلمه تشكيل شده و ميان آن دو وابستگي خاصي، معروف به «اسناد» وجود دارد، بگونه اي كه وقتي آن دو كلمه گفته شوند، شنونده انتظاري نداشته باشد؛ مثلا اگر گوينده اي بگويد: «محمد»، بعد هم بگويد: «قائم» شنونده از اين كلام چيزي نمي فهمد، همچنين اگر بگويند: «قامَ»، بعد هم بگويد: «زيد» باز هم شنونده چنزي نمي فهمد، در حالي كه اگر بگويد: «زيدٌ قائمٌ» يا بگويد: «قامَ زيدٌ» در هر دو صورت، وقتي شنونده يكي از دو جمله را بشنود مي فهمد زيدي كه تا كنون نشسته، يا خوابيده بود، اكنون ايستاده است. رمز آن برقراري «اِسنادي» است كه گوينده ميان آن دو كلمه برقرار كرده، و ما در جاي خود آن را توضيح خواهيم داد.

 

 

درس اوّل

 

 

 

«بخش اوّل»

 

«تعريف و حالات گوناگون اسم»

 

 

 

«فصل 1»

 

«تعريف اسم»

 

همانگونه كه در تعريف «كلمه» گفتيم، كلمه داراي يكي از سه حالت بوده و بدينجهت يا «اسم» است، يا «فعل» است و يا «حرف»؛ يكي از حالت هاي كلمه اين است كه بخودي خود داراي معناي مستقل باشد، و هيچگونه دلالتي بر يكي از زمان هاي گذشته، حال و يا آينده نداشته باشد؛ از باب مثال: «محمد» كلمه اي است كه بخودي خود دلالت بر فرد معيني از انسان دارد، بدون اين كه معناي زمان در آن لحاظ شده باشد. «بقر» نيز كلمه اي است كه بخودي خود دلالت بر فردي از نوعي از انواع حيوان دارد، بدون اين كه معناي زمان در آن وجود داشته باشد. همچنين كلمۀ «دار» نيز واژه اي است كه بخودي خود دلالت بر نوعي از انواع خانه دارد، بدون اين كه معناي زمان در آن لحاظ شده باشد. اين قبيل كلمات در اصطلاح دانشمندان علم نحو، اسم ماميده مي شوند.

 

 

«فصل 2»

 

«علامات اسم»

 

از آنجا كه ممكن است در برخي موارد، «اسم» با دو قرين ديگر خود (فعل و حرف) اشتباه شود، مشخصاتي را براي آن تعيين كرده و گفته اند:

1 و 2- اسم هم مبتداء واقع مي شود و هم خبر، مانند: «محمدٌ قائمٌ» (محمد ايستاده است)؛ در اين مثال «محمدٌ» كه اسم است مبتداء واقع شده؛ يعني در ابتداي كلام قرار گرفته و مسندٌ اليه است، و هم خبر واقع مي شود، مانند «قائمٌ» در همين مثال كه اسم ديگري است و مسندٌ به؛ يعني خبر واقع شده است. پس اسم، هم مي تواند مسندٌ اليه؛ يعني مبتداء و هم مي تواند مسندٌ به؛ يعني خبر واقع شود.

3 و 4- اسم هم مي تواند مضاف واقع مي شود و هم مضاف اليه، مانند: «صلاةُ الليلِ» (نماز شب)؛ در اين مثال «صلاة» كه اسم است، مضاف واقع شده است؛ يعني با نسبت اضافي كه با «الليل» پيدا كرده معناي مطلق نماز را به نماز شب اختصاص داده است. و در همين مثال «الليل» كه اسم ديگري است، مضاف اليه؛ (يعني اضافه شدۀ به او).واقع شده است. در حالي كه فعل و حرف نه مضاف اليه و اقع مي شوند نه مضاف.

5- الف و لام تعريف يكي ديگر از علامت هاي اسم است. پس هر گاه بر كلمه اي «الف و لام» تعريف كه نوعي از انواع الف و لام است داخل شود، نشانگر اين است كه آن كلمه اسم نام دارد، مانند: الرجل، المسجد، الدار، الجدار و …، در حالي كه هيچگاه الف و لام بر سرِ فعل و حرف داخل نمي شود.

6 – انواع سه گانۀ تنوين نيز از علامت هاي اسم است، مانند: محمداً، محمدٌ و محمدٍ. و اين در حالي است كه هيچگاه تنوين بر فعل و حرف داخل نمي شود.

7- تثنيه و جمع نيز از علامت هاي مخصوص اسم است، مانند: محمدانِ؛ يعني دو محمد، و محمدونَ؛ يعني چند محمد. در حالي كه فعل و حرف هيچگاه تثنيه و جمع نمي شوند.

ممكن است اشكال شود كه اگر فعل تثنيه و جمع نمي شود، پس «كتبا» و «كتبوا» چيست؟ پاسخش اين است كه در اين مثال دو كتابت نيست، بلكه يك كتابت است كه توسط دو نفر انجام شده كه در نهايت فاعل فعل تثنيه و جمع شده و فعل كه همان كتابت است همانگونه به صورت مفرد ذكر شده است.

8- صفت واقع شدن نيز يكي ديگر از علامت هاي اسم است؛ مانند اين كه مي گوييم: آموزش زبان عربي«جائني محمدٌ العالِم»؛ يعني آن محمدي كه دانشمند بود نزد من آمده است. در اين مثال «العالِم» كه اسم است صفت براي محمد قرار گرفته است. و اين در حالي است كه هيچگاه فعل و حرف صفت واقع نمي شوند.

9- تصغير نيز يكي ديگر از علامت هاي اسم است؛ يعني اسم بگونه است كه مي توان آن را مصغر كرد و  مثلا «رَجُلٌ» را مي توان به شكل «رُجَيلٌ» كه مصغر درآورد.

10- و آخرين علامت اسم، منادي قرار گرفتن آن است؛ يعني مي توانيم يكي از حروف نداء را كه مانند «يا» است سر اسم درآورد و محمد را با «يا محمدُ» صدا كرد.

 

 

      می دانیم که صادق ترین سخن کتاب خداوند متعال وبهترین هدایت هدایت حضرت محمد(ص) است وهرچیزی که بدعت وندانم کاری باشد باعث ضلالت است وعقوبت بدنبال دارد .

    زبان عربی زبانی است که خداوند متعال برای دینش انتخاب کرددرنتیجه  ان زبان زبان برتر اسلام است وقرآن مجید به آن نازل شده است.همانطور که در سوره یوسف آمده انا انزلناه قراناً عربیاً لعلکم تعقلونزبان عربی مخزن تفکر انسانی است که این مخزن از با ارزش ترین بیان درست از فکر انسانی ونفوس اسانی در خود جمع کرده است که سایر زبانها ازآن عاجز هستند.

      ابن کثیر در کتاب تفسیرش  بیان کرده که زبان عربی فصیح ترین وروشن ترین ووسیع ترین  زبانهاست ولذا شریفترین کتاابها به شریفترین زبانها بر شریفترین انبیا… نازل شده است.

     به هرحال از جانب قرآن وبیامبر(ص) ومعصومین(ع) وعلما وبزرگان دین در باره زبان عربی واهمیتش ویادگیری آن توصیه های زیادی شده  است واینکه به دور از لحن واشتباه خوانده شود واین مستلزم یادگیری علم نحوبرای دورماندن ازلحن  واشتباه است بنابراین باید علم نحو را یاد بگیریم در این چند سطر مطالبی دراین زمینه آورده شده است امید است مفید فایده باشد.

 

 

 

 

 

 

 

 

     1-خداوندمتعال در سوره زمرایه28 می فرماید:قرآناً عربیاً غیر ذی عوجٍ لعلهم یتقون :قرآن به زبان عربی است که هیچ کژی درآن نیست امیداست که مردم تقوی پیشه کنند در سوره شعرا 195 می فرماید:بلسانٍ عربیٍ مبین یعنی زبان عربی آشکار وروشن و… توصیف می کند.

    2-امام صادق(ع) می فرمایند:زبان عربی را یاد بگیرید زیارا که این زبان سخن خداوند است که بوسیله آن با بندگان خود صحت می کند.

    3-امام خمینی (ره):نگوئید زبان عربی ازما نیست زبان عربی از ماست ،زبان اسلام است واسلام از همه است.

    4-استاد مطهری:زبان عربی زبان یک قوم نیست،زبان اسلام است.از اهم وظایف ماست که این زبان را حفظ کنیم.

    5 -ابو اسحاق زجاج گفته است:شنیدم ابوالعباس مبرد می گوید:بعضی از قدما می گفتند:برشما باد زبان عربی زیرا آن کلام خدای متعال وپیامبران وفرشتگانش است.

    6-شیخ الاسلام ابن تیمیه درمجموع الفتاوی گفته است: یادگیری ویاد دادن عربی واجب کفایی است وبیشینیان فرزندانشان را بدلیل دوری از لحن واشتباه(غیر عربی) داشتن ادب می کردند ماهم باید این روش وقانون عربی را نگه د اریم وادامه دهیم وازلحن دوری کنیم  تا راه فهم قران وسنت حفظ شود.در جای دیگر گفته است:زبان عربی شعار اسلام ومسلمانان است  که به ان شناخته می شوند.درنتیجه بسیاری ازفقها دعاها وذکرهایی که به غیر عربی در نماز خوانده می شود را مکروه می دانند.

    باتوجه به اهمیت زبان در بین امتها پس امت بزرگ   زبانش راارج می نهدوبرحفظ واستقلال آن             می کوشدهمانطورکه برحفظ استقلال نظامی واقتصادی خودمی کوشد.امت ذلیل وخوار درمورد زبانش کوتاهی می کند ورفته رفته از آن بیگانه می شود وزبان دیگران جای آنرا می گیرد وبه فساد وتباهی آن منجرمی شود

    7-مصطفی صادق الرافعی می گوید:هیچ زبانی خوار وذلیل نشد مگر اینکه خود ملت آن زبان توسط استعمار ذلیل شدو زبان خود را برملت تحت سلطه خود تحمیل کرد.استعمار دریک اقدام سه حکم را برمستعمره خود اجرامی کند:1-محبوس کردن زبان آنها در زندان همیشگی2-حکم برازبین بردن آثارگذشته آنها وفراموش کردن آنها3-به قید وبند کشیدن ودراختیارگرفتن آینده آنها درزنجیر هایی که خودشان می سازند ودستور به پیروی از آنها بعد از آن.

    8-شافعی گفته است:برهر مسلمانی واجب است که اصل زبان عربی راکه پیامبر(ص) آورده است یاد بگیردنه اینکه فقط زبانش باشد وبه آن شناخته شود.اگر امت ازکتاب خدا (قرآن)عادت کنند استفاده کنند شخصیتشان بزرگتر دیده میشود درغیر اینصورت باعث ازبین رفتن ومحوشدن شخصیت امت خواهند شد.

 

 

     دلیل بوجود آمدن لحن و اشتباه(درخواندن یا صحبت کردن) در زبان عربی:

     مسلمانان وقتی که سرزمینهای مصر وشام را تصرف کردند زبان اولیه آندو رومی بود وزبان اهالی عراق وخراسان فارسی بود وزبان اهل مغرب بربری بودلذا اهالی این سرزمینها را به عربی برگرداندند تا اینکه زبان عربی برهمه ساکنان این مناطق ،زبان عربی چیره شد.ولی بعداً مسلمانان در موردزبان عربی سهل انگاری کردندور در بعضی مناطق رفته رفته خطابه ها وکتابها به زبان فارسی نوشته شد وبه مرور بر زبان عربی فایق آمد وزبان عربی در نزد بسیاری از آنها مهجور ماندومخلوط به اشتباه گردیدو برعکس بعضی جوانان مسیحی  دراندلس یا دیگر مناطق بعد از فتح اسلام تمایل به تحقیق در زمینه کتب مقدسه یا پیامبران پیدا کردندوبا عشق وعلاقه  به زبان عربی صحبت کردند و مطالب وشعرنوشتند .در هردو حال مستلزم این بود که اشتباه خواندن یا نوشتن وارد عربی شودوهمین طور هم شد درنتیجه واجب است کسی که با زبان عربی سرو کار دارد جهت دوری از لحن واشتباه، قواعدکلام عربی (علم نحو) را یاد بگیرد.

      نحو چگونه بوجود آمد       همانطور که قبلاً ذکر شدغیر عربها وارداسلام شدند ولحن درعربی ایجا شد ،درنتیجه ابوالاسود دوئلی به دستورعلی(ع)به وضع علامات وحرکات اقدام کرد که دراول به صورت نقطه درزیرکلمه به جای کسره یا روی کلمه به جای فتحه یا کنار کلمه به جای ضمه بود که جهت تشخیص آن از دیگرنقطه ها آنها را به رنگ دیگری می گذاشتند. بعداً آنها را به شکل کنونی حرکات درآوردندوعلما به تکمیل علم نحو وگسترش آن پرداختندومکاتب مختلف نحوی بوجود آمد.

      جایگاه علم نحو در میان سایر علوم ادبی وضرورت یادگیریآن

 

 

    در شمارش علوم ادبی اختلاف نظر وجود دارد . برخی تعداد آن ها را 12 ، برخی 13 و برخی 14 علم دانسته اند. این علوم عبارتند از : لغت ، اشتقاق ، صرف ، نحو، معانی ، بیان، انشا،عروض ، قافیه ، قرض الشعر ، خط و تاریخ ادبیات . در این میان بدیع را چون از توابع بلاغت است ، ذکر نکرده اند . در دو بیت زیر به نام های این علوم اشاره شده است :

 

 

ثُمَّ اشتقاقٌ، قریض الشعر انشاءُ                           نحوٌ وصرفٌ ،عروضٌ، بعدَه لغةٌ

 

 

تاریخ،هذا لعلم العُربِ احصاءُ                       کذا المعانی البیانُ الخطُّ، قافیةٌ

 

 

 

 

    در این شمارش،علم نحو را از جمله علوم مربوط به زبان دانسته اند. در الوسیط نیز آمده است :«علوم العربیة: العلوم المتعلّقة باللغة العربیة:کالنحو، والصرف، والمعانی، والبیان، والبدیع، والشعر، والخطابة وتسمی بعلم الاَدب».

     در لسان العرب آمده است:« النحو:إعراب الکلام العربی. والنحو:القصد والطریق، یکون ظرفاً ویکون اسماً، نحاه ینحوه وینحاه نحواً وانتحاه، ونحو العربیة منه،إنّما هو انتحاء سمتِ کلام العرب فی تصرّفه من إعراب وغیره کالتثنیة والجمع .التحقیر والتکبیر والاضافه والنسب وغیر ذلک،لیلحق من لیس من أهل اللغة العربیة بأهلها فی الفصاحة فینطلق بها وإن لم یکن منهم،أو إن شذَّ بعضهم عنها رُدَّ إلیها».

    درمیان این علوم اهمیّت صرف ونحو بر کسی پوشیده نیست.شیخ مصطفی غلایینی نیز پس از نام بردن علوم عربی، به اهمیّت صرف و نحو تصریح کرده است.زیرا علم نحو موجب جلوگیری از خطا واشتباه در زبان می گردد وبدین ترتیب در تمامی علوم دخیل است.مَثَل معروف می گوید:النحو فی الکلام کالملح فی الطعام. از اینجاست که ضرورت این علم کاملاً روشن می گردد.

    از آنجایی که علم نحو پایه واساس در یادگیری زبان بشمار می رود، در بسیاری از دانشگاه های کشور های عربی،یادگیری این علم را در سایر رشته ها نیز که به نحوی با نحو سروکار دارند،گنجانده اند.برای مثال در دانشگاه ملک سعود در عربستان،درس نحو در رشته های تبلیغات وزبان های خارجی تدریس می گردد.

    در تحصیلات تکمیلی نیز در مراحل فوق لیسانس ودکتری،نحورا بصورت یک تخصّص می آموزند.

 

 

کاربرد نحو در سایر موادّ درسی:

 

 

 

    در تدریس هر کدام از موادّ درسی رشته ی زبان وادبیات عرب، نحو دخیل است.زیرا تا زمانی که ساختار جمله درست نباشد، چیزی از آن فهمیده نمی شود.اینک مرور کوتاهی داریم بر اهمیّت نحو در برخی از دروس:

1-مکالمه: تا زمانی که یک دانش آموزو دانشجو کاربرد درست کلمات ونقش نحوی آن ها را نداند،  نـمی تـواند درست صحبت کند.مگر اینکه یکسری جملات وعبارت هایی را که در کتاب ها نوشته شده است، حفظ کند، بدون اینکه بداند چرا کلمه ای مرفوع است وچرا کلمه ای را باید منصوب بخواند.تجربه نشان داده است که حفظ مطالب، بدون آگاهی از چون وچرای آن بی فایده بوده وبزودی از حافظه پاک   می شود.

2-انشاء: مراحل آغازین انشای عربی با جمله سازی شروع می گردد. تا دانشجو جملات اسمیّه وفعلیّه وارکان هر کدام را تشخیص ندهد،چگونه می تواند جمله ی درستی بسازد؟!

3-ترجمه: اگر یک مترجم ویا دانشجویا دانش آموز برای مثال فاعل ومفعول ویا فعل لازم ومتعدّدی را تشخیص ندهد،عبارت را بدون دانستن نقش کلمات چگونه ترجمه می کند تا منظور نویسنده را درست برساند؟!

4-تاریخ ادبیات ومتون نظم ونثر: بدون آگاهی از علم نحو، نه می توان متن مربوط به شرح حال ادبا وشعرا را درست خواند ونه می توان شعر وآثار آن ها را فهمید.ما در تاریخ ادبیات و متون نظم ونثر نیاز به تحلیل داریم.کسی که در درست خواندن عبارت ها بماند، چگونه می توان از او انتظار تحلیل داشت؟!

5-بلاغت: در بخش معانی تا کسی فاعل، نائب فاعل، مبتدا،‌ اسماء نواسخ، مفعول اوّل فعل های قلبی دو مفعولی ومفعول دوم فعل های سه مفعولی را نتواند تشخیص دهد، چگونه می تواند مسند إلیه را بشناسد؟! و اگر نتواند فعل، اسم فعل، مصدرِ جانشین فعل امر، خبرِ مبتدا، خبرِ نواسخ، مبتدایِ وصفی، مفعول دوم فعل های قلبی دو مفعولی ومفعول سوم فعل های سه مفعولی را تشخیص دهد، چگونه می توان از او انتظار داشت تا مسند را شناسایی کند؟! کسی که در تشخیص ارکان اصلی کلام در بلاغت(مسند ومسند الیه) مشکل داشته باشد، چگونه می توان از او انتظار فهم مسائل ریز بلاغی را داشت؟! در بیان وبدیع نیز وضع چنین است.در حقیقت نحو پیش نیاز بلاغت است؛ اگر چه برنامه ریزان آموزش عالی این مهم را نادیده گرفته ودر سرفصل دروس به این امر توجه نکرده اند.

    در سایر دروس نیز از قبیل:روزنامه ها ومجلات عربی، قرائت متون تفسیری، قرائت متون عرفانی و… بدون آگاهی کافی و وافی از علم نحو، نمی توان فهم درست از عبارت ها را داشت.

 

 

 

 

     اهمیت یادگیری علم نحوعربی:

 

     هیچ شکی نیست که پایه های زبان عربی وقواعد برتر آن که از آنها کمک گرفته می شود وبه هدف می رسیم وهمه مسائل کلی وجزئی عربی به آن برمی گردد ،علم نحو است.

      پی بردن به حقایق علوم نقلی ونفوذ بر اسرار آن،بدون علم نحو ممکن نیست.درک دقیق کلام الهی وسخنان پیامبر(ص) وامامان معصوم وعلم تفسیرواصول عقاید واحکام ومسائل فقهی وتحقیقات دینی ورسیدن به مراتب بالای اجتهاد فقط با علم نحووکمک آن ممکن است. اگرمجتهد تمام علوم را یادبگیرد فقط با علم نحو به بالاترین درجه آن می رسد.

     علم نحو با ارزشترین علوم وموثرترین آنهاست.بوسیله آن لغزش وانحراف زبان درست می شود وافسار زبان، روان وسلیس می شود وارزش انسان، به درست به کاربردن آن در زیر زبانش است وهیچ کس ازآن بی نیاز نیست مگراینکه انسان لال باشد.

     قدما عبارات  زیادی برتشویق بریادگیری علم نحو وفوایدوآثار آن آورده اند.ازجمله آنها خطیب بغدادی است که در کتاب الجامع لاخلاق الراوی وآداب السامع آورده است.

 

 

 

 

 

 

 

 

      ازجمله مطالبی که خطیب بغدادی درمورد نحو واهمیت یادگیری آن آورده است:

     1-علی(ع) فرموده است:نحو را یاد بگیرید زیرا که بنی اسرائیل بدلیل یک حرف که درانجیل نوشته شده بودکافر شدندوآن این بود:انا ولدتُ عیسی(با تشدید لام)وآنرا بدون تشدید خواندند وکافر شدند

    2-رحبی گفته است:اگر یک نفر از یک نفر دیگر خود اشتباه می خواند یا اشتباه می نویسد،اشتباه بخواند یا اشتباه بنویسد وهمینطور نفر دیگرازاواشتباه نقل کند درنهایت سخن غیر عربی می گردد.

که خطیب بغدادی گفته است پس واجب است شخص از اشتباه در روایت دوری گزیند واین فقط با یادگیری علم نحو عربی امکان پذیر است.

   3-مغیره بن عبداالرحمن گفته است:عبداالعزیزبن محمد درداوی نزد پدرم آمدتا حدیثی را براو عرضه کندوشروع به خواندن کرد درحالیکه با لحن واشتباه آشکارمی خواند،پدرم به او گفت وای برتو ای درداوی تو اول باید زبانت را اصلاح کنی.

   4-حاجب بن سلیمان می گوید:ازشخصی شنیدم که می گفت:رفتم نزد اعمش تااز او حدیثی بشنوم وگهگاهی با لحن می خواندم،به من گفت تو آنچه را که  برای تواز حدیث لازم تر است را ترک کرده ای،گفتم چه چیز برای من لازم تر است؟گفت نحو،درنتیجه برایم نحو گفت وبعد حدیث راگفت.

   5-شعبه گفته است: هرکس می خواهد حدیث عربی یادبگیرد ولی نحو عربی را نمی شناسد مثل کسی است که کلاه دارد ولی سرندارد.

   6-شعبی گفته است:نحو درعلم همانند نمک در غذا است که از آن بی نیاز نیستی.

   7-سالم بن قتیبه گفته است:نزد ابن هُبیره الاکبر بودم که حرفی از زبان عربی آمد،گفت به خداقسم  دونفری که دینشان یکی است ویکی لحن دارد ودیگری ندارد،آنکه ندارد دردنیاوآخرت برتر است.

   8-عبدالله بن مبارک:لحن در کلام از زشت تر ازآثار آبله در صورت است.

   9-شافعی:هرکس در نحو تبحر یابد به تمام علوم راه می یابد.

  10-ابو العینا از وهب بن جریر نقل می کند که او به جوانی گفته که علم نحو را بیاموز زیرا تودر این صورت زرهی از زیبایی به خود می گیری.

   11-شاعری می گوید: یُعجبُنی زی الفتی وجَمالُه                                فیسقطُ مِن عَینَیَ ساعهَ یَلحَنُ

   12-ابوبکر محمدبن عبدالملک اندلسی الشنترینی دوقصیده در اهمیت  یادگیری علم نحودرفصلی از کتابش به نامتنبیه الالباب علی فضائل الاِعراب آورده است  که در اینجا ذکر می شود:

    قصیده اول از اسحاق بن خلف معروف به ابن طبیب است:

 

 

النَّحْوُ یَبْسُطُ مِنْ لِسَانِ الأَلْکَنِ[49]        وَالمَرْءُ   تُعْظِمُهُ    إِذَا    لَمْ    یَلْحَنِفَإِذَا   طَلَبْتَ   مِنَ   العُلُومِ    أَجَلَّهَا        فَأَجَلُّهَا     مِنْهَا     مُقِیمُ     الأَلْسُنِلَحْنُ  الشَّرِیفِ   یُزِیلُهُ   عَنْ   قَدْرِهِ        وَتَرَاهُ  یَسْقُطُ  مِنْ   لِحَاظِ   الأَعْیُنِوَتَرَى  الوَضِیعَ   إِذَا   تَکَلَّمَ   مُعْرِبًا        نَالَ    المَهَابَةَ    بِاللِّسَانِ     الأَلْسَنِمَا   وَرَّثَ   الآبَاءُ    عِنْدَ    وَفَاتِهِمْ        لِبَنِیهِمُ     مِثْلَ      العُلُومِ      فَأَتْقِنِفَاطْلُبْ  هُدِیتَ  وَلا   تَکُنْ   مُتَأَبِّیًا        فَالنَّحْوُ     زَیْنُ     العَالِمِ     المُتَفَنِّنِوالنَّحْوُ   مِثْلُ    المِلْحِ    إِنْ    أَلْقَیْتَهُ        فِی  کُلِّ  صِنْفٍ  مِنْ  طَعَامٍ  یَحْسُنِ

     قصیده دوم از کسائی است:

 

 

 

إِنَّمَا     النَّحْوُ     قِیاسٌ      یُتَّبَعْ        وَبِهِ    فِی    کُلِّ    أَمْرٍ    یُنْتَفَعْفَإِذَا   مَا   أَتْقَنَ   النَّحْوَ    الفَتَى        مَرَّ   فِی   المَنْطِقِ   مَرًّا    فَاتَّسَعْوَاتَّقَاهُ     کُلُّ     مَنْ     یَسْمَعُهُ        مِنْ  جَلِیسٍ  نَاطِقٍ   أَوْ   مُسْتَمِعْوَإِذَا  لَمْ  یَعْرِفِ   النَّحْوَ   الفَتَى        هَابَ  أَنْ  یَنْطِقَ   جُبْنًا   فَانْقَمَعْیَقْرَأُ   القُرْآنَ   لا   یَعْرِفُ    مَا        صَرَّفَ   الإِعْرَابُ   فِیهِ   وَصَنَعْفَتَرَاهُ    یَنْصِبُ     الرَّفْعَ     وَمَا        کَانَ مِنْ نَصْبٍ وَمِنْ خَفْضٍ رَفَعْوَإِذَا   حَرْفٌ    جَرَى    إِعْرَابُهُ        صَعُبَ   الحَرْفُ   عَلَیْهِ    وَامْتَنَعْیَتَّقِی     اللَّحْنَ     إِذَا     یَقْرَؤُهُ        وَهْوَ لا یَدْرِی وَفِی  اللَّحْنِ  وَقَعْیَلْزَمُ    الذَّنْبُ    الَّذِی     أَقْرَأَهُ        وَهْوَ  لاَ  ذَنْبَ   لَهُ   فِیمَا   اتَّبَعْوَالَّذِی        یَعْرِفُهُ         یَقْرَؤُهُ        وَإِذَا مَا شَکَّ  فِی  حَرْفٍ  رَجَعْنَاظِرًا     فِیهِ     وَفِی     إِعْرَابِهِ        فَإِذَا  مَا   عَرَفَ   الحَقَّ   صَدَعْأَهُمَا    فِیهِ     سَوَاءٌ     عِنْدَکُمْ        لَیْسَتِ   السُّنَّةُ    فِینَا    کَالبِدَعْوَکَذَاکَ   العِلْمُ   وَالجَهْلُ   فَخُذْ        مِنْهُمَا مَا شِئْتَ مِنْ  شَیءٍ  وَدَعْکَمْ  وَضِیعٍ  رَفَعَ   النَّحْوُ   وَکَمْ        مِنْ  شَرِیفٍ  قَدْ   رَأَیْنَاهُ   وَضَعْ

 

 

    شاعردیگری گفته:

 

 

 

وَیَا حَبَّذَا النّحْوُ مِنْ مَطْلَبٍ        تَعَالَى   بِهِ    قَدْرُ    طُلاَّبِهِکَأَنَّ  العُلُومَ   لَهُ   عَسْکَرٌ        وُقُوفٌ خُضُوعٌ  عَلَى  بَابِهِ

 

 

    وشاعر دیگری اینچنین نحوراتوصیف می کند:

 

اقْتَبِسِ اقْتَبِسِ النَّحْوَ فَنِعْمَ المُقْتَبَسْ        وَالنَّحْوُ  زَیْنٌ  وَجَمَالٌ   مُلْتَمَسْصَاحِبُهُ   مُکْرَمٌ   حَیَثُ   جَلَسْ        مَنْ  فَاتَهُ  فَقَدْ  تَعَمَّى   وَانْتَکَسْکَأَنَّ  مَا  فِیهِ  مِنَ  العِیِّ   خَرَسْ        شَتَّانَ  مَا  بَیْنَ  الحِمَارِ  وَالفَرَسْ

 

 

 

 

اصفهانی رحمة الله علیهم که همگی از شیعیان بودند اخذ میشود و امثال آنها در همان طبقات .

 

 

بنابراین از کتاب قاموس نمیشود اخذ کرد چه رسد به المنجد در زمان معاصر.

 

 

تأثیر لغت بر معانی :

 

 

 

در دلالت لفظ بر معنی 5 چیز لازم است :

 

 

 

1- واضع .

 

 

 

2- وضع .

 

 

 

3- موضوع که لفظ است .

 

 

 

4- موضوع له که معنی است .

 

 

 

5- غرض از وضع .

 

 

 

اما واضع : بحث از واضع را بعضی از قدماء نحویین مثل ابن جنی در کتاب خصائص العربیه مطرح کرده

 

 

ولی اصولیین بیشتر در کتب خود مطرح میکنند ، شاید گفته شود فائده ای براین بحث مترتب نیست ولی گویم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فائده آن در جواز قلب لغات ظاهر میشود یعنی اگر قائل شویم واضع خداوند است که صحیح نیز همین است

 

 

پس لغات توقیف میشود بنابراین جائز نیست مثلا به شجر بگوئیم حجر ، و حدیثی نیز از امام صادق نقل است

 

 

که اشاره به همین معنی دارد ، سؤال شد از اقل کفر؟ و حضرت فرمود اینکه به این سنگریزه بگوئی هسته خرما

 

 

( ان تقول للحصاة انها نواة ).

 

 

 

اما وضع : پس عبارت است از تخصیص لفظ به معنی به حیثی که با شنیده شدن آن لفظ مخصوص معنای

 

 

مخصوص در ذهن حاضر شود و قصد تواطؤ در این تخصیص باید باشد یعنی وقتی لفظی را به معنائی

 

 

تخصیص دادند قصد داشته باشند که همه مردم ازاین تخصیص تبعیت کنند چنانچه شخصی که اسم فرزند خودرا

 

 

زید میگذارد قصد کرده که همه ازاین تخصیص تبعیت کنند و کسی او را عمرو صدا نکند .

 

 

بنابراین مصحّفات عوام از کلام خارج میشوند مثلا اگر کسی اسامی را تغییر دهد یعنی قلب لغات کند به قول او

 

 

اعتناء نمیشود د رنتیجه اگر دو نفر مثلا بین خودشان قرار بگذارند که به عدد صد بگویند هزار وبعد یکی از آن دو

 

 

هزار تومان بدهکار شود وبگوید صد تومان بدهکارم و طرف مقابل نیز طبق قرارشان اعتراف کند قاضی حکم به

 

 

صد تومان متعارف میکند و قرار خودشان را باطل اعلام میکند .

 

 

و راعنا در آیه شریفه : یا ایها الذین آمنوا لا تقولوا راعنا ، تصحیفی بود که یهود انجام دادند و خداوند تبارک و

 

 

تعالی از آن نهی فرمود اگرچه نهی بخاطر مسبّه یهود لعنهم الله بود ولی این مسبّه بخاطر تصحیف حاصل شد.

 

 

اما غرض از وضع مفردات لغات : پس بیان معانی مرکبّه ذهنیّه است در قالب الفاظ مرکّبه ، وقید ترکیب بخاطر

 

 

فرار از دوری است که لازم میاید ، به این بیان که : اگر غرض از وضع الفاظ مفردة افاده معانی مفرده آنها باشد

 

 

واز طرفی این افاده منوط به علم به وضع میباشد پس دور میشود چون علم شما به معنی منوط به وضع و افاده لفظ

 

 

شد و افاده آن معنی توسط لفظ منوط به علم به این وضع میباشد .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وشکی نیست که عرب حرکات اعراب را برای تبیین این معانی مرکّبه و تفرقه بین آنها وضع کرد به حیثی که اگر

 

 

گفته شود: ما احسن زید ، بدون اعراب دانسته نمیشود کلام استفهام است یا تعجب است و یا اخبار از نفی .

 

 

بنابراین بطلان قول فخرالدین رازی که گفته دلالت کلام بر معنی عقلی است نه وضعی آشکار میشود.

 

 

بنابر آنچه گفته شد اهمیت علم نحو که متکفّل بیان اعراب کلمات است معلوم میگردد. چنانچه اگر درآیه شریفه:

 

 

ان الله برئ من المشرکین و رسوله ، به جرّ رسوله قراءة شود کفر لازم میاید چنانچه اعرابی جاهلی چنین قراءة

 

 

کرد و سبب شد حضرت امیر سلام الله علیه قانون نحو را وضع کند . انشاءالله در این مقاله فصلی را اختصاص

 

 

خواهم داد به آیاتی که به کمک نحو معانی آن آشکار میگردد و فضیلت علم نحو آنجا بخوبی آشکار میشود.

 

 

اما موضوع که همان لفظ است : پس مجموعه ای از حروف است که در هر زبانی طبق طبیعت صاحبان آن

 

 

زبان با هم ترکیب شده .( و اگر بگوئیم با حکمت این حروف ترکیب شده اند صحیح است خصوصا که قائل به

 

 

وضع لغات توسط خداوند حکیم هستیم )و بخاطر همین ( ترکیب حروف بحسب طبیعت صاحبان یک زبان )

 

 

علماء ترکیب حروف را علامة عربی بودن ویا عجمی بودن کلمه میدانند مثل اینکه : در کلام عرب حرف نون

 

 

در اول کلمه با حرف راء جمع نمیشود لذا حکم کرده اند بر اینکه کلمه نرجس غیر عربی است و همچنین دو حرف

 

 

صاد و جیم در کلمه عربی جمع نمیشود لذا گفته اند مثل : صنج و جصّ و صولجان ، عجمی است و موارد دیگری

 

 

که در کتاب تصحیح المهذّب فیما وقع فی القرآن من المعرّب بیان کرده ایم .

 

 

وگاهی عرب بخاطر تخفیف در لفظ ، حروف یک کلمه را قلب به حرف دیگر میکند مثلا به امّا که دارای تضعیف

 

 

است میگوید : ایما ، و کلمه دینار اصل آن دنّار بوده که یک نون قلب به حرف لین شده و همینطور در آیه شریفه:

 

 

وقد خاب من دسّاها ، اصل آن : دسّسها بوده که یکی از سینات تبدیل به حرف لین شده .

 

 

وبخاطر اهمیت ترکیب حروف یک کلمه علماء بلاغت از شرائط فصیح بودن کلمه سلاست حروف آنرا در تلفظ

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

قرار داده اند به اینکه اگر حروف متحد المخرج ویا قریب المخرج باشند چون موجب ثقل در تلفظ میشود کلمه

 

 

را از فصاحت خارج میکند .

 

 

 

واز آنجا که ما اعتقاد به عصمت پیامبر و ائمّة علیهم السلام داریم و لازمه عصمت کمال در هر صفتی است

 

 

لذا معتقدیم آنها افصح و ابلغ ناس بودند کما اینکه پیامبر فرمود : أنا افصح من نطق بالضاد ، بنابراین میتوان

 

 

از کلمات فهمید کدام حدیث لفظ حضرت است و کدام تغییر یافته ویا ساخته دیگران .

 

 

ونا گفته نماند که بلیغ صحبت کردن حضرت امیرالمؤمنین سلام الله علیه با مثل جاحظ و حریری فرق دارد

 

 

به اینکه مثل جاحظ و حریری از روی تعمّد و تکلّف خطب و رسائل بلیغه مینوشتند و یا گاهی صحبت می

 

 

کردند ولی امیرالمؤنین سلام الله علیه از روی سجیّة و طبیعة صافیة خودخطبه سرائی بلیغ میکردند.

 

 

لذا اگر خطبه بدون همزة و یا بدون نقطه میگفتند به سبب هیجانات روحی بود که به مناسبتی بر حضرت عارض

 

 

میشد و ارتجالا شروع به خطبه میکردند و اگر آن حالت برطرف میشد دیگر قادر به ادامه ویا تکرار نبودند

 

 

چنانچه در خطبه شقشقیّة وقتی حضرت با سؤال آن اعرابی جاهل از آن حالت خارج شد دیگر ادامه نداد ودر

 

 

جواب درخواست ابن عباس رحمه الله فرمود : هذه شقشقة هدرت ثمّ قرّت .

 

 

ولی امثال جاحظ و حریری چون بلاغتشان اکتسابی بود لذا با تکلّف رعایت قواعد ، خطب و رسائل بسیاری

 

 

میگفتند و بطور قطع هیچکدام ارتجالا نمیتوانستند خطبه بگویند .

 

 

ونکته دیگر اینکه بلاغت حضرت امیر با بلاغت امام صادق علیهما السلام مثلا بخاطر زمان و افراد موجود

 

 

در آن زمان فرق دارد چون در زمان امام صادق به بعد اعاجم با اعراب اختلاط پیدا کرده بودند و امام نیز در

 

 

آن زمان وبا آن مردمان حشر و نشر داشت لذا موافق با زبان و فهم آنان صحبت میکردندو دیگر طبیعة خالص

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

و صافی برای آن مردمان باقی نمانده بود بخلاف زمان حضرت امیر علیه السلام .

 

 

امّا موضوع له که همان معنی است :  پس واجب است واضع برای معانی که عامّه مردم آنها را میشناسند لفظ

 

 

را وضع کند . وبه عامّه مردم اهل عرف و یا عرف عامّ و یا عرف لغة نیز گویند ( با اهل لغت اشتباه نشود که

 

 

اهل لغت عرف خاصّ هستند ) بنابراین معنای اصلی و یا حقیقی لفظ ید مثلا همین جارحة است نه نعمت چون

 

 

نیاز انسان به شناخت و تسمیه اعضاء خودش بیش از سایر اشیاء است لذا قول ابوالقاسم السهیلی در کتاب شرح

 

 

الجمل المسمّی بنتائج الفکر که گفته لفظ ید حقیقت در نعمت است مردود است .

 

 

بنابرآنچه ذکر شد الفاظ قرآن که مخاطب آن عامّه مردم بودند نه عدّه ای خاصّ حمل بر معانی عرفیّه میشود مگر

 

 

الفاظی که وضع جدید شده باشند مثل صلوة و صوم و حجّ و دیگر اسماء شرعیّة .

 

 

وتوضیح مطلب اینکه : عرف یا عامّ است و آن زبان توده مردم است و یا خاصّ و آن عده ای خاصّ هستند که در

 

 

بین خودشان اصطلاحی خاصّ را قرار داده اند و عرف خاصّ یا اهل لغت هستند و یا اهل یک صناعة ویا علم

 

 

خاصّ مثل اهل علم نحو و یا اهل علم فلسفه که اصطلاحات خاصّ خودشان را دارند و یا عرف شرع  و در واقع

 

 

عرف خاصّ است و چون واضع آن غیر بشر است برای احترام جدا ذکر کرده اند .

 

 

بنابراین هر لفظی باید برمعنائی حمل شود که در همان عرف استعمال شده . مثلا لفظ رفع و نصب و جرّ در

 

 

عرف نحویین بر معنای مصطلح خودشان حمل میشود و در عرف عامّ بر معنای اهل لغت چون عرف عامّ در

 

 

بیشتر موارد از اهل لغت تبعیّت میکنند مگر در بعضی موارد که تغییراتی داده اند ولذا به آنها عرف لغت نیز

 

 

گفته میشود .

 

 

 

و لفظ دابّة در عرف عامّ حمل بر معنای حیوان چهارپا میشود و در عرف خاصّ اهل لغت حمل بر هر جنبنده ای .

 

 

حال که این مطلب دانسته شد الفاظ قرآن در وهله اول حمل بر معانی شرعیّة میشوند و اگر معنای شرعی نداشت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حمل بر معنای عرفی میشود و اگر درعرف دارای معنای خاصّی نبود حمل برمعنای لغوی میشود .

 

 

بنابراین لفظ صلوة در آیه : اقم الصلوة لذکری ، حمل بر معنای شرعی و در آیه : صلّ علیهم انّ صلوتک سکن

 

 

لهم ، حمل بر معنای عرفی که همان معنای لغوی است .

 

 

 

و لفظ سکاری در آیه : لا تقربوا الصلوة و انتم سکاری ، چون معنای خاصّی در شرع ندارد باید حمل بر معنای

 

 

عرفی که سکر از خمر است حمل شود چنانچه فاضل السیوری رحمه الله در کنز العرفان گفته ولی چون در معنای

 

 

غیر عرفی نیز در قرآن استعمال شده یعنی معنای لغوی حیرت مثل : سکرة الموت و مثل : انّما سکّرت ابصارنا ،

 

 

پس واجب است حمل بر معنای لغوی شود چنانچه در کتاب الاستقصاء فی مباحث حتّی شرح داده ایم .

 

 

بنابراین معنای آیه : لا تقربوا الصلوة و انتم سکاری ، یعنی : لا تقربوها و انتم متحیّرون لا تتعقّلون ما تقولون ،

 

 

سواء کانت الحیرة بالنوم او الخمر او غیرهما ممّا یشغل البال او یزیل العقل کالجنون فلا یتمکّن الشخص معه من

 

 

النیّة . ( والله اعلم )

 

 

 

بنابراین معانی و تعابیر فلسفی و عرفانی که اهل این علوم قرآن را به آن تفسیر میکنند هیچکدام معنای حقیقی

 

 

قرآن به شمار نمیاید چون عرف از آن بی اطلاع است و مخاطب قرآن عامّه مردم بودند و هستند .بلکه اینگونه

 

 

تفاسیر جزو ذوقیّات صاحبان آن علوم است . و بخاطر همین عامّه مردم از معنای اصلی قرآن که مطابق با فطرت

 

 

آنهاست بیگانه هستند .

 

 

 

وهمچنین در مثل آیه شریفه : اهدنا الصراط المستقیم ، که در ظاهر طلب ایجاد فعل هدایت است و شخص مصلّی

 

 

مهتدی است و الّا نماز نمیخواند پس تحصیل حاصل است ، حمل بر معنای عرفی میشود که مراد دوام و استمرار

 

 

بر حالت و فعل موجود است ، قال النحویّون : معناه : ثبّتنا علی الهدی کما تقول للرجل القائم : قم لی حتّی اعود

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

الیک ، یعنی : اثبت لی علی ما انت علیه حتّی اعود الیک . وبرهمین معنی حمل میشود آیه شریفه : یا ایها الذین

 

 

آمنَوا آمِنوا ،یعنی : استمرّوا علی الایمان و عرف آن معنای عقلی تحصیل حاصل را لحاظ نمیکند بلکه تعقّل نمیکند

 

 

و بدر الدین الزرکشی در کتاب البرهان فی علوم القرآن در توجیه اینگونه اوامر به تکلّف افتاده و گفته : چون امر

 

 

بر ماضی و حال تعلّق نمیگیرد بلکه بر مستقبل تعلق میگیرد و مستقبل حین خطاب معدوم است بنابراین تحصیل

 

 

حاصل نیست بلکه تحصیل معدوم و غیرموجود است و آن فعلی که مخاطب در استقبال تحصیل میکند غیر از فعل

 

 

موجود و متلبّس در حال است و مثل اوست نه عین او که تحصیل حاصل لازم آید .انتهی .

 

 

واین دقّت عقلی را هیچگاه شارع لحاظ نکرده و در هیچ مورد لحاظ نمیکند و هیچگاه به ذهن عرف نمیرسد و لذا

 

 

گفته اند : فقیهی افقه است که اعلم به عرفیات باشد .

 

 

و همچنین آیه شریفه : اذا اردنا ان نهلک قریة امرنا مترفیها ففسقوا فیها ، مراد از : اردنا ، مجاز بالمشارفه است

 

 

یعنی : اذا قرب زمان ارادة و حکمنا علی هلاک قریة لاجل الکفر و عدم ایمانهم زدنا فیهم النعمة فصار سببا لکثرة

 

 

المترفین و کثرتهم سبب لازدیاد الفسق الموجب للاهلاک . و حمل بر مجاز کردیم چون بین اراده خداوند و وقوع

 

 

فعل فاصله ای نیست ، انّما امره اذا اراد شیئا ان یقول له کن فیکون ، ودر آیه بین اراده و اهلاک فسق مترفین

 

 

فاصله است و همینطور مراد از امرنا مجاز است زیرا خداوند امر به فسق نمیکند ، لایرضی لعباده الکفر.

 

 

بنابراین معنی میشود : اسبغنا علیهم النعمة لیشکروا فجعلوا الفسق بدل الشکر فصار سببا لاهلاکهم ، پس گویا

 

 

خداوند امر کرد ایشان را به فسق ، و نظیر این آیه است آیه شریفه : و لکن متّعتهم و آبائهم حتّی نسوا الذکر ،

 

 

به تأویل : و لکن انت تفضّلت علیهم و علی آبائهم تفضّل جواد کریم فجعلوا النعمة التی حقها ان تکون سببا للشکر

 

 

سببا للکفر و نسیان الذکر فصار ذلک سببب هلاکهم . و بر همین منوال تأویل میشود افعالی که منسوب به خداوند

 

 

است مثل : یضلّ من یشاء ، یعنی تفضّل خداوند بر قومی سبب کفران آنها میشود و کفران نعمة منجرّ به نسیان ذکر

 

 

و نسیان منجرّ به ضلالت . و بعضی امرنا در آیه پیشین را به معنای : اکثرنا گرفته اند و این معنی در عرف

 

 

مستعمل است جز اینکه قلیل است و معنای اول اگرچه مجازی است ولی شایع و مشهور، لذا حمل بر معنای شایع

 

 

در عرف اولی است .

 

 

 

و البته معانی عرفیّه دو گو نه است : مسترذل و غیر مسترذل ، که نوع دوم مورد استعمال شخص بلیغ است ، واز

 

 

اینجاست که دانسته میشود فلان حدیث لفظ پیامبر و یا امام معصوم است و دیگری خیر .

 

 

مثلا روایتی در نجاست سگ نقل است که حضرت فرمود : لم یخلق الله انجس من الکلب ، بنظر من این کلام

 

 

معصوم نیست ، چون نوع خطاب و معنای موجود و ترکیب جمله مسترذل است یعنی عوامّ الناس اینگونه خطاب

 

 

و صحبت میکنند علاوه اینکه معنای نجاست مانند معنای کفر غیر قابل تفاضل است و چنانچه نمیتوان گفت : این

 

 

شخص بیشتر کافر است ، نمیتوان گفت : این شیئ بیشتر نجس است ، و اختلاف در تطهیر نجاسات بخا طر غلظت

 

 

بعضی نسبت به دیگری است ولی در حکم نجاست یکسان هستند و بر فرض اینکه کلمه انجس را قبول کنیم،خنزیر

 

 

انجس از کلب است . و این موارد مؤیّد این استکه این حدیث کلام حضرت نیست .

 

 

امّا علم اشتقاق: پس به وسیله آن میتوان عربی بودن ویا عجمی بودن یک کلمه را تعیین کرد. واهمیت آن در کلمات

 

 

قرآن آشکار میگردد که توصیف به عربی بودن گشته : لسان الذی یلحدون الیه اعجمی و هذا لسان عربی مبین .

 

 

بنابراین توسط علم اشتقاق میتوان اثبات کرد که : الارائک در آیه شریفه : علی الارائک متّکئون ، عربی است نه

 

 

عجمی چنانچه بعضی غیر مطّلعین گفته اند ، چون عرب به حجله ای که بر تخت بنا میکند اریکه میگوید یا بخاطر

 

 

اینکه از درخت اراک ساخته میشود و یا بخاطر اقامة در آن از باب تشبیه به اقامه راعی ابل در چراگاه برگ

 

 

اراک زمانیکه توقف میکند تا شتران چرا کنند .

 

 

 

و هنچنین اثبات اینکه کلمه اسباط در آیه شریفه : و یعقوب و الاسباط ، عربی است برخلاف گفته بعضی که گمان

 

 

کرده عبری است غافل از اینکه سبط مقلوب بسط است به معنای امتداد شیئ لذا به اولاد که امتداد نسل هستند اسباط

 

 

گفته میشود و قلب حروف بابی است مهم در علم لغت مانند : جذب و جبذ و ما اطیبه و ما ایطبه ، قال ابن درید فی

 

 

الجمهرة : باب الحروف التی قلبت و زعم قوم من النحویین انّها لغات . انتهی

 

 

و وقتی نحویین به گفته ابن درید چنین گمانی کنند حال غیر نحویین معلوم است . و شرح این را در کتاب تصحیح

 

 

المهذّب فیما وقع فی القرآن من المعرّب ذکر کرده ایم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

امّا علم صرف : پس بواسطه آن معانی مختلف از صیغ مختلف دانسته میشود ، مثلا در آیه شریفه : و لاتطع من

 

 

اغفلنا قلبه عن ذکرنا و اتّبع هواه ، معنی میشود : من وجدنا قلبه غافلا عن ذکرنا ، و اگر غیر ازاین معنی شود

 

 

لازم میاید ظلم و ما بعد آن با فاء عطف میشد نه واو یعنی : فاتّبع هواه .

 

 

و همچنین در حدیث : شکونا الی رسول الله صلّی الله علیه و آله حرّ الرمضاء فی جباهنا فلم یُشکنا ، یعنی : فلم

 

 

یُزل شکایتنا ، به اینکه اجازه دهد بر غیر سنگ و یا خاک سجده کنیم . پس اگر به علم صرف آشنا نباشیم نمیتوانیم

 

 

معنی کنیم .

 

 

 

و در تحقیقات پایان نامه یکی از دانشجویان رشته ادبیات عرب نوشته بود : تداخل لغات بر خلاف آنچه علماء ذکر

 

 

کرده اند شاذّ و نادر نیست بلکه قیاسی و جائز است . و عجیب اینکه کسی از اساتید ایراد نگرفته بود !!!!!!

 

 

در حالیکه قول به تداخل لغات موجب فساد لغت میشود و کلمات را از تحت ضبط خارج میکند ، مثلا تجویز میکند

 

 

یخاف در قرآن یخوف قراءة شود ویا یهدی ، یهدَی بفتح عین خوانده شود و بسیاری دیگر و این اشخاص از تبعات

 

 

این حرف غافل بودند .

 

 

 

تأثیر علم نحو بر معانی

 

 

 

وقتی صحبت از علم نحو میشود اول چیزی که به اذهان خطور میکند اعراب اواخر کلمات است و وقتی میخواهند

 

 

قواعد نحو را در قرآن اجراء کنند توقّع دارند بتوانند اعراب کلمات قرآن را تغییر دهند تا معانی مختلفی بدست

 

 

آورند ، در حالیکه تغییر اعراب کلمات جائز نیست چون موجب غلط و گاهی کفر میشود ، بلکه مراد از اجراء

 

 

قواعد نحو در آیات قرآن تقدیر کلماتی است که بدون آن ، آیات معنای تامّ و محصّل نمیدهد و عرب به آن حذف و

 

 

تقدیرات طبق سجیّة و طبیعة خود آگاه بود و قرآن نیز طبق آن نازل شد ولی چون غیر عرب آگاهی نداشت نحویین

 

 

آن تقدیرات را قرار دادند . مثلا در آیه شریفه : اضرب بعصاک الحجر فانفجرت ، چون انفجار مسبب از امر نمی

 

 

شود لذا گفته اند : معطوف علیه فاء محذوف و مقدّر است و اصل کلام چنین است : فضرب فانفجرت .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

و مثل آیه شریفه : فمن اضطرّ غیرباغ و لا عاد فانّ ربّک غفور رحیم ،به تقدیر : فأکل فانّ ربک غفور رحیم .

 

 

ونظیر آن این آیه : اذّن فی الناس بالحجّ یأتوک ، یأتوک چون مجزوم است و عامل جزم در لفظ نیست گفته اند :

 

 

جواب شرط محذوف است به تقدیر : إن تؤذّن فی الناس یأتوک ، و نظائر این آیات در قرآن بسیار است و چون

 

 

عرب به محذوف علم داشته از کلام حذف شده . و خیر الکلام ما قلّ و دلّ ، و بلاغت خلاصه درهمین کلام است.

 

 

و لی آیه شریفه : فمن کان منکم مریضا او علی سفر فعدّة من ایّام اخر ، از این وادی نیست چون معنی تام است

 

 

علاوه اینکه حصر را میفهماند یعنی حصر صیام در حال مرض یا سفر در ایام دیگر و توضیح اینکه هرگاه کلام

 

 

با شرط شروع شود و جمله جواب آن اسمیّه باشد مفید حصر و ایجاب است و اختیار غیر از آن را سلب میکند این

 

 

مطلب دقیق را فرّاء در کتاب معانی القرآن ذکر کرده . بنابراین تقدیر اهل سنّت که گفته اند : فافطرفعدّة من ایام

 

 

اخر ، که جواز صیام در سفر را می فهماند باطل و مخالف منطوق قرآن است .

 

 

ومانند آیه شریفه : و وصّینا الانسان بوالدیه احسانا حملته امّه کرها و وضعته کرها و حمله و فصاله ثلاثون شهرا

 

 

حتّی اذا بلغ اشدّه و بلغ اربعین سنة قال ربّ اوزعنی ان اشکر نعمتک ، ما بعد حتّی غایة است و هر غایتی یک

 

 

مغیّی دارد و هیچکدام از کلمات قبل از حتّی صلاحیت برای مغیّی بودن ندارد لذا نحویین مغیّی را محذوف قرار

 

 

داده اند به تقدیر : وصینا الانسان بوالدیه احسانا و امهلناه فی العمل بهذه الوصیّة الی بلوغ اشدّه و استحکام عقله و

 

 

هو بلوغ اربعین سنة .

 

 

 

و نظائر آن در قرآن بسیار است و در کتاب الاستقصاء فی مباحث حتّی ذکر کرده ایم .

 

 

و مانند آیه شریفه : انّ الذین کفروا من اهل الکتاب و المشرکین فی نار جهنّم ، چون تمام اهل کتاب کافر نیستند

 

 

لذا باید من را حمل بر معنای تبعیض کرد و از طرفی تمام مشرکین در جهنّم هستند بنابراین نمیتوان المشرکین را

 

 

مجرور بنابر عطف به اهل الکتاب دانست بلکه منصوب است یا بنابر عطف بر اسم انّ و یا بنابر مفعول معه ، پس

 

 

معنی میشود : بعضی از اهل کتاب که کافرند همراه مشرکین در آتش هستند .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

و نظیر آن آیه شریفه : قاتلوا الذین لایؤمنون بالله و لا بالیوم الآخر و لا یحرّمون ما حرّم الله و رسوله و لا یدینون

 

 

دین الحقّ من الذین اوتوا الکتاب حتّی یعطوا الجزیة عن ید وهم صاغرون ، لفظ من اگر حمل بر معنای تبیین شود

 

 

لازم میاید قتال جمیع اهل کتاب چنانچه بعضی فقهاء اهل تسنن گفته اند ولی اگر حمل بر تبعیض شود که صحیح

 

 

نیز همین است عدّه کثیری از اهل کتاب از قتل و مقاتله محفوظ میمانند . علم نحو اینگونه جان انسانها را حفظ می

 

 

کند . و همچنین از قوله تعالی : لا یؤمنون بالله و لا بالیوم الآخر ، دانسته میشود کسانیکه قائل به معاد نباشند داخل

 

 

در حکم مقاتلة هستند و لو اینکه به خداوند ایمان داشته باشند چون : ولا بالیوم الآخر ، با لا نافیة زائدة عطف به ما

 

 

قبل شده و وجود لا نافیة دلیل بر استقلال حکم است .

 

 

و همچنین در آیه وضوء : الی المرافق و الی الکعبین ، ما بعد الی غایة غسل و مسح است و مرافق و کعبین هردو

 

 

دارای اجزاء هستند بنابراین اگر غایة را اول جزء شیئ ذی الاجزاء بدانیم با حصول مسمّای مرفق و کعب امتثال

 

 

حاصل میشود و اگر آخرین جزء شیئ ذی الاجزاء بدانیم امتثال با استیعاب مرفق در غسل و کعب در مسح حاصل

 

 

میشود .

 

 

 

ودیگر از مباحث نحو مبحث تصغیر است و کثیری از محصّلین گمان میکنند فقط برای تحقیر ویا تقلیل شیئ  ذکر

 

 

میشود در حالیکه گاهی برای تعظیم شیئ میاید واز نحویین ابن الشجری شیعه در کتاب الامالی و از ادباء

 

 

ابوالعباس احمد بن محمد الجرجانی در کتاب منتخب الکنایات تصریح به این معنی کرده اند و قول لبید را :

 

 

                         کل اناس سوف تدخل بینهم                             دویهیة تصفرّ منها الانامل

 

 

حمل براین معنی کرده اند ، بنابراین میتوان آیه شریفه : مصدّقا لما بین یدیه من الکتب و مهیمنا علیه ، را حمل بر

 

 

این معنی کرد یعنی : مهیمن را تصغیر مؤمن از الامان بمعنی حفظ قرار داد وهاء را مقلوب ازهمزة دانست مثل  :

 

 

اراق و هراق ، بنابراین معنی میشود : حافظا عظیما علیه .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

همچنین حدیث : حتّی تذوقی عسیلته و یذوق عسیلتک ، را بر همین معنی حمل کرد ، بنابراین دیگر نمیتوان به این

 

 

حدیث برای تحلیل بعد از سه طلاق به اقل وطئ که غیبوبة حشفة باشد استدلال کرد چنانچه اهل تسنن استدلال کرده

 

 

اند .

 

 

 

و دیگر از مباحث نحو صیغ مبالغة است اگرچه این بحث به علم تصریف الیق است چون بحث از اوزان و صیغ

 

 

کلمات و اختلاف معانی آنها میکند ولی نحویین آنرا ذکر کرده اند و صیغ مبالغة بسیار است ولی 4 صیغه آن

 

 

مشهور است و کثیر الاستعمال و معنای هر صیغه با دیگری فرق دارد اگرچه در معنای مبالغة مشترک هستند و

 

 

کثیری از محصّلین گمان میکنند فقط افاده مبالغه میکند در حالکه اگر چنین بود یک صیغه کافی بود وباقی عبث

 

 

پس اختلاف صیغ دلالت بر اختلاف معانی میکند و چگونه نکند در حالیکه اختلاف حرکات در یک کلمه موجب

 

 

اختلاف در معنی میشود ، مانند : الذَبح بفتح فاء بمعنی مصدر یعنی سربریدن و الذِبح بکسر فاء بمعنی اسم مصدر

 

 

یعنی حیوان ذبح شده و همچنین السَجن بفتح بمعنی زندانی کردن و السِجن بکسر یعنی زندان و النَعمة بفتح یعنی

 

 

نعمت دادن و النِعمة بکسر یعنی آنچه که به آن متنعّم میشویم .

 

 

بنابرآنچه گفته شد پس صیغه فعّال دلالت بر فعل موصوف وقتا بعد وقت میکند ، و لاتطع کلّ حلّاف مهین ، یعنی:

 

 

کسیکه هر زمان حرف دروغ میزند قسم میخورد ، پس هر کسی به حلّاف متصف نمیشود .

 

 

و صیغه مِفعل بکسر میم دلالت بر آماده بودن موصوف بر انجام فعل میکند مثل : رجل مِحرب ، یعنی : آماده

 

 

جنگ .

 

 

 

و صیغه مِفعال بکسر میم دلالت بر مداومت موصوف بر فعل میکند ، مثل : رجل مِعطاء ، یعنی : همیشه عطاء

 

 

میکند و خصلت او عطا کردن است .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

و صیغه فعول دلالت بر قوی بودن موصوف بر آن صفت میکند مثل : رجل صبور ، یعنی در صبر کردن قوی

 

 

است و خسته نمیشود. قال الله تعالی : و کان الشیطان لربّه کفورا ، یعنی دارای کفر قوی است که امید حصول

 

 

ایمان از او نمیرود. و باز فرموده : انّا هدیناه السبیل امّا شاکرا و امّا کفورا ، در جانب شکر لفظ فاعل بکاربرده

 

 

تا بفهماند خداوند کمترین فعل شکر را قبول میکند و در جانب کفر لفظ فعول بکاربرده تا بفهماند انسان در جانب

 

 

کفر قوی و دارای اصرار است . ( والله اعلم )

 

 

 

و امّا صیغه فعیل پس مشترک بین صفت مشبهه و صیغه مبالغه است ، بنابراین در آیه شریفه : الرحمن الرحیم ،

 

 

الرحمن صفت مشبهه است و لذا ابوعبیدة گفته : و مجازه ذو الرحمة ، و الرحیم صیغه مبالغه است و لذا ابوعبیدة

 

 

گفته : و مجازه راحم ، عکس آنچه که فقهائی که قلم به تفسیر بر میدارند ذکر میکنند و شرح آنرا دراعراب سورة

 

 

فاتحة گفته ام .

 

 

 

تأثیر علم بلاغت بر معانی

 

 

 

آنچه تا اینجا از علم لغت و نحو بیان کردیم برای فهم اصل معنای کلام است یعنی معانی مدلول علیها بالالفاظ

 

 

المنطوقة و تا این حدّ از افاده معنی و یا فهم معنی ، شخص عامّی و شخص بلیغ برابر هستند و یکی بر دیگری

 

 

تفاضلی پیدا نمیکند .

 

 

 

امّا آنچه که شخص بلیغ را از عامّی و یا کلام بلیغ را از کلام عامّی برتری میدهد وجود ملکه افاده معانی عقلیة

 

 

زائد بر معانی منطوقة لفظیّة و یا فهم معانی عقلیّة که از کلام بلیغ متوقّع است میباشد و قرآن ابلغ کلام و در حدّ

 

 

اعلای اعجاز است لذا برای فهم و دانستن تمام مراد از کلام قرآن نیاز به علم بلاغت است .

 

 

و علم بلاغت مجموعه سه علم است :

 

 

 

1- علم معانی که برای پی بردن به معانی زائد بر معانی الفاظ منطوقه لازم است ، مثلا شخص عامّی اگر بگوید

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

انّ زیدا منطلق ، میدانیم معنائی غیر از معنای : زید منطلق قصد نکرده است چون شعورش به بیش از این معنی

 

 

نمیرسد ولی اگر شخص بلیغ بگوید : انّ زیدا منطلق ، قطع پیدا میکنیم که معنائی زائد بر معنای : زید منطلق قصد

 

 

کرده و الّا کلمات را در جمله زیاد نمیکرد و با علم معانی میفهمیم که قصد نفی شک  از اعتقاد مخاطب داشته و یا

 

 

چون مخاطب حکم انطلاق زید را انکار داشته برای نفی آن انکار کلام را مؤکّد ذکر کرده .

 

 

چنانچه خداوند در بیان قصه ارسال دو تن از رسولان و انکار قوم ، کلام را مؤکد ذکر کرده : واضرب لهم مثلا

 

 

اصحاب القریة اذ جاءها المرسلون ، اذ ارسلنا الیهم اثنین فکذّبوهما فعزّزنا بثالث فقالوا انّا الیکم مرسلون ،

 

 

در مقابل انکار قوم کلام رسل نیز مؤکّد میشود و در زمانی که انکار قوم شدیدتر میشود کلام رسل نیز با تأکید

 

 

بیشتری در اثبات رسالتشان ذکر میشود: قالوا ما انتم الّا بشرٌ مثلنا و ما انزل الرحمن من شیئ ان انتم الّا تکذبون

 

 

قالوا ربّنا یعلم انّا الیکم لمرسلون و ما علینا الّا البلاغ المبین .

 

 

وقال الله تعالی ایضا : وقال الرسول یا ربّ انّ قومی اتّخذوا هذا القرآن مهجورا ، ولم یقل هجروا القرآن ، چون

 

 

انّ النعت الزم للمنعوت من الفعل الا تری انّا نقول : وعصی آدم ربّه و غوی ولایجوز ان نقول : آدم عاص و غاو

 

 

لانّ النعوت لازمة وآدم وان کان عصی فی شیئ فانّه لم یکن شأنه العصیان .

 

 

ونظیر این آیه قوله تعالی : لاتجعل یدک مغلولة الی عنقک ، ای لاتکوننّ عادتک المنع .

 

 

وهمچنین قوله تعالی : الذین هم للزکوة فاعلون ، ونگفت : الذین یعطون الزکوة ، للدلالة علی انّ هذا عادتهم

 

 

المسستمرّة .

 

 

 

و کسیکه ازعلم بلاغت آگاهی نداشته باشد این معانی را از آیات مذکورة درک نمیکند .

 

 

2- علم بیان که ایراد معنای واحد به طرق مختلف را برای مبالغه در آن معنی آموزش میدهد و یا فهمیدن مراد

 

 

متکلم از طرق مختلفی که بیان کرده را یاد میدهد .مثلا یک مرتبه شخص عامّی خبر از جود زید میدهد و میگوید:

 

 

زید کثیر الضیف و یا با صیغه موضوعة برای مبالغة میگوید : زید مِضیاف ، مبالغة در اتصاف زید به جود از لفظ

 

 

کثیر و لفظ مضیاف دانسته میشود و هردو دلالت مطابقی و لفظی بر معنی دارند لذا مخاطب بدون هیچ زحمتی

 

 

معنی را میفهمد ولی شخص بلیغ میگوید : زید کثیر الرماد ، لفظ با دلالت مطابقی بر معنای جود دلالت نمیکند لذا

 

 

مخاطب غیر عامّی چون میداند کلام شخص بلیغ دارای معنای خاصّ است لذا جستجو میکند و از معنای کثرت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خاکستر به لازم آن یعنی کثرت آتش میرسد و از کثرت آتش به لازم آن یعنی کثرت طبخ میرسد و از کثرت طبخ

 

 

به لازم آن یعنی کثرت آکلین میرسد و از کثرت آکلین به لازم آن یعنی جود زید میرسد و تمام این معانی عقلی است

 

 

و هرچه جستجو در معنی بیشتر باشد تمکن معنی در ذهن بیشتر خواهد بود و معنای مبالغه یعنی تمکن بیشتر معنی

 

 

در ذهن .

 

 

 

3- علم بدیع که برای تزئین لفظ و تحسین معنی بکار میاید مثل آیه شریفه : والفجر، ولیالٍ عشر، والشفع والوتر،

 

 

واللیل اذا یسر، آخر کلمات را با حرف راء ختم کرده و موجب استلذاذ در استماع میشود واین استلذاذ سبب توجه

 

 

سامع به الفاظ و عدم خستگی او میشود و توجه به لفظ سبب توجه به معنی در نتیجه تمکین معنی در ذهن میشود.

 

 

همچنین آیه شریفه:لا تقربوا الصلوة وانتم سکاری حتّی تعلموا ما تقولون و لا جنبا الّا عابری سبیل حتّی تغتسلوا،

 

 

لفظ صلوة اگر به معنای افعال مخصوصة باشد با تقولون موافق است ولی با عابری سبیل غیر موافق و اگر بمعنی

 

 

مکان صلوة باشد یعنی مسجد با عابری سبیل موافق ولی با تقولون غیرموافق میشود ، لذا بین این دو معنی فقهاء

 

 

اختلاف کرده اند ولی توسط علم بدیع اشکال بر طرف میشود اگر از باب استخدام لفظ برای دو معنی قرار دهیم

 

 

اینگونه که مراد از صلوة مذکور افعال مخصوصة و از ضمیر آن که به قرینه عابری سبیل  حذف شده معنای

 

 

مسجد قصد شده و در اصل بوده : ولا تقربوها جنبا الّا عابری سبیل ، وسابقا بیان کردیم که وجود لا نافیة بعداز

 

 

حرف عطف دلالت بر استقلال حکم دارد .

 

 

 

و همچنین وقتی در آیات قرآن تأمّل شود اسلوبی دیده میشود که افعال احسان و رحمة و جود به خداوند نسبت داده

 

 

شده و افعال شرّ و عقوبة فاعل آن محذوف است و فعل به مفعول منسوب است از باب تنبیه براینکه عقوبة و عذاب

 

 

ثمره فعل انسان است مثل آیه شریفه : صراط الذین انعمت علیهم غیرالمغضوب علیهم ، ونگفت : غیرالذین غضبت

 

 

علیهم ، چون اسناد فعل به خداوند موجب شرف برای منعم علیهم است ولی در جانب کفار فاعل محذوف است واین

 

 

اشعار به طرد آنها نیزدارد .

 

 

 

ونظیرآن این آیه : الذی خلقنی فهو یهدین و الذی هو یطعمنی و یسقین و اذا مرضت فهو یشفین ، ونگفت : والذی

 

 

 

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.