داستان حقارت قسمت پنجم

داستان حقارت قسمت پنجم

حقارت   داستان ها و مطالبی پیرامون رابطه‌ی ارباب برده و علاقه به تحقیر شدنحتما داستان رو از قسمت اول پیگیری کنید   بعد از اون روز کذایی که جدا برام خیلی گرون تموم شد٬ مدت زیادی بود ازشون خبری نداشتم. قرارمون این شده بود که از ماه عسل که برگشتند با من تماس بگیرند ولی الان نزدیک  بیست و هفت – هشت روزی میشد که هیچ خبری ازشون نبود ! پیش خودم تمام سناریو‌های ممکن رو مجسم می‌کردم! یا سرشون گرم بود و داشتن از زندگی مشترکشون نهایت لذت رو می‌بردن! طوری که کلا من رو فراموش کرده بودند ! یا براشون مشکلی پیش اومده بود ! یا اینکه کلا تصمیم گرفته بودند من رو فراموش کنند و به هر دلیلی دیگه کلا با من تماس نگیرند! وضع خونه‌ی ما هم گرچه کمی بهتر از اون روز تلفن شده بود ولی خب قضیه اون روز زخمی بود که فکر نمی‌کردم به این زودی‌ها بهبود پیدا کنه! چند روز دیگه هم به همین منوال گذشت تا اینکه بالاخره ازشون خبر رسید! برام ی اس‌ام‌اس داد: – امشب ساعت ۸...
0 شقایق داستان جولای 12, 2019
داستان حقارت قسمت ششم

داستان حقارت قسمت ششم

حقارتداستان ها و مطالبی پیرامون رابطه‌ی ارباب برده و علاقه به تحقیر شدنحتما داستان رو از قسمت اول پیگیری کنیدبا تمام اتفاق های عجیب و تحقیر کننده‌ی اون شب مهمترین چیز ممکن تو اون شرایط برام داشتن یک پیراهن تمیز بود تا بتونم باهاش برم خونه! به هر راهی فکر می‌کردم اول خواستم با شلنگ توی حیاط لباسم رو بشورم که حداقل بوش بره ولی فکر کردم اونطوری لباسم بیشتر خیس میشه و بیشتر از این سردم میشه. بعد گفتم برم دم در ورودی خونه از آیفون ازشون لباسی چیزی بگیرم. حدس می‌زدم که نباید عاقبت خوشی داشته باشه ولی از روی ناچاری به فکر انجامش افتادم. می‌دونستم اگه بدون اجازه به ساختمان اصلی نزدیک بشم جدی جدی خودم رو توی هچل می‌اندازم٬ ولی اگه زنگ دم در رو بزنم شاید امیدی باشه. سریع از حیاط گذشتم و خودم رو به آیفون رسوندم و زنگ زدم. خانم جواب داد: — چیه؟ – خانم عذر می‌خوام که مزاحمتون شدم. من لباسام بخاطر شرایطی که پیش اومد خیس خیس هست. — شرایطی که پیش اومد؟ منظورت اینه که شوهرم...
0 امید داستان جولای 12, 2019
داستان حقارت قسمت هفتم

داستان حقارت قسمت هفتم

حقارتداستان ها و مطالبی پیرامون رابطه‌ی ارباب برده و علاقه به تحقیر شدنحتما داستان رو از قسمت اول پیگیری کنیدهمینطور که به دیوار نگاه می‌کردم متوجه تاریک تر شدن هوا میشدم. با اینکه پنجره‌ای در کار نبود ولی از لای در و درز دیوار ها کمی نور داخل میشد که اونها هم داشتن کمتر و کمتر می‌شدند. داشت تاریک میشد ولی هنوز هم هوا حسابی گرم بود و بوی نفت و روغن و البته اون تشک کذایی داشت حالم رو بهم میزد! البته چون چیزی توی شکمم نبود حداقل مشکل استفراق رو نداشتم!! الان بیشتر از ۲۴ ساعت بود که هیچی گیرم نیومده بود بخورم! با خودم میگفتم کاش حداقل دیشب شام ی چیزی خورده بودم که یادم افتاد بعد از بالا کشیدن و خوردن اون همه شاش٬ زیاد اشتها به خوردن غذا نداشتم! دیگه کاملا تاریک شده بود که صدای باز شدن در خونه رو شندیم. صدای ماشینی نزدیک و نزدیک تر شد و بعد صدای بسته شدن در ماشین و صدای فعال شدن دزدگیر اومد. چون انباری پنجره‌ای نداشت تنها چیزهایی که...
0 محمد بصیری داستان جولای 12, 2019
داستان حقارت

داستان حقارت

حقارتداستان ها و مطالبی پیرامون رابطه‌ی ارباب برده و علاقه به تحقیر شدندر این صفحه لیست تمام داستان های نوشته شده در بلاگ قرار خواهد گرفت تا دسترسی خوانندگان عزیز را راحت‌تر سازد. ولی لازم به ذکر است که  برای خواندن پست های غیر داستانی باید به صفحه اصلی بلاگ مراجعه فرمایید.اعتیاد به حقارتفصل اول داستان حقارت فصل دومفصل سومفصل چهارمسلیطه ی طبقه ی بالا  ( رمز فقط برای اعضای خبرنامه فرستاده می‌شود ) داستان های کوتاه    لطفا از نوشتن نظر در این صفحه خودداری کنید و نظرات خود را در صفحه مربوط به هر قسمت داستان بنویسید با تشکر. سلام :من همه داستان هارو خوندم و به تنها چیزی که فک میکردم هوش و استعداد نویسنده در نوشتن بود.دوست داشتندوست‌داشته‌شده توسط 1 نفرمن داستان ها رو تاآخرین قسمت خوندم واقعا فوق العاده خوب بود فوق العاده عالی بود و واقعا دوست داشتمدوست داشتندوست‌داشته‌شده توسط...
0 حامد داستان جولای 12, 2019